نقد و بررسی
نقد سهشنبهها با موری (Tuesdays with Morrie) | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به کلاسی که پایان ندارد «سهشنبهها با موری» فیلمی تلویزیونی از سال ۱۹۹۹ است که بر پایهٔ خاطرات میچ آلبوم ساخته شده و قصهاش را نه با حادثههای بزرگ، بلکه با دیدارهای منظم دو آدم بنا میکند: میچ، روزنامهنگاری گرفتار کار و رقابت، و موری، استاد سالخوردهای که با بیماریای پیشرونده روبهروست.
هر سهشنبه، میچ به دیدار استاد پیشینش میرود و گفتوگویی تازه میان آن دو شکل میگیرد؛ گفتوگوهایی دربارهٔ عشق، کار، خانواده، جامعه و مرگ. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که مقصدش معمایی برای حلکردن یا روایتی پرپیچوخم نیست. اهمیت آن در شنیدن و مکثکردن است: مکثی در برابر زندگیای که معمولاً با شتاب از کنار پرسشهای اساسیاش میگذریم.
این سادگی، هم سرچشمهٔ توان فیلم است و هم محدودیت آن. روایت مجال میدهد رابطهٔ دو شخصیت بهآرامی گسترش یابد، اما چون نیروی پیشبرندهٔ داستان بیشتر در گفتوگوهاست، هر لغزش در ریتم یا هر جملهٔ بیش از اندازه آشنا به چشم میآید. اثر بیش از آنکه در پی غافلگیرکردن باشد، میکوشد مخاطب را به تأمل وادارد؛ موفقیتش نیز به این وابسته است که تماشاگر تا چه اندازه با چنین دعوتی همراه شود.
دو بازیگر و یک رابطهٔ محوری هستهٔ عاطفی فیلم را بازی جک لمون در نقش موری شکل میدهد. او موری را نه قدیسی بینقص و نه پیرمردی صرفاً مظهر اندوه ترسیم میکند؛ در بازیاش شوخطبعی، نرمی، صراحت و آسیبپذیری در کنار هم حضور دارند. همین آمیزه مانع میشود که شخصیت به بلندگوی مجموعهای از پندهای اخلاقی فروکاسته شود.
« فیلم از همان ابتدا روشن میکند که مقصدش معمایی برای حلکردن یا روایتی پرپیچوخم نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
موری گاه با طنزی آرام، سنگینی موقعیت را پس میزند و گاه بیپرده از ترس و محدودیتهای جسمانیاش حرف میزند. این جابهجایی میان خنده و اندوه، او را انسانیتر و نزدیکتر میکند. هنک آزاریا در نقش میچ، سوی دیگر این رابطه را با خویشتنداری بازی میکند. شخصیتش در آغاز بیشتر به دستاوردهای شغلی و نظم پرشتاب زندگی روزمره چسبیده است تا به روابطی که در حاشیه گذاشته.
آزاریا تغییر او را ناگهانی و نمایشی نمیکند؛ در نگاهها، مکثها و واکنشهای کوچک، میتوان دید که شنیدن موری آرامآرام به درونش راه مییابد. شیمی میان این دو بازیگر، مهمترین عامل حفظ توجه مخاطب است: یکی با گشودگی و بازیگوشی پیش میآید و دیگری ابتدا با فاصله و احتیاط پاسخ میدهد. فیلم در بهترین لحظههایش، بهجای توضیح این پیوند، اجازه میدهد خود رابطه آن را آشکار کند.
گفتوگو بهمثابه کنش در فیلمی که بخش بزرگی از زمانش در مکالمه میگذرد، گفتوگو فقط وسیلهٔ انتقال اطلاعات نیست؛ خودِ کنش اصلی روایت است. هر دیدار، موضوعی را پیش میکشد و در همان حال، لایهای از رابطهٔ استاد و شاگرد را روشنتر میکند. موری حرفهایی دربارهٔ شیوهٔ زیستن میزند، اما ارزش آنها تنها در محتوای حکمتآمیزشان نیست.
آنچه اثرگذار است، موقعیتی است که این حرفها در آن گفته میشوند: انسانی که با زوال توان جسمی مواجه است، از اهمیت حضور، محبت و پذیرفتن احساسات سخن میگوید؛ و شنوندهای که شاید تا آن زمان فرصت یا رغبت نکرده بود به این مسائل گوش بسپارد. بااینحال، فیلم گاهی میان گفتوگوی زنده و جملهٔ قصار مرزی باریک دارد.
« موری گاه با طنزی آرام، سنگینی موقعیت را پس میزند و گاه بیپرده از ترس و محدودیتهای جسمانیاش حرف میزند. »
شخصیتها و اجرا
برخی گفتهها چنان صریح و کامل صورتبندی شدهاند که بیش از آنکه از دل موقعیت بجوشند، شبیه عباراتی آماده برای بهخاطر سپردن به نظر میرسند. این ویژگی ممکن است برای تماشاگرانی که با روایتهای الهامبخش ارتباط دارند دلنشین باشد، اما برای گروهی دیگر از صداقت دراماتیک بکاهد. اثر هرگاه به شوخی، تردید یا سکوت مجال میدهد، از دام خطابه فاصله میگیرد و به تجربهای ملموستر بدل میشود.
شتاب جهان بیرون و سکون اتاق موری تقابل میان زندگی شغلی میچ و فضای دیدارهایش با موری، یکی از تمهیدهای روایی مهم فیلم است. بیرون از خانهٔ موری، زمان با برنامهها، تماسها و مسئولیتهای کاری اندازهگیری میشود؛ در حضور او، زمان کند میشود و توجه به بدن، صدا و لحظهٔ اکنون اهمیت مییابد.
این تفاوت، بیش از آنکه از راه تصویرپردازی پرزرقوبرق منتقل شود، در ساختار روایت و شیوهٔ مواجههٔ دو شخصیت با زمان نمود پیدا میکند. سهشنبهها به نقطهای ثابت در میان آشفتگی زندگی میچ بدل میشوند؛ جایی که او ناچار است از نقش حرفهای خود فاصله بگیرد و دوباره با پرسشهایی شخصی روبهرو شود.
فیلم برای نمایش تعارضهای روزمرهٔ میچ، صحنههایی از کار و زندگی عاطفی او را نیز وارد روایت میکند. این بخشها به داستان امکان میدهند تغییراتش را در عمل بسنجند، نه فقط در گفتوگو با موری. در عین حال، گذار میان این دو جهان همیشه هموزن و روان نیست. بعضی صحنههای بیرونی بیشتر نقش توضیحی دارند و بهروشنی نشان میدهند میچ چه چیزی را نادیده گرفته است؛ در نتیجه، کشمکش درونی او گاه به تقابلی ساده میان «کار» و «زندگی» تقلیل مییابد.
« اثر هرگاه به شوخی، تردید یا سکوت مجال میدهد، از دام خطابه فاصله میگیرد و به تجربهای ملموستر بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با وجود این، ساختار دوگانهٔ فیلم به تماشاگر کمک میکند تأثیر دیدارها را در تغییر زاویهٔ نگاه میچ دنبال کند. ملودرام، بیماری و پرهیز از آسانگیری موضوع بیماری پیشرونده و نزدیکشدن به مرگ، بهخودیخود بار عاطفی سنگینی دارد. فیلم از این بار برای برانگیختن احساسات استفاده میکند، اما قدرتش در لحظههایی است که بهجای اصرار بر اندوه، به زندگی روزمرهٔ موری توجه دارد: طنز او، عادتهایش و شیوهای که با دیگران ارتباط برقرار میکند.
بیماری در اینجا فقط نشانهای برای ساختن تراژدی نیست؛ واقعیتی است که شکل رابطهها و امکانهای جسمانی را دگرگون میکند. این رویکرد، به شخصیت موری شأنی فراتر از «بیمارِ در آستانهٔ مرگ» میبخشد. بااینهمه، فیلم بهطور کامل از قراردادهای ملودرام دور نمیماند. برخی لحظههای عاطفی آشکارا برای تأثیرگذاری طراحی شدهاند و ممکن است احساسات مخاطب را بیش از اندازه هدایت کنند.
فضای اثر غمگین است، اما در آن شوخی و گرما نیز حضور دارد؛ تعادل میان این دو همیشه یکسان نیست. اگر صحنهای بیش از حد بر سنگینی مضمون تکیه کند، نتیجه میتواند به احساساتیگری نزدیک شود. در مقابل، لحظههایی که موری بیآنکه خود را قهرمان کند دربارهٔ وضعیتش حرف میزند، تأثیری ماندگارتر دارند؛ زیرا تلخی را انکار نمیکنند و در عین حال، تمام هویت او را به آن فرو نمیکاهند.
ریتم و محدودیتهای قالب تلویزیونی ریتم «سهشنبهها با موری» آرام و تأملی است، اما آرامش روایی همیشه به معنای انسجام نیست. تکرار دیدارها به فیلم ساختاری منظم و آیینی میدهد، ولی گاهی همان نظم به یکنواختی نزدیک میشود. وقتی یک گفتوگو نکتهای را روشن کرده، بازگشت دوباره به همان مضمون بدون تغییر محسوس در رابطه یا موقعیت میتواند حس کشآمدن ایجاد کند.
« با وجود این، ساختار دوگانهٔ فیلم به تماشاگر کمک میکند تأثیر دیدارها را در تغییر زاویهٔ نگاه میچ دنبال کند. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرانی که انتظار کشمکش پرشتاب یا تحولهای پیاپی دارند، احتمالاً با این شیوهٔ روایت همراه نخواهند شد. ساختار جمعوجور فیلم تلویزیونی، از یک سو تمرکز را بر دو بازیگر و رابطهٔ مرکزی نگه میدارد و از سوی دیگر، امکان پرداخت گستردهتر برخی شخصیتهای فرعی و جنبههای زندگی آنان را محدود میکند.
فیلم در درجهٔ نخست روایت میچ و موری است؛ بنابراین جهان پیرامونشان اغلب در خدمت این محور قرار میگیرد. این تمرکز در لحظههای دونفره سودمند است، اما گاهی حس میشود زندگی بیرون از آن رابطه فقط بهصورت اشارهای حضور دارد. نتیجه اثری کمادعا و صمیمی است که بیش از گستردگی، بر نزدیکی تکیه میکند.
ماندگاری مضمون و خطر کلیشه موضوعهای فیلم ــ اهمیت رابطه، توجه به دیگری، نارضایتی از رقابت بیپایان و مواجهه با مرگ ــ جهانشمولاند و به همین دلیل میتوانند مخاطب را در موقعیتهای گوناگون زندگیاش به خود بازگردانند. بااینحال، جهانشمولبودن گاهی هزینهای دارد: بعضی تأکیدها چنان آشنا هستند که گویی پیشاپیش میدانیم فیلم به کجا خواهد رسید.
اثر در این لحظهها کمتر کشف میکند و بیشتر آنچه را پذیرفتهایم دوباره بیان میکند. این امر برای تماشاگر تشنهٔ تازگی فکری ممکن است محدودکننده باشد. اما ارزش فیلم را نباید فقط با میزان تازگی پندهایش سنجید. پرسش مهمتر این است که آیا آنها در قالب رابطهای باورپذیر جان میگیرند یا نه.
« تماشاگرانی که انتظار کشمکش پرشتاب یا تحولهای پیاپی دارند، احتمالاً با این شیوهٔ روایت همراه نخواهند شد. »
جمعبندی
بازی لمون و آزاریا در بیشتر لحظهها پاسخ مثبتی میدهد. حتی وقتی مضمون کلیشهپذیر است، واکنشهای شخصیتها، شوخیهای میانشان و تدریجیبودن نزدیکشدنشان به یکدیگر میتواند به آن جان تازه ببخشد. فیلم بیش از آنکه مدعی کشف حقیقتی ناشناخته باشد، یادآوری میکند که دانستن یک حقیقت با زیستن بر اساس آن تفاوت دارد.
جمعبندی «سهشنبهها با موری» اثری صمیمی و بازیگرمحور است که نیروی اصلیاش را از حضور جک لمون و پیوند آرام او با هنک آزاریا میگیرد. فیلم در پرداخت رابطهٔ استاد و شاگرد، در لحظههای شوخطبعانه و در گفتوگوهایی که میان اندوه و گرما حرکت میکنند، به تأثیری انسانی دست مییابد. در مقابل، ریتم کند، تکرار برخی مضمونها و تکیهٔ گاهبهگاه بر جملههای آشنا میتواند تجربه را برای شماری از تماشاگران فرساینده یا بیش از حد احساساتی کند.
این فیلم برای مخاطبی مناسبتر است که از درامهای کمحادثه و گفتوگومحور استقبال میکند و مایل است به جای دنبالکردن پیچشهای روایی، به تغییر تدریجی یک رابطه گوش بسپارد. اثر بینقص نیست، اما در بهترین لحظههایش یادآور میشود که گاهی مهمترین درسها نه در سخنرانیهای بزرگ، بلکه در دیدارهای ساده و توجهی که میان دو انسان شکل میگیرد، پدیدار میشوند.
« بازی لمون و آزاریا در بیشتر لحظهها پاسخ مثبتی میدهد. »



ثبت دیدگاه