نقد و بررسی
نقد سهشنبه، پس از کریسمس (Tuesday, After Christmas) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دوگانگیِ عشق و مسئولیت «Tuesday, After Christmas» ساختهٔ Radu Muntean، در ظاهر دربارهٔ موقعیتی آشناست: پل هانگانو میان همسرش، آدریانا، و رالوکا، زنی که با او رابطه دارد، گرفتار شده است. آدریانا و پل ده سال زندگی مشترک و دختری دارند؛ رالوکا اما برای پل با تجربهای تازه از عشق و شناختِ دوبارهٔ خویشتن گره خورده است.
نزدیکشدن کریسمس، تصمیمی را که او مدام به تعویق میاندازد دشوارتر میکند. فیلم از همین وضعیت آشنا آغاز میکند، اما علاقهاش نه به غافلگیریهای داستانی، بلکه به جزئیاتِ زندگی روزمره و پیامدهای انسانیِ انتخابهاست. روایت در بخارست میگذرد و با تکیه بر روابط خانوادگی، بهجای ساختن ملودرامی پرحادثه، شکاف میان آنچه آدمها میگویند و آنچه از گفتنش میگریزند را بررسی میکند.
خیانت، بدون سادهسازی خیانت در بسیاری از داستانها به نشانهای روشن برای تقسیم شخصیتها به مقصر و قربانی تبدیل میشود. این فیلم نیز مسئولیت رفتار پل را پنهان نمیکند، اما او را به یک شرور بیچهره فرو نمیکاهد. مسئله فقط این نیست که پل به چه کسی دل بسته یا کدام رابطه را ترجیح میدهد؛ او باید با زندگیای روبهرو شود که در آن وابستگی، میل، عادت و مسئولیت از هم جداشدنی نیستند.
فیلم در عین حال اجازه نمیدهد پیچیدگی موقعیت بهانهای برای بیاهمیتکردن آسیبی شود که به دیگران وارد شده است. همین موازنه، نگاه اثر را تلخ و انسانی میکند: فهمیدن تردیدهای پل، الزاماً به معنای بخشیدن او نیست. از این رو، فیلم بیش از آنکه دربارهٔ «انتخاب میان دو زن» باشد، دربارهٔ دشواری پذیرفتن هزینهٔ انتخاب است.
« نزدیکشدن کریسمس، تصمیمی را که او مدام به تعویق میاندازد دشوارتر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رابطهٔ پنهانی ممکن است تا زمانی که در محدودهٔ خیال و خلوت باقی مانده، برای پل همچون راهی برای تجربهٔ زندگیِ دیگری جلوه کند؛ اما زندگی واقعی پر از تعهدهایی است که با یک تصمیم ناگهانی ناپدید نمیشوند. آدریانا نیز صرفاً مانعی بر سر راه عشق تازه نیست: او انسانی است با تاریخ مشترک، احساسات و حق دانستن.
اهمیت اخلاقی فیلم در همین است که تماشاگر را از آسودگیِ داوریِ فوری دور میکند، بیآنکه او را از دیدن پیامدهای خیانت بازدارد. رئالیسمِ روزمره فضای واقعگرایانهٔ فیلم از حادثههای بزرگ و گفتوگوهای توضیحی ساخته نمیشود؛ از لحظههایی شکل میگیرد که در زندگی معمولی شاید چندان مهم به نظر نرسند.
خرید هدیه، رفتوآمد خانوادگی، حرفهای پراکنده و سکوتهای میان جملهها، بهتدریج وزن عاطفی پیدا میکنند. آدمهای فیلم احساسات خود را همیشه با جملههای دقیق و آماده بیان نمیکنند؛ گاهی مکث، نگاه یا تغییر کوچکی در لحن، چیزی را آشکار میکند که شخصیت هنوز نمیتواند به زبان بیاورد. این رویکرد برای داستانی دربارهٔ خیانت مناسب است، چون بحرانهای عاطفی معمولاً در خلأ رخ نمیدهند.
آنها در دل برنامههای روزانه، وظایف خانوادگی و حضور دیگران شکل میگیرند. فیلم بهجای آنکه زندگی مشترک را با چند نشانهٔ کلیشهای تعریف کند، اجازه میدهد عادتها و مناسبات خانوادگی در پسزمینهٔ بحران حضور داشته باشند. به این ترتیب، آنچه در خطر قرار گرفته فقط یک رابطهٔ عاشقانه نیست؛ نظمی آشنا و شبکهای از پیوندهاست که اعضای خانواده هر روز در آن زندگی میکنند.
« آدریانا نیز صرفاً مانعی بر سر راه عشق تازه نیست: او انسانی است با تاریخ مشترک، احساسات و حق دانستن. »
شخصیتها و اجرا
دوربین، فاصله و مکث یکی از مهمترین ابزارهای کارگردانی، نماهای نسبتاً طولانی و پرهیز از برشهای شتابزده است. دوربین اغلب به شخصیتها فرصت میدهد در یک موقعیت بمانند؛ نه برای آنکه هر سکوتی را به نشانهای رازآلود تبدیل کند، بلکه برای آنکه تماشاگر ناچار شود زمانِ واقعیِ یک مواجهه را تجربه کند.
در نتیجه، احساسات به شکل واکنشهای ناگهانی و پررنگ عرضه نمیشوند؛ زیر سطح گفتوگوها جمع میشوند و گاه از دل یک رفتار کاملاً معمولی سر برمیآورند. این انتخاب فرمی بهویژه در صحنههای تنشآلود مؤثر است. دوربین با ماندن در موقعیت، امکان گریز آسان از ناراحتی را کم میکند. تماشاگر نه فقط از نتیجهٔ یک دعوا، بلکه از شکلگرفتن آن، از جملههای ناتمام و واکنشهای متقابل تأثیر میگیرد.
البته همین روش، خطر یکنواختی هم دارد: اگر تماشاگر با سینمای آرام و مشاهدهگرانه همراه نشود، طول صحنهها ممکن است بهجای ایجاد فشار، احساس کشآمدن ایجاد کند. فیلم عمداً به هیجان پرشتاب تکیه نمیکند و بهای این انتخاب را نیز میپردازد. بازیها و عذاب وجدان بازیها با خویشتنداریِ کلی فیلم هماهنگاند.
Mimi Brănescu پل را نه با فورانهای پیدرپی احساسات، بلکه با نوعی پریشانیِ مهارشده تصویر میکند؛ مردی که میکوشد در چند جهان متفاوت جا بگیرد و در هیچکدام کاملاً حاضر نباشد. این بازی میتواند عامدانه کمحرارت به نظر برسد، زیرا پل خود نیز غالباً از بیان روشنِ وضعیتش میگریزد. بااینحال، چنین حضوری ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از حد منفعل یا خوابآلود جلوه کند و پیوند عاطفی با شخصیت را دشوار سازد.
« دوربین، فاصله و مکث یکی از مهمترین ابزارهای کارگردانی، نماهای نسبتاً طولانی و پرهیز از برشهای شتابزده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، Mirela Oprișor به آدریانا حضوری پیچیده میبخشد. شخصیت او فقط ظرفی برای رنج نیست؛ واکنشهایش نشان میدهد که زندگی مشترک، حافظه و عزتنفس چگونه با یک خبر ناگوار دگرگون میشوند. Maria Popistașu نیز رالوکا را از قالب سادهٔ «معشوقه» بیرون میآورد و به او حضوری مستقل میدهد.
حاصل، مثلثی است که در آن هیچیک از دو زن صرفاً ابزاری برای آشکارکردن بحران مرد نیستند. عذاب وجدان پل نیز بیش از آنکه با اعترافهای طولانی توضیح داده شود، در ناتوانیاش از حفظ آرامش و ادامهدادن نقشهای همیشگی احساس میشود. کریسمس بهمثابه زمینهای تلخ عنوان فیلم، انتظارِ اثری گرم و جشنگونه را برمیانگیزد؛ اما کریسمس در اینجا بیش از آنکه نویدبخش آشتی و آرامش باشد، زمینهای برای مواجهه با تناقضهای خانوادگی است.
تعطیلات و آیینهای آشنا، تضادی معنادار با آشفتگیِ درونی شخصیتها میسازند. دورهمی و هدیهدادن میتوانند ظاهرِ زندگی معمولی را حفظ کنند، اما زیر این ظاهر، مسئلهای حلنشده باقی میماند. همین فاصله میان مناسبت شاد و حالوهوای غمگین فیلم، عنوان را به عنصری روایی تبدیل میکند، نه صرفاً نشانهای فصلی.
این لحن برای تماشای کریسمسی میتواند انتخابی سنگین باشد. فیلم قرار نیست حالوهوای جشن را بازسازی کند یا به تماشاگر تسکین آسان بدهد. اگر انتظار داستانی سرخوشانه داشته باشیم، سرمای عاطفی و موقعیت فرسایندهٔ آن ممکن است ناامیدکننده باشد. اما برای تماشاگرانی که به درامهای خانوادگیِ واقعگرا علاقه دارند، همین وارونگیِ انتظار بخشی از جذابیت اثر است: مناسبت جمعی نمیتواند بحران خصوصی را پاک کند.
« در سوی دیگر، Mirela Oprișor به آدریانا حضوری پیچیده میبخشد. »
قوتها و کاستیها
محدودیتها و کشش روایت آشناییِ طرح، مهمترین محدودیت فیلم است. مثلث عشقی و فروپاشی زندگی مشترک موضوعاتیاند که سینما بارها به سراغشان رفته است؛ بنابراین تازگی اثر را باید بیشتر در شیوهٔ مشاهده و اجرای صحنهها جستوجو کرد تا در اصل ماجرا. کسی که انتظار چرخشهای داستانی، ریتم تند یا سلسلهای از اتفاقهای برجسته داشته باشد، ممکن است فیلم را کمتحرک بیابد.
برخی موقعیتها نیز چنان طول میکشند که مرز میان صبرِ روایی و کشآمدن محو میشود. بااینحال، کندی همیشه به معنای بیهدفی نیست. ماندن در صحنهها باعث میشود ناراحتیِ شخصیتها به تجربهای ملموس بدل شود، نه اطلاعاتی که فقط از خلاصهٔ داستان دریافت کنیم. این روش بهویژه در لحظههایی که گفتوگوی عادی زیر فشار حقیقت تغییر شکل میدهد، نتیجهبخش است.
فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد یک موقعیت ظاهراً کوچک چگونه میتواند بارِ سالها عادت، دلخوری و پنهانکاری را بر دوش بکشد. در لحظات کماثرتر، همان اصرار بر مکث و واقعنمایی، ریتم را سنگین میکند. جمعبندی «Tuesday, After Christmas» در اصل داستانی آشنا را با تأکید بر جزئیات، بازیهای کنترلشده و زماندادن به مواجهههای روزمره از نو میسازد.
ارزش آن نه در شگفتزدهکردن مخاطب، بلکه در نزدیکشدن به تجربهای دردناک و معمولاً آکنده از تناقض است: دوستداشتن، پنهانکاری، مسئولیت و گناه میتوانند همزمان در یک زندگی حضور داشته باشند. فیلم برای همه مناسب نیست؛ ریتم آرام و فضای اندوهبارش ممکن است خستهکننده باشد، بهخصوص اگر کسی در پی سرگرمیِ پرحادثه یا حالوهوای دلپذیرِ کریسمسی باشد.
« محدودیتها و کشش روایت آشناییِ طرح، مهمترین محدودیت فیلم است. »
جمعبندی
اما برای تماشاگر علاقهمند به درامهای واقعگرا، اثری قابلتأمل است؛ فیلمی که از یک داستان تکرارشده، نه روایتی کاملاً تازه، بلکه لحظاتی دقیق و عاطفاً نافذ بیرون میکشد.



ثبت دیدگاه