نقد و بررسی
نقد خلسه (Trance) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان حافظه و حقیقت «Trance» از دل یک سرقت هنری آغاز میشود، اما خیلی زود روشن میکند که تابلوی گمشده صرفاً شیئی باارزش نیست؛ محور بازیای است که در آن حافظه، خواسته و حقیقت مدام جای یکدیگر را میگیرند. Simon، کارشناس حراج آثار هنری، پس از ضربهای به سر نمیتواند محل تابلو را به یاد آورد.
گروهی تبهکار برای بازگرداندن آن به سراغ Elizabeth، هیپنوتیزمدرمانگری حرفهای، میروند. این مقدمه، هم موتور تعلیق را روشن میکند و هم زمینهای فراهم میآورد تا فیلم از پرسش ساده «تابلو کجاست؟» به پرسشی دشوارتر برسد: آیا خاطرهای که به یاد میآوریم واقعاً متعلق به تجربه ماست، یا میتواند ساخته و هدایت شده باشد؟
Danny Boyle از همان ابتدا تماشاگر را در وضعیتی ناپایدار قرار میدهد. اطلاعات بهتدریج عرضه میشوند، اما هر داده تازه الزاماً راهگشا نیست؛ گاه آنچه تصور میکردیم پاسخ است، خود به معمایی دیگر بدل میشود. فیلم برای پیشبردن روایت به حافظهای تکیه میکند که از آغاز آسیبپذیر و نامطمئن معرفی شده است.
به همین دلیل، تماشاگر نه از بیرون به ماجرا نگاه میکند، بلکه در موقعیت کسی قرار میگیرد که باید میان روایتهای متعارض، تصویرهای گسسته و نشانههای مشکوک راهی پیدا کند. این مشارکت ذهنی، جذابترین امتیاز اثر است، هرچند گاهی به باری سنگین بر دوش روایت تبدیل میشود. هیپنوتیزم بهمثابه ابزار روایی هیپنوتیزم در «Trance» صرفاً تمهیدی برای حل یک معمای جنایی نیست.
« Simon، کارشناس حراج آثار هنری، پس از ضربهای به سر نمیتواند محل تابلو را به یاد آورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از آن بهعنوان دریچهای برای ورود به لایههایی استفاده میکند که در حالت عادی پنهان میمانند: خاطرات سرکوبشده، میلهای انکارشده و ترسهایی که شخصیتها حاضر نیستند آشکارا با آنها روبهرو شوند. جلسات درمانی، فضایی میان بیداری و خواب میسازند؛ جایی که تصویرها ممکن است خاطره باشند یا خیال، و جملهها شاید افشاگری باشند یا تلقین.
این ابهام به اثر کیفیتی رؤیاگون میدهد و مخاطب را وامیدارد به خودِ امکان دانستن شک کند. با این همه، فیلم گاهی از ظرفیت مفهومی این ابزار بیشتر از ظرفیت باورپذیریاش بهره میگیرد. هیپنوتیزم در بعضی لحظهها چنان گسترده و تعیینکننده عمل میکند که مرز میان سازوکار روایی و راهحل دلخواه فیلمنامه باریک میشود.
هرچه قصه پیچیدهتر میشود، نقش این ابزار نیز گاه از کاوش روانشناختی به کلیدی همهکاره برای جابهجایی اطلاعات نزدیک میشود. همین لغزش میتواند برای تماشاگرانی که به منطق واقعگرایانه اهمیت میدهند، فاصلهای انتقادی ایجاد کند. معماری معما و خطر پیچیدگی فیلمنامه، نوشته Joe Ahearne و John Hodge، از ساختاری پرپیچوخم بهره میبرد.
اطلاعات با نظمی خطی و آرام به مخاطب داده نمیشوند؛ روایت بارها برداشتهای پیشین را زیر سؤال میبرد و جایگاه شخصیتها را در ذهن تماشاگر تغییر میدهد. این چرخشها در بهترین لحظات، تجربه تماشای فیلم را به حل پازلی زنده بدل میکنند: هر اشاره، نگاه یا مکث میتواند معنایی تازه پیدا کند و جزئیاتی که ابتدا حاشیهای به نظر میرسیدند، ناگهان اهمیت یابند.
« این ابهام به اثر کیفیتی رؤیاگون میدهد و مخاطب را وامیدارد به خودِ امکان دانستن شک کند. »
شخصیتها و اجرا
اما معما زمانی اثرگذار است که پیچیدگی از دل شخصیتها و موقعیتها بجوشد. «Trance» گاهی چنان شیفته وارونهسازی انتظارهاست که احساس میشود برخی چرخشها بیش از آنکه ضرورت دراماتیک داشته باشند، برای غافلگیر کردن تماشاگر طراحی شدهاند. در این لحظات، روایت بهجای آنکه پیچیدگی را عمیقتر کند، بر تعداد لایههایش میافزاید.
پیامد این انتخاب، نوعی فرسودگی است: مخاطب ممکن است به جای درگیر شدن با معنای هر افشاگری، صرفاً بکوشد رشته ماجرا را گم نکند. ابهام فیلم در بخشهایی مولد و کنجکاویبرانگیز است؛ در بخشهایی دیگر، خطر آن وجود دارد که به ابهام برای خودِ ابهام بدل شود. شخصیتها و بازیها سه بازیگر اصلی، به فیلم نیرویی میدهند که گاه از تزلزلهای فیلمنامه پیشی میگیرد.
James McAvoy در نقش Simon با چهرهای عصبی و واکنشهایی لغزان، شخصیتی میسازد که اعتماد به گفتهها و حتی سکوتش آسان نیست. او میان درماندگی، جسارت و نوعی خودفریبی حرکت میکند و همین ناپایداری با مضمون حافظه درهم میآمیزد. تماشاگر نمیتواند بهسادگی تشخیص دهد که Simon قربانی شرایط است، عامل بخشی از آنهاست یا هر دو.
Vincent Cassel نیز در نقش Franck حضوری مقتدر و تهدیدآمیز دارد، بیآنکه شخصیتش به خشونت عریان تقلیل یابد. او وقاری سرد و حسابگرانه وارد فیلم میکند و در برابر آشفتگی Simon، نوعی نظم خشن و کنترلگر مینشاند. Rosario Dawson در نقش Elizabeth شاید پیچیدهترین جایگاه را در میان سه شخصیت اصلی داشته باشد.
« اما معما زمانی اثرگذار است که پیچیدگی از دل شخصیتها و موقعیتها بجوشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او باید همزمان درمانگر، راهبر و حضوری رازآلود باشد؛ Dawson این چندگانگی را با خویشتنداری و هوشیاری اجرا میکند، اما متن کمتر از آنچه شایسته است به لایههای عاطفی او مجال میدهد. در مجموع، بازیها جذاباند، ولی شخصیتپردازی بیشتر در خدمت سازوکار معما قرار میگیرد تا کاوش عمیق در زندگی درونی آدمها.
تصویر، تدوین و موسیقی هویت بصری فیلم از مهمترین عوامل شکلگیری فضای آن است. Anthony Dod Mantle با رنگهای اشباعشده، تضاد نور و سایه و قابهایی که گاه اندکی ناآرام به نظر میرسند، جهانی میسازد که در آن هیچ سطحی کاملاً امن یا خنثی نیست. حتی فضاهای روزمره نیز اندکی اغراقشده و رؤیاوار جلوه میکنند.
این سبک با وضعیت ذهنی Simon پیوند دارد: جهان نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که ذهنی مضطرب و آسیبدیده تجربهاش میکند، پیش چشم ما قرار میگیرد. تدوین Jon Harris نیز به جای ایجاد شفافیتی کلاسیک، بر گسست و آشفتگی کنترلشده تأکید میکند. گذار میان صحنهها و تصویرهای ذهنی، حس ورود به ذهنی را تقویت میکند که پیوستگیاش مختل شده است.
موسیقی Rick Smith، با بافت الکترونیک و ضربآهنگ پرتنش، این کیفیت را به صدا نیز منتقل میکند. تصویر، تدوین و موسیقی در کنار هم تجربهای حسی میسازند که گاه پیش از آنکه مخاطب بتواند معنای صحنه را توضیح دهد، او را در حالوهوای آن غرق میکند. نقطه ضعف همین پیوند نیز روشن است: شور سبکی اثر گاهی چنان پررنگ میشود که مجال تنفس روایی یا مکث عاطفی کمتر از حد لازم باقی میماند.
« تصویر، تدوین و موسیقی هویت بصری فیلم از مهمترین عوامل شکلگیری فضای آن است. »
قوتها و کاستیها
خشونت، میل و مسئله کنترل در زیر ظاهر تریلری فیلم، پرسشی درباره کنترل جریان دارد: چه کسی بر روایت مسلط است، چه کسی خاطره دیگری را شکل میدهد و آیا میتوان میل را از تلقین جدا کرد؟ رابطه میان شخصیتها در فضایی بنا میشود که قدرت در آن پیوسته جابهجا میشود. تهدید جسمانی، وابستگی روانی و فریب، هر یک به شیوهای متفاوت امکان انتخاب آزادانه را محدود میکنند.
فیلم در این زمینه جذاب است، زیرا معما را به مسئلهای اخلاقی پیوند میزند؛ بازی با حافظه، فقط راهی برای پنهان کردن اطلاعات نیست، بلکه شکل دیگری از اعمال قدرت است. با این حال، این سویه اخلاقی همواره به عمق کافی نمیرسد. شخصیتها بیشتر بهعنوان مهرههایی در میدان کنترل و فریب عمل میکنند تا انسانهایی که پیامدهای روانی این وضعیت را با جزئیات تجربه میکنند.
نتیجه، نوعی دوگانگی است: از یک سو، مضمونها ظرفیت تأمل درباره هویت و مسئولیت دارند؛ از سوی دیگر، شتاب و تمرکز بر چرخشهای داستانی اجازه نمیدهد این مضمونها همیشه در سطح عاطفی رسوب کنند. فیلم بیشتر میخواهد ذهن را به جنبوجوش بیندازد تا دل را درگیر کند. جمعبندی «Trance» تریلری روانشناختی است که از ایدهای ساده ــ یافتن تابلویی ناپدیدشده ــ به بازیای پرآشوب با حافظه، اعتماد و واقعیت میرسد.
Danny Boyle با تصویرپردازی پرانرژی، تدوین ناآرام و موسیقی مؤثر، فضایی میآفریند که مخاطب را در وضعیتی نزدیک به تعلیق ذهنی نگه میدارد. بازیهای McAvoy، Cassel و Dawson نیز به این جهان پرتنش جان میبخشند. بااینحال، فیلم همیشه میان معما و معنا تعادل برقرار نمیکند؛ برخی چرخشها تصنعی جلوه میکنند و پیچیدگی گاه جای پیوند عاطفی با شخصیتها را میگیرد.
« رابطه میان شخصیتها در فضایی بنا میشود که قدرت در آن پیوسته جابهجا میشود. »
جمعبندی
اثر برای تماشاگرانی مناسب است که از روایتهای نامطمئن و ساختارهای پازلگونه لذت میبرند و حاضرند بخشی از تجربه را در ابهام بگذرانند. اما اگر انسجام روایی و عمق روانشناختیِ پیوسته در اولویت باشد، «Trance» ممکن است بیش از آنکه رضایتبخش باشد، خستهکننده جلوه کند. ارزش فیلم در آن است که تماشاگر را وادار میکند به آنچه میبیند و به یاد میآورد اعتماد نکند؛ کاستیاش نیز از همانجا آغاز میشود، جایی که بیاعتمادی دیگر به کشف نمیانجامد و به سردرگمی نزدیک میشود.
ثبت دیدگاه