نقد و بررسی
نقد تاچ (Touch) | 2012
«Touch» از آن سریالهایی است که ایده مرکزیاش از همان ابتدا میتواند مخاطب را مجذوب کند: جهانی که در آن اعداد، تصادفها و ارتباطهای ظاهراً بیربط، الگویی پنهان را آشکار میکنند. سریال در ظاهر یک درام خانوادگی درباره رابطه دشوار پدری با پسری متفاوت است، اما بهتدریج خود را به اثری درباره تقدیر، انتخاب، همزمانی و پیوند انسانها تبدیل میکند. جذابیت اصلی آن در تلفیق علم، معنویت و احساسات انسانی است؛ هرچند همین جاهطلبی، گاهی سریال را به مرز احساساتیگری و سادهسازی نیز میرساند.
وعده ژانری؛ وقتی ریاضیات به زبان سرنوشت تبدیل میشود
نخستین امتیاز مهم «Touch» در این است که برای روایت خود یک ایده مرکزی بهشدت قابلگسترش انتخاب کرده است. جیک، پسری که ارتباط معمول با جهان پیرامون برایش دشوار است، اعداد و الگوهایی را میبیند که دیگران قادر به درکشان نیستند. در نتیجه، آنچه برای اطرافیان مجموعهای از اعداد بیمعناست، برای او نوعی زبان است؛ زبانی که میان آدمها، رخدادها و انتخابهایی که در ظاهر هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند، پل میزند. این ایده از نظر دراماتیک ظرفیت فراوانی دارد، زیرا هم میتواند موتور یک داستان معمایی باشد و هم بستری برای طرح پرسشهای فلسفی درباره تصادف و تقدیر. سریال بهجای آنکه این مفهوم را صرفاً در قلمرو علمی نگه دارد، آن را با مفاهیمی همچون رشتههای بههمپیوسته سرنوشت، احتمالات، دنبالههای عددی و نظم پنهان جهان درمیآمیزد. همین تلفیق است که «Touch» را از یک داستان علمیتخیلی معمولی جدا میکند. اثر میخواهد مخاطب را به این فکر وادارد که شاید آنچه ما تصادف مینامیم، تنها بخشی از الگویی بزرگتر باشد که از دید انسان عادی پنهان مانده است. با این حال، جاهطلبی مفهومی سریال همیشه به عمق فلسفی منتهی نمیشود. گاهی مفاهیم علمی بیشتر نقش تزئینی پیدا میکنند و اصطلاحاتی مانند درهمتنیدگی کوانتومی، دنباله فیبوناچی یا نسبت طلایی بیش از آنکه واقعاً در ساختار استدلالی داستان به کار گرفته شوند، برای ایجاد حس رمزآلودگی و عظمت کیهانی مورد استفاده قرار میگیرند. در نتیجه، «Touch» را بهتر است اثری الهامگرفته از ایدههای علمی دانست، نه اثری که بخواهد تصویری دقیق و سختگیرانه از علم ارائه کند. «Touch» جهان را مجموعهای از تصادفهای جداگانه نمیبیند؛ آن را شبکهای از ارتباطهای پنهان میداند.
روایت و ریتم؛ معمایی که گاهی بیش از اندازه حسابشده است
ساختار روایی سریال بر پایه کنار هم قرار دادن داستانهای متعدد شکل گرفته است. در هر قسمت، شخصیتهایی در نقاط مختلف جهان یا در موقعیتهایی ظاهراً مستقل از یکدیگر ظاهر میشوند و سپس مخاطب بهتدریج درمییابد که میان این خطوط داستانی ارتباطی وجود دارد. این ساختار، یکی از جذابترین عناصر «Touch» است، زیرا تماشاگر را وادار میکند جزئیات را به خاطر بسپارد و منتظر بماند تا قطعات پراکنده پازل در جای خود قرار بگیرند. مشکل زمانی پدیدار میشود که این سازوکار بیش از اندازه تکرار شود. اگر هر قسمت بر الگوی «جیک عددی را میبیند، مارتین معنای آن را کشف میکند، چند شخصیت غریبه به یکدیگر مرتبط میشوند و در نهایت یک مسئله انسانی حل میشود» تکیه کند، عنصر شگفتی بهتدریج کاهش مییابد. چیزی که در ابتدا مانند کشف یک راز بزرگ به نظر میرسد، ممکن است در ادامه برای مخاطب آشنا و قابل پیشبینی شود. این همان نقطهای است که ایده جذاب سریال با محدودیتهای ساختار اپیزودیک تلویزیونی برخورد میکند. با وجود این، «Touch» در بهترین لحظاتش توانایی چشمگیری در ساختن تعلیق از میان ارتباطهای ظریف دارد. سریال گاهی یک شیء ساده، یک شماره، یک تماس تلفنی یا برخوردی کوتاه میان دو انسان را به بخشی از زنجیرهای بزرگتر تبدیل میکند. ارزش این تکنیک در آن است که اهمیت اتفاقات روزمره را افزایش میدهد؛ مخاطب درمییابد که یک انتخاب کوچک نیز ممکن است پیامدهایی فراتر از تصور صاحب آن داشته باشد. در سوی دیگر، برخی گرهگشاییها بیش از اندازه تمیز و مهندسیشده به نظر میرسند. تصادفها چنان دقیق کنار یکدیگر قرار میگیرند که حس طبیعی بودن جهان داستان گاهی تضعیف میشود. سریال از مخاطب میخواهد قواعد جهان خود را بپذیرد، اما هرچه زنجیره ارتباطها پیچیدهتر میشود، حفظ تعادل میان «معجزهآسا» و «مصنوعی» دشوارتر میشود. بزرگترین جذابیت روایت «Touch» همان چیزی است که میتواند به بزرگترین ضعف آن تبدیل شود: جهانی که در آن هیچ اتفاقی واقعاً تصادفی نیست.
مارتین و جیک؛ قلب انسانی داستان
در مرکز این شبکه پیچیده از اعداد و احتمالات، رابطه مارتین بوم و جیک قرار دارد. اگر این رابطه از نظر احساسی باورپذیر نباشد، تمام نظریههای مربوط به الگوهای کیهانی نیز کارکرد خود را از دست میدهند. خوشبختانه سریال در بسیاری از لحظات موفق میشود مسئله اصلی را به شکلی سادهتر تعریف کند: پدری که نمیداند چگونه با فرزندش ارتباط برقرار کند و کودکی که جهان را به شیوهای متفاوت تجربه میکند. Kiefer Sutherland در نقش مارتین انتخابی هوشمندانه است، زیرا تصویر آشنای او از مردی تحت فشار را از آثار قبلیاش به همراه دارد، اما این بار قرار نیست صرفاً با یک قهرمان اکشن مواجه باشیم. مارتین مردی سوگوار، خسته و مستأصل است که در برابر ناتوانی خود برای درک فرزندش احساس درماندگی میکند. بازی Sutherland در بهترین لحظات زمانی اثرگذار است که خشم، ترس و عشق پدرانه را همزمان در رفتارش میتوان دید. با این حال، سایه شخصیتهای پیشین Sutherland گاهی بر نقش مارتین سنگینی میکند. انرژی عصبی، لحن جدی و شدت رفتاری او میتواند در بعضی موقعیتها بیش از آنکه شکنندگی یک پدر را نشان دهد، یادآور قهرمانان پرتنش آثار قبلی او باشد. این مسئله در درام خانوادگی «Touch» همیشه به نفع شخصیت تمام نمیشود. David Mazouz نیز در نقش جیک یکی از دشوارترین نقشهای مجموعه را بر عهده دارد. او باید شخصیتی را بازی کند که تقریباً تمام ارتباطش با جهان از مسیر رفتار، نگاه، حرکت و اعداد شکل میگیرد. حضور جیک بیش از آنکه بر دیالوگ استوار باشد، بر سکوت بنا شده است و همین سکوت به او کیفیتی رازآلود میدهد. البته نحوه پرداخت سریال به وضعیت جیک گاهی سادهسازیشده و بیش از اندازه تابع نیازهای معمایی داستان است؛ در نتیجه، زندگی روزمره او بهعنوان کودکی متفاوت همیشه به اندازه ظرفیتش بررسی نمیشود. در نهایت، معمای اصلی «Touch» نه معنای اعداد، بلکه تلاش دو انسان برای یافتن راهی جهت ارتباط با یکدیگر است.
شخصیتهای فرعی و جهان انسانی سریال
یکی از دشواریهای ساختار «Touch» این است که سریال بهطور همزمان میخواهد داستانی خانوادگی، معمایی جهانی و مجموعهای از روایتهای انسانی مستقل باشد. بنابراین شخصیتهای فرعی بسیاری وارد داستان میشوند که هرکدام حامل بخشی از پیام کلی مجموعهاند. این شخصیتها معمولاً در مدت کوتاهی معرفی میشوند و باید در همان فرصت محدود بتوانند برای مخاطب اهمیت پیدا کنند. در بعضی موارد، این روش به شکل قابل توجهی جواب میدهد. شخصیتهایی که در ابتدا صرفاً بخشی از یک پازل به نظر میرسند، میتوانند به تدریج ابعاد عاطفی پیدا کنند و داستانشان به موضوعاتی مانند فقدان، امید، بخشش، ترس یا میل به جبران تبدیل شود. چنین لحظاتی باعث میشوند ساختار ظاهراً سرد و ریاضی سریال با احساسات انسانی پیوند بخورد. اما در موارد دیگر، شخصیتهای فرعی بیش از اندازه ابزاری به نظر میرسند. آنها وارد داستان میشوند تا بخشی از معادله روایی را تکمیل کنند و پس از انجام وظیفه خود، اهمیتشان کاهش مییابد. در نتیجه، برخی از آنان بیشتر «نقطهای در نقشه داستان» هستند تا انسانهایی با گذشته، تضاد و شخصیت مستقل. این مسئله همان انتقادی است که درباره بخشهایی از ساختار شخصیتپردازی سریال مطرح شده است. Gugu Mbatha-Raw در نقش Clea نیز از عناصر انسانیتر داستان محسوب میشود. حضور او نماینده نگاهی واقعگرایانهتر به شرایط مارتین و جیک است و در برابر منطق رازآلود سریال، ضرورتهای اجتماعی و قانونی را یادآوری میکند. Danny Glover نیز با حضور خود وجه فلسفی و رازآلود اثر را تقویت میکند، هرچند شخصیت او گاهی بیش از اندازه به الگوی آشنای «استاد سالخوردهای که حقیقتی پنهان را میداند» نزدیک میشود.
فضا و فرم؛ تلویزیونی با ظاهر سینمایی
«Touch» از نظر بصری یکی از آن مجموعههایی است که تلاش میکند ایدههای بزرگ خود را با ظاهر و حالوهوایی متناسب همراه کند. شهرهای مختلف، فرودگاهها، خیابانها، ساختمانها و فضاهای عمومی تنها پسزمینه داستان نیستند؛ آنها بخشی از مفهوم اصلی سریال درباره اتصال انسانها هستند. دوربین مرتباً از یک نقطه به نقطهای دیگر حرکت میکند و فاصله جغرافیایی میان شخصیتها را به بخشی از زبان روایی تبدیل میسازد. تدوین موازی نیز نقش مهمی در ایجاد این احساس دارد. یک رخداد کوچک در یک نقطه میتواند در نقطهای دیگر پیامدی غیرمنتظره داشته باشد و تدوین با جابهجایی سریع میان این موقعیتها، رابطه میان آنها را برجسته میکند. این شیوه گاهی حس یک پازل سینمایی را ایجاد میکند و به سریال کیفیتی فراتر از یک درام خانوادگی ساده میبخشد. از سوی دیگر، موسیقی و طراحی فضای اثر معمولاً به سمت ایجاد حس معنوی و عاطفی حرکت میکنند. «Touch» علاقه زیادی به لحظات تأملبرانگیز دارد؛ لحظاتی که در آنها انسانها در آستانه یک انتخاب قرار میگیرند یا معنای پنهان یک اتفاق آشکار میشود. این ویژگی در صورت هماهنگی با روایت، به فضای سریال هویت میدهد، اما زمانی که با تأکید بیش از اندازه همراه شود، همان احساساتیگری مورد انتقاد را تشدید میکند. از منظر فرم، سریال آشکارا میخواهد بزرگتر از یک محصول تلویزیونی معمولی به نظر برسد. گستردگی جغرافیایی، شخصیتهای متعدد و پیوند داستانهای کوچک با ایدهای جهانی، این جاهطلبی را نشان میدهد. با این حال، عظمت بصری همیشه با عمق روایی برابر نیست و گاهی زیبایی صحنهها بیشتر از محتوای دراماتیک آنها در ذهن میماند. ظاهر گسترده و سینمایی «Touch» برای داستانی مناسب است که میخواهد مرز میان زندگی خصوصی و نظم عظیم جهان را از میان بردارد.
قوتها و ضعفها؛ میان امید و احساساتیگری
مهمترین قوت «Touch» جسارت آن در ترکیب چند حوزه متفاوت است. سریال همزمان درباره پدر و فرزند، سوگ، ارتباط انسانی، ریاضیات، احتمال، معنویت و مفهوم تقدیر حرف میزند. این ترکیب اگرچه گاهی نامتوازن است، اما به اثر هویتی مشخص میدهد. «Touch» صرفاً نمیخواهد یک معمای هفتگی ارائه کند؛ میخواهد مخاطب را متقاعد کند که حتی کوچکترین رفتارهای انسانی میتوانند بخشی از شبکهای بزرگتر باشند. همچنین، سریال در لحظات احساسی میتواند واقعاً تأثیرگذار باشد. رابطه مارتین و جیک، مهمترین سرمایه عاطفی مجموعه است و زمانی که داستان از رمز و راز فاصله میگیرد و به دشواری ارتباط میان این دو نفر میپردازد، اثر به شکل قابل توجهی انسانیتر میشود. همین وجه است که میتواند حتی مخاطبی را که با منطق علمیتخیلی سریال ارتباط چندانی ندارد، با داستان همراه نگه دارد. اما ضعف اصلی، تمایل مداوم سریال به تأکید بر پیام خود است. گاهی «Touch» به مخاطب اعتماد نمیکند و به جای آنکه اجازه دهد ارتباط میان شخصیتها و رخدادها بهتنهایی معنا پیدا کند، بیش از اندازه بر اهمیت آن تأکید میکند. نتیجه، لحظاتی است که بهجای برانگیختن احساس، شبیه تلاش مستقیم برای گرفتن احساس از مخاطب به نظر میرسند. از سوی دیگر، مسئله تکرار نیز اهمیت دارد. ایدهای که در ابتدا تازه و مرموز است، در قالبی طولانی نیازمند تغییر و تحول است. اگر کشف الگو، نجات یک فرد و اتصال چند روایت مستقل بارها با سازوکار مشابه تکرار شود، بخشی از جذابیت اولیه از بین میرود. «Touch» در بهترین لحظات از مفهوم مرکزی خود برای خلق داستان استفاده میکند؛ در ضعیفترین لحظات، داستان صرفاً بهانهای برای نمایش همان مفهوم میشود.
علم، معنویت و مسئله باورپذیری
یکی از جالبترین ویژگیهای «Touch» این است که نمیخواهد میان علم و معنویت مرزی قطعی ترسیم کند. اعداد و الگوهای ریاضی در کنار ایدههای مربوط به تقدیر و ارتباط کیهانی قرار میگیرند. سریال میخواهد این پرسش را مطرح کند که آیا نظم جهان میتواند چنان پیچیده باشد که چیزی که برای انسان تصادفی به نظر میرسد، در سطحی دیگر بخشی از الگویی قابل شناسایی باشد. این ایده در سطح فلسفی جذاب است، زیرا مخاطب را به مسئلهای قدیمی بازمیگرداند: اگر همه چیز به زنجیرهای از علتها و احتمالات وابسته باشد، جایگاه اراده آزاد انسان کجاست؟ آیا انتخابهای ما واقعاً انتخاباند یا صرفاً بخشی از الگویی هستند که از پیش شکل گرفته است؟ «Touch» پاسخ فلسفی منسجمی برای این پرسشها ارائه نمیدهد، اما ارزش آن در طرح کردن همین دغدغههاست. مشکل زمانی آغاز میشود که سریال از واژگان علمی برای اعتبار بخشیدن به مفاهیمی استفاده میکند که اساساً در قلمرو تخیل و معنویت قرار دارند. اینجا مرز میان «علم بهعنوان موضوع» و «علم بهعنوان تزئین روایی» اهمیت پیدا میکند. مخاطبی که با علوم مورد اشاره آشنایی بیشتری دارد ممکن است از سادهسازی برخی مفاهیم فاصله بگیرد، در حالی که مخاطب عمومی احتمالاً بیشتر تحت تأثیر حس رازآلود آنها قرار خواهد گرفت. به همین دلیل، بهتر است «Touch» را اثری فلسفی ـ علمیتخیلی به معنای دقیق کلمه ندانیم، بلکه آن را درام معنوی و معماییای بدانیم که از زبان علم برای بیان دغدغههای انسانی استفاده میکند. در چنین چارچوبی، بسیاری از انتخابهای سریال قابلقبولتر میشوند؛ زیرا هدف اصلی آن ارائه یک نظریه علمی نیست، بلکه ساختن روایتی درباره پیوند انسانهاست. «Touch» بیش از آنکه بخواهد جهان را با ریاضیات توضیح دهد، از ریاضیات برای حرف زدن درباره معنای زندگی استفاده میکند.
جایگاه اثر و مخاطب هدف
«Touch» برای مخاطبی ساخته شده است که از یک سو به روایتهای معمایی و علمیتخیلی علاقه دارد و از سوی دیگر، از درامهای عاطفی و خانوادگی استقبال میکند. کسی که به دنبال یک معمای کاملاً واقعگرایانه باشد، احتمالاً با برخی از قواعد جهان سریال کنار نخواهد آمد. در مقابل، مخاطبی که بتواند منطق استعاری و خیالپردازانه اثر را بپذیرد، احتمالاً از زنجیره ارتباطهایی که میان آدمهای ناشناس ایجاد میشود، لذت بیشتری خواهد برد. این مجموعه همچنین برای علاقهمندان به آثاری درباره تقدیر، الگوهای پنهان، همزمانی و ارتباط جهانی انسانها جذاب است. حالوهوای آن یادآور بخشی از سنت سریالهای معمایی و علمیتخیلی تلویزیون است که در آنها یک ایده مرکزی بزرگ، موتور داستانهای متعدد میشود. با این حال، «Touch» در نهایت بیشتر به احساس و امید متکی است تا تاریکی، بدبینی یا پیچیدگی فلسفی مطلق. در مقایسه با آثار معمایی پیچیدهتر، «Touch» همیشه از نظر شخصیتپردازی یا انسجام روایی در بالاترین سطح قرار نمیگیرد. در عوض، نقطه قوتش در نیت انسانی و نگاه خوشبینانهای است که به ارتباط میان آدمها دارد. حتی زمانی که روایت به سمت اغراق میرود، سریال بهندرت علاقه خود را به ایدهای که در مرکز آن قرار دارد پنهان میکند: اینکه هیچ انسانی کاملاً جدا از دیگران زندگی نمیکند. همین ویژگی باعث میشود «Touch» اثری دوگانه باقی بماند. از یک طرف، جاهطلب، خوشساخت و سرشار از ایده است؛ از طرف دیگر، گاهی بیش از اندازه احساساتی، توضیحگر و وابسته به تصادفهای بسیار دقیق میشود. ارزش آن نه در بینقص بودن، بلکه در تلاش برای ساختن پلی میان یک درام پدر و فرزندی و تصویری بسیار بزرگتر از جهان است.
جمعبندی؛ سریالی درباره یافتن راهی برای لمس کردن جهان
«Touch» در نهایت بیش از آنکه درباره اعداد باشد، درباره معناست. اعداد در اینجا زبان رواییاند؛ ابزاری برای نشان دادن اینکه زندگی انسانها چگونه، گاه بدون آنکه خودشان بدانند، به یکدیگر متصل میشود. سریال از این ایده برای روایت داستانی درباره فقدان، عشق پدرانه، امید و تلاش برای برقراری ارتباط استفاده میکند و همین وجه انسانی است که به آن هویت میبخشد. البته نمیتوان ضعفهای اثر را نادیده گرفت. احساساتیگری، شخصیتپردازی نابرابر، استفاده گاه تزئینی از مفاهیم علمی و تکرار الگوی روایی از جمله عواملی هستند که مانع میشوند «Touch» به اندازه ایده اولیهاش عمیق و ماندگار باشد. سریال در بسیاری از مواقع به جای اعتماد به ظرافت، پیام خود را با صدای بلند بیان میکند؛ و همین امر از قدرت برخی لحظاتش میکاهد. با این همه، در میان انبوه سریالهایی که میکوشند با پیچشهای داستانی یا رازهای بزرگ مخاطب را نگه دارند، «Touch» به دلیل نوع نگاهش به ارتباط انسانی جایگاه متفاوتی پیدا میکند. جذابیت آن در این نیست که همه پرسشهایش را با پاسخی بینقص حل میکند، بلکه در این است که مخاطب را به دیدن اتفاقهای کوچک زندگی با نگاهی متفاوت دعوت میکند؛ شاید یک برخورد کوتاه، یک انتخاب ساده یا یک عدد ظاهراً بیمعنا، بخشی از زنجیرهای بزرگتر باشد. ارزش «Touch» در پاسخهای قطعی آن نیست؛ در پرسشی است که درباره ارتباط میان انسانها مطرح میکند. در نتیجه، «Touch» اثری است که باید با منطق و قواعد خودش دیده شود. اگر مخاطب از آن انتظار یک تریلر علمیتخیلی سختگیرانه یا یک درام کاملاً واقعگرایانه داشته باشد، احتمالاً با محدودیتهایش روبهرو خواهد شد؛ اما اگر آن را یک درام معمایی، معنوی و انسانمحور بداند، میتواند از ایده مرکزی و لحظات عاطفی آن بهره بیشتری ببرد. سریال شاید همیشه در تبدیل جاهطلبی خود به روایت منسجم موفق نباشد، اما ایدهای صمیمی و امیدبخش را دنبال میکند: اینکه در جهانی ظاهراً آشفته، هنوز میتوان میان آدمها، اتفاقها و انتخابها رشتهای از معنا پیدا کرد.



ثبت دیدگاه