نقد و بررسی
نقد Topsy-Turvy | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هنر در لحظهٔ بحران «Topsy-Turvy» ساختهٔ Mike Leigh، در ظاهر فیلمی دربارهٔ تولد یک اپرای کمیک مشهور است؛ اما در لایهٔ عمیقتر، روایتی دربارهٔ دشواریِ ادامهدادن یک همکاری هنری در روزگاری است که ذوق مخاطب، خواستههای هنرمند و منطق بازار با یکدیگر همجهت نیستند. فیلم به سال ۱۸۸۴ بازمیگردد: «پرنسس آیدا» با استقبال سرد روبهرو شده، سالن تئاتر در گرمای لندن خلوت مانده و رابطهٔ کاری گیلبرت و سالیوان به بنبست رسیده است.
این بحران، برخلاف الگوی رایج زندگینامههای سینمایی، نه بهانهای برای قهرمانسازی است و نه مقدمهای برای یک پیروزی آسان؛ بلکه فرصتی است برای مشاهدهٔ فرایندی پرپیچوخم، متشکل از مکث، اصطکاک، تردید و آزمونوخطا. Leigh به جای آنکه رویدادها را به مجموعهای از نقاط عطف پرشتاب تبدیل کند، زمان میدهد تا جهان فیلم در برابر چشم تماشاگر شکل بگیرد.
نتیجه، اثری است که بیش از آنکه دربارهٔ «الهام ناگهانی» باشد، دربارهٔ کار مداوم و جمعیِ ساختن یک نمایش است؛ کاری که در آن هیچ موفقیتی از پیش تضمین نشده است. دو هنرمند، دو تصور از هنر محور درام، تفاوت نگاه ویلیام اس. گیلبرت و آرتور سالیوان است. گیلبرت با ذهنی منظم، قاطع و آکنده از دقت نمایشی، به ساختار و کلام اهمیت میدهد؛ سالیوان، در سوی دیگر، هنرمندی است که از تواناییهایش آگاه است و میل دارد استعداد خود را در قلمرویی جدیتر و گستردهتر بیازماید.
اختلاف آنها صرفاً نزاعی شخصی نیست: هر یک پرسشی متفاوت دربارهٔ ماهیت هنر مطرح میکند. آیا تکرار فرمولی موفق، راهی مشروع برای ادامهٔ کار است، یا نشانهٔ فرسودگی؟ آیا هنر باید در محدودهٔ انتظار مخاطب بماند، یا هنرمند حق دارد از آن محدوده عبور کند؟ Jim Broadbent و Allan Corduner این تقابل را با بازیهایی دقیق و بیاغراق جان میبخشند.
« دو هنرمند، دو تصور از هنر محور درام، تفاوت نگاه ویلیام اس. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گیلبرتِ Broadbent خشک و سختگیر است، اما این سختی را نمیتوان به سادگی با خودخواهی یکی دانست؛ در پشت آن، اضطراب هنرمندی دیده میشود که میخواهد اثرش درست از کار درآید. سالیوانِ Corduner نیز صرفاً شخصیتی خوشگذران یا دلزده نیست؛ او میان مسئولیت حرفهای و تمنای استقلال هنری گرفتار است.
شیمی میان این دو بازیگر از شباهت سرچشمه نمیگیرد، بلکه از تفاوتی زنده و باورپذیر نیرو میگیرد. کارگاه شلوغِ آفرینش یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، انتقال مرکز توجه از چهرههای مشهور به کل دستگاه تئاتر است. «میکادو» حاصل ارادهٔ دو نابغهٔ منفرد نیست؛ بازیگران، نوازندگان، خیاطان، طراحان، مدیران و کارکنان صحنه نیز در شکلگیری آن سهم دارند.
دوربین Leigh بارها از میز گفتوگوی گیلبرت و سالیوان فاصله میگیرد و به تمرینها، اندازهگیری لباسها، بحثهای مربوط به دستمزد، آموزش حرکت و آمادگی گروه برای اجرا سرک میکشد. بدین ترتیب، نمایش نه محصولی آماده، بلکه فرایندی آشکار میشود که در آن تصمیمهای کوچک و گاه خستهکننده، به تدریج صورتی هنری پیدا میکنند.
این نگاه، فیلم را از روایت معمولِ «نابغهای که اثری بزرگ میآفریند» دور میکند. در اینجا، خلاقیت امری جمعی است و اقتدار هنری همواره باید با واقعیتهای عملی کنار بیاید. بازیگر ممکن است با تصمیم کارگردان مخالفت کند، مدیر تئاتر باید هزینه و درآمد را بسنجد و گروه اجرا باید ایدهای انتزاعی را به حرکت، صدا و تصویر بدل سازد.
« شیمی میان این دو بازیگر از شباهت سرچشمه نمیگیرد، بلکه از تفاوتی زنده و باورپذیر نیرو میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
همین توجه به جزئیات اجرایی، پشتصحنه را به بخش اصلی درام تبدیل میکند، نه صرفاً حاشیهای برای ستارهها. بازآفرینی جهان ویکتوریایی فضاسازی فیلم از برجستهترین جنبههای آن است. لندن و تئاتر عصر ویکتوریا در اینجا همچون دکورهای تزئینی و بیجان بازسازی نشدهاند؛ فضاها محل زندگی و کار آدمهاییاند که از طبقات، خلقوخوها و دغدغههای متفاوت میآیند.
لباسها، آرایش، دکورها و اشیای صحنه، جهان تاریخی اثر را با جزئیاتی ملموس میسازند، اما این وفاداری بصری به خودنمایی بدل نمیشود. شکوه تئاتر در کنار آشفتگی اتاقهای تمرین و عادیبودن مناسبات کاری قرار میگیرد و همین تضاد، به جهان فیلم حس واقعیت میبخشد. طراحی صحنه و لباس فقط چشمنواز نیست؛ کارکرد روایی هم دارد.
هر بار که گروه از فضای خصوصی تمرین به جهان نمایشی روی صحنه نزدیک میشود، تماشاگر تفاوت میان واقعیت روزمره و صورتبندی هنری آن را بهتر درک میکند. آواز و موسیقی نیز در دل همین فرایند جای میگیرند: اجراها نه ناگهان و بیمقدمه ظاهر میشوند، بلکه از تمرین، تکرار و آمادهسازی سر برمیآورند.
فیلم با این انتخاب، شور صحنه را حفظ میکند و در عین حال بهای رسیدن به آن را نیز نشان میدهد. بدنها و زندگیهای بیرون از صحنه «Topsy-Turvy» به زندگی خصوصی شخصیتها نیز توجه دارد و نمیگذارد آنان فقط به نامهایی در تاریخ تئاتر تبدیل شوند. پیوندهای عاطفی، عادتها، غرورها و ضعفهایشان در لابهلای تمرینها و گفتوگوها آشکار میشود.
« همین توجه به جزئیات اجرایی، پشتصحنه را به بخش اصلی درام تبدیل میکند، نه صرفاً حاشیهای برای ستارهها. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این گسترش جهان داستان، گاه ارزشمند است؛ زیرا نشان میدهد که هنرمند بیرون از کارگاه نیز زندگی میکند و آنچه روی صحنه میآورد، از جهانی پیچیدهتر تغذیه میشود. بازیگران مکمل نیز به این بافت انسانی جان میدهند و گروه تئاتر را به جمعی از افراد متمایز بدل میکنند. با این همه، همین پراکندگی گاهی به زیان تمرکز فیلم تمام میشود.
برخی صحنههای فرعی طولانیاند و پیوندشان با خط اصلیِ شکلگیری نمایش به اندازهای محکم نیست که کشش خود را حفظ کنند. علاقهٔ Leigh به مشاهدهٔ رفتارهای روزمره و جزئیات انسانی، در لحظاتی فیلم را از مسیر محوریاش دور میکند. از این رو، زمان طولانی اثر هم فضیلت است و هم محدودیت: فرصت میدهد جهانش نفس بکشد، اما ممکن است صبر تماشاگرانی را که انتظار پیشروی سریعتری دارند، بیازماید.
ژاپنِ صحنهای و نگاه امروز الهامگرفتن از فرهنگ ژاپن، نقطهٔ چرخش مهم داستان و سرچشمهٔ صورت بصری «میکادو» است. فیلم این انتخاب را در متن علاقهٔ ویکتوریاییها به هنر و اشیای ژاپنی قرار میدهد و نشان میدهد چگونه یک فرهنگ دوردست میتواند به مادهٔ خام تخیل نمایشی بدل شود. این بخش برای فهم سازوکار آفرینش هنری جذاب است: هنرمند عناصر بیرونی را میبیند، آنها را از بستر اصلیشان جدا میکند و در نظامی تازه به کار میگیرد.
اما همین فاصلهگرفتن از بستر فرهنگی، مسئلهای است که تماشاگر امروز نمیتواند نادیده بگیرد. تصویر ژاپن در اثر، بیش از آنکه بازنمایی پیچیدگی یک جامعهٔ واقعی باشد، برداشتی غربی و صحنهپردازیشده از «امر شرقی» است؛ برداشتی که ممکن است کلیشهای یا مسئلهدار به نظر برسد. این نکته را میتوان هم محدودیتی در نگاه تاریخی فیلم دانست و هم بخشی از موضوع آن: اثر نشان میدهد چگونه تئاتر و جامعهٔ ویکتوریایی فرهنگ دیگری را برای ذائقهٔ خود بازسازی میکنند.
« بازیگران مکمل نیز به این بافت انسانی جان میدهند و گروه تئاتر را به جمعی از افراد متمایز بدل میکنند. »
قوتها و کاستیها
با این حال، فیلم همواره این فاصله را به اندازهٔ کافی نقد نمیکند و گاه بیشتر مجذوب زیباییِ حاصل از آن است تا پیامدهایش. سبک کارگردانی و ریتم سبک Leigh بر مشاهده، مکث و بازیهای ظریف استوار است. او به جای تأکید بر لحظات نمایشیِ بزرگ، اجازه میدهد شخصیتها از طریق رفتارهای کوچک شناخته شوند: سکوتی طولانی، مخالفتی مؤدبانه، نگاهی که چیزی را پنهان میکند یا تغییری جزئی در مناسبات گروه.
این رویکرد با موضوع فیلم تناسب دارد، زیرا تماشاگر را به جای مصرفکنندهٔ یک روایت فشرده، به ناظر فرایند بدل میکند. طنز خشک فیلم نیز از همین دقت در رفتارها برمیخیزد؛ نه از شوخیهای پرصدا، بلکه از فاصلهٔ میان تکلف اجتماعی و آشوب پشتصحنه. بااینحال، ریتم آرام فیلم برای همهٔ مخاطبان آسان نیست.
بخشهایی که بر جلسات، تمرینها یا زندگیهای جانبی تمرکز دارند، ممکن است طولانیتر از نیاز دراماتیک به نظر برسند. Leigh عمداً از شتابدادن به روایت پرهیز میکند، اما گاهی این امتناع از فشردگی، به تکرار حسی میانجامد. تماشاگرانی که به درامی پرحادثه و متکی بر تعلیق عادت دارند، احتمالاً با فاصلهٔ میان لحظههای مهم و روزمرگیهای فراوان اثر دشوارتر کنار میآیند.
جمعبندی «Topsy-Turvy» فیلمی دربارهٔ یک شاهکار مشهور است، اما ارزش اصلیاش در بازگویی موفقیت نهایی خلاصه نمیشود؛ در نمایش مسیر نامطمئن و پرکارِ رسیدن به آن است. Mike Leigh با بازیهای درخشان Broadbent و Corduner، فضاسازی پرجزئیات و توجه به گروهی که پشت هر اجرا قرار دارد، تصویری زنده از همکاری هنری میسازد؛ همکاریای که از اختلاف و چانهزنی جدا نیست.
« سبک کارگردانی و ریتم سبک Leigh بر مشاهده، مکث و بازیهای ظریف استوار است. »
جمعبندی
در برابر این قوتها، زمان طولانی، پراکندگی برخی صحنههای فرعی و نگاه مسئلهدار به فرهنگ ژاپنی، محدودیتهای واقعی فیلماند. با وجود این، اثر همچنان تجربهای غنی و تأملبرانگیز است: ستایشی از هنر نه بهمثابه جرقهای اسرارآمیز، بلکه بهعنوان کاری دشوار، جمعی و پیوسته.
ثبت دیدگاه