نقد و بررسی
نقد کشتن هیولا (To Kill the Beast) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مرز میان افسانه و تجربه «To Kill the Beast» ساختهٔ Agustina San Martín فیلمی است که بیش از آنکه به پیشبرد داستانی سرراست دل ببندد، تماشاگر را در فضایی رؤیاگون و ناآرام فرو میبرد. امیلیا برای یافتن برادر گمشدهاش به مهمانخانهٔ خالهاش، اینس، در ناحیهٔ مرزی آرژانتین و برزیل میرسد؛ جایی که شایعهٔ هیولایی سرگردان در جنگل، زندگی مردم را رنگی از ترس و خرافه میزند.
این طرح، در ظاهر وعدهٔ یک معمای رازآلود یا فیلمی دربارهٔ رویارویی با هیولا را میدهد، اما اثر از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست همهچیز را به زبان توضیح و پاسخ بیان کند. مرزهای جغرافیایی، خانوادگی و عاطفی در آن به هم میآمیزند و داستان بیشتر از راه نشانهها، فضا و حس پیش میرود تا زنجیرهای منظم از رویدادها.
همین انتخاب هم سرچشمهٔ اصلی زیبایی فیلم است و هم علت بخشی از ناکامیهایش. جنگل بهمثابه نیرویی زنده جنگل در این فیلم پسزمینهای برای کنش شخصیتها نیست؛ حضوری فعال دارد و گویی پیوسته نگاهشان میکند. مه، تاریکی، رطوبت و صداهای دور و نزدیک، محیطی میسازند که در آن تشخیص واقعیت از خیال دشوار میشود.
قابها با وسواس چیده شدهاند و گاه چنان مستقل و خیالانگیزند که میتوان آنها را همچون تابلوهایی جداگانه به خاطر سپرد. فیلم از این زیبایی برای ساختن آرامش استفاده نمیکند؛ تصویرهای چشمنوازش اغلب با حس خفقان و تهدید همراهاند، انگار طبیعت چیزی را پنهان کرده و تنها لحظهای اجازه میدهد گوشهای از آن دیده شود.
« همین انتخاب هم سرچشمهٔ اصلی زیبایی فیلم است و هم علت بخشی از ناکامیهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این نگاه بصری بهویژه در پیوند با مرز جغرافیایی اهمیت مییابد. مرز میان دو کشور در اینجا صرفاً خطی روی نقشه نیست؛ استعارهای است از وضعیت ناپایدار آدمهایی که نمیدانند به کجا تعلق دارند یا چگونه باید خود را تعریف کنند. فیلم از همین فضای بینابینی بهره میگیرد تا هویت را نه بهصورت پاسخ قطعی، بلکه چونان تجربهای متغیر و در حال شکلگیری نمایش دهد.
در نتیجه، جنگل و مرز به جای آنکه فقط محل وقوع داستان باشند، صورت دیداریِ سردرگمی و دگرگونی امیلیا میشوند. هیولا و سیاستِ ترس هیولای فیلم بیش از آنکه حضوری پررنگ و جسمانی داشته باشد، به شکل شایعه، تصور و اضطراب جمعی در روایت گردش میکند. مردم باور دارند روح مردی شرور در قالب حیوانات گوناگون ظاهر میشود و در جنگل پرسه میزند.
این افسانه برای فیلم امکان میسازد تا ترسهای شخصی و اجتماعی را در قالب موجودی مبهم بازتاب دهد؛ هیولا میتواند نامی برای خشونتی باشد که جامعه مایل است آن را بیرون از خود قرار دهد، یا سایهای از گذشتهای که شخصیتها هنوز توان رویارویی مستقیم با آن را ندارند. بااینحال، نمادپردازی فیلم همیشه به اندازهٔ تصاویرش روشن و مؤثر نیست.
گاهی هیولا چنان در قلمرو استعاره باقی میماند که پیوندش با زندگی روزمرهٔ شخصیتها سست میشود. تماشاگر ممکن است در تشخیص اینکه با تهدیدی واقعی، افسانهای محلی یا صورتی ذهنی روبهروست، بلاتکلیف بماند؛ بلاتکلیفیای که میتواند بخشی از تجربهٔ عمدی فیلم باشد، اما همیشه به ابهامی بارور تبدیل نمیشود.
« این نگاه بصری بهویژه در پیوند با مرز جغرافیایی اهمیت مییابد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از پاسخ قطعی پرهیز میکند، ولی در بعضی لحظهها نشانههای لازم را هم به اندازهای نمیدهد که تماشاگر بتواند از دل ابهام، معنایی شخصی و منسجم بسازد. امیلیا؛ رشد در سکوت و تردید در مرکز این جهان مهآلود، امیلیا قرار دارد؛ شخصیتی که بیش از آنکه با گفتار خود را توضیح دهد، از خلال نگاهها، مکثها و واکنشهای کوچک شناخته میشود.
بازی Tamara Rocca ظرافتی کمادعا دارد و با فرم کمتوضیح فیلم تناسب پیدا میکند. او امیلیا را نه قهرمانی با مسیر روشن و تصمیمهای قاطع، بلکه دختری در آستانهٔ تغییر نشان میدهد؛ کسی که هم در پی یافتن برادرش است و هم بهتدریج با لایههایی از خود روبهرو میشود که پیشتر مجال بروز نداشتهاند.
این مسیرِ بلوغ و بیداری عاطفی، فیلم را از یک داستان سادهٔ جستوجو فراتر میبرد. مسئله فقط یافتن فردی غایب نیست؛ امیلیا باید نسبت خود را با خانواده، گذشته و خواستههایش بازنگری کند. فیلم این حرکت را با ظرافت پیش میبرد، اما گاه آنقدر از شرح انگیزهها فاصله میگیرد که تحول شخصیت بیشتر حس میشود تا آنکه بهروشنی دراماتیک شود.
برای تماشاگرانی که انتظار دارند تغییر درونی قهرمان از طریق تصمیمها و گفتوگوهای آشکار صورت گیرد، این شیوه ممکن است بیش از حد محو به نظر برسد. رابطهای لطیف در دل فضای تهدیدآمیز رابطهٔ امیلیا و جولیث یکی از زندهترین رشتههای فیلم است. کشش میان آن دو از دل لحظههای کوتاه و محتاطانه شکل میگیرد و در برابر فضای سنگین جنگل و سکون روایت، نیرویی ملموس و انسانی پدید میآورد.
« بازی Tamara Rocca ظرافتی کمادعا دارد و با فرم کمتوضیح فیلم تناسب پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی Julieth Micolta در کنار بازی Rocca به این رابطه کیفیتی آرام و بیتکلف میدهد؛ گویی هر دو شخصیت، در میان شایعهها و محدودیتهای محیط، مجال کوتاهی برای تجربهٔ صمیمیت پیدا میکنند. فیلم این رابطه را نه بهعنوان توضیحی ساده برای همهٔ رفتارهای امیلیا، بلکه بهمثابه بخشی از فرایند شناخت او به کار میگیرد.
دگرگونی عاطفی و جنسی شخصیت با فضای مرزی اثر همنواست: هیچچیز کاملاً تثبیتشده نیست و احساسات در قلمرویی میان ترس، کنجکاوی و میل حرکت میکنند. در عین حال، این خط روایی گاه از پیوندی که میتوانست با جستوجوی اصلی داشته باشد جدا میافتد. فیلم لحظههای رابطه را با حساسیت میبیند، اما همیشه آنها را در ساختاری محکم و پیوسته جای نمیدهد.
صدا، موسیقی و سکوت طراحی صدا سهم بزرگی در ساختن جهان فیلم دارد. صداهای جنگل، همهمههای دور، سکوتهای کشدار و موسیقیِ گاه نامتعارف، دائماً یادآوری میکنند که بیرون از قاب نیز چیزی در جریان است. این صداها صرفاً برای ترساندن مخاطب به کار نمیروند؛ آنها مرز میان محیط طبیعی و وضعیت روانی امیلیا را مبهم میکنند.
گاهی صدای نامشخصی بیش از یک تصویر آشکار اضطراب میآفریند، زیرا ذهن تماشاگر ناچار است جای خالی را با تصور خود پر کند. این ظرافت صوتی، از نقاط قوت اساسی فیلم است و به تصاویرش عمق میدهد. بااینحال، تأکید پیوسته بر مکث، سکوت و انتظار، در کنار ریتم کند، میتواند اثر را فرساینده کند. کندی زمانی ثمربخش است که هر مکث حسی تازه یا معنایی انباشته به همراه بیاورد؛ اما در برخی بخشها، انتظار طولانی بهجای افزایش تعلیق، حرکت روایت را متوقف میکند.
« در عین حال، این خط روایی گاه از پیوندی که میتوانست با جستوجوی اصلی داشته باشد جدا میافتد. »
قوتها و کاستیها
فیلم از تماشاگر صبر میخواهد، ولی همیشه پاداش این صبر را به یک اندازه فراهم نمیآورد. ابهام، ریتم و ساختار روایت ساختار روایت عمداً پراکنده و گسسته است. اطلاعات دربارهٔ گذشته، خانواده و هیولا در قطعاتی محدود و گاه دیرهنگام عرضه میشوند؛ بنابراین تماشاگر باید میان نشانهها رابطه برقرار کند.
این روش میتواند با حالوهوای خوابوار اثر هماهنگ باشد، اما در بعضی نقاط مرز میان ابهام هنری و کمبود اطلاعات از میان میرود. وقتی پیوند علت و معلولی سست باشد، نه فقط راز فیلم، بلکه مسیر عاطفی شخصیت نیز ممکن است نامشخص بماند. ریتم کند فیلم نیز دو سویه است. از یک طرف، فرصت میدهد تا با فضا، نور و سکوتها خو بگیریم؛ از طرف دیگر، بعضی صحنهها بیش از اندازه در حالوهوای خود میمانند و پیشرفت دراماتیک اندکی دارند.
نتیجه فیلمی است که برای مخاطب علاقهمند به سینمای حسی و تصویرمحور، تجربهای متمایز فراهم میکند، اما برای کسی که در کنار فضای بصری، انتظار روایت منسجم و پاسخهای روشن دارد، ممکن است کشدار و ناکامل جلوه کند. جمعبندی «To Kill the Beast» فیلمی است که نیروی اصلیاش در خلق جهان نهفته است: جنگلی مرموز، مرزی ناپایدار، صداهایی نگرانکننده و قابهایی که گاه از خود داستان فراتر میروند.
بازی ظریف امیلیا و لطافت رابطهٔ او با جولیث، در میان این فضای سنگین گرمایی انسانی ایجاد میکند و مضمون بلوغ را از سطح یک ایدهٔ انتزاعی به تجربهای عاطفی نزدیک میسازد. اما روایت پراکنده، ریتم کشدار و فرجامی که برای بعضی پرسشها مجال کافی فراهم نمیکند، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای فیلم به شکلی یکپارچه به ثمر برسند.
« فیلم از تماشاگر صبر میخواهد، ولی همیشه پاداش این صبر را به یک اندازه فراهم نمیآورد. »
جمعبندی
این اثر بیش از آنکه معمایی را حل کند، حالتی را در ذهن باقی میگذارد: حس ایستادن در آستانهٔ جنگلی مهگرفته، جایی که هیولا شاید بیرون از انسان باشد و شاید نامی برای چیزی باشد که هنوز درون او شناخته نشده است.



ثبت دیدگاه