نقد و بررسی
نقد داشتن و نداشتن (To Have and Have Not) | 1945
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دریچهای به فیلمی میان ماجراجویی و عاشقانه «داشتن و نداشتن» بیش از آنکه ماجرایی جنگی با زنجیرهای منظم از خطرها و گرهافکنیها باشد، فیلمی دربارهی لحظهای است که بیطرفی دیگر ممکن نیست. هری مورگان، ناخدای قایق اجارهای در مارتینیک، در آغاز ترجیح میدهد کارش را انجام دهد، دستمزدش را بگیرد و از سیاست و درگیریهای اطرافش دور بماند.
اما حضور مقاومت فرانسه و فشار نیروهای حاکم، او را به وضعیتی میکشاند که تصمیم نگرفتن نیز خود نوعی تصمیم است. فیلم از همین کشمکش ساده، نیروی اصلیاش را میگیرد: مردی که گمان میکند میتواند جهان را از فاصلهی امن تماشا کند، کمکم درمییابد که روابط انسانی و مسئولیت اخلاقی بهآسانی از زندگی شخصی جدا نمیشوند.
بااینحال، اثر هیچگاه خود را کاملاً به یک ژانر نمیسپارد. رمانس، ماجرای جنگی، درام کافهای و روایت مقاومت در کنار یکدیگر قرار میگیرند؛ گاه با هماهنگی، و گاه چنان که انگار هر کدام مسیر مستقلی را دنبال میکنند. اقتباس آزاد و هویت مستقل فیلم با اقتباس از رمانی به همین نام اثر ارنست همینگوی ساخته شده، اما نباید انتظار داشت که تجربهی آن را صرفاً با وفاداری یا بیوفایی به کتاب سنجید.
«داشتن و نداشتن» در پرداخت سینماییاش بهسوی داستانی عاشقانه و ماجرایی حرکت میکند و با حضور ویلیام فاکنر و جولز فرثمن در شکلگیری فیلمنامه، اثری پدید میآورد که بیش از آنکه بازسازی مستقیم جهان ادبی همینگوی باشد، برداشتی هالیوودی از برخی عناصر آن است. این دگرگونی به فیلم هویتی مستقل میدهد، اما همزمان توضیح میدهد چرا با روایتی روبهرو هستیم که گاه تمرکز خود را میان چند محور تقسیم میکند.
« اما حضور مقاومت فرانسه و فشار نیروهای حاکم، او را به وضعیتی میکشاند که تصمیم نگرفتن نیز خود نوعی تصمیم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از یک سو، موقعیت سیاسی مارتینیک و تهدید مقاومت، بستر خطری بیرونی را فراهم میآورد؛ از سوی دیگر، رابطهی هری و ماری، که او را «اسلیم» میخوانند، بهتدریج مرکز عاطفی فیلم میشود. در نتیجه، کشمکشهای سیاسی همیشه به اندازهی وعدهی آغازین خود پرورش نمییابند و رابطهی عاشقانه نیز گاهی از دل ماجرا جلو میزند.
این دوگانگی نه صرفاً ضعف، بلکه بخشی از سرشت نامتوازن و در عین حال جذاب فیلم است. هاوارد هاکس و هنرِ روایت از راه رفتار کارگردانی هاوارد هاکس بر توضیحهای طولانی و تأکیدهای سنگین تکیه ندارد. او شخصیتها را از خلال رفتار، مکث، نگاه و گفتوگوهای ظاهراً ساده به ما میشناساند. بخش مهمی از جذابیت فیلم در همین اعتماد به جزئیات رفتاری است: هری لازم نیست دربارهی اصولش سخنرانی کند تا تماشاگر بفهمد چه اندازه محتاط، مستقل و درعینحال آسیبپذیر است.
حتی سکوتها و طفرهرفتنهای او بخشی از شخصیتپردازیاند. هاکس همچنین به رابطهی میان گروهی کوچک از آدمها علاقهمند است؛ کسانی که در محیطی محدود گرد هم آمدهاند و کمکم پیوندی از اعتماد و رفاقت میانشان شکل میگیرد. کافه و فضای پیرامون آن، بیش از آنکه فقط پسزمینه باشند، محل برخورد شخصیتها و نیروهای متفاوتاند.
بااینهمه، این شیوهی آرام و مبتنی بر معاشرت، گاهی از شدت تعلیق میکاهد. فیلم بیشتر از آنکه تماشاگر را با رشتهای از غافلگیریها به جلو براند، او را در فضا و رابطهها نگه میدارد. بوگارت و باکال؛ مرکز ثقل فیلم همفری بوگارت در نقش هری مورگان، تصویری آشنا از مردی خونسرد و کمحرف ارائه میدهد، اما نقش را به تکرار سادهی قهرمانان سرسختش فرو نمیکاهد.
« این دوگانگی نه صرفاً ضعف، بلکه بخشی از سرشت نامتوازن و در عین حال جذاب فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
هری در ابتدا میخواهد با کمترین درگیری از مخمصهها عبور کند؛ همین بیمیلی، تفاوت او را با قهرمانی پرشور و آرمانگرا روشن میکند. بوگارت در حرکتهای کوچک، در لحن خشک و در شیوهی نگاهکردنش، هم استقلال شخصیت را نشان میدهد و هم فاصلهای را که میان او و جهان اطرافش کشیده است. در برابر او، لورن باکال با حضوری که از همان نخستین برخوردها قاب را دگرگون میکند، نقش اسلیم را جان میبخشد.
جذابیت او تنها به ظاهر یا صدای متمایزش وابسته نیست؛ اسلیم زنی است که از موضع ضعف وارد رابطه نمیشود و میتواند با شوخطبعی و اعتمادبهنفس، هری را به واکنش وادارد. باکال برای نخستین تجربهی سینماییاش حضوری چشمگیر دارد و بازیاش به فیلم انرژی تازهای میدهد. شیمی میان این دو، آشکارا مهمترین دارایی اثر است.
گفتوگوهایشان اغلب حالتی بازیگوشانه و زیرمتنی دارند: هر جمله همزمان میتواند شوخی، آزمون و ابراز علاقه باشد. این کشش، رابطه را از توضیحهای مستقیم بینیاز میکند و به صحنههای مشترکشان ضرباهنگی خاص میبخشد. هرگاه بوگارت و باکال کنار هم قرار میگیرند، فیلم تمرکز و برق بیشتری پیدا میکند؛ گویی دیگر عناصر روایت برای لحظاتی در خدمت آنها قرار میگیرند.
گروه مکمل و گرمای فضای کافه والتر برنان در نقش ادی، وجهی انسانی و گاه کمیک به جهان فیلم میافزاید. حضور او فقط برای سبککردن فضا نیست؛ رابطهاش با هری نشان میدهد که شخصیت اصلی، با وجود تظاهر به بیاعتنایی، نسبت به اطرافیانش کاملاً بیتفاوت نیست. شوخیها و عادتهای ادی، بهویژه در فضای کافه، به فیلم بافتی روزمره میدهند و از تبدیلشدن همهچیز به تقابل خشک میان قهرمان و نیروهای سیاسی جلوگیری میکنند.
« در برابر او، لورن باکال با حضوری که از همان نخستین برخوردها قاب را دگرگون میکند، نقش اسلیم را جان میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هوگی کارمایکل نیز با حضور موسیقاییاش به فضای اثر رنگ میبخشد. اجراها و آهنگها، همراه با نورپردازی و چیدمان کافه، میسازند جهانی که هم گرم و صمیمی است و هم زیر سطح آرامش خود، نوعی ناامنی پنهان دارد. همین تضاد از نقاط قوت فیلم است: موسیقی و معاشرت میتوانند لحظهای پناه بسازند، اما تهدید بیرونی هیچگاه کاملاً ناپدید نمیشود.
البته اگر تماشاگر انتظار داشته باشد موسیقی و آواز نقشی محوری در پیشبرد داستان داشته باشند، ممکن است این بخشها بیش از اندازه جدا از خط اصلی به نظر برسند. روایت، ریتم و مسئلهی انسجام پاشنهی آشیل فیلم در پیوند میان اجزای داستانیاش قرار دارد. ماجرای هری و اسلیم، وضعیت سیاسی جزیره و رابطهی هری با ادی، هر یک قابلیت آن را دارند که محور روایتی مستقل باشند؛ اما فیلم همیشه آنها را در ساختاری یکپارچه به هم نمیدوزد.
گاه داستان از مسیر اصلی خود فاصله میگیرد و به صحنههایی میرسد که بیش از آنکه تنش تازهای بسازند، بر فضای کلی و معاشرت شخصیتها تکیه دارند. نتیجه، روایتی است که لحظات درخشان دارد، اما از نظر حرکت پیوسته و فشردگی همیشه استوار نیست. ریتم نیز تابع همین پراکندگی است. فیلم در صحنههای مشترک بوگارت و باکال جان میگیرد و در لحظات مربوط به تصمیمهای هری، نیروی دراماتیک روشنی پیدا میکند؛ اما میان این نقاط، گاهی مکثهایی طولانی حس میشود.
تعلیق سیاسی آنقدر که زمینهی داستان وعده میدهد، پیچیده و پرشتاب نمیشود. از این رو، بهتر است تماشاگر از ابتدا انتظار یک تریلر پرحادثه نداشته باشد. قدرت فیلم بیشتر در شخصیتها و فضای آن است تا در طراحی پیچشهای پیدرپی. تصویر، فضا و میراث کلاسیک فضای مارتینیک در فیلم، بیش از آنکه به چشماندازی توریستی بدل شود، محیطی محدود و اجتماعی است؛ جایی که کافه، بندر و قایق، روابط و انتخابهای آدمها را شکل میدهند.
« هوگی کارمایکل نیز با حضور موسیقاییاش به فضای اثر رنگ میبخشد. »
قوتها و کاستیها
فیلمبرداری سیاهوسفید سیدنی هیکاکس، این فضا را با تضادهای روشن و سایهها به جهانی فشرده تبدیل میکند. در چنین جهانی، نگاهها و فاصلهی میان آدمها اهمیت مییابد و هر اتاق یا میز کافه میتواند محل گفتوگویی باشد که معنایش فراتر از کلمات است. تماشای فیلم همچنین یادآور جایگاهش در تاریخ سینمای کلاسیک هالیوود است: اثری که بیش از هر چیز با جفتشدن دو بازیگر اصلی و با ساختن یک زوج سینمایی ماندگار شناخته میشود.
مقایسهی آن با «کازابلانکا» طبیعی است، زیرا هر دو از فضایی جنگزده و قهرمانی مردد بهره میبرند؛ اما «داشتن و نداشتن» بیشتر به کشش میان دو شخصیت و حالوهوای صمیمی گروه کوچک خود متکی است. در نتیجه، اگر از آن انتظار همان انسجام دراماتیک یا دامنهی احساسی فیلمی چون «کازابلانکا» را داشته باشیم، احتمالاً فاصلهای میان انتظار و تجربه احساس خواهیم کرد.
جمعبندی «داشتن و نداشتن» فیلمی است که ارزش اصلیاش را نه در پیچیدگی بیوقفهی داستان، بلکه در حضور بازیگران، گفتوگوهای زیرکانه و فضای دلنشین کلاسیکش پیدا میکند. بوگارت، هری مورگان را با خویشتنداری و تردید جذاب میسازد و باکال با حضوری نافذ، اسلیم را به نیروی زنده و تعیینکنندهی فیلم بدل میکند.
رابطهی این دو بهتنهایی برای بخش بزرگی از جذابیت اثر کافی است. در مقابل، پراکندگی روایت، کندشدن ریتم و تعلیقی کمپیچوخمتر از انتظار، مانع از آن میشوند که فیلم در همهی لحظات به یک اندازه نیرومند باشد. بااینحال، این کاستیها لذت تماشای اثر را از میان نمیبرند؛ بلکه روشن میکنند که فیلم را باید بیش از هر چیز بهعنوان مطالعهای در جذابیت بازیگران، لحن و رابطهی انسانی دید.
« فیلمبرداری سیاهوسفید سیدنی هیکاکس، این فضا را با تضادهای روشن و سایهها به جهانی فشرده تبدیل میکند. »
جمعبندی
برای دوستداران سینمای کلاسیک، و بهویژه کسانی که میخواهند نخستین جرقههای زوج هنری بوگارت و باکال را ببینند، تماشای آن تجربهای دلپذیر و ارزشمند است.
ثبت دیدگاه