نقد و بررسی
نقد بارها و بارها (Time After Time) | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای درخشان میان دو عصر «Time After Time» از آن فیلمهایی است که نیروی اصلیاش را از برخورد دو جهان ناهمگون میگیرد: لندن ویکتوریایی و سانفرانسیسکوی سال ۱۹۷۹؛ آرمانگرایی علمی و تاریکی جنایت؛ و نویسندهای که آینده را خیالپردازی کرده است، اما ناچار میشود با واقعیتِ آینده روبهرو شود.
داستان، اچ. جی. ولز را در تعقیب جک قصاب از قرن نوزدهم به روزگار معاصر میفرستد؛ ترکیبی که هم ظرفیت یک معمای جنایی را دارد، هم ماجراجویی علمیتخیلی و هم کمدیِ برخورد با زمانهای ناآشنا. فیلم بهجای آنکه صرفاً بر تازگی این فرض تکیه کند، میکوشد از آن پرسشی اخلاقی و انسانی بیرون بکشد: آیا پیشرفت تاریخی الزاماً به معنای پیشرفت اخلاقی است؟
ولز؛ قهرمانی بیرون از زمان یکی از دلنشینترین انتخابهای فیلم آن است که قهرمانش را نه یک دانشمند بیاحساس، بلکه انسانی خیالپرداز، مؤدب و آرمانگرا نشان میدهد. مالکوم مکداول به ولز حالتی از کنجکاوی نجیب و سادهدلی میبخشد؛ او در برابر جهان تازه، هم شگفتزده است و هم آماده است آن را با امیدهایش تفسیر کند.
این شخصیت فقط مسافری در زمان نیست؛ نمایندهی ذهنی است که هنوز میخواهد باور کند آدمیان به سوی جامعهای بهتر حرکت میکنند. همین نگاه، لحظههای طنز فیلم را از شوخیهای سطحی فراتر میبرد. مواجههی ولز با فناوریها و عادتهای روزمرهی سانفرانسیسکو، خندهآور است، اما در پس آن نوعی اندوه نیز وجود دارد: آیندهای که او در ذهن داشته، الزاماً همان آیندهای نیست که بشر ساخته است.
« همین نگاه، لحظههای طنز فیلم را از شوخیهای سطحی فراتر میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مکداول این فاصله را با واکنشهای کوچک و دقیقش منتقل میکند و میان شگفتی، سردرگمی و نگرانی تعادل برقرار میسازد. تعقیبی جنایی با سایهای تاریخی حضور جک قصاب، فیلم را از یک ماجرای سادهی «مردی از گذشته در جهان جدید» فراتر میبرد. این تقابل، تعقیبکننده و تعقیبشونده را به دو برداشت متضاد از مدرنیته بدل میکند: ولز به آینده همچون امکان رهایی نگاه میکند، در حالی که قاتل در آن نشانههایی از آزادی بیمهار و فرصتهای تازه میبیند.
فیلم با این تضاد، تعلیق را به بحثی دربارهی طبیعت خشونت پیوند میزند؛ آیا زمان و فناوری انسان را دگرگون میکنند، یا فقط ابزارهای تازهای در اختیار همان امیال قدیمی میگذارند؟ دیوید وارنر در نقش جک، تهدید را با اغراق و نمایش بیرونی نمیسازد. بازی او سرد، موقر و در عین حال نگرانکننده است؛ آرامشی که با ماهیت جنایتکارانهی شخصیت ناسازگار به نظر میرسد و درست به همین دلیل اثر میگذارد.
در سوی مقابل، مکداول از خشونت فاصله میگیرد و به ولز انسانیتی میدهد که تعقیب را به رویارویی دو جهانبینی تبدیل میکند. این دو بازیگر، حتی در لحظههایی که فیلم از منطق روایی فاصله میگیرد، کشش دراماتیک داستان را حفظ میکنند. سانفرانسیسکو؛ آیندهای روزمره و ناآشنا فیلم از شهر معاصر نه تصویری باشکوه از آینده، بلکه مجموعهای از نشانههای عادی میسازد: تبلیغات، فروشگاهها، رفتوآمد شهری و فناوریهایی که برای ولز تازگی دارند اما برای دیگران بخشی از زندگی روزانهاند.
این انتخاب، طنز موقعیت را طبیعی میکند. جذابیت صحنهها از آنجا میآید که فیلم به جای خلق جهانی تخیلی، جهان آشنای خود را از چشم کسی میبیند که به آن تعلق ندارد. این رویکرد همچنین به فیلم اجازه میدهد اختلاف دو دوره را با جزئیات کوچک نشان دهد، نه با نمایشهای عظیم و پرهزینه. بااینحال، نگاه ولز به زمانهی جدید گاهی بیش از آنکه به کاوشی منسجم دربارهی جامعه بدل شود، بهانهای برای موقعیتهای کمدی باقی میماند.
« دیوید وارنر در نقش جک، تهدید را با اغراق و نمایش بیرونی نمیسازد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم ایدههای بزرگتری دربارهی آینده مطرح میکند، اما همیشه آنها را تا پایان پی نمیگیرد. با وجود این، تضاد میان خوشبینی قهرمان و واقعیتهای پیرامونش، یکی از عناصر ماندگار اثر است. عاشقانهای گرم، اما گاه کندکننده رابطهی ولز و ایمی رابینز، با بازی مری استینبرگن، بُعدی عاطفی به داستان میافزاید و مانع میشود فیلم به زنجیرهای از تعقیبها و شوخیهای زمانی تقلیل پیدا کند.
ایمی فقط شاهدی در کنار قهرمان نیست؛ حضورش ولز را با تجربهای ملموس از زمان حال روبهرو میکند و به قصه فرصتی میدهد تا از تنهایی آدمی که از عصر خود جدا افتاده سخن بگوید. شیمی میان استینبرگن و مکداول نیز به صمیمیت این خط داستانی کمک میکند. اما این بخش همیشه با ریتم معمای جنایی هماهنگ نیست.
در لحظاتی که تعقیب باید شتاب بگیرد، فیلم به رابطه بازمیگردد و حرکت داستان کند میشود. مشکل نه در اصل وجود عاشقانه، بلکه در میزان و جایگذاری آن است: برخی صحنهها شخصیتپردازی را غنی میکنند، اما برخی دیگر حس میشوند که از نیروی روایی میکاهند. با این همه، رابطه برای فیلم اهمیت موضوعی دارد؛ در جهانی که خشونت و بیاعتمادی بر آن سایه انداخته، پیوند انسانی بهمنزلهی امکانی برای معنا یافتن زندگی مطرح میشود.
بازیها و دیالوگها؛ سرچشمهی دلنشینی بخش بزرگی از جذابیت «Time After Time» از لحن بازیگوش و گفتوگوهای خوشساخت آن سرچشمه میگیرد. فیلم میان تعلیق و شوخی رفتوآمد میکند و معمولاً اجازه نمیدهد هیچیک بهکلی بر دیگری غلبه کند. دیالوگها به شخصیتها مجال میدهند تفاوتهای تاریخی و اخلاقیشان را آشکار کنند؛ در نتیجه، طنز اغلب از برخورد جهانبینیها شکل میگیرد، نه از شوخیهای جداافتاده.
« فیلم ایدههای بزرگتری دربارهی آینده مطرح میکند، اما همیشه آنها را تا پایان پی نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیهای اصلی نیز به فیلم گرما میبخشند. مکداول با لطافت و کنجکاوی، قهرمانی دوستداشتنی میسازد؛ وارنر تهدید را با خونسردی پیش میبرد؛ و استینبرگن به ایمی انرژی و حضوری مستقل میدهد. این سهگانهی بازیگری، حتی وقتی فیلمنامه به سادهسازی روی میآورد، از تخت شدن شخصیتها جلوگیری میکند.
موسیقی اثر نیز در تقویت حالوهوای ماجراجویانه و رمانتیک سهم دارد و به فیلم رنگوبویی کلاسیک میدهد، بیآنکه فضای معما را کاملاً از میان ببرد. منطق سفر در زمان و محدودیتهای روایت فیلم ایدهی سفر در زمان را بیشتر بهعنوان موتور داستان به کار میگیرد تا سامانهای علمی با قواعدی سختگیرانه.
برخی سازوکارهای سفر و پیامدهای آن توضیحی کامل یا قانعکننده نمییابند و تماشاگر ممکن است در چند نقطه احساس کند روایت برای رسیدن به موقعیت بعدی، از منطق خود چشم پوشیده است. اگر مخاطب به دنبال داستانی باشد که قواعد زمانیاش را موشکافانه تعریف کند، این سستیها احتمالاً آزاردهنده خواهند بود.
بااینحال، فیلم از آغاز وعدهی یک معمای علمیِ دقیق نمیدهد. اهمیت اصلی سفر در زمان، امکان کنار هم نشاندن ولز و جک در بستری تازه است؛ وسیلهای برای مواجههی رؤیا با واقعیت و گذشته با حال. این اولویت به فیلم اجازه میدهد از توضیحهای پیچیده فاصله بگیرد، اما بهایی هم دارد: بعضی گرهها بیش از آنکه حل شوند، با انرژی بازیها و جذابیت ایده پشت سر گذاشته میشوند.
« بازیهای اصلی نیز به فیلم گرما میبخشند. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، اثر در سطح سرگرمی و شخصیتها موفقتر از سطح استدلال علمیاش عمل میکند. جمعبندی «Time After Time» فیلمی جمعوجور، خوشتماشا و سرشار از ایدهای است که هنوز نیروی تخیل دارد. ترکیب اچ. جی. ولز، جک قصاب، سفر در زمان و سانفرانسیسکوی معاصر، بستری فراهم میکند تا فیلم هم معمایی پرکشش باشد و هم دربارهی خوشبینی، خشونت و معنای پیشرفت تأمل کند.
بازیهای دلنشین، دیالوگهای سرگرمکننده و شوخیهای حاصل از برخورد دو دوره، آن را به تجربهای گرم و دوستداشتنی تبدیل میکنند. در مقابل، منطق زمانی فیلم همیشه استوار نیست و خط عاشقانه گاهی از ضرباهنگ تعقیب میکاهد. این کاستیها مانع از آن نمیشوند که اثر در هدف اصلی خود کامیاب باشد: ساختن ماجرایی خوشقریحه که بیش از دقت علمی، به شخصیتها و برخوردشان با جهان اهمیت میدهد.
فیلم نه اثری بینقص، بلکه نمونهای ماندگار از سرگرمی هوشمندانه و صمیمی است؛ فیلمی که ایدهی جذابش را با بازیهای پرروح و لحنی انسانی به تجربهای فراتر از یک تعقیبوگریز ساده بدل میکند.
« بنابراین، اثر در سطح سرگرمی و شخصیتها موفقتر از سطح استدلال علمیاش عمل میکند. »
ثبت دیدگاه