نقد و بررسی
نقد سه تاج ملوان (Three Crowns of the Sailor) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که به دریا میسپارد «Three Crowns of the Sailor» بیش از آنکه قصهای خطی دربارهٔ فرار، سفر یا ماجراجویی باشد، دعوتی است به ورود در ذهنیتی دریایی؛ جایی که خاطره، خیال و افسانه بهسادگی از یکدیگر جدا نمیشوند. جوانی که پس از قتلی بیانگیزه در بندری بینام سرگردان است، با ملوانی مرموز روبهرو میشود.
قرار است در برابر سه سکهٔ دانمارکی و گوشسپردن به سرگذشت او، جایگاهی در کشتیاش به دست آورد. اما همین معاملهٔ ساده، آرامآرام به چارچوبی برای سفری در روایتهای تودرتو بدل میشود؛ سفری که مقصدش نه صرفاً کشتی، بلکه جهانی است که منطق معمول در آن اعتباری ندارد. این فیلم به کارگردانی Raúl Ruiz، محصول ۱۹۸۲ است؛ بنابراین تاریخ ۱۹۹۱ که گاه همراه عنوانش دیده میشود، به اکران محدود بعدی آن مربوط است، نه زمان ساخت اثر.
دانستن این تمایز از اهمیت فیلم چیزی کم نمیکند، اما جایگاه زمانیاش را روشنتر میسازد: اثری متعلق به دورهای که Ruiz با جسارت، مرزهای قصهگویی سینمایی را میآزمود. درونمایهٔ قصه در قصه ساختار فیلم بر قراردادی روایی بنا شده است: جوان میپذیرد به داستان ملوان گوش دهد و تماشاگر نیز در جایگاه شنوندهای قرار میگیرد که باید با او همراه شود.
از دل این قرارداد، ماجرای اصلی پیوسته عقب مینشیند تا جا برای حکایتهای ملوان، آدمهای غریب و خاطراتی باز شود که هر یک گویی دریچهای به حکایتی دیگرند. نتیجه نه زنجیرهای منظم از علت و معلول، بلکه شبکهای از بازتابهاست؛ روایتها یکدیگر را احاطه میکنند، اما لزوماً به توضیح نهایی یا معنایی واحد نمیرسند.
« جوانی که پس از قتلی بیانگیزه در بندری بینام سرگردان است، با ملوانی مرموز روبهرو میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب در بهترین لحظههای فیلم، حس قصهگویی شفاهی را زنده میکند: ملوان چیزی را به یاد میآورد، از آن به ماجرایی دیگر میلغزد و شنونده را در وضعیتی نگه میدارد که هم میخواهد بداند بعد چه میشود و هم مطمئن نیست «بعد» در چنین جهانی معنای مشخصی داشته باشد. بااینحال، همین ساختار ممکن است برای تماشاگرانی که به دنبال پیرنگی روشن و پیشروی پیوستهاند دشوار باشد.
بعضی روایتها بیش از آنکه به یکدیگر پاسخ دهند، بر پیچیدگی و غریبگی خود میافزایند؛ در نتیجه، دنبالکردن جزئیات گاهی جای تجربهکردن فضای کلی را میگیرد. مرز میان خاطره و افسانه ملوان در این فیلم فقط شخصیتی با گذشتهای پرماجرا نیست؛ او حامل روایتی است که معلوم نیست تا چه اندازه باید آن را خاطره، خیال، دروغ یا افسانه دانست.
Ruiz این ابهام را به پرسشی دربارهٔ ماهیت داستانگویی تبدیل میکند: آیا ارزش یک حکایت در واقعیتداشتن آن است، یا در تواناییاش برای تسخیر شنونده؟ جوان به قصه گوش میدهد چون وعدهٔ کاری در کشتی را پذیرفته، اما هرچه روایت پیشتر میرود، شنیدن به تجربهای مستقل بدل میشود؛ معاملهٔ آغازین دیگر تنها انگیزهٔ حضور او نیست.
فیلم همچنین به بهای شنیدن و به رابطهٔ میان روایت و قدرت اشاره میکند. ملوان با سخنگفتن، زمان و توجه جوان را در اختیار میگیرد؛ جوان نیز میکوشد با اصرار بر هدف عملیاش، از این نفوذ رهایی یابد. تنش میان این دو، آرام و زیرپوستی است، نه متکی به رویاروییهای پرشتاب. بدینترتیب، روایت هم سرگرمی است و هم نوعی دام: قصه میتواند مخاطب را از مقصد دور کند، اما همین دورشدن، اصل تجربه را میسازد.
« بااینحال، همین ساختار ممکن است برای تماشاگرانی که به دنبال پیرنگی روشن و پیشروی پیوستهاند دشوار باشد. »
شخصیتها و اجرا
تصویر؛ جغرافیای رؤیا یکی از برجستهترین دستاوردهای اثر، ساختن جهانی است که در آن تصویر بهاندازهٔ کلام روایت میکند. فیلم میان سیاهوسفیدِ قابهای گفتوگوی آغازین و رنگهای پرمایهٔ حکایتهای ملوان تمایز میگذارد؛ این تغییر نه صرفاً آرایشی بصری، بلکه نشانهای از جابهجایی میان وضعیتهای ذهنی و سینمایی است.
فضای بندر، با حالوهوایی نزدیک به فیلم نوآر، در برابر جهان رنگین و خیالگون دریا قرار میگیرد. اما هیچیک کاملاً واقعگرا نیست: واقعیت از همان ابتدا اندکی کج و ناآرام به نظر میرسد و خیال نیز چنان ملموس تصویر میشود که گویی میتوان در آن گام برداشت. فیلمبرداری Sacha Vierny از عمق میدان، قاببندیهای نامتعارف و حرکتهای دوربین برای برهمزدن عادت نگاه استفاده میکند.
گاهی چشم به جزئیاتی در پیشزمینه کشیده میشود، در حالی که شخصیت مهمتر در عمق قاب قرار دارد؛ گاه ترکیببندی بهجای آنکه صحنه را توضیح دهد، بر ناآرامی و بیثباتیاش میافزاید. این تصاویر بهجای آنکه صرفاً پسزمینهٔ داستان باشند، منطق مستقل خود را میسازند. تماشاگر ممکن است همهٔ جزئیات را به معنایی مشخص گره نزند، اما بافت بصری فیلم چنان ماندگار است که بسیاری از لحظهها همچون تکههایی از رؤیایی دریایی در ذهن میمانند.
بازیها و حضور آدمهای غریب بازی Jean-Bernard Guillard در نقش ملوان بر ابهام شخصیت تکیه دارد. او نه راهنمایی مطمئن است و نه قصهگویی که بتوان بیچونوچرا به او اعتماد کرد. در رفتارش نوعی شوخی، خستگی و رازآلودگی همزمان وجود دارد؛ گویی پیش از آنکه جملهای بگوید، از نتیجهٔ شنیدهشدنش آگاه است.
« فضای بندر، با حالوهوایی نزدیک به فیلم نوآر، در برابر جهان رنگین و خیالگون دریا قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بازی، بهجای توضیحدادن ملوان، او را در هالهای از ناتمامی نگه میدارد؛ انتخابی که با جهان فیلم هماهنگ است. Philippe Deplanche نیز جوان را بهعنوان شنوندهای بیقرار و گرفتار نشان میدهد. او نمایندهٔ تماشاگرانی است که در آغاز میخواهند از قصه عبور کنند تا به مقصد برسند، اما بهتدریج ناچار میشوند در خودِ شنیدن توقف کنند.
شخصیتهای فرعی و چهرههای بندرها نیز بیشتر به عناصر یک منظومهٔ افسانهای شباهت دارند تا اجزای یک جهان واقعگرایانه. این حضورها به غنای فضای فیلم کمک میکنند، گرچه ممکن است گاه از پرداخت روانشناختی عمیق فاصله بگیرند. دیالوگ، ریتم و دشواری همراهی دیالوگهای فلسفی و مبهم فیلم بخشی جداییناپذیر از روش آناند.
شخصیتها گاه چنان سخن میگویند که انگار گفتوگو برای رسیدن به پاسخ نیست، بلکه راهی است برای ماندن در پرسش. این ویژگی به اثر لحنی شاعرانه میدهد، اما در عین حال میتواند فرساینده شود. وقتی سخن و تصویر هر دو پیوسته بر ابهام میافزایند، تماشاگر ممکن است احساس کند فرصت کافی برای پردازش هیچکدام ندارد.
در چنین لحظاتی، جذابیت رازآلودگی به دشواری رمزگشایی بدل میشود. ریتم کند فیلم نیز همین دوگانگی را تشدید میکند. مکثها و انحرافهای روایی بخشی از حس شناوری آن هستند؛ گویی فیلم میخواهد تماشاگر را از شتاب معمول داستانگویی جدا کند. بااینحال، اتکای فراوان به فضا و تصویر گاهی حرکت دراماتیک را کمرنگ میسازد.
« Philippe Deplanche نیز جوان را بهعنوان شنوندهای بیقرار و گرفتار نشان میدهد. »
قوتها و کاستیها
برخی حکایتها بهجای آنکه تنش تازهای به مسیر اصلی بیفزایند، بیشتر در ساختن حالوهوا نقش دارند. برای تماشاگر صبور، این کندی نوعی فروبردن تدریجی در رؤیا است؛ برای تماشاگر خواهان پیشرفت روشن داستان، ممکن است به سرگردانی و خستگی بینجامد. جمعبندی «Three Crowns of the Sailor» اثری نیست که رازهایش را مرتب کند و در پایان، همهچیز را در قالب پاسخی روشن به تماشاگر تحویل دهد.
جذابیتش در حرکت میان افسانه، خاطره و خواب، در تصویرهایی است که گاه بیش از گفتوگوها سخن میگویند، و در روایتی که شنونده را وادار میکند از میل همیشگی به فهم کامل دست بکشد. این رویکرد، هم سرچشمهٔ زیبایی فیلم است و هم محدودیت آن: پیچیدگی روایت، ابهام دیالوگها و ریتم آرام ممکن است فاصلهای میان اثر و مخاطب ایجاد کنند.
بااینهمه، حتی وقتی قصه از دسترس فهم خطی بیرون میرود، جهان بصری و دریایی فیلم پابرجا میماند. تماشاگر میتواند بهجای حلکردن تکتک نشانهها، به حرکت میان تصویرها و صداها تن دهد و از خودِ ندانستن لذت ببرد. حاصل، فیلمی شاعرانه و نامتعارف است که نه برای همهٔ سلیقهها، اما برای کسانی که سینما را گاه بهمثابه رؤیا و روایت را همچون دریا میپذیرند، تجربهای بهیادماندنی خواهد بود.
« برخی حکایتها بهجای آنکه تنش تازهای به مسیر اصلی بیفزایند، بیشتر در ساختن حالوهوا نقش دارند. »
ثبت دیدگاه