نقد و بررسی
نقد This Summer Feeling | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در حاشیهٔ زندگی روزمره «این حسِ تابستان» به جای آنکه فقدان را به نقطهٔ اوج نمایشی یا بحرانی پرهیاهو بدل کند، آن را همچون تغییری آرام اما فراگیر در زندگی شخصیتها دنبال میکند. ساشا ناگهان از دنیا میرود و جهان لارنس و زوئه، شریک عاطفی و خواهر او، از حرکت بازنمیایستد؛ با این همه، هر کار روزمره زیر سایهٔ غیبت او معنایی تازه پیدا میکند.
فیلم از همین تناقض نیرو میگیرد: زندگی ادامه دارد، اما دیگر همان زندگی پیشین نیست. میکائل هِرس سوگ را نه مسیری سرراست با مراحلی روشن، بلکه تجربهای ناهموار و شخصی میبیند. اندوه گاهی آشکار میشود و گاهی در سکوت، در نگاه یا مکثی کوتاه پنهان میماند. از این رو، فیلم کمتر به شرح فقدان میپردازد و بیشتر میکوشد نشان دهد فقدان چگونه در زمان پخش میشود؛ چطور در گفتوگوهای معمولی، دیدارهای ساده و فاصلههای میان آدمها حضور دارد.
نزدیکی دو غریبه رابطهٔ لارنس و زوئه هستهٔ عاطفی اثر است. آن دو پیش از مرگ ساشا چندان یکدیگر را نمیشناختند، اما اکنون با خاطرهای مشترک روبهرو هستند که هرکدام از زاویهای متفاوت تجربهاش میکند. یکی شریک زندگی ساشا بوده و دیگری خواهرش؛ بنابراین سوگشان همزمان آنها را به هم پیوند میدهد و تفاوت تجربهشان را آشکار میکند.
« فیلم از همین تناقض نیرو میگیرد: زندگی ادامه دارد، اما دیگر همان زندگی پیشین نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این پیوند، داستانی ساده دربارهٔ تسلی یافتن نمیسازد. نزدیکی این دو نه با اعترافهای بزرگ، بلکه با حضور مداوم، شنیدن و پذیرفتن شکل میگیرد. گاه کافی است کسی در کنار دیگری باشد، بیآنکه برای دردش پاسخی آماده کند. این نگاه، از بخشهای انسانی و دقیق فیلم است: همدلی را نه درمانِ فقدان، بلکه راهی برای تحمل آن میداند.
بازیگری و بیان عاطفی کماغراق بازیهای فیلم با خویشتنداریِ روایت هماهنگاند. آندرس دانیلسن لی و ژودیت شملا احساسات شخصیتهایشان را بیشتر از راه نگاه، سکوت و تغییرهای ظریف در رفتار منتقل میکنند تا با فورانهای عاطفی. این انتخاب، اندوه را باورپذیر میکند؛ زیرا در زندگی واقعی نیز درد همیشه صورت آشکار و کلامی ندارد.
کماغراقی بازیها به معنای بیاحساسی نیست. برعکس، فیلم به تماشاگر فرصت میدهد فاصلههای میان جملهها را بخواند و آنچه گفته نمیشود در ذهن خود کامل کند. گاهی یک مکث یا توجه کوتاه به دیگری، از گفتوگویی طولانی گویاتر است. البته همین شیوه ممکن است برای برخی مخاطبان سرد یا دور از دسترس به نظر برسد؛ فیلم بهندرت شخصیتها را به توضیح صریحِ درونشان وامیدارد.
« فیلم از این پیوند، داستانی ساده دربارهٔ تسلی یافتن نمیسازد. »
شخصیتها و اجرا
شهرها بهمثابه ظرف خاطره برلین، پاریس و نیویورک در فیلم صرفاً پسزمینههایی زیبا نیستند. جابهجایی میان شهرها، گذر زمان و تغییر موقعیت شخصیتها را به تصویر میکشد؛ هر مکان حالوهوای خاص خود را دارد و به شکل متفاوتی در تجربهٔ سوگ دخالت میکند. خیابانها، خانهها و فضاهای عمومی به محلهایی برای ادامهدادن بدل میشوند، حتی وقتی شخصیتها هنوز نمیدانند با نبود ساشا چگونه زندگی کنند.
دوربین به جای آنکه شهرها را به منظرههایی کارتپستالی تبدیل کند، به حضور آدمها در فضای شهری توجه دارد: قدمزدن، نشستن، عبور کردن و سپریکردن وقت. در این نگاه، شهر از آدمها جدا نیست؛ هم میتواند احساس بیگانگی را تشدید کند و هم امکان دیدار و همراهی را فراهم آورد. تابستان نیز با نور و گشودگیاش در برابر اندوه قرار میگیرد، بیآنکه آن را انکار کند.
تضاد میان روشنایی فصل و سنگینی فقدان، به فیلم حالوهوایی تلخوشیرین میبخشد. ریتم آرام و روایت پراکنده آهستگی فیلم انتخابی آگاهانه است. بسیاری از لحظاتش ظاهراً حادثهٔ مهمی ندارند، اما همین زمانِ کشدار اجازه میدهد اثر اندوه در جزئیات روزمره دیده شود. فیلم برای رسیدن به نتیجه شتاب نمیکند و به جای پیچشهای پیدرپی، بر استمرار تجربه تکیه دارد.
« شهرها بهمثابه ظرف خاطره برلین، پاریس و نیویورک در فیلم صرفاً پسزمینههایی زیبا نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این رویکرد برای تماشاگرانی که با سینمای تأملی همراه میشوند، میتواند آرامشبخش و تأثیرگذار باشد. با این حال، کندی و کمحادثهبودن، محدودیت اثر نیز هست. بعضی صحنهها چنان آرام پیش میروند که ممکن است حسِ سکون بر تماشاگر غالب شود. ساختار پراکندهٔ روایت نیز گاه پیوند میان لحظهها را کمرنگ میکند؛ برخی رخدادها بیشتر شبیه قطعههایی از زندگیاند تا گامهایی روشن در مسیر داستان.
این پراکندگی با موضوعِ خاطره و زمانِ سوگ تناسب دارد، اما همیشه به انسجام دراماتیک نمیانجامد. سکوت؛ امکان و مانع یکی از ویژگیهای مهم فیلم اعتمادش به ناگفتههاست. شخصیتها همهچیز را با زبان توضیح نمیدهند و اثر نیز برای هر احساس، شرحی قطعی عرضه نمیکند. سکوت در اینجا میتواند نشانهٔ ناتوانی از بیان، احترام به حریم دیگری یا صرفاً بخشی از زندگی روزمره باشد.
چنین رویکردی اجازه میدهد اندوه پیچیده و چندوجهی باقی بماند. اما سکوت همواره به عمق نمیانجامد. گاهی کمگویی شخصیتها، دسترسی به جهان درونیشان را دشوار میکند و تماشاگر ممکن است از آنها فاصله بگیرد. فیلم از ما میخواهد بیش از آنکه پاسخ بگیریم، مشاهده کنیم؛ این دعوت برای همه جذاب نیست و اگر ارتباطی عاطفی با شخصیتها شکل نگیرد، ظرافت اثر به یکنواختی تعبیر میشود.
« این رویکرد برای تماشاگرانی که با سینمای تأملی همراه میشوند، میتواند آرامشبخش و تأثیرگذار باشد. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «این حسِ تابستان» فیلمی آرام و کمادعا دربارهٔ اندوهی است که با گذشت زمان محو نمیشود، بلکه جای خود را در زندگی پیدا میکند. مهمترین دستاوردش در شیوهٔ نگاهکردن است: به سوگ نه چون مسئلهای برای حلکردن، بلکه چون تجربهای انسانی و متفاوت برای هر فرد مینگرد. بازیهای مهارشده، توجه به لحظههای کوچک و حضور معنادار شهرها، فضای عاطفی ماندگاری میسازند.
در برابر این امتیازها، ریتم کند، روایت گاه پراکنده و شخصیتهایی که بیش از اندازه در خود فرومیروند، ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید. فیلم برای کسانی که انتظار کشمکش پررنگ یا توضیحهای روشن دارند، احتمالاً کماثرتر خواهد بود؛ اما برای مخاطبی که با سینمای مشاهدهگر و تأملی همراه است، تصویری صادقانه از ادامهدادن در کنار جای خالی یک عزیز ارائه میکند.
تلخیاش را پنهان نمیکند و در عین حال، امکانِ بازگشت آرام نور به زندگی را از نظر دور نمیدارد.
« بازیهای مهارشده، توجه به لحظههای کوچک و حضور معنادار شهرها، فضای عاطفی ماندگاری میسازند. »



ثبت دیدگاه