نقد و بررسی
نقد سیزده گفتگو در مورد یک چیز (Thirteen Conversations About One Thing) | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ساختار موزاییکی روایت فیلم «Thirteen Conversations About One Thing» ساختهٔ Jill Sprecher، زندگی چند نیویورکی را در قطعههایی کوتاه و بهظاهر مستقل کنار هم مینشاند؛ آدمهایی که هر کدام درگیر مسئلهای خصوصیاند، اما تصمیمها و تصادفهای روزمره، مسیرشان را به شکلی نامنتظر به یکدیگر نزدیک میکند.
روایت بر محور یک قهرمان واحد نمیچرخد و تماشاگر را بهجای دنبالکردن خطیِ ماجرا، به تماشای شبکهای از علتها، پیامدها و برخوردها فرامیخواند. فیلم به سیزده بخش تقسیم شده و هر بخش با عبارتی قصار آغاز میشود؛ عباراتی که هم حالوهوای تأملی اثر را میسازند و هم همچون پرسشهایی کوچک، بر صحنههای بعدی سایه میاندازند.
این فرم موزاییکی، بیش از آنکه بازی رواییِ پرشتابی باشد، تلاشی برای نمایش بینظمی زندگی است: آدمها نمیدانند کدام رفتار ظاهراً ناچیز چه اثری بر دیگری خواهد گذاشت. گاهی یک انتخاب، دیگران را بهسوی بحرانی تازه میراند؛ گاهی هم رخدادی که در نگاه نخست بیاهمیت است، معنای یک رابطه یا خاطره را دگرگون میکند.
فیلم با کنار هم گذاشتن این لحظهها، جهانی میسازد که در آن هیچ زندگی کاملاً جدا از زندگی دیگران نیست. خوشبختی؛ آرزو یا عادت؟ پرسش محوری فیلم، خوشبختی است؛ اما نه خوشبختی بهعنوان نتیجهٔ سادهٔ موفقیت، پول یا عشق. شخصیتها هرکدام تصور متفاوتی از رضایت دارند و تجربههایشان این تصورها را پیوسته زیر سؤال میبرد.
« فیلم با کنار هم گذاشتن این لحظهها، جهانی میسازد که در آن هیچ زندگی کاملاً جدا از زندگی دیگران نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم نشان میدهد که خوشحالی ممکن است برای یکی به عادتِ دیدنِ سوی روشن زندگی وابسته باشد و برای دیگری، به ناتوانی از مواجهه با اندوه یا شکست. خوشبینی در این جهان نه فضیلتی مطلق است و نه سادهلوحیِ محض؛ چیزی شکننده است که برخورد با واقعیت میتواند آن را تغییر دهد. در برابر خوشبینی، بدبینی نیز راهحل روشنی عرضه نمیکند.
شخصیتهای بدگمان شاید کمتر غافلگیر شوند، اما این مصونیت بهایی دارد: فاصلهگرفتن از دیگران و محرومماندن از امکان اعتماد. اثر از تماشاگر نمیخواهد یکی از این دو نگرش را برگزیند؛ بیشتر نشان میدهد که هر دو میتوانند سپری در برابر درد باشند و هر دو ممکن است به زندانی بدل شوند. همین پرهیز از پاسخ قطعی، به مضمون فیلم عمق میدهد، هرچند گاه گفتوگوها چنان مستقیم به موضوع خوشبختی اشاره میکنند که مجال کشف را از مخاطب میگیرند.
تصادف، انتخاب و مسئولیت یکی از کشمکشهای اساسی فیلم، نسبت میان تصادف و اختیار است. رخدادهای ناگهانی زندگی، نظم دلخواه شخصیتها را برهم میزنند و آنها را با واقعیتی روبهرو میکنند که نمیتوانند کاملاً مهارش کنند. بااینحال، فیلم مسئولیت فردی را نیز کنار نمیگذارد: حتی اگر آغاز یک بحران به بخت یا حادثه وابسته باشد، واکنش آدمها به آن همچنان اهمیت دارد.
این دوگانه، اثر را از موعظهای ساده دربارهٔ سرنوشت دور میکند. مواجههٔ وکیل جوان با عذاب وجدان، نمونهای برجسته از همین مسئله است. او ناچار میشود فاصلهٔ میان چهرهٔ موفق و تصویری را که از اخلاق خود داشته بسنجد. در سوی دیگر، تجربهٔ زن نظافتچی نشان میدهد که یک رویداد تلخ میتواند نهفقط جسم، بلکه شیوهٔ نگاهکردن به انسانها را نیز زخمی کند.
« در برابر خوشبینی، بدبینی نیز راهحل روشنی عرضه نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم دربارهٔ این شخصیتها حکم صادر نمیکند؛ بیشتر آنان را در لحظههایی میبیند که باید میان انکار، توجیه و پذیرش دست به انتخاب بزنند. گاهی همین انتخابهای کوچک، از تصمیمهای بزرگ سرنوشتسازتر به نظر میرسند. شخصیتها و بازیهای گروهی قدرت فیلم تا حد زیادی به گروه بازیگرانش وابسته است.
Matthew McConaughey در نقش تروی، موفقیت بیرونی را با ناآرامی درونی همراه میکند و بهجای اغراق در پشیمانی، آن را در مکثها و تغییرهای ظریف چهره نشان میدهد. Clea DuVall نیز آسیبپذیری و مقاومت شخصیت بیاتریس را همزمان حفظ میکند؛ او نه نمادی انتزاعی از پاکی است و نه صرفاً قربانیِ رویدادها، بلکه انسانی است که نگاهش به جهان در حال دگرگونی است.
Alan Arkin در نقش جین، با نوعی خشکیِ آمیخته به طنز، یکی از ملموسترین حضورهای فیلم را میسازد. تلخی او فقط از بدخلقی نمیآید؛ پشت آن، درماندگی و نارضایتیای پنهان است که در محیط کار و روابط شخصی سرریز میشود. John Turturro نیز بحران میانسالی واکر را بیآنکه به ملودرامی آشکار بدل کند، با بیقراریِ مردی به تصویر میکشد که از زندگیِ تثبیتشدهاش احساس فاصله میکند.
بازیگران فرعی هم به جهان فیلم بافت اجتماعی میدهند، هرچند تعدد چهرهها سبب میشود بعضی شخصیتها فرصت کمتری برای ماندن در ذهن پیدا کنند. کارگردانی و زبان بصری کارگردانی Jill Sprecher از شلوغکاری پرهیز میکند. نیویورک در فیلم نه منظرهای باشکوه و پرهیاهو، بلکه شهری از راهروها، ادارهها، خیابانها و فضاهای روزمره است؛ محیطی که آدمها در آن از کنار هم میگذرند، بیآنکه همیشه از گرفتاری یکدیگر باخبر باشند.
« گاهی همین انتخابهای کوچک، از تصمیمهای بزرگ سرنوشتسازتر به نظر میرسند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نگاه خلوت و کمادعا با مضمون فیلم سازگار است: زندگی نه صحنهای برای لحظههای قهرمانانه، بلکه رشتهای از موقعیتهای معمولی است که گاه پیامدهایی نامعمول پیدا میکنند. تدوین، روایتهای پراکنده را بهتدریج کنار هم مینشاند و پیوند میان آنها را از راه تکرار مضمونها، برخوردهای کوچک و بازتاب تجربهها میسازد.
بااینهمه، همین سازوکار گاهی به چشم میآید. در برخی لحظهها، اتصال میان آدمها بیش از آنکه طبیعی بجوشد، چنان طراحیشده احساس میشود که مخاطب متوجه دست کارگردان پشت صحنه میشود. این تصنع نسبی از اثر کم نمیکند، اما پیوندهای روایی را در بعضی بخشها کمباورپذیرتر میسازد. گفتوگوها و ریتم تأملی عنوان فیلم وعدهٔ گفتوگوهایی دربارهٔ «یک چیز» را میدهد و اثر به این وعده وفادار میماند: شخصیتها بارها دربارهٔ خوشبختی، عدالت، نظم و معنای رنج حرف میزنند.
بهترین لحظهها زمانی شکل میگیرند که این اندیشهها از دل رفتار و موقعیت بیرون میآیند؛ برای مثال، وقتی یک شخصیت در عمل با پیامد انتخابش روبهرو میشود، نه زمانی که صرفاً نظریهای دربارهٔ زندگی بیان میکند. در لحظههای موفق، کلام و کنش یکدیگر را روشن میکنند و فیلم از تجربهای کوچک، پرسشی بزرگ میسازد.
اما همین نقطه گاه به ضعف بدل میشود. بعضی دیالوگها بیش از اندازه توضیحیاند و معنایی را که تصویر یا بازیگر منتقل کرده، دوباره به زبان میآورند. عباراتی که در آغاز بخشها میآیند نیز گاهی نگاه فیلم را پیشاپیش صورتبندی میکنند؛ در نتیجه، تماشاگر کمتر فرصت مییابد خودش معنای صحنه را کشف کند.
« بااینهمه، همین سازوکار گاهی به چشم میآید. »
قوتها و کاستیها
ریتم آرام و مکثهای طولانی با فضای اندیشمندانهٔ اثر تناسب دارند، اما برای مخاطبی که انتظار پیشروی داستانیِ پرشتاب دارد، میتوانند خستهکننده شوند. فیلم عمداً از هیجان متعارف فاصله میگیرد و بهای این انتخاب، کاهش کشش در برخی روایتهای فرعی است. جمعبندی «Thirteen Conversations About One Thing» درام گروهیِ کمادعایی است که از زندگیهای پراکنده، تأملی دربارهٔ خوشبختی و اثر متقابل انسانها میسازد.
ارزش اصلی آن در پاسخدادن نیست، بلکه در کنار هم قراردادن موقعیتهایی است که تماشاگر را به سنجیدنِ رابطهٔ میان بخت، مسئولیت و شیوهٔ نگاهکردن به جهان وامیدارند. بازیهای طبیعی، فضای خلوت و ساختار چندلایه، فیلم را به تجربهای ماندگار برای مخاطب علاقهمند به درامهای شخصیتمحور بدل میکنند.
در مقابل، ریتم کند، برخی پیوندهای رواییِ آشکارا مهندسیشده و گفتوگوهایی که گاه بیش از نیاز توضیح میدهند، مانع از آن میشوند که فیلم همیشه به ظرافت مطلوبش برسد. بااینحال، این کاستیها از نیروی پرسش مرکزی اثر نمیکاهند: آیا خوشبختی وضعیتی است که به دست میآوریم، یا شیوهای شکننده برای مواجهه با آنچه بر ما میگذرد؟
پاسخ فیلم قطعی نیست؛ درست به همین دلیل، گفتوگویش پس از پایان تماشا نیز ادامه مییابد.
« فیلم عمداً از هیجان متعارف فاصله میگیرد و بهای این انتخاب، کاهش کشش در برخی روایتهای فرعی است. »
ثبت دیدگاه