نقد و بررسی
نقد تزِ یک قتل (Thesis on a Homicide) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طرح جنایی و گره مرکزی «Thesis on a Homicide» از فرضی ساده اما پربازده آغاز میکند: استادی در حقوق کیفری به این باور میرسد که یکی از شاگردان ممتازش در قتلی هولناک دست داشته است. روبرتو برمودس، که با قانون، استدلال و تحلیل جرم سروکار دارد، این بار نه در مقام مدرس یا ناظر، بلکه در جایگاه کسی قرار میگیرد که میخواهد حقیقت را شخصاً کشف کند.
هرچه پیشتر میرود، مرز میان تحقیق عقلانی و وسواس شخصی کمرنگتر میشود. فیلم بهجای آنکه صرفاً سرنخها را برای حل معما ردیف کند، این پرسش را پیش میکشد که چه زمانی یقینِ یک انسان به حقیقت، خود به مانعی در برابر دیدن واقعیت بدل میشود. هستهٔ جذاب اثر، تقابل میان استاد و دانشجوست؛ تقابلی که تنها بر اختلاف سن و جایگاه دانشگاهی استوار نیست، بلکه برخورد دو شیوهٔ اندیشیدن را نیز در بر میگیرد.
روبرتو گمان میکند تجربه و دانش حقوقیاش او را برای خواندن نشانهها آماده کرده است، اما هر نشانه میتواند هم شاهدی بر فرضیهٔ او باشد و هم نتیجهٔ انتخاب گزینشی او. این دوگانگی، معمای جنایی را از یک بازی سادهٔ «چه کسی مرتکب جرم شده؟» فراتر میبرد و آن را به مطالعهای دربارهٔ سازوکار باور تبدیل میکند.
وسواس بهمثابه موتور درام تحقیق روبرتو بهتدریج از کنجکاوی حرفهای فاصله میگیرد و به بخشی از زندگی روانی او بدل میشود. فیلم از این تغییر برای ساختن تنش استفاده میکند: شخصیت اصلی نهفقط دنبال پاسخ، بلکه در پی تأیید تصوری است که از ابتدا در ذهنش شکل گرفته است. هرچه اطمینان او بیشتر میشود، تواناییاش برای فاصله گرفتن از ماجرا کمتر به نظر میرسد.
« هرچه پیشتر میرود، مرز میان تحقیق عقلانی و وسواس شخصی کمرنگتر میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، مخاطب همزمان با دنبالکردن سرنخها، ناچار است اعتبار نگاه روبرتو را بسنجد. این انتخاب روایی نقطهٔ قوت مهم فیلم است، زیرا تعلیق را به ذهن شخصیت پیوند میدهد. خطر فقط در این نیست که قاتل ناشناخته بماند؛ خطر در آن است که جستوجوگر، خود بهسبب باورهایش مسیر را اشتباه بپیماید یا از مرزهای اخلاقی عبور کند.
عنوان فیلم نیز با همین منطق کار میکند: پرونده، برای روبرتو صرفاً مسئلهای بیرونی نیست، بلکه بهتدریج صورتی از یک نظریه یا رسالهٔ شخصی پیدا میکند که او میخواهد آن را به اثبات برساند. بازی ریکاردو دارین ریکاردو دارین نقش روبرتو را با حضوری نافذ و کنترلشده پیش میبرد. بازی او بر انفجارهای عاطفی متکی نیست؛ بیشتر از مکثها، نگاههای طولانی، لحن سنجیده و تغییرات ظریف در رفتار شخصیت نیرو میگیرد.
همین خویشتنداری با تصویر استادی که به استدلال و نظم خو گرفته، تناسب دارد. در عین حال، هرچه تحقیق شخصیتر میشود، ترکهایی در این ظاهر مطمئن پدیدار میشود و دارین این فرسایش را بیآنکه آن را بیش از اندازه توضیح دهد، به تماشاگر منتقل میکند. آلبرتو امان در نقش گونسالو نیز در ساختن رقابت ذهنی میان دو شخصیت اهمیت دارد.
حضور او باید هم امکانِ سوءظن را زنده نگه دارد و هم مخاطب را از داوری شتابزده بازدارد. این تعادل در بخشهایی از فیلم مؤثر است، هرچند شخصیتهای فرعی و انگیزههای برخی از آنان بهاندازهٔ کافی گسترش نمییابند. در نتیجه، وزن اصلی درام بر دوش تقابل روبرتو و گونسالو میماند و جهان پیرامونشان گاهی بیشتر کارکردی روایی پیدا میکند تا حضوری مستقل.
« در نتیجه، مخاطب همزمان با دنبالکردن سرنخها، ناچار است اعتبار نگاه روبرتو را بسنجد. »
شخصیتها و اجرا
میزانسن، دوربین و فضای رازآلود فیلم برای ایجاد تعلیق تنها به دیالوگ و اطلاعات داستانی تکیه نمیکند. حرکت دوربین و شیوهٔ قاببندی، فضای بیقرار و ناپایداری میسازند؛ گویی نگاه تماشاگر نیز در حال جستوجوی جزئیاتی است که ممکن است از چشم دیگران دور مانده باشد. تأکید بر فضاهای دانشگاهی و مکانهای شهری، محیطی میسازد که در ظاهر روزمره است، اما زیر سطح آشنای خود حامل تهدید و ابهام میشود.
این تضاد به لحن فیلم کمک میکند: جنایت در جهانی رخ میدهد که نظم رسمی و عقلانیاش ظاهراً پابرجاست، اما اعتماد به آن نظم پیوسته زیر سؤال میرود. حرکت دوربین در لحظات مناسب، به صحنهها انرژی میدهد و حس محصورشدن در ذهن روبرتو را تقویت میکند. بااینحال، این پویایی همیشه با پیشرفت دراماتیک همقدم نیست.
گاه فضاسازی و تکرار موقعیتهای جستوجو، بیش از آنکه به معما لایهای تازه بیفزایند، ضرباهنگ را کند میکنند. فیلم در بهترین لحظاتش از سکون برای تولید اضطراب بهره میبرد؛ در لحظات ضعیفتر، همان سکون به طولانیشدن مسیر تبدیل میشود. فیلمنامه و ریتم ساختار اثر بر انباشتن نشانهها و افزایش شک بنا شده است.
فیلمنامه میکوشد تماشاگر را میان چند احتمال نگه دارد و درعینحال توجه او را به محدودیتهای ادراک روبرتو جلب کند. این روش برای فیلمی که موضوعش رابطهٔ میان جرم، تفسیر و یقین است، انتخابی مناسب به شمار میرود. مسئله آن است که همهٔ نشانهها به یک اندازه ثمربخش نیستند و بعضی از بخشها بیش از حد در حالوهوای انتظار باقی میمانند.
« میزانسن، دوربین و فضای رازآلود فیلم برای ایجاد تعلیق تنها به دیالوگ و اطلاعات داستانی تکیه نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
به همین دلیل، تعلیق در طول فیلم یکنواخت نیست و گاه از شدت میافتد. از سوی دیگر، فیلمنامه در پرداخت برخی شخصیتهای پیرامونی فرصتهای خود را کامل به کار نمیگیرد. آنان میتوانند چشماندازهای متفاوتی از پرونده یا از شخصیت روبرتو عرضه کنند، اما حضورشان اغلب در خدمت حرکت خط اصلی داستان باقی میماند.
این کاستی، دامنهٔ اخلاقی و اجتماعی روایت را محدود میکند؛ درحالیکه ایدهٔ مرکزی ظرفیت آن را دارد که به پرسشهایی دربارهٔ قدرت، مسئولیت و سوءاستفاده از جایگاه حرفهای نیز بپردازد. ابهام، تماشاگر و مرز یقین فیلم از مخاطب میخواهد به روبرتو نزدیک شود، اما الزاماً همهٔ برداشتهای او را نپذیرد.
همین فاصلهٔ میان همراهی و تردید، یکی از سازوکارهای اصلی تعلیق است. تماشاگر مدام میان دو نقش جابهجا میشود: از یکسو میخواهد با شخصیت اصلی سرنخها را دنبال کند؛ از سوی دیگر میداند که او ممکن است در دام فرضیهٔ خودش افتاده باشد. فیلم با این بازی، مسئلهٔ حقیقت را نه فقط به نتیجهٔ یک پرونده، بلکه به شیوهٔ رسیدن به نتیجه پیوند میزند.
پایانبندیِ مبهم این رویکرد را ادامه میدهد و بهجای آنکه همهچیز را به صورتی روشن و قطعی ببندد، بخشی از داوری را به تماشاگر واگذار میکند. چنین انتخابی میتواند برای مخاطبی که انتظار گرهگشایی صریح دارد، ناراضیکننده باشد؛ بهویژه اگر ابهام را نه امتداد مضمون، بلکه ناتمامماندن روایت تلقی کند.
« به همین دلیل، تعلیق در طول فیلم یکنواخت نیست و گاه از شدت میافتد. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، گشودگی پایان با دغدغهٔ اصلی اثر سازگار است: در جهانی که آدمها نشانهها را از دریچهٔ خواستهها و ترسهای خود میبینند، یقین همیشه دستیافتنی نیست. جمعبندی «Thesis on a Homicide» تریلری جنایی است که جذابیتش بیش از آنکه در پیچیدگی صرف معما باشد، در پیوند میان تحقیق و روانشناسی شخصیت اصلی ریشه دارد.
تقابل استاد و دانشجو، بازی پرقدرت و مهارشدهٔ ریکاردو دارین و فضاسازی رازآلود، به فیلم کشش میبخشند؛ در مقابل، کندی مقطعی، پرداخت محدود برخی شخصیتها و پایانِ گشوده، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای اثر به یک اندازه قانعکننده باشند. ارزش فیلم در این است که پرسش مرکزیاش را تا پس از پایان نیز زنده نگه میدارد: آیا روبرتو حقیقت را دنبال میکند، یا میکوشد تصویری را که از حقیقت ساخته است به اثبات برساند؟
پاسخ قطعی، بخش مهمی از تجربهٔ تماشای فیلم را از میان میبرد. اثر برای دوستداران تریلرهای شخصیتمحور و معماهایی که به تفسیر و تردید مجال میدهند، تجربهای درگیرکننده است؛ هرچند از مخاطب میخواهد کموبیش با ناتمامی و ابهام کنار بیاید.
« پاسخ قطعی، بخش مهمی از تجربهٔ تماشای فیلم را از میان میبرد. »



ثبت دیدگاه