نقد و بررسی
نقد کالکشن فیلم زن سیاه پوش (The Woman in Black) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهی گوتیک «The Woman in Black» ساختهی جیمز واتکینز، فیلمی ترسناک است که آگاهانه به سنت قصههای ارواح و خانههای تسخیرشده تکیه میکند. فیلم بهجای آنکه وحشت را با خشونت عریان یا هیولاهای پرتحرک بسازد، مخاطب را به خانهای فرسوده، روستایی خاموش و چشماندازی مهگرفته میبرد؛ جایی که هر راهرو و پنجره میتواند حامل نشانهای شوم باشد.
حاصل، اثری است که بیش از هر چیز بر اتمسفر تکیه دارد و از قراردادهای آشنای سینمای گوتیک برای ساختن اضطرابی تدریجی بهره میگیرد. داستان، چنانکه از خلاصهی آغازین برمیآید، با سفر آرتور کیپس، وکیلی جوان و سوگوار، به روستایی دورافتاده آغاز میشود. او برای رسیدگی به اسناد یک موکل درگذشته راهی آنجا شده، اما با مردمانی روبهرو میشود که از گفتن حقیقت پرهیز میکنند.
حضور زنی سیاهپوش در خانهای منزوی، این سکوت را به معمایی تهدیدآمیز بدل میسازد. روایت بدون افشای پیچش اصلی، بر این پرسش بنا میشود که گذشتهی پنهان چگونه به اکنون هجوم میآورد و آیا میتوان پیش از آنکه دیر شود، معنای نشانهها را دریافت. چشمانداز و معماری هراس یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، تبدیل مکان به نیرویی فعال در روایت است.
خانهی متروک صرفاً پسزمینهی رویدادها نیست؛ حضوری سنگین دارد و گویی با هر اتاق، راهرو و صدای مبهم، آرتور را به درون خود میکشد. معماری فرسوده و اشیای کهنه، حس زندگیِ متوقفشدهای را القا میکنند؛ انگار زمان در این خانه نه گذشته، بلکه در آن رسوب کرده است. فیلم از این کیفیت بهخوبی استفاده میکند و فضای خانه را همزمان آشنا و بیگانه نگه میدارد: خانهای که از دور قابل مشاهده است، اما نزدیکشدن به آن به معنای ورود به قلمرویی نامطمئن است.
« حضور زنی سیاهپوش در خانهای منزوی، این سکوت را به معمایی تهدیدآمیز بدل میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مه نیز نقشی فراتر از زیباسازی تصویر دارد. این مه، فاصلهها را مبهم میکند و مرز میان آنچه واقعاً دیده میشود و آنچه ذهنِ هراسان میسازد، از میان میبرد. جادهها، مرداب و بناهای پراکنده در چشماندازی قرار گرفتهاند که گویی از جهان روزمره جدا شده است. روستا نه بهتمامی واقعگراست و نه کاملاً افسانهای؛ همین حالت معلق، به حس انزوا و بیپناهی شخصیت اصلی قوت میبخشد.
نور، سایه و زبان تصویر فیلم در طراحی بصری خود به تضاد میان تاریکی و روشنایی متکی است، اما مقصودش صرفاً پنهانکردن چهرهها در سایه نیست. نورهای محدود، شمعها و پنجرههایی که روشنایی سرد روز را به درون میفرستند، فضای تصویری را شکننده میکنند. در بسیاری از لحظهها، تماشاگر پیش از آنکه چیزی را بهروشنی ببیند، حضورش را حدس میزند.
این تأخیر میان دیدن و دانستن، جوهرهی تعلیق فیلم است. دوربین نیز بهجای آنکه همیشه خطر را آشکار کند، گاه در گوشههای اتاق یا پشت اشیای معمولی مکث میکند. نتیجه آن است که قابها به سطحی برای جستوجوی نشانه بدل میشوند: آیا حرکتِ دیدهشده واقعی بود؟ آیا آن سایه بخشی از چیدمان اتاق است یا چیزی فراتر؟
این شیوه در بهترین لحظهها، تماشاگر را به شریک اضطراب آرتور تبدیل میکند. بااینحال، فیلم گاهی به این اعتماد به تصویر وفادار نمیماند و بهجای آنکه اجازه دهد هراس از دل سکوت سر برآورد، با شوکهای ناگهانی بر مخاطب فشار میآورد. صدا و موسیقی؛ سکوتی ناآرام در «The Woman in Black» سکوت به معنای آرامش نیست.
« مه نیز نقشی فراتر از زیباسازی تصویر دارد. »
شخصیتها و اجرا
صدای چوبهای قدیمی، باد، درهای لق و صداهایی که منشأشان روشن نیست، فضای خانه را زنده و ناآرام میسازند. گاهی آنچه شنیده نمیشود از آنچه آشکارا به گوش میرسد ترسناکتر است؛ زیرا ذهن ناچار میشود خلأ را با احتمالهای هولناک پُر کند. فیلم در بخشهایی که به این مکثها اعتماد میکند، موفقتر از لحظههایی است که با افزایش ناگهانی صدا و تصویر، واکنش فوری تماشاگر را طلب میکند.
مشکل اصلی در استفادهی مکرر از جامپاسکرها همینجاست. یکبار غافلگیری میتواند ضربهای مؤثر باشد، اما تکرار الگوی «آرامش، انتظار، صدای ناگهانی» بهتدریج سازوکار ترس را قابل پیشبینی میکند. مخاطب بهجای آنکه در فضای داستان غرق شود، منتظر لحظهای میماند که فیلم قرار است او را بترساند.
این انتخاب، بخشی از نیروی روانشناختی اثر را کاهش میدهد و از ظرافتی که طراحی صدا و تصویر میتوانستند پدید آورند، میکاهد. بازی دنیل ردکلیف و بار سوگ دنیل ردکلیف در نقش آرتور، بازیای کنترلشده و نسبتاً کمادعا ارائه میدهد. او شخصیت را نه قهرمانی شکستناپذیر میسازد و نه فردی که صرفاً برای تجربهی ترس در صحنهها حضور دارد.
آرتور درگیر سوگی است که بر نگاه و واکنشهایش سایه انداخته؛ ازاینرو، مواجههاش با خانه و رازهای روستا تنها یک تحقیق کاری نیست، بلکه با زخمی شخصی و حلنشده نیز پیوند میخورد. بازی ردکلیف در لحظههای سکوت، بهویژه هنگامی که باید ترس را بدون گفتار منتقل کند، از نقاط قوت فیلم است. بااینهمه، شخصیتپردازی آرتور گاه بیش از اندازه بر اندوه و نگرانیهای خانوادگی او تکیه میکند.
« صدای چوبهای قدیمی، باد، درهای لق و صداهایی که منشأشان روشن نیست، فضای خانه را زنده و ناآرام میسازند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تأکید، به اثر بُعد عاطفی میبخشد، اما در برخی بخشها جای پیچیدگی بیشتری را میگیرد. آرتور میتوانست در برابر آنچه میبیند، واکنشهای متنوعتری نشان دهد؛ از انکار و تردید گرفته تا خشم یا کنجکاوی عمیقتر. در نتیجه، بازی بازیگر از مواد خامِ فیلمنامه فراتر میرود، اما همیشه نمیتواند محدودیتهای آن را جبران کند.
روایت، تعلیق و مسئلهی ریتم ساختار روایت بهتدریج اطلاعات میدهد و از سکوت اهالی روستا برای طولانیکردن ابهام استفاده میکند. این تعویق، در آغاز کارکردی مؤثر دارد: آرتور به مکانی وارد شده که قواعدش را نمیشناسد و تماشاگر نیز همراه او در پی کشف حقیقت است. اما کندی روایت همیشه با تعلیق برابر نیست.
بعضی صحنهها فضای لازم را برای شکلگیری هراس فراهم میکنند، درحالیکه برخی دیگر بیش از اندازه مکث میکنند و پیشرفت داستان را به تأخیر میاندازند. از سوی دیگر، فیلم گاهی نشانههایی را چنان برجسته میکند که مسیر کلی معما زودتر از آنچه باید قابل حدس میشود. در قصهی ارواح، دانستنِ کلیت ماجرا الزاماً نقص نیست؛ جذابیت میتواند در جزئیات، سرنوشت شخصیتها و چگونگی آشکارشدن حقیقت باشد.
اما هنگامی که فیلم همزمان میخواهد بر راز تکیه کند و سرنخها را بهوضوح پیش چشم بگذارد، تعادلش اندکی برهم میخورد. بنابراین کشش اثر بیشتر از فضای آن میآید تا از پیچیدگی معمای روایی. میراث ترس گوتیک و محدودیتهای آن فیلم بهجای پیروی از الگوی وحشت پرشتاب و پرتحرک، به میراث خانههای تسخیرشده و داستانهای شبحمحور نزدیک میشود.
« این تأکید، به اثر بُعد عاطفی میبخشد، اما در برخی بخشها جای پیچیدگی بیشتری را میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب به اثر هویتی مشخص میدهد: ترسی سرد، خاموش و متکی بر گذشتهای ناپیدا. در این جهان، خانهها فقط محل وقوع حادثه نیستند؛ انگار تاریخ و رنج در دیوارها و اشیا باقی ماندهاند. همین ایده با طراحی تولید و فضای روستایی هماهنگی دارد و فیلم را از بسیاری از آثار ترسناکی که تنها به تکرار شوکهای تصویری بسنده میکنند، متمایز میسازد.
بااینحال، پایبندی به سنت گوتیک گاهی به تکرار کلیشههای همان سنت میانجامد. تصویر شبح، خانهی فرسوده، کودکانی که در معرض خطرند و سکوت جامعهی محلی، همگی عناصر آشنایی هستند. فیلم در آفرینش حالوهوا از این عناصر بهرهی مؤثری میبرد، اما همیشه آنها را به معنایی تازه یا برداشتی عمیقتر تبدیل نمیکند.
ازاینرو، اثر در سطح تجربهی حسی نیرومندتر از سطح ایدهپردازی و شخصیتنویسی است. جمعبندی «The Woman in Black» اثری است که قوت اصلیاش را باید در فضا، طراحی بصری و بازی آرام دنیل ردکلیف جستوجو کرد. خانهی منزوی، مه و سکوت روستا، جهانی سرد و تهدیدآمیز میسازند و فیلم در لحظههایی که به تصویر و صدا فرصت نفسکشیدن میدهد، تعلیقی مؤثر پدید میآورد.
در مقابل، جامپاسکرهای پرتکرار، کندی بعضی بخشها و شخصیتپردازیای که گاه از عمق لازم برخوردار نیست، مانع از آن میشوند که این ظرفیت تا پایان بهتمامی شکوفا شود. این فیلم برای تماشاگرانی مناسب است که از وحشت گوتیک و روایتهای خانهی تسخیرشده لذت میبرند و بیش از خشونت آشکار، به فضای وهمآلود و اندوه پنهان اهمیت میدهند.
« این انتخاب به اثر هویتی مشخص میدهد: ترسی سرد، خاموش و متکی بر گذشتهای ناپیدا. »
جمعبندی
تجربهی آن در بهترین لحظات، یادآور این است که ترس گاه نه در چیزی که بهروشنی دیده میشود، بلکه در انتظارِ دیدن آن شکل میگیرد؛ هرچند فیلم همیشه به نیروی همین انتظار اعتماد نمیکند.
ثبت دیدگاه