نقد و بررسی
نقد The Wolf of Snow Hollow | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری کوچک زیر سایهٔ ماه «The Wolf of Snow Hollow» فیلمی است که از همان ایدهٔ ساده و مؤثر خود نیروی دراماتیک میگیرد: در شهری کوهستانی، با هر ماه کامل جسدی تازه پیدا میشود و وحشت، آرامآرام به بخشی از زندگی روزمره بدل میگردد. بااینحال، جیم کامینگز قصه را به مسیر آشنای فیلمهای گرگینهای نمیسپارد.
در مرکز ماجرا نه قهرمانی آرام و مسلط، بلکه مأموری فرسوده و تندخو قرار دارد که باید همزمان با پروندهای خشونتبار، آشفتگیهای خانه و ناتوانی خودش در مهار خشم روبهرو شود. فیلم از این تقابل بهره میگیرد: طبیعت برفی و خاموش، در کنار جنایتهایی هولناک؛ و شهری که میخواهد با توضیحهای منطقی آرام بماند، اما هرچه بیشتر میکوشد واقعیت را مهار کند، بیشتر به دام ترس و شایعه میافتد.
این تضاد از همان ابتدا جذاب است، زیرا فضای داستان را هم برای معما آماده میکند و هم برای طنزی تلخ که از رفتارهای انسانی، نه صرفاً از موقعیتهای مضحک، سرچشمه میگیرد. معمای جنایی و بازی با انتظار مخاطب ستون اصلی فیلم، پرسشی است که تا حد زیادی تماشاگر را با خود همراه میکند: آیا آنچه در شهر رخ میدهد واقعاً پای نیرویی فراطبیعی را به میان آورده، یا میتوان برای خشونتها توضیحی زمینی یافت؟
فیلم پاسخ را شتابزده عرضه نمیکند و از همین راه، کنجکاوی را زنده نگه میدارد. نشانهها، گمانهزنیها و واکنش مردم شهر، هرکدام لایهای به فضای تردید اضافه میکنند؛ تردیدی که هم در مسیر تحقیقات حضور دارد و هم در ذهن شخصیت اصلی. امتیاز مهم این رویکرد آن است که معما تنها وسیلهای برای رسیدن به یک افشاگری نیست.
« بااینحال، جیم کامینگز قصه را به مسیر آشنای فیلمهای گرگینهای نمیسپارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خودِ فرایند تحقیق، آشفتگیهای شخصیتها و تنش میان برداشتهای مختلف از ماجرا، بخش مهمی از جذابیت را میسازد. فیلم به تماشاگر اجازه میدهد حدس بزند و مراقب جزئیات باشد، اما لذت آن را به حلکردن یک جدول سرنخ تقلیل نمیدهد. معما بیشتر همچون ابزاری برای سنجش ترس و قضاوت عمل میکند: وقتی پاسخ روشن نیست، مردم چه چیزی را باور میکنند و برای آرامکردن خود به چه روایتی پناه میبرند؟
کمدی سیاه در مجاورت وحشت ترکیب کمدی سیاه و جنایت، جسورانهترین انتخاب فیلم است. صحنههای هولناک با لحظاتی روبهرو میشوند که از بیکفایتی، درماندگی یا جدیت بیشازحد آدمها خنده میگیرند. این خنده لزوماً به معنای سبکشدن فضای فیلم نیست؛ گاهی برعکس، تلخی ماجرا را برجستهتر میکند. در شهری که قتلها واقعیاند و ترس مردم قابل فهم است، واکنشهای نامتناسب یا آشفتهٔ مأموران، نوعی طنز عصبی میآفرینند؛ طنزی که با آسودگی و فاصلهگرفتن از فاجعه فرق دارد.
بااینهمه، فیلم در حفظ تعادل همیشه موفق نیست. بعضی شوخیها بهجای آنکه از دل موقعیت بیرون بیایند، مانند وقفهای بیرونی بر جریان داستان مینشینند. گاهی نیز تغییر ناگهانی از فضای تهدیدآمیز به لحنی کمیک، پیوند عاطفی صحنه را سست میکند. این نوسان میتواند برای تماشاگرانی که از ابتدا با بیقاعدگی لحن فیلم همراه شدهاند، بخشی از جذابیت باشد؛ اما برای گروهی دیگر، نشانهٔ ناپایداری در تصمیمگیری سبکی به نظر میرسد.
فیلم دقیقاً در همین نقطه هم خاص میشود و هم محل اختلاف. جان مارشال؛ انسانی دشوار برای تحملکردن جان مارشال، با بازی خود جیم کامینگز، شخصیتی است که فیلم را از نظر عاطفی به هم پیوند میدهد و درعینحال میتواند مخاطب را فرسوده کند. او مأموری گرفتار بیخوابی، فشار کاری و مسئولیتهای خانوادگی است؛ پدری که باید برای دختر نوجوانش حضور داشته باشد و پسری که با بیماری پدرش دستوپنجه نرم میکند.
« خودِ فرایند تحقیق، آشفتگیهای شخصیتها و تنش میان برداشتهای مختلف از ماجرا، بخش مهمی از جذابیت را میسازد. »
شخصیتها و اجرا
این بارها توضیح میدهند چرا او چنین بیقرار و خشمگین است، اما توضیحدادن بهتنهایی رفتار او را آسانپذیر نمیکند. کامینگز شخصیت را با انرژی عصبی و فورانهای مکرر خشم اجرا میکند. این بازی در آغاز، حس مردی را منتقل میکند که از کنترل اوضاع و حتی خودش عاجز است. دادزدنهایش بخشی از تصویر شخصیتی است که میخواهد اقتدار نشان دهد، اما از درون گرفتار ترس و بیثباتی است.
بااینحال، تکرار این الگو گاه اثر خود را از دست میدهد؛ هنگامی که هر فشار تازه با فورانی مشابه پاسخ میگیرد، رفتار شخصیت ممکن است بیش از آنکه پیچیده به نظر برسد، یکنواخت و خستهکننده شود. این انتخاب، هم به فیلم نیرویی آشوبناک میبخشد و هم یکی از موانع ارتباط با آن است. گروه بازیگران و روابط خانوادگی بازیهای گروهی از نقاط قوت فیلماند، بهویژه آنجا که شخصیتهای فرعی مجال مییابند از زیر سایهٔ آشفتگی مارشال بیرون بیایند.
ریکی لیندهوم در نقش جولیا رابسون حضوری متین و سنجیده دارد و با خویشتنداریاش نوعی تعادل در برابر رفتار تند مارشال ایجاد میکند. رابرت فورستر نیز در نقش پدر او، کلانتر هادلی، با حضوری آرام و کمادعا، به داستان وزنی خانوادگی میدهد. رابطهٔ پدر و پسر، لایهای انسانی به فیلم اضافه میکند و یادآور میشود که بحران فقط در خیابانهای شهر یا صحنههای جرم جریان ندارد؛ در خانه نیز زمان و توان آدمها رو به پایان است.
چلو ایست در نقش جنا، دختر مارشال، تصویری از نسلی ارائه میدهد که باید با بیثباتی بزرگسالان کنار بیاید، بیآنکه خود به مرکز روایت تبدیل شود. همین محدودبودن سهم او، در عین حال، یکی از ظرفیتهای استفادهنشدهٔ فیلم است: رابطهٔ پدر و دختر میتوانست مجال بیشتری برای شکلگیری پیدا کند.
« کامینگز شخصیت را با انرژی عصبی و فورانهای مکرر خشم اجرا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با وجود این، حضور بازیگران فرعی و واکنشهای متفاوتشان به بحران، به شهر حس جمعی میدهد. ما با مجموعهای از آدمها روبهرو هستیم که هرکدام به شیوهای ناقص، مضطرب یا نامتعارف میکوشند معنایی برای رخدادها پیدا کنند. خشونت، فضا و ساختار بصری فیلم از برف و سرما بهعنوان پسزمینهای تزئینی استفاده نمیکند؛ محیط کوهستانی به احساس انزوا و ناامنی کمک میکند.
سفیدی برف، که معمولاً با پاکی یا سکون تداعی میشود، در اینجا در کنار خون و خشونت تصویری ناآرام میسازد. شهر کوچک نیز بهسبب محدودیت جغرافیایی و اجتماعیاش، فضایی بسته پیدا میکند: خبرها زود میپیچند، سوءظن بهسرعت گسترش مییابد و هر حادثه به موضوع گفتوگوی همگان بدل میشود. خشونت فیلم گاه صریح و تکاندهنده است، اما تأکید آن صرفاً بر نمایش خون نیست.
تصاویر و گزارشهای مربوط به قربانیان، حس تهدید را در داستان نگه میدارند و در برابر شوخیهای سیاه، یادآوری میکنند که این جهان واقعاً خطرناک است. بااینحال، میان شدت جنایتها و ریتم بعضی بخشها فاصلهای احساس میشود. فیلم در لحظاتی از حرکت بازمیایستد و گفتوگوها یا کشوقوسهای شخصیتمحور، تنش را کاهش میدهند؛ کندیای که ممکن است برای برخی به ساختن فضای تأمل کمک کند و برای برخی دیگر حوصلهسربر باشد.
ریتم و یکپارچگی لحن «The Wolf of Snow Hollow» فیلمی کوتاه و جمعوجور است، اما این فشردگی همیشه به معنای تداوم ضرباهنگ نیست. بخشهایی از روایت با شتابی مناسب پیش میروند و تعلیق معما را حفظ میکنند؛ در بخشهایی دیگر، تکرار واکنشهای عصبی مارشال یا توقف در روابط و گفتوگوها، انرژی فیلم را کم میکند.
« با وجود این، حضور بازیگران فرعی و واکنشهای متفاوتشان به بحران، به شهر حس جمعی میدهد. »
قوتها و کاستیها
این نوسان، از آنجا مهمتر میشود که فیلم میخواهد همزمان چند نوع تجربه بسازد: وحشت، کمدی، معمای پلیسی و درام خانوادگی. این ژانرها گاهی به شکلی ثمربخش یکدیگر را تقویت میکنند. کمدی، غرابت یک تحقیق محلی را برجسته میسازد؛ درام خانوادگی، آسیبپذیری شخصیت اصلی را روشن میکند؛ و وحشت، به همهٔ این تنشها پیامدی ملموس میدهد.
اما در لحظاتی، پیوند میان آنها سست میشود و فیلم بهجای حرکت روان میان لحنها، از یکی به دیگری میپرد. بنابراین، تجربهٔ تماشای اثر تا اندازهای به میزان همراهی مخاطب با این بیقراری وابسته است: اگر تغییر لحن را بخشی از شخصیت فیلم بدانیم، نامتعارف و زنده جلوه میکند؛ اگر انسجام لحنی بخواهیم، لغزشهایش آشکارتر میشود.
جمعبندی «The Wolf of Snow Hollow» اثری نامتعارف در مرز میان وحشت، کمدی سیاه و معمای جنایی است؛ فیلمی که بیش از آنکه بر هیبت موجودی افسانهای تکیه کند، از خشم، ترس و ناتوانی آدمهای معمولی نیرو میگیرد. معمای مرکزی کنجکاویبرانگیز است و فضای شهر کوهستانی، خشونت و طنز تلخ را در بستری مناسب کنار هم قرار میدهد.
بازیهای گروهی، بهویژه حضور سنجیدهٔ ریکی لیندهوم و رابرت فورستر، به روایت عمق میبخشند و شخصیت مارشال، با همهٔ دشواریهایش، موتور پرتنش فیلم باقی میماند. در برابر این قوتها، ریتم نابرابر، فورانهای تکراری شخصیت اصلی و شوخیهایی که همیشه با فضای وحشت هماهنگ نمیشوند، از انسجام اثر میکاهند.
« این ژانرها گاهی به شکلی ثمربخش یکدیگر را تقویت میکنند. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم بهسبب آمیزهٔ غریب ژانرها و نگاهش به هیولاهای بیرونی و انسانی، در ذهن میماند. این اثری نیست که همهٔ انتخابهایش را بینقص اجرا کند؛ اما وقتی کمدی، معما و خشونت در آن به تعادل میرسند، نتیجه تجربهای متمایز و سرگرمکننده است که از قالب معمول فیلم گرگینهای فاصله میگیرد، بیآنکه راز داستان را به تنها دلیل تماشایش بدل کند.
« بااینحال، فیلم بهسبب آمیزهٔ غریب ژانرها و نگاهش به هیولاهای بیرونی و انسانی، در ذهن میماند. »



ثبت دیدگاه