نقد و بررسی
نقد ملکه سفید (The White Queen) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جنگی که در تالارها جریان دارد «ملکه سپید» جنگهای رزها را نه صرفاً رشتهای از نبردها و ادعاهای رقیب بر سر تاجوتخت، بلکه شبکهای از روابط، وفاداریها و تصمیمهای شخصی میبیند. روایت از فضایی آغاز میشود که در آن قدرت سیاسی ظاهراً در دست پادشاهان و سرداران است، اما زنان نیز در شکلدادن به مسیر رویدادها نقشی تعیینکننده دارند: گاه از راه پیوندهای خانوادگی، گاه با نفوذ در دربار و گاه با انتخابهایی که پیامدشان از مرز زندگی خصوصی فراتر میرود.
این نگاه، هستهٔ جذاب سریال را میسازد؛ زیرا نزاع بر سر سلطنت را به تجربهای انسانی و ملموس بدل میکند. سریال بر پایهٔ رمانهایی از فیلیپا گرگوری ساخته شده و شخصیتهایی چون الیزابت وودویل، مارگارت بوфорт و آن نویل را در متن کشمکشهای تاریخی قرار میدهد. بااینحال، هدف آن بازسازی مستند تاریخ نیست؛ بیش از آنکه درسنامهای دربارهٔ سیاست انگلستان در سدهٔ پانزدهم باشد، درامی عاشقانه و سیاسی است که از تاریخ برای ساختن تعلیق، رقابت و روابط عاطفی بهره میگیرد.
این تفاوت در تماشای اثر اهمیت دارد: اگر مخاطب آن را بهمنزلهٔ داستانی تاریخی ببیند، میتواند از کشمکشهایش لذت ببرد؛ اما اگر انتظار روایتی دقیق و موشکافانه از واقعیت تاریخی داشته باشد، احتمالاً با سادهسازیها و انتخابهای نمایشی آن درگیر خواهد شد. «ملکه سپید» مجموعهای دهقسمتی است که داستانش در بستر جنگهای رزها و رقابت دو شاخهٔ خاندان پلانتاجنت شکل میگیرد.
زنان در حاشیهٔ قدرت یا در قلب آن؟ یکی از مهمترین امتیازهای سریال، تغییر زاویهٔ نگاه از میدان نبرد به اتاقهای خصوصی، راهروهای دربار و مناسبات خانوادگی است. جنگ در این جهان فقط با شمشیر پیش نمیرود؛ ازدواج، خویشاوندی، مادری، وفاداری و حتی سکوت نیز میتوانند ابزارهایی سیاسی باشند.
« این نگاه، هستهٔ جذاب سریال را میسازد؛ زیرا نزاع بر سر سلطنت را به تجربهای انسانی و ملموس بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنان داستان اغلب در موقعیتهایی قرار میگیرند که اختیارشان محدود است، اما همین محدودیتها سبب میشود هوش و قدرت چانهزنیشان اهمیت بیشتری پیدا کند. آنان نه قهرمانانی بیرون از ساختار قدرتاند و نه صرفاً قربانیانی منفعل؛ هر یک میکوشد در دستگاهی مردسالارانه راهی برای اثرگذاری بیابد.
این تمرکز، بهویژه در مقایسه با درامهای تاریخیای که تاریخ را عمدتاً از منظر فرمانروایان و جنگاوران روایت میکنند، به سریال هویتی متمایز میبخشد. بااینحال، اثر همیشه در پرداخت این ظرفیت موفق نیست. گاهی شخصیتها بیش از آنکه صاحب جهان درونی مستقل باشند، به مهرههایی در بازی قدرت تبدیل میشوند؛ مهرههایی که حرکتشان باید رخداد بعدی را ممکن کند.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است از تصمیمهای آنان هیجانزده شود، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای فهم ریشههای روانی آن تصمیمها داشته باشد. بهترین لحظههای سریال زمانی پدید میآیند که سیاست از دل پیوندهای خانوادگی و عاطفی برمیخیزد، نه هنگامی که شخصیتها تنها برای پیشبردن نقشهای تازه به صحنه میآیند.
بازیها و نیروی روابط ربکا فرگوسن در نقش الیزابت وودویل مهمترین کانون عاطفی روایت است. بازی او بر ترکیبی از وقار، آسیبپذیری و اراده استوار است؛ شخصیتی که میتواند هم عاشقانه و صمیمی به نظر برسد و هم در لحظهای دیگر با محاسبه و خویشتنداری رفتار کند. فرگوسن تغییر تدریجی الیزابت را با ظرافت پیش میبرد: فشارهای دربار بر او اثر میگذارند، اما او را به تصویری یکدست از قربانی یا سیاستمداری سرد بدل نمیکنند.
« بااینحال، اثر همیشه در پرداخت این ظرفیت موفق نیست. »
شخصیتها و اجرا
این اجرا بهخصوص در لحظاتی اثرگذار است که احساسات شخصی با ضرورتهای سیاسی درهم میآمیزند. نقشآفرینی او در مجموعه با تحسین روبهرو شد و نامزدی گلدن گلوب را نیز برایش به همراه داشت. کشش میان الیزابت و ادوارد، با بازی مکس آیرنز، نیز از عناصر پرجاذبهٔ سریال است. رابطهٔ آن دو تنها به جذابیت عاشقانه محدود نمیماند؛ تفاوت جایگاه و پیامدهای سیاسی پیوندشان به آن تنش میبخشد.
همین ترکیب، سبب میشود برخی صحنههای مشترکشان نیرویی بیش از یک داستان عاشقانهٔ متعارف پیدا کند. بازیگران مکمل نیز به فضای رقابت کمک میکنند. فِی مارسِی در نقش آن نویل و آماندا هِیل در نقش مارگارت بوфорт، دو مسیر متفاوت از زنانی را ترسیم میکنند که در جهانی پرخطر برای خانواده و آیندهٔ خود دستوپا میزنند.
این تفاوتها، دستکم در بخشهایی از سریال، دامنهٔ عاطفی روایت را گسترش میدهند. دسیسه، تعلیق و فرسودگی تکرار فضای آکنده از سوءظن و خطر، موتور اصلی کشش داستان است. تقریباً هر پیوندی میتواند به ائتلافی شکننده بدل شود و هر موفقیت سیاسی سایهای از تهدید با خود داشته باشد. همین کیفیت، در قسمتهای آغازین خوب عمل میکند: تماشاگر میکوشد بفهمد چه کسی به چه کسی اعتماد دارد و بهای هر تصمیم برای شخصیتها چه خواهد بود.
سریال در ایجاد حس بیثباتی تواناست؛ قدرت چیزی نیست که یک بار به دست آید و برای همیشه محفوظ بماند، بلکه باید پیوسته از آن دفاع کرد. اما سازوکاری که ابتدا جذاب است، پس از چند بار تکرار میتواند به عادت روایی بدل شود. نقشهای شکل میگیرد، اتحادها تغییر میکنند، تهدیدی تازه پدیدار میشود و شخصیتها دوباره به نقطهای نزدیک به همان بازی پیشین بازمیگردند.
« این اجرا بهخصوص در لحظاتی اثرگذار است که احساسات شخصی با ضرورتهای سیاسی درهم میآمیزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هنگامی که دسیسهها پیدرپی میآیند، بدون آنکه همیشه پیامد روانی یا معنای تازهای به شخصیتها اضافه کنند، پیچیدگی جای خود را به ازدحام میدهد. مخاطب ممکن است همچنان بخواهد بداند سرنوشت شخصیتها چه میشود، اما شدت کنجکاویاش کاهش یابد؛ زیرا شکل حرکت داستان را از پیش تشخیص میدهد. به همین دلیل، تعلیق سریال گاه بیشتر محصول انباشت بحران است تا پرداخت دقیق هر بحران.
جادوگری و مرز میان تاریخ و افسانه عنصر جادوگری به سریال رنگی رازآلود میدهد و با باورهای آن دوره پیوند برقرار میکند؛ جهانی که در آن مرز میان سیاست، دین، پیشگویی و خرافه بهروشنی امروز جدا نشده است. از این منظر، حضور چنین خطی میتواند بر اضطراب شخصیتها بیفزاید و نشان دهد که مردم چگونه برای رویدادهای هولناک یا دشوار توضیحی فراطبیعی میجستند.
همچنین جادو و پیشگویی به داستان امکان میدهد آینده را همچون نیرویی تهدیدآمیز بر سر شخصیتها نگه دارد. مشکل آنجاست که این مضمون گاه بیش از اندازه امتداد مییابد و از ابهام ثمربخش به تکرار میرسد. وقتی یک خط داستانی مدام نشانههایی مشابه تولید میکند، اما به تحول معناداری در شخصیتها یا درک تماشاگر نمیانجامد، رازآلودگیاش کمرنگ میشود.
سریال میان دو رویکرد نیز نوسان دارد: گاهی جادوگری را بخشی از جهانبینی تاریخی شخصیتها جلوه میدهد و گاهی آن را همچون نیرویی واقعی و اثرگذار به کار میگیرد. این نوسان میتواند برای مخاطبی که به دنبال درامی سیاسی واقعگرایانه است، گیجکننده باشد؛ در عین حال، برای تماشاگر علاقهمند به آمیزش تاریخ و افسانه، بخشی از جذابیت اثر خواهد بود.
« به همین دلیل، تعلیق سریال گاه بیشتر محصول انباشت بحران است تا پرداخت دقیق هر بحران. »
قوتها و کاستیها
شکوه بصری و محدودیت فیلمنامه لباسها، فضاهای درباری و طراحی محیط، به ساختن حس جهان تاریخی کمک میکنند. این عناصر فقط تزئین صحنه نیستند: تفاوت جایگاهها و مناسبات قدرت را نیز به چشم میآورند. لباس میتواند نشانهای از اعتبار یا تعلق باشد و فضای دربار، با شکوه ظاهری و تهدید پنهانش، همان دوگانگی زندگی شخصیتها را بازتاب دهد.
بازیها نیز به این جهان جان میبخشند و در جاهایی که فیلمنامه شتابزده یا سادهانگار میشود، کیفیت اجراها مانع فروپاشی کامل درام است. بااینهمه، فیلمنامه همیشه به اندازهٔ طراحی صحنه و بازیگران استوار نیست. برخی گفتوگوها آشکارا برای رساندن اطلاعات یا توضیح انگیزهها نوشته شدهاند، نه برای آنکه از برخورد طبیعی شخصیتها بیرون بیایند.
گاهی نیز گذر زمان و تغییر موقعیتها چنان فشرده است که تحولها بهجای آنکه در رفتار و رابطهها جا بیفتند، ناگهان اعلام میشوند. حاصل، اثری است که از نظر تماشاییبودن اغلب موفق است، اما از نظر انسجام دراماتیک فرازونشیب دارد. اگر مخاطب داستان را سرگرمی تاریخی بداند، این کاستیها ممکن است قابلچشمپوشی باشند؛ ولی اگر به دنبال روایتی دقیق و پیوسته باشد، خود را بیشتر نشان میدهند.
جمعبندی «ملکه سپید» در بهترین لحظههایش درامی دربارهٔ زنانی است که در دل جنگی دودمانی میکوشند اختیار زندگی و آیندهٔ خانوادهشان را حفظ کنند. کشش میان الیزابت و ادوارد، بازی نیرومند ربکا فرگوسن و فضای پرتنش دربار، سریال را به تجربهای خوشتماشا بدل میکنند. در مقابل، تکرار دسیسهها، کشآمدن خط جادوگری و نابرابری کیفیت فیلمنامه مانع میشوند که اثر در تمام مسیر به اندازهٔ آغازش پرانرژی بماند.
« شکوه بصری و محدودیت فیلمنامه لباسها، فضاهای درباری و طراحی محیط، به ساختن حس جهان تاریخی کمک میکنند. »
جمعبندی
این مجموعه بیش از آنکه مرجعی برای فهم دقیق جنگهای رزها باشد، بازخوانیای نمایشی و احساسمحور از آن دوران است؛ بازخوانیای که تاریخ را برای ساختن ملودرام، عاشقانه و تعلیق به کار میگیرد. ارزش اصلیاش در مشاهدهٔ زنانِ گرفتار در سازوکار قدرت و در بازیهایی است که به روابطشان وزن میبخشد.
تماشاگر با چنین انتظاری میتواند از شکوه بصری و کشمکشهای شخصیتی آن لذت ببرد، بیآنکه هر پیچوخم روایی را معادل حقیقت تاریخی بگیرد.
« ارزش اصلیاش در مشاهدهٔ زنانِ گرفتار در سازوکار قدرت و در بازیهایی است که به روابطشان وزن میبخشد. »



ثبت دیدگاه