نقد و بررسی
نقد پسر نهنگگیر (The Whaler Boy) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چشماندازِ دوردست و افقِ نزدیک فیلم «The Whaler Boy» ساختهٔ فیلیپ یوریف، قصهٔ نوجوانی است که ناگهان دریچهای تازه به جهان پیدا میکند؛ اما این دریچه نه راهی روشن و هموار، بلکه صفحهای کوچک است که فاصلهای عظیم را در خود جا داده است. لیوشکا، شکارچی پانزدهسالهٔ چوکچی، در روستایی دورافتاده زندگی میکند؛ جایی که دریا و سنتهای محلی، ریتم روزمره را تعیین میکنند.
ورود اینترنت به این محیط، برای او صرفاً دسترسی به فناوری نیست: مواجهه با جهانی است که تا پیش از آن بیشتر شبیه افسانهای دور به نظر میرسید. فیلم از همین تضاد ساده اما پربار نیرو میگیرد: روستایی در حاشیهٔ جغرافیا، و شهری آمریکایی که برای لیوشکا معنای وعده و امکان پیدا میکند. او دلبستهٔ دختری میشود که از راه گفتوگوی تصویری میبیند؛ دختری خاموش که حضورش بیش از آنکه رابطهای واقعی بسازد، تخیل نوجوان را به حرکت درمیآورد.
فیلم، بیآنکه داستان را به ملودرامی متعارف بدل کند، این دلباختگی را آغاز سفری درونی میسازد؛ سفری دربارهٔ میل به گریز، کشف خویشتن و روبهروشدن با جهان بیرون. جغرافیا بهمثابه شخصیت نیرومندترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیست. چوکوتکا در قابهای سرد و گسترده، هم زیباست و هم سختگیر؛ طبیعتی که شکوهش با انزوا و دشواری زیستن همراه است.
پهنههای باز، ساحل و روستا، حس فاصله را ملموس میکنند: فاصله از شهرهای بزرگ، از امکانات معمول و حتی از تصورهایی که ساکنان دیگر جهان دربارهٔ زندگی مدرن دارند. این جغرافیا بر شخصیت لیوشکا نیز سایه میاندازد. او در محیطی رشد کرده که بسیاری از مسیرهای آیندهاش پیشاپیش محدود به نظر میرسند.
« جغرافیا بهمثابه شخصیت نیرومندترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اینترنت، با تمام تناقضهایش، ناگهان دیوارهای این جهان را شفاف میکند؛ اما شفافشدن دیوارها الزاماً به معنای گشودهشدن راه نیست. فیلم در بهترین لحظههایش همین دوگانگی را ثبت میکند: افق وسیع است، ولی رسیدن به آن دشوار؛ جهان در دسترس به نظر میرسد، اما فاصله همچنان پابرجاست. حاصل، تصویری است که هم جذابیت طبیعت شمال را به رخ میکشد و هم تنهایی نهفته در آن را.
نوجوانی میان رؤیا و واقعیت هستهٔ عاطفی فیلم، تجربهٔ نخستین دلبستگی است؛ احساسی که در نوجوانی میتواند با اطمینان کامل و شناختی اندک همراه شود. لیوشکا به تصویری روی صفحه دل میبندد و از همان تصویر، جهانی کامل میسازد. فیلم این وضعیت را نه صرفاً مایهٔ تمسخر میگیرد و نه بیچونوچرا رمانتیک میکند.
نگاهش به شور نوجوانانه، آمیختهای از شفقت و فاصله است: میفهمد چرا این خیال برای لیوشکا جدی و واقعی است، اما در عین حال نشان میدهد که رؤیا چگونه ممکن است جای شناخت را بگیرد. از این منظر، ماجرای او فقط تلاشی برای رسیدن به یک دختر نیست. میل به سفر، تلاشی برای بیرونآمدن از نقشی است که محیط و سنت برایش نوشتهاند.
لیوشکا میخواهد چیزی را خودش انتخاب کند، حتی اگر انتخابش خام، پرخطر یا مبتنی بر تصوری ناپخته باشد. فیلم با تکیه بر همین ناپختگی، نوجوانی را دورهای از تناقضها میبیند: شجاعت و سادهدلی، کنجکاوی و خودفریبی، امید و ناآگاهی در کنار هم قرار میگیرند. لحن اثر نیز از همینجا شکل میگیرد؛ گاه لطیف و خندهدار، گاه اندوهگین و نگرانکننده.
« حاصل، تصویری است که هم جذابیت طبیعت شمال را به رخ میکشد و هم تنهایی نهفته در آن را. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و گرمای روابط بازی ولادیمیر اونوخوف در نقش لیوشکا، به فیلم حضوری طبیعی و بیتکلف میبخشد. او شخصیت را به مجموعهای از واکنشهای پررنگ و توضیحهای روانشناسانه تقلیل نمیدهد؛ بسیاری از احساسات لیوشکا در نگاهها، مکثها و رفتارهای کوچک آشکار میشوند. همین خویشتنداری کمک میکند تماشاگر به جای آنکه صرفاً دربارهٔ نوجوان حکم صادر کند، به نزدیکی و دوری همزمان او از دیگران توجه کند.
بازیگران جوان و گروه پیرامونی نیز در ساختن حس زندگی روزمره سهم دارند. شوخیهای دوستانه و لحظههای گرم میان شخصیتها، از سنگینی فضای جغرافیایی میکاهند، بیآنکه آن را از میان ببرند. این لحظهها به فیلم امکان میدهند از یکنواختیِ اندوه فاصله بگیرد و تصویری متنوعتر از اجتماع کوچک روستا ارائه کند؛ اجتماعی که در آن صمیمیت، محدودیت و عادت درهم تنیدهاند.
رابطهٔ لیوشکا با اطرافیانش همیشه به اندازهٔ خط اصلی داستان پررنگ نیست، اما همین جزئیات گاهوبیگاه به جهان فیلم بافت و اعتبار میدهند. تصویر و موسیقی؛ پیوندی با حسرت فیلم در تصویرپردازی به مناظر تکیه میکند، اما زیبایی بصریاش صرفاً جلوهگری نیست. قابهای باز، گاه آدمها را کوچک و تنها نشان میدهند؛ گویی محیطی که آنها را دربرگرفته، از نیازها و آرزوهای فردیشان بزرگتر است.
در برابر این وسعت، صفحهٔ رایانه و ارتباط تصویری حالتی فشرده و نزدیک دارد: دریچهای کوچک که با این همه میتواند خیال را تا هزاران کیلومتر دورتر ببرد. تقابل میان این دو مقیاس، یکی از ایدههای تصویری مؤثر فیلم است. موسیقی نیز به خلق حالوهوای اثر کمک میکند. ملودیها بر احساسات تحمیل نمیشوند، بلکه اغلب در امتداد تنهایی، حیرت و امید محتاطانهٔ شخصیت حرکت میکنند.
« بازیها و گرمای روابط بازی ولادیمیر اونوخوف در نقش لیوشکا، به فیلم حضوری طبیعی و بیتکلف میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بعضی لحظهها، موسیقی و تصویر چنان در هم مینشینند که داستان از سطح ماجراهای روزمره فراتر میرود و به تجربهای حسی بدل میشود. این کیفیت، بهویژه برای تماشاگرانی که از سینمای آرام و فضامحور لذت میبرند، از جذابیتهای اصلی فیلم خواهد بود. ریتم و ناهمواریهای روایت «The Whaler Boy» بیش از آنکه به پیچشهای پیاپی و پیشرفت پرشتاب داستان متکی باشد، بر مکث، فضا و مشاهده تکیه دارد.
این انتخاب گاهی به سود فیلم است؛ فرصت میدهد محیط و زندگی شخصیتها در ذهن تماشاگر رسوب کند. اما همین رویکرد در بخشهایی به کشآمدن روایت میانجامد. بعضی صحنهها پس از آنکه کارکرد عاطفی یا اطلاعاتی خود را انجام دادهاند، بیش از اندازه ادامه مییابند و تمرکز داستان را کاهش میدهند.
این کندی ممکن است برای گروهی از مخاطبان بخشی از جهانسازی اثر باشد، اما برای گروهی دیگر نشانهٔ کمرمقی روایت به نظر برسد. فیلم گاه میان درام بلوغ، حکایت عاشقانه و ماجرای سفر در نوسان است و همیشه این عناصر را به وحدتی کامل نمیرساند. در نتیجه، برخی لحظات از نظر فضا مؤثرند، اما از نظر پیشبرد قصه چندان ضروری احساس نمیشوند.
همچنین صحنههای مربوط به شکار نهنگ، بهسبب خشونت و بار تصویریشان، ممکن است برای برخی تماشاگران آزاردهنده یا ناهمخوان با وجه لطیفتر فیلم باشند. نگاه فیلم به فناوری و فاصله اینترنت در فیلم نه نیرویی کاملاً رهاییبخش است و نه عامل تباهی. حضورش امکان تماس با جهانی دور را فراهم میکند، اما رابطهای که از این تماس پدید میآید، از آغاز نابرابر و مبهم است: یک طرف نوجوانی است که احساساتش را با شدتی جدی تجربه میکند و طرف دیگر تصویری روی صفحه که جزئیات زندگیاش برای او روشن نیست.
« این انتخاب گاهی به سود فیلم است؛ فرصت میدهد محیط و زندگی شخصیتها در ذهن تماشاگر رسوب کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این شکاف، درامی دربارهٔ فاصله میسازد؛ فاصلهای که فناوری میتواند پنهانش کند، ولی قادر نیست از میان ببرد. در این معنا، اثر دربارهٔ اینترنت بهعنوان ابزار نیست؛ دربارهٔ انسانی است که ناگهان درمییابد جهان بزرگتر از روستای اوست و بااینحال، شناخت این جهان آسان نیست. آرزوی لیوشکا هم جذاب و هم نگرانکننده است، زیرا رهایی را در نقطهای دور جستوجو میکند، بیآنکه هنوز بداند آن نقطه چه معنایی دارد.
فیلم اگرچه این ایده را همیشه با ظرافتی یکسان پیش نمیبرد، در تصویرکردن برخورد رؤیا با واقعیت به لحظههایی تأملبرانگیز دست مییابد. جمعبندی «The Whaler Boy» فیلمی است که بیش از قصهگویی پرشتاب، به فضا، چهرهها و حسِ دورافتادگی اعتماد میکند. طبیعت چشمگیر چوکوتکا، موسیقی خوشنشست، بازیهای طبیعی و شوخیهای صمیمانه، جهانی میسازند که تماشاگر میتواند مدتی در آن بماند.
در مرکز این جهان، نوجوانی قرار دارد که دلباختگیاش هم مضحک به نظر میرسد و هم عمیقاً انسانی؛ زیرا پشت آن، میل به انتخاب سرنوشت و گشودن راهی تازه پنهان است. در مقابل، ریتم نابرابر و برخی بخشهای کمتحرک ممکن است حوصلهٔ تماشاگر را بیازمایند، و فیلم همیشه همهٔ مضمونهایش را به شکلی یکپارچه به نتیجه نمیرساند.
بااینحال، قوت اصلی آن در پاسخهای قطعی نیست، بلکه در ثبت فاصلهٔ میان رؤیا و واقعیت، میان خانه و جهان، و میان آنچه انسان میبیند و آنچه واقعاً میشناسد نهفته است. اثری آرام و ناصاف، اما از نظر فضا و حس، بهیادماندنی.
« جمعبندی «The Whaler Boy» فیلمی است که بیش از قصهگویی پرشتاب، به فضا، چهرهها و حسِ دورافتادگی اعتماد میکند. »
ثبت دیدگاه