نقد و بررسی
نقد The Watchmaker of St. Paul | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
درامی که از دل یک پرونده بیرون میآید «ساعتساز سنپل» در ظاهر با یک رخداد جنایی آغاز میشود: میشل دِکومب، ساعتسازی در لیون، درمییابد که پسر نوجوانش برنار به قتل مردی متهم شده و همراه دختری گریخته است. اما برتران تاورنیه از همان ابتدا نشان میدهد که معمای اصلی فیلم، کشف جزئیات جرم یا تعقیب هیجانانگیز متهمان نیست؛ مسئله، فاصلهای است که میان پدر و پسر شکل گرفته و اکنون حادثه آن را عریان کرده است.
فیلم از چارچوب جنایی بهره میگیرد، اما آن را به بستری برای تأمل دربارهٔ خانواده، مسئولیت و داوری بدل میکند. پدری که ناگهان ناآشنا میشود میشل مردی آرام، منظم و اهل کار است؛ کسی که روزهایش با تعمیر ساعتها و آشنایی با سازوکارهای دقیق میگذرد. خبر پلیس، نظم آشنای زندگیاش را بههم میریزد و او را با واقعیتی روبهرو میکند که هیچ مهارتی برای مهار آن ندارد: پسری که زیر یک سقف با او زندگی کرده، درونی ناشناخته و تجربههایی مستقل از تصور پدر داشته است.
این کشف نه از راه اعترافی بزرگ، بلکه از خلال مکثها، گفتوگوها و برخورد با آدمهایی رخ میدهد که هر یک گوشهای از زندگی برنار را روشن میکنند. فیلم هوشمندانه از تبدیل میشل به پدری همهچیزدان یا قهرمانی مصمم پرهیز میکند. او بیش از آنکه پاسخ داشته باشد، پرسش دارد؛ بیش از آنکه بتواند گذشته را توضیح دهد، میکوشد معنای آن را بفهمد.
« فیلم از چارچوب جنایی بهره میگیرد، اما آن را به بستری برای تأمل دربارهٔ خانواده، مسئولیت و داوری بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین ناتوانی، شخصیتش را انسانی میکند. عشق پدرانه در اینجا احساساتی ساده و بیابهام نیست؛ با حیرت، رنج، تردید و شرم از ناآگاهی درمیآمیزد. بازی فیلیپ نوآره؛ نیروی خویشتنداری فیلیپ نوآره نقش میشل را با بازیای کمادا و دقیق پیش میبرد. او احساسات شخصیت را به نمایشهای پرشور بیرونی واگذار نمیکند؛ بخش مهمی از بازیاش در نگاههای مکثدار، واکنشهای کوتاه و تغییر ظریف لحن شکل میگیرد.
این خویشتنداری با جهان فیلم تناسب دارد: میشل مردی نیست که بهآسانی زبان عاطفه را به کار گیرد، و نوآره این دشواری را به نقطهٔ قوت نقش بدل میکند. در برابر او، ژان روشهفور نیز حضوری مؤثر دارد. رابطهٔ میشل با بازرس، صرفاً برخورد یک پدر با مأمور پرونده نیست؛ میان آن دو گفتوگوهایی شکل میگیرد که از حدود تحقیق پلیسی فراتر میرود.
روشهفور به شخصیت خود نوعی نرمی و ابهام میبخشد و همین، رویاروییهایشان را زنده نگه میدارد. رابطهٔ پدر و پسر؛ محبت بدون شناخت قلب عاطفی فیلم در رابطهای است که هم وجود دارد و هم از کمبود رنج میبرد. میشل و برنار به هم پیوند دارند، اما این پیوند لزوماً به معنای شناخت عمیق نیست. فیلم در این شکاف، تصویری تلخ اما باورپذیر از نسلی ارائه میدهد که زیر یک سقف زندگی میکنند، ولی جهانهایشان بهندرت به هم راه مییابد.
« عشق پدرانه در اینجا احساساتی ساده و بیابهام نیست؛ با حیرت، رنج، تردید و شرم از ناآگاهی درمیآمیزد. »
شخصیتها و اجرا
سکوتها و فاصلهها گاه از هر مشاجرهای گویاترند. تاورنیه رابطهٔ پدر و پسر را به محاکمهای اخلاقی تبدیل نمیکند که در آن یکی باید بیگناه و دیگری مقصر باشد. در عوض، پرسشی دشوارتر پیش میکشد: آیا میتوان کسی را دوست داشت، بیآنکه اعمالش را تأیید کرد؟ و آیا وفاداری خانوادگی باید تابع داوری اجتماعی باشد یا میتواند از آن فراتر رود؟
فیلم پاسخ آمادهای عرضه نمیکند؛ ارزشش در این است که تماشاگر را وامیدارد میان مهر، مسئولیت و عدالت تمایز بگذارد. لیون؛ شهری که از پسزمینه فراتر میرود لیون در فیلم صرفاً محل وقوع داستان نیست. خیابانها، مغازهها و فضاهای روزمره، به زندگی میشل وزن و ملموسیت میبخشند. شهر با جلوهگری تصویری عرضه نمیشود؛ بیشتر همچون محیطی آشنا و زیسته حضور دارد، جایی که آدمها کار میکنند، قدم میزنند و در برابر نگاه دیگران قرار میگیرند.
این شیوهٔ نمایش با شخصیت میشل پیوند دارد: او به مکانهای کوچک و عادتهای تکراری وابسته است و دگرگونی زندگیاش از دل همین روزمرگی سر برمیآورد. در عین حال، شهر حریم خصوصی را نیز محدود میکند. پس از آشکارشدن پرونده، زندگی خانوادگی دیگر فقط متعلق به خانواده نیست؛ نگاه پلیس، رسانه و جامعه به آن نفوذ میکند.
« سکوتها و فاصلهها گاه از هر مشاجرهای گویاترند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم با این گسترش توجه، نشان میدهد که یک حادثه چگونه میتواند به روایتی عمومی بدل شود و آدمها را به نشانههایی در منازعهای بزرگتر تبدیل کند. ریتم آرام و تعلیقی از جنس انتظار ریتم «ساعتساز سنپل» عمداً آهسته است. فیلم بهجای تکیه بر تعقیبوگریز و افشاگریهای پیاپی، وقت خود را صرف گفتوگو و مشاهده میکند.
این انتخاب به بازی نوآره مجال میدهد تا لایههای عاطفی میشل را آشکار کند و فضای روزمرهٔ اثر را بسازد. تعلیق نیز بیشتر روانشناختی است: نه فقط اینکه چه رخ داده، بلکه اینکه پدر چگونه با آنچه نمیداند روبهرو خواهد شد. بااینحال، همین مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که از یک داستان جنایی انتظار حرکت مداوم دارند، فرساینده شود.
قدمزدنهای طولانی و بخشهایی که تغییر آشکاری در مسیر روایت ایجاد نمیکنند، گاه حس کشآمدن به وجود میآورند. همچنین نیمهٔ دوم، با گسترش گفتوگوها و جابهجایی تمرکز میان پرونده و رابطهها، ممکن است اندکی پراکنده یا گیجکننده به نظر برسد. این کندی بیهدف نیست، اما همیشه هم به یک اندازه ثمربخش از کار درنمیآید.
« ریتم آرام و تعلیقی از جنس انتظار ریتم «ساعتساز سنپل» عمداً آهسته است. »
قوتها و کاستیها
جنایی، اما نه به معنای متعارف عنوان و نقطهٔ آغاز فیلم ممکن است انتظار یک معمای جنایی پرتحرک را برانگیزد، اما تاورنیه قواعد آن ژانر را به حاشیه میراند. جرم در فیلم اهمیت دارد، ولی بهانهای برای نمایش مهارت پلیس یا بازسازی لحظهبهلحظهٔ واقعه نیست. کانون توجه، پیامد انسانی و اجتماعی آن است: خانواده چگونه زیر بار یک اتهام تغییر میکند، جامعه چگونه دربارهٔ آدمها حکم میدهد و پدر تا کجا میتواند در کنار فرزندش بایستد.
به همین دلیل، فیلم بیش از آنکه دربارهٔ حل پرونده باشد، دربارهٔ مواجهه با ابهام است. بخشی از نارضایتی احتمالی از فیلم نیز از همین تفاوت انتظار سرچشمه میگیرد. اگر تماشاگر منتظر هیجان جنایی باشد، آرامش و کمحادثهبودن آن ممکن است ناکامیآور جلوه کند؛ اما اگر به درامی شخصیتمحور مجال دهد، همین فاصله از قواعد معمول ژانر میتواند فضایی برای تأمل فراهم آورد.
جمعبندی «ساعتساز سنپل» اثری آرام، انسانی و کمادعاست که در پوشش یک پروندهٔ جنایی، به شکاف میان محبت و شناخت میپردازد. بازی بیتکلف نوآره و رابطهٔ باورپذیر پدر و پسر، مهمترین تکیهگاههای آناند؛ در کنارشان، لیونِ روزمره و گفتوگوهای تأملبرانگیز، به فیلم هویتی شخصی میبخشند.
« جرم در فیلم اهمیت دارد، ولی بهانهای برای نمایش مهارت پلیس یا بازسازی لحظهبهلحظهٔ واقعه نیست. »
جمعبندی
ریتم کند و گاه پراکندگی نیمهٔ دوم از کاستیهای واقعی اثرند، بهویژه برای مخاطبی که انتظار درامی پرشتاب دارد. اما برای تماشاگر علاقهمند به شخصیتپردازی و پرسشهای اخلاقی، فیلم تجربهای ماندگار است: نه به این دلیل که همهچیز را توضیح میدهد، بلکه چون نشان میدهد چه دشوار است شناختن نزدیکترین آدمها و دوستداشتنشان در لحظهای که دیگر نمیتوان دربارهٔ آنان داوری سادهای کرد.
« ریتم کند و گاه پراکندگی نیمهٔ دوم از کاستیهای واقعی اثرند، بهویژه برای مخاطبی که انتظار درامی پرشتاب دارد. »
ثبت دیدگاه