نقد و بررسی
نقد مادیان خواهان (The Wanting Mare) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که از نسلی به نسل دیگر میرسد «The Wanting Mare» بیش از آنکه قصهای متعارف با مسیر روشن و گرهگشاییهای منظم باشد، دعوتی است به اقامت در جهانی که با حسرت، خاطره و رؤیا ساخته شده است. فیلم در ویتْرن میگذرد؛ شهری در جهانی پساآخرالزمانی که ساکنانش چشمبهراه فرصتی برای رفتناند.
مقصدی دوردست به نام لِویثِن، در تصور آنان، وعدهٔ زندگی بهتر را میدهد و همین انتظار، سرنوشت آدمها را شکل میبخشد. در مرکز این جهان، رؤیایی قرار دارد که زنان یک خانواده آن را از نسلی به نسل بعد منتقل میکنند؛ رؤیایی پیوندخورده با گذشته و با پرسشی که فیلم بارها، مستقیم یا غیرمستقیم، پیش میکشد: آیا امید به جایی دیگر، راهی برای رهایی است یا شکلی تازه از اسارت؟
نویسنده و کارگردان فیلم، Nicholas Ashe Bateman، بهجای آنکه این جهان را با توضیحهای پیدرپی روشن کند، آن را همچون خاطرهای ناقص در اختیار تماشاگر میگذارد. مویرا، لارنس و دیگر شخصیتها در میان زمانها و موقعیتهای گوناگون ظاهر میشوند و قطعاتی از زندگی و خواستههایشان را نمایان میکنند.
در نتیجه، مخاطب نه فقط پیگیر ماجرا، بلکه درگیر ساختن نقشهای ذهنی از جهان فیلم میشود. این انتخاب، هویت شاعرانهٔ اثر را میسازد؛ اما در عین حال خطری جدی دارد: اگر قطعات بهاندازهٔ کافی به یکدیگر نپیوندند، رازآلودگی بهجای آنکه کنجکاوی بیافریند، فاصله ایجاد میکند. شهری که همه در اندیشهٔ ترک آناند ویتْرن صرفاً پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ نیرویی است که میل شخصیتها را سازمان میدهد.
« فیلم در ویتْرن میگذرد؛ شهری در جهانی پساآخرالزمانی که ساکنانش چشمبهراه فرصتی برای رفتناند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چشمانداز شهر، ساحل، بناهای فرسوده و نشانههای زندگی دشوار، محیطی را ترسیم میکنند که در آن رفتن به آرزویی جمعی بدل شده است. هرچند لِویثِن از دید بسیاری به سرزمینی امیدبخش میماند، فیلم عمداً آن را به مقصدی کاملاً ملموس و تضمینشده تبدیل نمیکند. اهمیت آن بیشتر در معنایی است که مردم بر آن بار میکنند: جایی بیرون از تنگنا، بیرون از روزمرگی و شاید بیرون از آنچه نسلهای پیشین ناگزیر به تحملش بودهاند.
این کشش به سوی دوردست، بُعدی عاطفی و اجتماعی به روایت میدهد. شخصیتها فقط نمیخواهند از شهری خاص خارج شوند؛ آنان خواهان گسستن از وضعیتیاند که گویا از پیش برایشان تعیین شده است. در برابر این میل، زندگیِ روزمره و روابط انسانی قرار دارند؛ چیزهایی که ممکن است در سایهٔ آرمانِ رفتن کمرنگ شوند.
فیلم در این تقابل، پرسشی بارور میسازد: آیا رؤیای آینده ما را از اکنون نجات میدهد، یا آنقدر مجذوب مقصد میشویم که زندگی پیش رو را نادیده میگیریم؟ پاسخ قطعیای در کار نیست و همین بلاتکلیفی، هم از امتیازهای فکری فیلم است و هم منشأ بخشی از ناکامی آن. تصویر بهمثابه زبان اصلی مهمترین دستاورد «The Wanting Mare» را باید در تصویرپردازی و ساختن حالوهوا جستوجو کرد.
قابها غالباً حسابشدهاند و میزانسن بهجای آنکه تنها محل وقوع گفتوگو باشد، حامل حس تنهایی و انتظار میشود. فاصلهٔ شخصیتها از یکدیگر، سکوت میان نماها و گستردگی چشماندازها، نوعی بیپناهی را به زبان بصری ترجمه میکنند. دوربین گاه چنان شخصیت را در دل محیط جای میدهد که انسان در برابر شهر و افق، کوچک و گذرا به نظر میرسد.
« این کشش به سوی دوردست، بُعدی عاطفی و اجتماعی به روایت میدهد. »
شخصیتها و اجرا
چنین ترکیبی، جهان فیلم را از نظر حسی متقاعدکننده میکند، حتی وقتی منطق روایی آن هنوز برای تماشاگر روشن نشده است. بخشی از این جهانسازی حاصل کار دیجیتالی گسترده است. گزارشها از استفادهٔ فیلم از صدها جلوهٔ بصری و ساختن بسیاری از عناصر دنیای داستان با امکانات تولید محدود سخن گفتهاند؛ اما ارزش این دستاورد فقط در دشواری فنی آن نیست.
جلوهها میکوشند فضایی بسازند که واقعیت و خیال در آن مرز مشخصی نداشته باشند. در بهترین لحظهها، تصویر نه تزئین روایت، بلکه خودِ روایت است: رنگ، بافت و ترکیببندی چیزی را القا میکنند که شخصیتها بهندرت به زبان میآورند. با این همه، زیبایی بصری همیشه به معنای عمق دراماتیک نیست. گاهی نما چنان در زیبایی خود متوقف میماند که پیوندش با کنش شخصیت یا پیشرفت داستان کمرنگ میشود.
رؤیا، خاطره و میراث زنان ایدهٔ انتقال رؤیا میان نسلها، از آن ایدههایی است که میتوانست ستون فقرات یک اسطورهٔ سینمایی باشد. در اینجا رؤیا فقط تجربهای شخصی یا نشانهای مبهم از آینده نیست؛ نوعی میراث است، چیزی که گذشته را در اکنون زنده نگه میدارد و تجربهٔ زنانی را به هم وصل میکند که در زمانهای متفاوت زندگی میکنند.
این پیوند، فیلم را از روایت فانتزیِ صرف دور میکند و به آن حالتی خانوادگی و تاریخی میبخشد. رؤیا به حافظهای مشترک بدل میشود: چیزی که هم امید میآورد و هم بار مسئولیت را بر دوش نسل بعد میگذارد. بااینحال، فیلم در پرداخت این ایده همواره به یک اندازه موفق نیست. اهمیت رؤیا آشکار است، اما سازوکار و پیامدهایش گاه چنان مبهم میماند که تماشاگر ناچار میشود بیش از آنکه نشانهها را تفسیر کند، جای خالیِ توضیحهای لازم را خودش پُر کند.
« بخشی از این جهانسازی حاصل کار دیجیتالی گسترده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ابهام میتواند حس افسانهای اثر را تقویت کند؛ اما وقتی اطلاعات اندک با شخصیتپردازی محدود همراه میشود، دشوار است بفهمیم هر زن چه نسبتی با این میراث دارد و انتخابهای فردی او چگونه از آن تأثیر میپذیرد. ایده ظرفیت تأملبرانگیزی دارد، ولی همهٔ ظرفیتش در خود فیلم به تجربهای دراماتیک و کامل تبدیل نمیشود.
شخصیتها در حاشیهٔ اسطوره مویرا و لارنس در بستر داستانی ظاهر میشوند که مدام از آنان بزرگتر به نظر میرسد. رابطهٔ میان آن دو میتواند نقطهای عاطفی در این جهان سرد باشد؛ لحظهای که میل به گریز با نیاز به پیوند انسانی برخورد میکند. اما فیلم با گفتوگوهای محدود و پرشهای زمانی، اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی درونی شخصیتها میدهد.
تماشاگر ممکن است از خواستههای کلی آنان باخبر شود، ولی همیشه فرصت کافی نمییابد تا بفهمد این خواستهها چگونه در تجربههای جزئی، ترسها و تناقضهایشان ریشه دواندهاند. این فاصلهگذاری، از یک سو با جهانِ خوابگون فیلم تناسب دارد. آدمها در آن گاه همچون پیکرههایی در منظره ظاهر میشوند؛ حاملان حس و نشانه، نه شخصیتهایی با زندگینامهای مفصل.
از سوی دیگر، همین رویکرد بار عاطفی موقعیتها را کاهش میدهد. وقتی روایت از ما انتظار دارد برای سرنوشت یک شخصیت دلنگران شویم، اما زمان و جزئیات کافی برای شناخت او فراهم نمیکند، احساسات بهجای آنکه از دل رابطه بجوشند، بیشتر به تفسیر تصاویر وابسته میشوند. این مسئله دربارهٔ بازیها نیز صدق میکند: حضور بازیگران در فضاهای پرشکوه و کمگفتوگو جذابیت دیداری دارد، اما متن همیشه مصالح کافی برای ساختن شخصیتهایی چندلایه در اختیارشان نمیگذارد.
« ایده ظرفیت تأملبرانگیزی دارد، ولی همهٔ ظرفیتش در خود فیلم به تجربهای دراماتیک و کامل تبدیل نمیشود. »
قوتها و کاستیها
ریتمی که میان تأمل و فرسودگی نوسان میکند کندیِ فیلم صرفاً نتیجهٔ کمحادثهبودن آن نیست؛ انتخابی فرمی است که تماشاگر را به مکث، مشاهده و تحمل سکوت فرامیخواند. چنین ریتمی میتواند تجربهای مراقبهوار بسازد. نماها زمان میخواهند تا اثر بگذارند و مخاطب فرصت مییابد حالوهوای مکان را بهجای دریافت توضیح مستقیم، در خود جذب کند.
برای تماشاگرانی که از روایتهای رازآلود و تصاویر تأملی استقبال میکنند، این شیوه بخشی از جذابیت فیلم است. اما میان کندیِ سنجیده و کشآمدگیِ بیحاصل فاصلهای باریک وجود دارد. هرگاه سکوت، قاب و حرکت آرام به کشف تازهای دربارهٔ جهان یا شخصیتها منتهی نشوند، ریتم از تأمل به ملال نزدیک میشود.
بسیاری از اعتراضهایی که به فیلم وارد میشود نیز از همینجا سرچشمه میگیرد: حس اینکه فیلم بیش از آنکه اطلاعات یا تحول عاطفی عرضه کند، بر زیبایی نماها و رازآلودگی خود تکیه دارد. در چنین لحظاتی، حتی ایدهٔ جذابِ جهانسازی هم نمیتواند کمبود حرکت روایی را جبران کند. فیلم از تماشاگر صبر میخواهد، اما همیشه به همان اندازه در برابر این صبر پاداشی روشن نمیگذارد.
جمعبندی «The Wanting Mare» اثری است که میان افسون و ابهام، میان تصویرِ باشکوه و روایتِ کمجان، پیوسته در نوسان میماند. جهانِ ویتْرن، رؤیای موروثی زنان و اشتیاق به سفر، بنیانی غنی برای داستانی دربارهٔ امید، حافظه و میل به گریز فراهم میکنند. قاببندیها و فضاسازی فیلم نشان میدهند که Nicholas Ashe Bateman نگاهی بصری و جاهطلبی قابلتوجه دارد؛ جهانی که ساخته، با وجود امکانات محدود، هویت دیداری ویژهای پیدا میکند.
« چنین ریتمی میتواند تجربهای مراقبهوار بسازد. »
جمعبندی
در مقابل، روایتِ گنگ، ریتمِ بسیار آرام و شخصیتپردازیِ کمپرداخته ممکن است بخشی از مخاطبان را از پیوند عاطفی با داستان بازدارد. فیلم نمیخواهد همهٔ رازها را توضیح دهد، اما گاهی چنان از توضیح فاصله میگیرد که معنای برخی ایدههایش از دسترس بیرون میماند. بنابراین، ارزش آن را باید بیش از هر چیز در تجربهٔ حسی و فضای رؤیاگونش جستوجو کرد، نه در قصهگوییِ شفاف و گرهگشاییِ قاطع.
این فیلم برای تماشاگرِ علاقهمند به سینمای شاعرانه و رازآمیز میتواند جهانی بهیادماندنی بسازد؛ برای کسی که پیش از هر چیز دنبال روایتی منسجم و شخصیتهایی نزدیک و پرورده است، همان جهان احتمالاً بیش از آنکه دعوتکننده باشد، دور و دستنیافتنی خواهد ماند.



ثبت دیدگاه