نقد و بررسی
نقد مردگان متحرک (The Walking Dead) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که پس از فروپاشی آغاز میشود «The Walking Dead» با وضعیتی آشنا در ژانر آخرالزمانی شروع میشود، اما نیروی اصلیاش نه در تازگیِ مفهوم زامبی، بلکه در کیفیتِ مواجهه با جهانی نهچندان تازه و انسانی است که ناگهان قواعدش را از دست داده. ریک گرایمز، معاون کلانتر، پس از بیرونآمدن از کما با واقعیتی روبهرو میشود که نظم اجتماعی در آن فروپاشیده و خطر در هر گوشهای کمین کرده است.
سفر او برای یافتن خانوادهاش، بهسرعت به روایتی جمعی دربارهٔ بقا، ترس و شکلگیری دوبارهٔ مناسبات انسانی بدل میشود. فصل نخست بهویژه از ضرباهنگی برخوردار است که مخاطب را از همان ابتدا در دل بحران مینشاند. فضای ویرانشده، خیابانهای خاموش و حضور تهدیدآمیز مردگان، حس تنهایی و بیپناهی را با دقت منتقل میکنند.
سریال برای توضیح همهچیز شتاب نمیکند؛ بخشی از اثرگذاریاش از آنجا میآید که تماشاگر، همراه ریک، ناچار است نشانهها را کنار هم بگذارد و با او به جهانی نامطمئن قدم بگذارد. هراسِ زامبی و خطرِ انسان زامبیها در این مجموعه صرفاً مانعی برای طراحی صحنههای پرتنش نیستند؛ آنها یادآور دائمیِ این واقعیتاند که امنیت، حتی در کوتاهترین لحظهها، شکننده است.
حرکت سنگین و ظاهر فرسودهٔ آنها به جهان سریال کیفیتی چرک، جسمانی و ناخوشایند میبخشد. رویارویی با این موجودات میتواند ناگهانی و هولناک باشد، اما ترسِ پایدارتر از جایی دیگر سر برمیآورد: از آدمهایی که برای زندهماندن حاضرند مرزهای اخلاقی خود را جابهجا کنند. یکی از ظرفیتهای مهم داستان همین جابهجاییِ مرکز خطر است.
« فصل نخست بهویژه از ضرباهنگی برخوردار است که مخاطب را از همان ابتدا در دل بحران مینشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در آغاز، تهدید آشکار به هیئت مردگان ظاهر میشود؛ اما با پیشرفتن روایت، پرسش از اینکه «چه کسی خطرناک است؟» پیچیدهتر میشود. گروههای بازمانده هرکدام برای بقا راهی یافتهاند و همین راهها، ارزشها و قواعد تازهای میسازد. سریال در بهترین لحظههایش نشان میدهد که فروپاشی تمدن فقط ساختمانها و نهادها را از میان نمیبرد؛ تصور آدمها از قانون، عدالت و مسئولیت را نیز دگرگون میکند.
ریک گرایمز و بازی اندرو لینکلن اندرو لینکلن به ریک نیرویی میبخشد که میان اقتدار و آسیبپذیری در نوسان است. او قهرمانی بیلکّه نیست؛ با هر بحران، بار تازهای از اندوه، خشم و تردید را بر دوش میکشد. لینکلن این تغییرها را غالباً با جزئیات رفتاری و شدت نگاه منتقل میکند؛ بهخصوص هنگامی که نظم گروه در آستانهٔ فروپاشی است و ریک باید تصمیمی بگیرد که پیامدهایش فقط به خودش محدود نمیماند.
بااینحال، ریک تنها جاذبهٔ انسانی مجموعه نیست. همراهانش با پیشینهها و خلقوخوهای متفاوت، تنوعی به گروه میدهند و روابط میان آنها، گاه بیش از نبرد با مردگان کشش میآفریند. اهمیت این شخصیتها در آن است که هرکدام در برابر یک پرسش مشترک واکنشی متفاوت دارند: در جهانی بیقانون، برای حفظ انسانیت تا کجا میتوان پیش رفت؟
هرجا سریال به این تفاوتها مجال میدهد، گروه از مجموعهای از بازماندگان فراتر میرود و به جامعهای کوچک با تنشها و وابستگیهای واقعی بدل میشود. بقا، اخلاق و مناسبات قدرت در لایهٔ زیرین، «The Walking Dead» دربارهٔ زندهماندن صرف نیست؛ دربارهٔ بهایی است که زندهماندن طلب میکند. گرسنگی، ناامنی و فقدان، تصمیمهای شخصیتها را شکل میدهند، اما سریال گاهی بهخوبی میپرسد آیا هر تصمیمِ سودمند الزاماً درست هم هست؟
« گروههای بازمانده هرکدام برای بقا راهی یافتهاند و همین راهها، ارزشها و قواعد تازهای میسازد. »
شخصیتها و اجرا
در شرایطی که قانون رسمی دیگر پشتوانهای ندارد، گروه باید قواعد خود را بسازد؛ و همین قواعد میتوانند هم عامل انسجام باشند و هم سرچشمهٔ اختلاف. این مضمون در پیوند میان رهبری و قدرت نیز ادامه مییابد. ریک باید نهفقط از خود و خانوادهاش، بلکه از گروهی ناهمگون مراقبت کند. تصمیمگیری برای دیگران، مسئولیتی عاطفی و سیاسی به همراه دارد: چه کسی حق دارد مسیر جمع را تعیین کند و چه زمانی مصلحت گروه بر خواست فردی مقدم میشود؟
سریال در بهترین موقعیتهای دراماتیکش پاسخ سادهای نمیدهد و اجازه میدهد هزینهٔ انتخابها در رابطهها و اعتماد میان شخصیتها آشکار شود. فضاسازی و زبان تصویری یکی از امتیازهای ماندگار مجموعه، توانایی آن در ساختن حسِ جهانی خالیشده است. مکانهای متروک، جادههای خاموش و بقایای زندگی روزمره، تصویری میسازند که هم هراسانگیز است و هم اندوهبار.
ویرانی فقط پسزمینهٔ اکشن نیست؛ نشانی از زندگیهایی است که ناگهان قطع شدهاند. همین نگاه، فضای آخرالزمانی را از یک منظرهٔ تزئینی فراتر میبرد و به آن کیفیتی ملموس میدهد. سکوت نیز در این جهان اهمیت دارد. لحظههایی که شخصیتها در انتظار خطر میمانند یا از میان محیطی متروک عبور میکنند، گاه به اندازهٔ صحنههای پرحادثه تنشآفریناند.
موسیقی و جلوههای گریم، در کنار طراحی محیط، به شکلگیری این حس کمک میکنند؛ هرچند جذابیت بصری زامبیها و صحنههای درگیری بهتنهایی نمیتواند بار تمام قسمتها را به دوش بکشد. قدرت فضاسازی زمانی کاملتر میشود که با پیشرفت شخصیتها و داستان پیوند داشته باشد. ضرباهنگ؛ میان کشش و فرسایش شروع مجموعه از نظر روایت، فشرده و مؤثر است.
« این مضمون در پیوند میان رهبری و قدرت نیز ادامه مییابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بحران بهسرعت شکل میگیرد و پرسش مرکزیِ جستوجوی خانواده، مخاطب را به دنبالکردن ریک ترغیب میکند. در ادامه، سریال به سوی ساختاری گستردهتر میرود: گروهها و موقعیتهای تازه پدیدار میشوند و دامنهٔ جهان داستانی گسترش مییابد. این گسترش گاهی فرصت مناسبی برای پرداختن به شخصیتها و آزمودن شیوههای گوناگون بقا فراهم میکند.
اما همین وسعت، گاه به بهای کندشدن پیشروی تمام میشود. بعضی گفتوگوها بیش از آنکه تنش را عمیق کنند، در یک نقطه درجا میزنند؛ برخی موقعیتها نیز با تکرار الگوهای مشابه، اثر نخستین خود را از دست میدهند. در چنین قسمتهایی، مخاطبی که انتظار حرکت مداوم داستان یا رویارویی بیشتر با زامبیها را دارد، ممکن است احساس کند روایت بیش از اندازه کش آمده است.
این ایراد بهویژه وقتی پررنگ میشود که بحرانهای پیدرپی، بدون پیامد کافی برای تحول شخصیتها، جای یکدیگر را میگیرند. نوسان کیفیت و مسئلهٔ تکرار «The Walking Dead» در طول مسیر خود کیفیتی یکدست ندارد. قوت فصلهای ابتدایی، بهخصوص در ایجاد حس کشف و خطر، معیاری بلند برای ادامهٔ مجموعه میسازد؛ اما همهٔ فصلها به همان اندازه در حفظ تازگی و تمرکز موفق نیستند.
گاهی روایت با افزودن تهدیدها و تقابلهای تازه، دامنهٔ هیجان را گسترش میدهد؛ گاهی هم همان چرخهٔ آشنای خطر، درگیری و فقدان را با تغییراتی محدود تکرار میکند. تکرار مرگ و زندهماندنهای نامحتمل نیز میتواند اعتماد مخاطب به پیامدهای داستان را کمرنگ کند. وقتی شخصیتها بارها از موقعیتهایی جان سالم به در میبرند که پیشتر باید سرنوشتساز به نظر میرسیدند، خطر واقعیبودن خود را از دست میدهد.
« بحران بهسرعت شکل میگیرد و پرسش مرکزیِ جستوجوی خانواده، مخاطب را به دنبالکردن ریک ترغیب میکند. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، اگر شوک و خشونت به جای تحول درونی بنشینند، فقدان نیز بهتدریج از نیروی عاطفیاش تهی میشود. اینجاست که سریال میان میل به غافلگیرکردن و نیاز به انسجام روایی گرفتار میشود. جمعبندی «The Walking Dead» در بهترین حالت، داستانی پرکشش دربارهٔ زندهماندن در جهانی ویران و حفظ انسانیت در شرایطی ناممکن است.
فضای آخرالزمانیِ گیرا، بازی قدرتمند اندرو لینکلن و تنش میان اعضای گروه، مجموعه را در آغاز به اثری سختدنبالکردنی بدل میکنند. جذابیت آن فقط در زامبیها و لحظههای دلهرهآور نیست؛ در این پرسش نیز هست که انسانها پس از فروپاشی نظم، چه چیزهایی را حفظ میکنند و از چه چیزهایی دست میکشند.
در مقابل، افتوخیز کیفیت، گفتوگوهای کشدار، تکرار برخی الگوها و طولانیشدن بخشهایی از روایت، از یکدستی تجربه میکاهد. بنابراین این مجموعه برای تماشاگرانی بیشترین جذابیت را دارد که به درام شخصیتمحور و فضای تیره علاقهمندند و با ریتم متغیر کنار میآیند. آغاز آن نیرویی کمنظیر دارد؛ ادامهاش گاه از آن نیرو فاصله میگیرد، اما همچنان لحظههایی میآفریند که فضای خطر و کشمکش را با قدرت به تماشاگر منتقل میکنند.
« از سوی دیگر، اگر شوک و خشونت به جای تحول درونی بنشینند، فقدان نیز بهتدریج از نیروی عاطفیاش تهی میشود. »
ثبت دیدگاه