نقد و بررسی
نقد The Vourdalak | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
حکایت خونآشام، با لحنی نامتعارف «The Vourdalak» فیلمی است که از همان ابتدا نشان میدهد قصد ندارد وحشت را با دستور زبان آشنای ژانر عرضه کند. آدرین بو، در نخستین تجربهٔ بلند سینماییاش، بهجای تکیه بر جلوههای پرزرقوبرق یا غافلگیریهای ناگهانی، فضایی کهنه، ناآرام و اندکی مضحک میسازد؛ جهانی که در آن مرز میان کابوس و نمایش عروسکی، و نیز میان ترس و خنده، مدام جابهجا میشود.
فیلم از داستان کوتاه «خانوادهٔ ووردالاک» نوشتهٔ آلکسی تولستوی اقتباس شده است؛ اثری متعلق به سدهٔ نوزدهم که پیش از رواج بسیاری از تصویرهای امروزی خونآشام در ادبیات گوتیک نوشته شد. ماجرا با مارکی دو اورفه، فرستادهٔ پادشاه فرانسه، آغاز میشود که در جنگلی خصمانه سرگردان میماند و به خانهٔ خانوادهای دورافتاده پناه میبرد.
فیلم در همین موقعیت ساده، میدان مناسبی برای برخورد دو جهان فراهم میکند: نظم تشریفاتی و خودآگاه مارکی، و زیست خشن، آشفته و رازآلود ساکنان خانه. مهمتر از آن، فیلم از این برخورد برای ساختن طنزی تلخ بهره میگیرد؛ طنزی که نه بیرون از وحشت میایستد و نه کاملاً در آن حل میشود، بلکه پیوسته آن را قلقلک میدهد و گاه از تعادل خارج میکند.
جنگل و خانه؛ دو شکل از محاصره یکی از کامیابیهای اصلی فیلم، ساختن حس انزواست. جنگل فقط راهی گمشده در دل طبیعت نیست؛ فضایی است که شخصیت را از قواعد آشنای جهان جدا میکند و او را به جایی میرساند که منطق روزمره در آن قدرت خود را از دست میدهد. سپس خانه، بهجای آنکه پناهگاهی امن باشد، به محاصرهای تازه بدل میشود.
« جنگل و خانه؛ دو شکل از محاصره یکی از کامیابیهای اصلی فیلم، ساختن حس انزواست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این جهان بسته، هر نگاه و مکث معنایی دوگانه پیدا میکند: شاید نشانهٔ سوگواری باشد، شاید ترس، و شاید پنهانکردن چیزی که هنوز نامی برایش نمیتوان یافت. فیلم از نور کم، بافت تصویری دانهدار و فضای خاکستری برای تقویت این احساس استفاده میکند. تصویرها صیقلی و بینقص نیستند؛ نوعی خشونت و فرسودگی در سطحشان باقی مانده که با جهان داستان سازگار است.
این کیفیت بصری، همراه با سکون و مکثهای طولانی، تماشاگر را به انتظار وامیدارد؛ اما همین انتخاب دو لبه دارد. هر جا که سکوت به اضطراب بدل میشود، فیلم مؤثر است؛ هر جا که مکث فقط زمان را میکشد، ریتم کندی پدید میآید که ممکن است حوصلهٔ بخشی از مخاطبان را سر ببرد. عروسکِ پدربزرگ؛ جسارتی که هم میترساند و هم میخنداند جذابترین تصمیم فرمی فیلم، حضور گورچا در قالب عروسک است.
این انتخاب در نگاه نخست میتواند تماشاگر را از فضای جدی داستان بیرون بیندازد: پیکری استخوانی و آشکارا مصنوعی که حرکتهایش به جای آنکه طبیعی جلوه کنند، بر ساختگیبودن خود تأکید دارند. اما فیلم همین ناهماهنگی را به بخشی از زبانش تبدیل میکند. گورچا قرار نیست کاملاً واقعی به نظر برسد؛ او همچون موجودی از افسانه، تئاتر و خاطره وارد قاب میشود و حضورش را به رخ میکشد.
این عروسکگردانی بیش از آنکه در پی پنهانکردن فن اجرا باشد، از آن برای آفریدن غرابتی ویژه بهره میگیرد. حرکت اندامها، خشکی بدن و چهرهٔ نحیف، لحنی شیطنتآمیز و گاه ناخوشایند میسازند. اثرگذاری گورچا بنابراین به بینقصبودن توهم وابسته نیست؛ به این وابسته است که تماشاگر همزمان مصنوعیبودنش را ببیند و از آن احساس ناامنی کند.
« فیلم از نور کم، بافت تصویری دانهدار و فضای خاکستری برای تقویت این احساس استفاده میکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این تجربه برای همه یکسان نیست. همان ویژگیای که برای گروهی از مخاطبان امضای بصری فیلم است، ممکن است برای گروهی دیگر حس تصنع و ناهماهنگی ایجاد کند و جدیت صحنهها را کاهش دهد. طنز سیاه در کنار هراس «The Vourdalak» از نوعی طنز خشک و بدقلق نیرو میگیرد. رفتارها و ظاهر شخصیتها گاه چنان اغراقآمیزند که خنده را ناخواسته به واکنشی طبیعی بدل میکنند؛ اما فیلم همزمان میخواهد از خانوادهای گرفتار در وضعیتی هولناک سخن بگوید.
حاصل، لحنی است که بهندرت آرام میگیرد: یک لحظه ممکن است صحنهای مضحک به نظر برسد و لحظهای بعد، همان مضحکه چهرهای تهدیدآمیز پیدا کند. این دوگانگی با حضور مارکی دو اورفه نیز تقویت میشود. او در برابر محیطی که قواعدش را نمیشناسد، شخصیتی تشریفاتی و نمایشی به نظر میرسد؛ نوعی غریبه که حتی در وضعیت خطر نیز از عادتهای طبقاتی و تصویر ذهنی خود دست نمیکشد.
بازی کیسی موتت کلاین این ویژگی را به شکلی ظریف پیش میبرد: مارکی نه قهرمانی بیلکنت است و نه صرفاً هدفی درمانده، بلکه انسانی است که میان خودنمایی، آسیبپذیری و تلاش برای فهم موقعیت گرفتار مانده است. همین ناسازگاری با محیط، سرچشمهٔ بخشی از طنز فیلم است. بااینهمه، آمیختن وحشت و کمدی همیشه به یک اندازه موفق نیست.
در بعضی لحظهها، طنز به هراس عمق میدهد و تصویر را ماندگارتر میکند؛ در برخی دیگر، لحن چنان به سوی شوخی میلغزد که دلهره از نفس میافتد. فیلم آگاهانه روی این مرز باریک حرکت میکند، اما همیشه آن را با اطمینان طی نمیکند. به همین دلیل ممکن است تماشاگرانی که انتظار وحشت متعارف و پیوسته دارند، احساس کنند فضای دلهرهآور گاه از دست میرود.
« بااینحال، این تجربه برای همه یکسان نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانواده بهمثابه راز و میدان قدرت خانوادهٔ فیلم صرفاً مجموعهای از آدمهای عجیب نیست؛ ساختاری بسته است که هر عضو آن در نسبت با دیگری معنا مییابد. آمدن مارکی، این نظم را برهم میزند و رازهای خانه را از حاشیه به مرکز میآورد. رفتارهای اعضای خانواده همیشه توضیح داده نمیشود و همین کمبود اطلاعات، هم اضطراب میآفریند و هم تماشاگر را وامیدارد نشانهها را کنار هم بگذارد.
خانه در نتیجه، فقط محل وقوع حادثه نیست؛ سامانهای از سکوتها، وابستگیها و ترسهای موروثی است. در زیر ظاهر قصهٔ خونآشامی، فیلم به بازگشت خشونت از میدان جنگ به فضای خانه نیز اشاره میکند. خطر در اینجا چیزی نیست که بتوان آن را بهآسانی بیرون از خانواده نگه داشت؛ پیوند خویشاوندی، بهجای آنکه سپری مطمئن باشد، ممکن است مسیر نفوذ تهدید شود.
این ایده با تصویر پدرسالاری و اقتداری که اعضای دیگر را در مدار خود نگه میدارد پیوند میخورد، بیآنکه فیلم آن را به بیانیهای مستقیم تبدیل کند. بخشی از نیروی اثر در همین ابهام است: ترس را هم از امر فراطبیعی میگیرد و هم از سازوکارهایی که در زندگی عادی قابلتشخیصاند. بازیها و طراحی جهان بازیها در مجموع با لحن نامعمول فیلم هماهنگاند.
شخصیتها گاه بهجای آنکه به روانشناسی واقعگرایانه تکیه کنند، انگار از یک حکایت عامیانه یا اجرای صحنهای بیرون آمدهاند. این شیوه به فضای افسانهگون اثر کمک میکند، اما ممکن است فاصلهای عاطفی میان مخاطب و شخصیتها بسازد. در چنین فیلمی، قرار نیست همهٔ رفتارها طبیعی یا بیتکلف جلوه کنند؛ بااینحال، هرگاه اغراق بازی از جنس جهان داستان نباشد، خطر بدلشدن به تصنعی بیحاصل وجود دارد.
« آمدن مارکی، این نظم را برهم میزند و رازهای خانه را از حاشیه به مرکز میآورد. »
قوتها و کاستیها
طراحی جهان فیلم بر یکپارچگی کامل واقعگرایانه اصرار ندارد. اجزای آن عمداً کمی ناهموارند: عروسکی که حضورش از جنس سینمای مرسوم نیست، شخصیتهایی با رفتارهای نمایشی، و تصویری که حس فیلمی قدیمی و فرسوده را تداعی میکند. این ناهمواریها گاه نقطهقوت اثرند، زیرا تماشاگر را از آسودگیِ تماشای یک محصول ژانری آشنا بیرون میکشند.
گاه نیز همانها مانع شکلگیری پیوستگی میشوند. فیلم بیش از آنکه بخواهد جهان خود را طبیعی جلوه دهد، اصرار دارد آن را بهصورت تجربهای غریب عرضه کند. ریتم و محدودیتهای تجربه کندی ریتم را نمیتوان صرفاً نقصی جدا از انتخابهای هنری فیلم دانست. سکون، تکرار و انتظار، بخشی از معماری دلهرهاند و فضای خفقانآلود را تثبیت میکنند.
اما این روش زمانی مؤثر است که هر مکث چیزی به حس صحنه بیفزاید: نشانهای از تهدید، تغییری در نگاه شخصیت، یا فشاری تازه بر فضای بسته. در لحظاتی که انتظار فقط طولانی میشود، فیلم از نیروی خود میکاهد و تماشاگر را به تماشاگرِ صرفِ زمان بدل میکند. از سوی دیگر، تکیه بر عروسک به فیلم هویتی میبخشد که بهسادگی جایگزینپذیر نیست، اما همین ویژگی ممکن است تمام عناصر دیگر را زیر سایه ببرد.
اگر مخاطب با این انتخاب همراه نشود، ممکن است بخش بزرگی از جاذبهٔ اثر برایش کار نکند. «The Vourdalak» بهجای آنکه برای جلب رضایت همگان سازش کند، بر غرابت خود پافشاری میکند؛ تصمیمی محترم، هرچند نه بیهزینه. جمعبندی «The Vourdalak» تجربهای نامتعارف از وحشت گوتیک و فولکلور است: فیلمی که با جنگل تاریک، خانهٔ محصور، عروسکی استخوانی و طنزی خشک، جهان خاص خود را میسازد.
« طراحی جهان فیلم بر یکپارچگی کامل واقعگرایانه اصرار ندارد. »
جمعبندی
بهترین لحظههایش از برخورد ترس با مضحکه زاده میشوند؛ از تماشای چیزی که آشکارا ساختگی است، اما بااینحال نمیتوان حضورش را بیخطر دانست. در مقابل، ریتم کند، مکثهای کشدار و نوسان میان دلهره و شوخی ممکن است مانع همراهی کامل شوند. این اثر برای مخاطبی که از وحشت صیقلی و پیشبینیپذیر انتظار دارد، انتخابی ساده نخواهد بود.
اما برای تماشاگر علاقهمند به افسانههای تاریک، فرمهای نمایشی و تجربههای ژانریِ نامتعارف، فیلمی بهیادماندنی است؛ نه بهسبب بینقصبودن، بلکه بهسبب جرئتِ یافتن چهرهای ویژه برای کابوس خود.
« در مقابل، ریتم کند، مکثهای کشدار و نوسان میان دلهره و شوخی ممکن است مانع همراهی کامل شوند. »
ثبت دیدگاه