نقد و بررسی
نقد تباهی (The Undoing) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تماشای فروپاشی یک زندگی آراسته «The Undoing» مینیسریالی ششقسمتی است که از دل یک جهان بهظاهر بینقص آغاز میشود: خانوادهای مرفه در نیویورک، خانهای باشکوه، فرزندی در مدرسهای ممتاز و زوجی که گویی به آرزوی دیرینهٔ خود رسیدهاند. اما سریال از همان ابتدا میان این تصویر صیقلی و اضطرابی پنهان شکاف میاندازد.
قتل خشونتآمیز و افشاگریهای پیدرپی، فقط یک پروندهٔ جنایی را پیش نمیکشند؛ آنها بنیان اعتمادی را زیر سؤال میبرند که شخصیتها زندگیشان را بر آن بنا کردهاند. اثر بر اساس رمان «You Should Have Known» نوشتهٔ Jean Hanff Korelitz ساخته شده، David E. Kelley فیلمنامهاش را نوشته و Susanne Bier هر شش قسمت را کارگردانی کرده است.
این ترکیب، سریالی پدید آورده که بیش از آنکه صرفاً معمای «چه کسی مرتکب جرم شده؟» باشد، دربارهٔ دشواری شناخت نزدیکترین آدمهاست. معمایی که با تردید جان میگیرد موتور روایی سریال از پرسشی ساده اما ناآرامکننده نیرو میگیرد: وقتی شواهد، روایتها و خاطرات با یکدیگر ناسازگارند، به کدامیک باید اعتماد کرد؟
«The Undoing» اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و بیننده را در موقعیتی مشابه گریس قرار میدهد؛ او نیز باید از میان گفتههای پراکنده، سکوتها و رفتارهای نامطمئن، تصویری از واقعیت بسازد. این شیوه در قسمتهای آغازین مؤثر است. سریال بهجای آنکه فوراً همهٔ پاسخها را پیش روی مخاطب بگذارد، فضای سوءظن را میپروراند و اجازه میدهد چند احتمال همزمان در ذهن شکل بگیرند.
« اما سریال از همان ابتدا میان این تصویر صیقلی و اضطرابی پنهان شکاف میاندازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همینرو، تماشاگر ممکن است پیوسته نظرش را دربارهٔ آدمها عوض کند؛ نه لزوماً چون هر سرنخ کاملاً تازه و تعیینکننده است، بلکه چون اثر بهخوبی نشان میدهد چگونه ترس و بیاعتمادی، معنای هر رفتار معمولی را تغییر میدهند. بااینحال، کنجکاوی همیشه به معنای پیشروی داستان نیست. در میانهٔ سریال، برخی موقعیتها بیش از آنکه افق تازهای باز کنند، همان تردیدهای پیشین را تکرار میکنند.
کشآمدن بعضی صحنهها و مکثهای طولانی، گاه تنش را از حالت فشرده به کندی میبرد. جذابیت معما پابرجا میماند، اما ریتم همیشه توان حفظ شتاب آغازین را ندارد. گریس؛ ناظر، مادر و زنی در معرض فروپاشی مرکز ثقل داستان گریس فریزر است؛ رواندرمانگری که پیشهاش ظاهراً باید او را در شناخت آدمها توانمند کرده باشد، اما در زندگی شخصی خود با پرسشهایی روبهرو میشود که هیچ دانستهای برای پاسخدادن به آنها کافی نیست.
تناقض جذاب شخصیت همینجاست: او میتواند رفتار دیگران را تحلیل کند، ولی وقتی پای خانوادهاش به میان میآید، فاصلهٔ میان دانستن و پذیرفتن آشکار میشود. نیکول کیدمن این شکاف را با بازیای کنترلشده به تصویر میکشد. چهرهٔ گریس اغلب آرام و موقر است، اما زیر این ظاهر، اضطراب و ناباوری بهتدریج رخنه میکند.
بازی او بیش از آنکه بر فورانهای عاطفی تکیه کند، بر نگاهها، مکثها و تغییرات جزئی در آهنگ صدا استوار است. همین خویشتنداری، با موقعیت زنی که ناگهان زیر نگاه رسانهها و دستگاه قضایی قرار گرفته، تناسب دارد؛ هرچند گاهی شخصیت در دل تمهیدات معمایی فرصت کمتری برای آشکارکردن پیچیدگیهای مستقل خود پیدا میکند.
« بااینحال، کنجکاوی همیشه به معنای پیشروی داستان نیست. »
شخصیتها و اجرا
گریس همچنین مادری است که باید میان دفاع از فرزند، مواجهه با حقیقت و حفظ تصویری از خانواده تعادل برقرار کند. سریال در این وجه، پرسشی اخلاقی را بیپاسخ قطعی باقی میگذارد: تا کجا میتوان از عزیزان حمایت کرد، بیآنکه حمایت به انکار بدل شود؟ این پرسش، از پیوند عاطفی داستان با پروندهٔ جنایی مهمتر است و به اثر لایهای انسانی میبخشد.
هیو گرنت و بازی با تصویر آشنا هیو گرنت در نقش جاناتان، انتخابی هوشمندانه است؛ حضور او با تصویر عمومیِ مردی جذاب و خوشسخن همراه است، اما سریال همین آشنایی را به ابزار تعلیق بدل میکند. تماشاگر مدام میکوشد میان جذابیت اجتماعی شخصیت و آنچه دربارهاش نمیداند، نسبتی پیدا کند. گرنت نیز از این دوگانگی بهره میبرد: گاه صمیمی و دلنشین است، گاه رفتارش چنان حسابشده به نظر میرسد که اعتماد را دشوار میکند.
بازی او در کنار کیدمن یکی از دستاوردهای اصلی سریال است. تقابل دو بازیگر فقط تقابل دو شخصیت نیست؛ برخورد دو شیوهٔ مواجهه با بحران است. گریس میکوشد از آشفتگی به معنایی قابلتحمل برسد، در حالی که جاناتان با حضور و سخنانش میتواند برداشتهای گوناگونی برانگیزد. نتیجه، رابطهای است که صحنههای مشترکش اغلب بیش از گفتوگوهای صریح، از تنشهای ناگفته نیرو میگیرند.
بازیگران مکمل، از جمله دونالد ساترلند و نوآ جوپ، نیز به گسترش فضای خانوادگی کمک میکنند، گرچه همهٔ شخصیتهای پیرامونی از عمق یکسانی برخوردار نیستند. نیویورک سرد و زیباییِ ناآرام نیویورک در این سریال صرفاً پسزمینهای پرزرقوبرق نیست؛ شهر به تصویری از فاصلهٔ طبقاتی، نمایش اجتماعی و انزوای عاطفی بدل میشود.
« گریس همچنین مادری است که باید میان دفاع از فرزند، مواجهه با حقیقت و حفظ تصویری از خانواده تعادل برقرار کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانههای بزرگ، راهروهای رسمی، مدرسهٔ ممتاز و خیابانهایی که گریس در آنها حرکت میکند، همگی یادآور جهانیاند که در آن ظاهر اهمیت فراوان دارد. این جهان باشکوه، بهجای آنکه امنیت بیافریند، احساس بیگانگی را تشدید میکند؛ شخصیتها در میان جمعیت و داراییهایشان تنها میمانند. کارگردانی Susanne Bier در ساختن چنین فضایی بهخوبی عمل میکند.
قاببندیها و حرکت دوربین اغلب بهجای توضیحدادن، بر بیقراری شخصیتها تأکید دارند. فصل سرد و نورهای کمرمق نیز حالوهوایی رازآلود میسازند که با اضطراب داستان هماهنگ است. پوششهای چشمگیر گریس، بهویژه پالتوهایش، به یادماندنیاند؛ اما اهمیت بصری آنها فقط در جلوهٔ لباس نیست. در جهانی که تصویر بیرونی پیوسته مراقبت میشود، لباس میتواند بخشی از زره اجتماعی شخصیت باشد؛ پوششی آراسته برای کسی که درونش از قطعیت تهی شده است.
ریتم، شخصیتهای فرعی و محدودیتهای روایت «The Undoing» از آغاز وعدهٔ یک تریلر روانشناختی پرتعلیق را میدهد، اما گاهی بیش از اندازه به ابزارهای آشنای این ژانر تکیه میکند: مظنونان متعدد، اطلاعات پنهان، نگاههای معنادار و افشاگریهایی که برای تغییر مسیر گمانهزنی طراحی شدهاند. این عناصر در خود بد نیستند، اما وقتی جای رشد آرام شخصیتها را بگیرند، بخشی از داستان حالت سازوکار روایی پیدا میکند؛ گویی آدمها بیشتر برای حمل سرنخها حضور دارند تا آنکه زندگی و انگیزههایی مستقل داشته باشند.
برخی شخصیتهای فرعی و دیالوگها نیز به همین دلیل کممایه به نظر میرسند. گاه گفتوگوها بیش از آنکه صدای طبیعی آدمهایی در بحران باشند، وظیفهٔ انتقال اطلاعات یا تقویت سوءظن را بر عهده میگیرند. از سوی دیگر، پایانبندی ممکن است برای بخشی از مخاطبان از نظر غافلگیری یا رضایت عاطفی به بلندی انتظاری که سریال ساخته نرسد.
« کارگردانی Susanne Bier در ساختن چنین فضایی بهخوبی عمل میکند. »
قوتها و کاستیها
این نقد بدون ورود به جزئیات داستان هم قابل طرح است: هرچه اثر احتمالهای بیشتری را پیش چشم مخاطب میگذارد، انتظار برای فرجامی متناسب با آن همه تعلیق بالاتر میرود. جمعبندی «The Undoing» بیش از آنکه اثری بینقص در طراحی معما باشد، سریالی خوشساخت و دیدنی دربارهٔ شکنندگی اعتماد و دشواری شناختن آدمهای نزدیک است.
فضای سرد نیویورک، ظاهر پرزرقوبرق خانوادهٔ فریزر و اجرای دو بازیگر اصلی، به داستان کیفیتی تماشایی میبخشد؛ بهخصوص آنکه هیو گرنت و نیکول کیدمن موفق میشوند حتی در لحظاتی که فیلمنامه به شخصیتپردازی کامل نمیرسد، تنش را زنده نگه دارند. در برابر این امتیازها، افت ریتم در بخشهایی از مسیر، شخصیتهای فرعی کمپرداخت و اتکای گاهوبیگاه به کلیشههای معمای جنایی قرار دارد.
سریال در ساختن فضای بدگمانی و کشاندن مخاطب به بازی حدسزدن توفیق بیشتری دارد تا در پرداخت همهٔ لایههای انسانی و بستن رضایتبخش تمام مسیرهای روایی. بااینهمه، اگر جذابیت برایتان در تماشای چهرهای آراسته باشد که زیر فشار واقعیت ترک برمیدارد، «The Undoing» تجربهای گیراست؛ اثری که هیجانش نه فقط از پرسش دربارهٔ یک جرم، بلکه از تزلزل تصویری میآید که آدمها از خانواده و خودشان ساختهاند.
ثبت دیدگاه