نقد و بررسی
نقد نقطه عطف (The Turning Point) | 1977
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انتخابهایی که هیچگاه کاملاً به گذشته نمیپیوندند «The Turning Point» ساختهٔ Herbert Ross، در ظاهر داستانی دربارهٔ جهان باله و پشتصحنهٔ یک گروه رقص است؛ اما موضوع اصلیاش نه شهرت هنری، بلکه بهای انتخابهایی است که در جوانی گرفته میشوند و سالها بعد، در زندگی دیگران پژواک مییابند.
فیلم دو زن را روبهروی هم قرار میدهد: دیدی، رقصندهای پیشین که زندگی خانوادگی را بر صحنه برگزیده، و اِما، ستارهای که برای ماندن در جهان حرفهای باله از مسیر دیگری گذشته است. بازگشت این دو به یکدیگر، زمانی که دختر نوجوان دیدی به گروه اِما میپیوندد، گذشته را به مسئلهای زنده بدل میکند.
فیلم از تقابل سادهٔ «خانواده یا حرفه» فراتر میرود، هرچند همیشه به اندازهٔ موضوعش پیچیده نمیشود. آنچه دیدی و اِما را به هم پیوند میدهد، خاطرهٔ دوستی و رقابت است؛ آنچه از هم دورشان میکند، تصور هر یک از زندگیِ دیگری است. دیدی ممکن است در چشم اِما کسی باشد که از صحنه کناره گرفت، و اِما در چشم دیدی زنی که به بهای موفقیت، از تجربههایی دیگر محروم ماند.
فیلم بهخوبی نشان میدهد که حسرت همیشه به معنای پشیمانی نیست: آدمی ممکن است از انتخابش دفاع کند و در همان حال، برای راهی که نرفته اندوهگین باشد. دو زن و دو روایت از کامیابی قدرت عاطفی فیلم بیش از هر چیز بر بازی شرلی مکلین و اَن بنکرافت استوار است. مکلین دیدی را نه مادری کاملاً آسوده از گذشته، بلکه زنی میسازد که میان مهر به خانواده و حسرتِ فرصتهای ازدسترفته در رفتوآمد است.
« فیلم از تقابل سادهٔ «خانواده یا حرفه» فراتر میرود، هرچند همیشه به اندازهٔ موضوعش پیچیده نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
احساسات او غالباً زیر لایهای از شوخطبعی، ملاحظه و خویشتنداری پنهان میماند؛ همین پنهانکاری باعث میشود لحظههایی که حسادت یا رنجش رخ مینماید، باورپذیر و انسانی باشند. دیدی برای اثبات ارزش زندگیاش نیازی به نفی زندگی اِما ندارد، اما این تمایز را همیشه آسان حفظ نمیکند. بنکرافت در نقش اِما تصویری متضاد، اما نه متقابل به معنای ساده، ارائه میدهد.
او زنی است که اقتدار و شهرت حرفهایاش با آسیبپذیری عاطفی همراه است. اِما بر صحنه مسلط به نظر میرسد، ولی بیرون از آن با مسئلهٔ گذر زمان و محدودیتهای حرفهایاش روبهروست. بنکرافت این ناامنی را با ظرافتی کمنمایانه بازی میکند: بهجای آنکه شخصیت را به ستارهای مغرور یا قربانیای تنها فروبکاهد، در رفتار و مکثهایش تناقضهای زنی را آشکار میکند که هم به دستاوردهایش افتخار دارد و هم از بهایشان بیخبر نیست.
دختر جوان؛ آینهای برای نسل پیشین ورود دختر دیدی به گروه رقص اِما، سازوکار اصلی روایت است. او فقط شخصیتی تازه نیست؛ آینهای است که دو زن گذشتهٔ خود را در آن میبینند. استعداد و جوانی دختر، نگاه آنها را به مسیرهای انتخابشدهشان بازمیگرداند و رابطهٔ مادر و دختر را نیز وارد میدان میکند: مادر میخواهد حمایت کند، اما در برابر آیندهای که دخترش میتواند داشته باشد، خاطرهها و آرزوهای خود را هم میبیند.
اِما نیز در مقام راهنما و هنرمندی باتجربه، به او نزدیک میشود و از این نزدیکی معنایی شخصی میگیرد. بااینحال، دختر جوان کمتر از دو شخصیت اصلی از پرداختی همسنگ برخوردار است. رابطهٔ عاشقانهاش با رقصندهٔ روس جوان، و کشمکشهای مربوط به آغاز زندگی حرفهای، گاه بیشتر بهانهای برای حرکت دادن داستان بزرگتر به نظر میرسند تا تجربههایی که فیلم فرصت کند از درون بکاود.
« دیدی برای اثبات ارزش زندگیاش نیازی به نفی زندگی اِما ندارد، اما این تمایز را همیشه آسان حفظ نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، شخصیت او آن ظرفیت چندلایهای را که موقعیتش وعده میدهد، بهطور کامل پیدا نمیکند. این کاستی مهم است، زیرا فیلم برای پیوند دادن نسلها به تصمیمها و احساسات او تکیه دارد. باله؛ تماشای زیبایی و انضباط صحنههای رقص از جذابیتهای دیداری اصلی فیلماند. اجراها فقط میانپردههایی زیبا نیستند؛ آنها ما را به جهانی میبرند که در آن تمرین، نظم بدنی و فشار رقابت در کنار ظرافت صحنه قرار میگیرند.
فیلم فاصلهٔ میان پشتصحنه و اجرا را بهخوبی به کار میگیرد: آنچه برای تماشاگر چون حرکتی سبک و بیزحمت جلوه میکند، حاصل کار مداوم و انضباطی سخت است. به این ترتیب، باله خود به زبانی برای بیان مضمون فیلم بدل میشود؛ بدن، همچون زندگی، با محدودیتهایی روبهروست و هر حرکتِ ظاهراً آزاد، پشتوانهای از تمرین و انتخاب دارد.
حضور رقصندگان حرفهای، از جمله میخائیل باریشنیکوف و لزلی براون، به صحنهها انرژی و اعتبار میبخشد. در مقابل، این بخشها گاه بیش از اندازه طول میکشند و ریتم درام را کند میکنند. تماشای اجرا برای کسانی که به باله علاقه دارند، بخشی از لذت فیلم است؛ اما در بعضی لحظهها، نمایش رقص آنقدر در مرکز قرار میگیرد که تنش عاطفی میان شخصیتها عقب مینشیند.
این نوسان میان تماشای هنر و دنبال کردن داستان، یکی از دوگانگیهای آشکار فیلم است. ریتم و ساختار درام ساختار فیلم بر بازگشت به گذشته و آشکار شدن رنجشهای قدیمی بنا شده است. دیدی و اِما خیلی زود در موقعیتی قرار میگیرند که اختلافهایشان دوباره جان بگیرد؛ اما پس از شکلگیری کشمکش، مسیر تحول آنها همواره به همان اندازهٔ آغاز درگیرکننده پیش نمیرود.
« در نتیجه، شخصیت او آن ظرفیت چندلایهای را که موقعیتش وعده میدهد، بهطور کامل پیدا نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بارها به سوی رویارویی عاطفی حرکت میکند، ولی گاهی بهجای آنکه هر برخورد لایهای تازه از رابطه را بگشاید، همان حسرتها و سوءتفاهمها را از نو بازمیگوید. از این رو، تنش اصلی برای مدتی طولانی حاضر است، بیآنکه پیوسته دگرگون شود. این کندی تنها نتیجهٔ صحنههای باله نیست؛ روایت در برخی بخشها به جای پیشروی، بر حالوهوای پشتصحنه و وضعیتهای عاطفی مکث میکند.
این انتخاب گاهی به فیلم فرصت میدهد تا سکوتها و نگاهها را جدی بگیرد، اما گاهی نیز سبب میشود کشمکشها پراکنده به نظر برسند. بااینهمه، بازیهای دو بازیگر اصلی انسجامی عاطفی به این ساختار میبخشند. حتی وقتی داستان دور میزند، واکنشهای آنها یادآور میشود که مسئله صرفاً آشتی یا رقابت نیست؛ هر یک میکوشد روایت زندگی خودش را برای دیگری و برای خود قابلتحمل کند.
کارگردانی و نگاه به جهان هنر کارگردانی هربرت راس در بخشهای اجرایی به توانایی او در ثبت فضای صحنه و کار گروهی متکی است. فیلم از سالنهای تمرین و راهروهای پشتصحنه به فضای اجرا رفتوآمد میکند و به این ترتیب، باله را از تصویری صرفاً باشکوه و دوردست بیرون میآورد. صحنه، در این نگاه، هم محل درخشش است و هم محیطی حرفهای با سلسلهمراتب، رقابت و فرسودگی.
چنین فضایی به مضمون محوری اثر کمک میکند: هنر ممکن است هویت انسان را بسازد، اما در همان حال از او زمان، بدن و فرصتهای دیگری را طلب کند. نگاه فیلم به این مسئله همدلانه است، اما گاه در چارچوبی آشنا باقی میماند؛ گویی کامیابی خانوادگی و کامیابی حرفهای دو مسیر جداگانهاند و جمع میان آنها تقریباً ناممکن است.
« از این رو، تنش اصلی برای مدتی طولانی حاضر است، بیآنکه پیوسته دگرگون شود. »
قوتها و کاستیها
فیلم این دوگانه را از راه احساسات شخصیتها پیچیدهتر میکند، ولی همیشه آن را به پرسشی تازه تبدیل نمیسازد. بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرند که بهجای داوری دربارهٔ انتخابها، نشان میدهد هر مسیر هم موهبتی دارد و هم بهایی، و هیچکدام دیگری را بهتمامی باطل نمیکند. جمعبندی «The Turning Point» در نهایت بیش از آنکه دربارهٔ پیروزی یا شکست در دنیای باله باشد، دربارهٔ زندگیهایی است که با تصمیمهای گوناگون شکل گرفتهاند و همچنان در برابر هم سنجیده میشوند.
مکلین و بنکرافت به رابطهٔ دیدی و اِما عمق و نیرویی میبخشند که گاه از محدودیتهای فیلمنامه فراتر میرود. رقصهای چشمگیر و فضای حرفهای باله نیز فیلم را از یک ملودرام خانوادگی معمولی متمایز میکنند، هرچند طولانی شدن بعضی اجراها و پرداخت کمعمقتر دختر جوان، از انسجام آن میکاهد. ارزش ماندگار فیلم در پاسخ قطعی به این پرسش نیست که کدام زندگی بهتر است؛ در این است که نشان میدهد چنین پرسشی شاید از اساس ناعادلانه باشد.
آدمی میتواند به انتخاب خود وفادار بماند و بااینحال برای امکانهای ازدسترفته سوگواری کند. فیلم در لحظههایی که این تناقض را با بازی و نگاه بیان میکند، به اثری تأثیرگذار بدل میشود: روایتی دربارهٔ دوستی، رقابت و دشواریِ پذیرفتن اینکه زندگیِ دیگری، هرچقدر هم درخشان به نظر برسد، پاسخ سادهای برای زندگیِ ما ندارد.
« فیلم این دوگانه را از راه احساسات شخصیتها پیچیدهتر میکند، ولی همیشه آن را به پرسشی تازه تبدیل نمیسازد. »
ثبت دیدگاه