نقد و بررسی
نقد The Truth | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانه؛ بازگشت به گذشته «حقیقت» ساختهٔ هیروکازو کورئیدا، در ظاهر از رویدادی ساده آغاز میشود: لومیر، فیلمنامهنویسی که در نیویورک زندگی میکند، همراه همسر و دختر خردسالش به پاریس میآید تا در مراسم انتشار خاطرات مادرش، فابین، شرکت کند. اما این بازگشت خانوادگی خیلی زود به مواجههای با گذشته بدل میشود؛ گذشتهای که هر یک از اعضای خانواده آن را به شیوهٔ خود به یاد میآورند و روایت میکنند.
فیلم از همین فاصله میان خاطرهها، و از دشواری رسیدن به روایتی مشترک از زندگی، مادهٔ اصلی درام خود را میسازد. کورئیدا بهجای گرهگشاییهای پرشتاب و رویاروییهای پرهیاهو، تنش را در گفتوگوهای روزمره، مکثها و رفتارهای کوچک میپروراند. دیداری که میتوانست فرصتی برای آشتی باشد، به صحنهای برای سنجیدن کلمات، مرور رنجهای کهنه و آشکارشدن اختلاف میان تصویر عمومی و زندگی خصوصی بدل میشود.
فیلم در این مسیر، پرسشی را پیش میکشد که عنوانش نیز بر آن تأکید دارد: حقیقت در یک خانواده چیست، و چه کسی حق دارد آن را تعریف کند؟ خاطره، روایت و حقِ تعریفکردن خاطرات منتشرشدهٔ فابین، عامل محرک داستاناند؛ نه فقط بهسبب آنچه در آنها نوشته شده، بلکه بهسبب آنچه از زندگی لومیر حذف یا دگرگون شده است.
« فیلم از همین فاصله میان خاطرهها، و از دشواری رسیدن به روایتی مشترک از زندگی، مادهٔ اصلی درام خود را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مادر، گذشته را به صورتی بازمیگوید که با برداشت دخترش سازگار نیست. در نتیجه، کتاب به میدان مناقشهای بدل میشود که در آن خاطره، خودخواهی و میل به حفظ تصویری مطلوب از خویش درهم میآمیزند. اختلاف مادر و دختر فقط بر سر جزئیات گذشته نیست؛ بر سر این است که چه کسی اجازه دارد آن گذشته را بازنویسی کند.
فیلم در پاسخ به این پرسش، موضعی ساده و قطعی نمیگیرد. نه خاطره را سندی بیخطا میداند و نه هر بازگویی را یکسره دروغ تلقی میکند. آدمها گاهی برای آرامکردن خود، برای حفاظت از دیگری یا برای فرار از احساس گناه، روایتی قابلتحملتر از واقعیت میسازند. این نگاه، «حقیقت» را از یک معمای قابلحل به موضوعی اخلاقی و عاطفی تبدیل میکند: آنچه به یاد میآوریم، به همان اندازه که از گذشته میآید، از نیازهای امروز ما نیز اثر میپذیرد.
مادر و دختر؛ کشاکشِ صمیمیت و رنجش قلب فیلم رابطهٔ فابین و لومیر است؛ رابطهای که نه سراسر تلخ است و نه با چند لحظهٔ محبتآمیز ناگهان به آشتی کامل میرسد. آنها یکدیگر را میشناسند، اما این شناخت لزوماً به فهمیدن نمیانجامد. فابین با اعتمادبهنفسی که گاه به بیاعتنایی نزدیک میشود، در گفتوگوها بر فضا مسلط است؛ لومیر، در برابر او، میکوشد صدای خود را حفظ کند و از تجربهای دفاع کند که احساس میکند مادرش آن را نادیده گرفته است.
« مادر، گذشته را به صورتی بازمیگوید که با برداشت دخترش سازگار نیست. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت این رابطه در دوگانگی آن نهفته است. در کنار زخمها و دلخوریها، لحظههایی از گرمی و شوخطبعی دیده میشود که نشان میدهد پیوند عاطفی هنوز از میان نرفته است. اما فیلم بهدرستی یادآوری میکند که محبت، بهتنهایی، جای جبران را نمیگیرد. صمیمیت گاه از دل عادتها و خاطرات مشترک سر برمیآورد، بیآنکه اختلافهای اساسی حل شده باشند.
همین تناقض، رابطه را باورپذیر میکند؛ هرچند در بخش پایانی، روند نزدیکشدن این دو گاه سادهتر و سریعتر از آن پیش میرود که پیچیدگی انباشتهشدهٔ میانشان انتظار میسازد. بازیها؛ ظرافت در برابر نمایش کاترین دونوو در نقش فابین، حضوری مسلط و حسابشده دارد. او شخصیت را صرفاً به ستارهای مغرور یا مادری سرد تقلیل نمیدهد؛ پشت اعتمادبهنفس فابین، زنی دیده میشود که به تصویر عمومی خود خو گرفته و گاه همان تصویر را با واقعیت زندگیاش اشتباه میگیرد.
دونوو با تغییرهای کوچک در لحن و نگاه، خودنمایی، خستگی و آسیبپذیری شخصیت را کنار هم نگه میدارد. نقشآفرینی او بیش از آنکه به اعترافهای مستقیم متکی باشد، از شیوهٔ حضورش در صحنه نیرو میگیرد. ژولیت بینوش نیز در نقش لومیر، ترکیبی از خویشتنداری و رنج فروخورده را به نمایش میگذارد.
« جذابیت این رابطه در دوگانگی آن نهفته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او شخصیتی را میسازد که هم از مادرش دلخور است و هم هنوز در پی دیدهشدن و تأیید اوست. تقابل بازی بینوش و دونوو، بخش مهمی از نیروی فیلم را فراهم میکند: یکی با حرکات و سخن گفتنهای سنجیدهتر، دیگری با حضوری صریحتر و گاه آشفتهتر. ایتن هاوک در نقش هنک، همسر آمریکایی لومیر، لحنی متفاوت به فضای فیلم میآورد؛ حضور او در موقعیتهای زبانی و خانوادگی گاهی مایهٔ طنز است، اما شخصیتش در مقایسه با دو زن اصلی مجال کمتری برای اثرگذاری پیدا میکند.
در مجموع، بازیها از آن دست نقشآفرینیهاییاند که بیشتر به ریزهکاری و واکنش متکیاند تا اغراق. لحن آرام و طنزی که تلخی را سبک میکند «حقیقت» در فضایی آرام و صمیمی پیش میرود. خانه، دورهمیها و رفتوآمدهای خانوادگی، امکان میدهند تنشها بیآنکه به ملودرامی پرصدا تبدیل شوند، در دل موقعیتهای عادی آشکار شوند.
طنز فیلم نیز بیشتر از برخورد شخصیتها و تفاوت نگاهشان پدید میآید تا از شوخیهای آشکار. این لحن، بهویژه در صحنههایی که اختلافنظرهای قدیمی کنار رفتارهای روزمره قرار میگیرند، حالوهوایی انسانی و گاه دلنشین میسازد. فیلم همچنین با دنیای سینما پیوندی درونی دارد. فابین بازیگری شناختهشده است و زندگیاش پیوسته میان نقشآفرینی، خاطره و تصویر عمومی در نوسان است.
« او شخصیتی را میسازد که هم از مادرش دلخور است و هم هنوز در پی دیدهشدن و تأیید اوست. »
قوتها و کاستیها
این زمینه به مسئلهٔ حقیقت لایهای دیگر میافزاید: بازیگر نهفقط در برابر دوربین، بلکه در زندگی روزمره نیز ممکن است نقشی را برای خود برگزیند. گاه مرز میان آنچه فرد واقعاً بوده و آنچه دوست دارد از خود به یادگار بگذارد، محو میشود. با این حال، فیلم این ایده را با تأکید نظری پیش نمیبرد و ترجیح میدهد آن را در رفتارها و گفتوگوها جای دهد.
ریتم و ساختار؛ دلنشینی در کنار پراکندگی آرامش روایی فیلم بخشی از جذابیت آن است، اما همیشه به تمرکز نمیانجامد. بعضی صحنهها بیش از اندازه درنگ میکنند و تکرار رفتوآمدها و گفتوگوها، در جاهایی از نیروی درام میکاهد. این کندی برای تماشاگرانی که از سینمای تأملی و مبتنی بر مشاهده لذت میبرند، ممکن است دلپذیر باشد؛ برای دیگران، احتمال دارد حس کشآمدن ایجاد کند.
پس از آنکه رابطهٔ مادر و دختر و زخمهای اصلی معرفی میشوند، مسیر داستان نیز چندان غافلگیرکننده نمیماند. نشانهها و تنشها، جهت کلی حرکت را زود روشن میکنند و فیلم همیشه با پیچیدگی تازهای آن را دگرگون نمیسازد. افزون بر این، برخی خطوط فرعی به اندازهٔ کافی پرورده نمیشوند و در پایان، بیشتر به حاشیهای رهاشده شباهت دارند تا اجزایی ضروری از یک ساختار کامل.
« گاه مرز میان آنچه فرد واقعاً بوده و آنچه دوست دارد از خود به یادگار بگذارد، محو میشود. »
جمعبندی
چنین پراکندگیای سبب میشود فیلم با وجود برخورداری از شخصیتهای جذاب و موقعیتهای زنده، گاهی کمتر از ظرفیت خود به نظر برسد. جمعبندی «حقیقت» فیلمی دربارهٔ خانوادهای است که در آن هر کس گذشته را از جایگاه خودش بازمیگوید؛ گاه برای دفاع از خود و گاه برای پنهانکردن زخمی که هنوز ترمیم نشده است.
نقطهٔ قوت اصلی اثر، رابطهٔ پرتنش اما انسانی فابین و لومیر و بازیهای ظریف کاترین دونوو و ژولیت بینوش است. لحن آرام، طنز ملایم و توجه به فاصلهٔ میان خاطره و واقعیت نیز به فیلم لطافتی میبخشد که در بسیاری از لحظاتش اثرگذار است. در مقابل، ریتم نابرابر، قابلپیشبینیشدن زودهنگام رویدادها و رهاشدن برخی خطهای داستانی، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای فیلم به نیرویی یکپارچه برسند.
رابطهٔ مرکزی نیز، با وجود کشش و گرمایی که دارد، در پایان به شکلی سادهتر از پیچیدگی آغازینش جمع میشود. حاصل، اثری انسانی و خوشتماشا است که بیشتر از راه بازیها و حالوهوایش در خاطر میماند تا بهواسطهٔ ساختاری کاملاً محکم یا روایتی غافلگیرکننده.
« نقطهٔ قوت اصلی اثر، رابطهٔ پرتنش اما انسانی فابین و لومیر و بازیهای ظریف کاترین دونوو و ژولیت بینوش است. »
ثبت دیدگاه