نقد و بررسی
نقد طبل حلبی (The Tin Drum) | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای کودکانه در دل تاریخ «طبل حلبی» ساختهٔ فولکر شلوندورف، فیلمی جنگی به معنای متعارف نیست؛ نه میدان نبرد را مرکز روایت میکند و نه میکوشد تاریخ را در قالب گزارشی منظم و سرراست بازگو کند. نقطهٔ عزیمت آن اسکار ماتسرات است: کودکی که در دانتسیگ به دنیا میآید و در سهسالگی تصمیم میگیرد دیگر بزرگ نشود.
با ورود جنگ جهانی دوم به زندگی شهر و خانوادهاش، جهان پیرامون او نیز بهتدریج از منطق عادی فاصله میگیرد. طبل کوچک اسکار و فریاد نافذش، در این میان، فقط نشانههایی عجیب و نمایشی نیستند؛ به زبان شخصی او برای واکنش نشان دادن به جهانی بدل میشوند که بزرگسالانش آن را به سوی آشوب و خشونت میبرند.
فیلم از دل رمانی از گونتر گراس برآمده است؛ اثری که ساختار اپیزودیک و تخیل نامتعارفش در سینما بهسادگی رام نمیشود. شلوندورف بهجای آنکه تجربه را به درامی خوشقواره و متعارف تبدیل کند، بخش مهمی از بیقراری و غرابت آن را حفظ میکند. نتیجه، فیلمی است که تماشاگر را نه با قصهای خطی و اطمینانبخش، بلکه با رشتهای از تصویرها، رخدادها و احساسهای متناقض روبهرو میسازد.
همین انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی اثر است و هم منشأ دشواریهای آن. اسکار؛ کودک، راوی و تماشاگر اسکار شخصیتی نیست که بتوان بهآسانی با او همدلی کرد یا رفتارهایش را در چارچوب روانشناختی آشنایی توضیح داد. او از جهان بزرگسالان فاصله میگیرد، اما بیرون از آن نمیایستد؛ تماشاگر و در عین حال مداخلهگری است که با طبلزدن و فریادهایش نظم ظاهری اطراف را مختل میکند.
« با ورود جنگ جهانی دوم به زندگی شهر و خانوادهاش، جهان پیرامون او نیز بهتدریج از منطق عادی فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نگاه او به بزرگسالی، خانواده و سیاست، نگاه کودکی معصوم نیست. بیشتر شبیه آینهای کج و معوج است که زشتیها و تناقضهای جامعه را با وضوحی آزارنده بازتاب میدهد. بازی دیوید بننت در نقش اسکار ستون اصلی فیلم است. او با حضور فیزیکی خاص، حرکات کنترلشده و چهرهای که هم کودکانه است و هم غریب، شخصیتی میسازد که از همان ابتدا در ذهن میماند.
اجرای او صرفاً متکی به فریاد یا رفتارهای نامتعارف نیست؛ در لحظههای سکوت نیز نوعی فاصلهگذاری و مراقبت دیده میشود، گویی اسکار پیوسته دارد جهان را میسنجد و تصمیم میگیرد چه وقت در آن دخالت کند. این بازی به شخصیت نیرویی کمنظیر میدهد، هرچند رفتار و صدای او ممکن است برای برخی تماشاگران بهمرور فرساینده شود.
این واکنش منفی، لزوماً ایرادی جدا از طراحی شخصیت نیست: آزاردهندگی اسکار بخشی از حضور اوست، اما فیلم گاهی چنان بر آن تکیه میکند که امکان خستگی واقعی نیز پدید میآید. طبل و فریاد؛ زبان مقاومت طبل حلبی مهمترین نشانهٔ تصویری فیلم است، اما معنایش به یک تعبیر محدود نمیشود. اسکار با نواختن آن، هم اعلام حضور میکند و هم نظم اطراف را به هم میزند.
طبل صدای فردی است که نمیخواهد در ریتم تحمیلی جامعه حل شود؛ بااینحال، این مقاومت لزوماً قهرمانانه یا اخلاقی نیست. اسکار ممکن است ناظر خشونت باشد، اما ناظر بودن او همیشه به معنای بیطرفی یا پاکی نیست. طبلش هم ابزار اعتراض است، هم راه فرار و هم وسیلهای برای تبدیل واقعیت به نمایش.
« نگاه او به بزرگسالی، خانواده و سیاست، نگاه کودکی معصوم نیست. »
شخصیتها و اجرا
فریاد اسکار نیز همین چندگانگی را دارد. گاه طنز میآفریند، گاه تهدید میکند و گاه لحظهای را به امری تقریباً کابوسوار بدل میسازد. فیلم از این توانایی برای ایجاد موقعیتهای غافلگیرکننده بهره میبرد، اما آن را به نشانهای توضیحناپذیر تبدیل نمیکند که هر بار معنایی قطعی داشته باشد.
صدای اسکار بیشتر یادآوری میکند که جهان فیلم را نمیتوان با منطق روزمره کاملاً مهار کرد. این عناصر، تجربهٔ تماشا را از روایت واقعگرا جدا میکنند و به آن کیفیتی تمثیلی و خیالانگیز میبخشند. تاریخ بهمثابه آشوب روزمره یکی از انتخابهای مهم فیلم آن است که تاریخ را صرفاً در قالب سخنرانی، نماد رسمی یا صحنههای بزرگ سیاسی نمایش نمیدهد.
جنگ و دگرگونیهای سیاسی از لابهلای زندگی خانوادگی، مناسبات اجتماعی و عادتهای روزمره به درون روایت راه پیدا میکنند. دانتسیگ فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ فضایی است که هویتها و وفاداریها در آن شکل میگیرند و زیر فشار تاریخ تغییر میکنند. از این منظر، زندگی خصوصی شخصیتها از سیاست جدا نیست، هرچند فیلم هیچگاه آن را به درسنامهای روشن و یکخطی تبدیل نمیکند.
تفاوت نگاه اسکار با نگاه بزرگسالان نیز امکان مهمی برای نقد فراهم میآورد. او در جهانی رشد میکند که خشونت و خودفریبی در آن به بخشی از زندگی عادی بدل شده است؛ جهانی که بزرگسالانش گاه از مسئولیت رفتار خود میگریزند یا وانمود میکنند رخدادها از کنترلشان بیرون بوده است. فیلم بهجای آنکه داوری اخلاقی را با توضیح مستقیم تحمیل کند، با موقعیتهای خشن، مضحک و شرمآور، تماشاگر را وادار به مشاهده میکند.
« گاه طنز میآفریند، گاه تهدید میکند و گاه لحظهای را به امری تقریباً کابوسوار بدل میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز سیاه آن از همینجا نیرو میگیرد: خنده، آسودگی نمیآورد، بلکه فاصلهٔ ناچیزی میان مضحکه و هراس را آشکار میکند. میزانسن، تصویر و فضای غریب جهان بصری فیلم از واقعگرایی ساده فاصله دارد، اما هرگز به فانتزی رنگارنگ و بیخطر بدل نمیشود. طراحی صحنه و ترکیببندیها، فضایی میسازند که در آن امور آشنا اندکی جابهجا شدهاند؛ خانه و خیابان همچنان قابل تشخیصاند، اما در نگاه دوربین کیفیتی ناآرام پیدا میکنند.
همین فاصلهٔ ظریف میان واقعیت و امر نامعمول، زمینهٔ مناسبی برای حضور اسکار فراهم میآورد. او در این جهان مثل موجودی بیگانه به نظر میرسد، ولی بیگانگیاش بیش از آنکه از خودش بیاید، ضعف و آشفتگی محیط اطراف را برملا میکند. فیلم همچنین از تصویرهای تکاندهنده و گاه معذبکننده پرهیز نمیکند.
این صحنهها صرفاً برای جلب توجه طراحی نشدهاند؛ اغلب بهجای توضیح دادن، در ذهن باقی میمانند و تماشاگر را با احساس ناخوشایندی رها میکنند. البته همین تأکید بر غرابت میتواند به یکنواختی یا انباشت افراطی بینجامد. وقتی هر موقعیت میکوشد از موقعیت پیشین عجیبتر، خشنتر یا جسورانهتر باشد، بخشی از نیروی تصاویر کاهش مییابد.
بااینحال، فیلم در بهترین لحظههایش از همین افراط برای ساختن جهانی استفاده میکند که نه واقعاً رؤیاست و نه کاملاً واقعیت؛ چیزی میان خاطره، کابوس و تمثیل. ریتم و ساختار؛ آزادی در برابر پراکندگی «طبل حلبی» به روایتی پیوسته و هدفمند به شیوهٔ کلاسیک وفادار نمیماند. رخدادها گاه به شکل اپیزودهایی کنار هم قرار میگیرند که پیوندشان بیش از آنکه علتومعلولی باشد، بر پایهٔ تصویر، تداعی یا تغییر لحن شکل میگیرد.
« همین فاصلهٔ ظریف میان واقعیت و امر نامعمول، زمینهٔ مناسبی برای حضور اسکار فراهم میآورد. »
قوتها و کاستیها
این ساختار برای بازنمایی آشوب تاریخی و ذهن نامتعارف اسکار مناسب است، اما همزمان ممکن است حس پیشروی داستان را کمرنگ کند. در بخشهایی، فیلم چنان مکث میکند یا چنان از مسیری به مسیر دیگر میپرد که تماشاگر میتواند از خود بپرسد این مجموعهٔ رخدادها به کجا میرود. ریتم کند بعضی فصلها از همین انتخاب سرچشمه میگیرد.
فیلم همیشه برای هر صحنه کارکردی آشکار و فوری فراهم نمیکند؛ گاهی میخواهد تماشاگر در فضای ناسازگارش بماند، حتی اگر این ماندن به بیحوصلگی بینجامد. این خصلت برای بینندهای که انتظار روایت منسجم و توضیحدهنده دارد، دشوار خواهد بود. در عوض، تماشاگرانی که با ابهام و ساختارهای آزادتر همراه میشوند، ممکن است پراکندگی را بخشی از معنای اثر بدانند: تاریخی که پیوندهای اخلاقی و اجتماعی را از هم میگسلد، در قالب داستانی مرتب و آرام روایت نمیشود.
فیلم در این انتخاب جسور است، اما جسارت همیشه به وحدت کامل نمیانجامد. طنز سیاه و ناراحتی تماشاگر طنز «طبل حلبی» از جنس شوخیهای آسوده و سبککننده نیست. خنده در آن معمولاً با احساس شرم، انزجار یا نگرانی همراه است. لحظهای ممکن است رفتار اسکار مضحک به نظر برسد و لحظهای بعد همان رفتار به خشونت یا بیرحمی پیوند بخورد.
این جابهجایی مداوم، تماشاگر را از موضع امن بیرون میکشد. فیلم نمیخواهد مخاطب بهسادگی تصمیم بگیرد چه چیزی بامزه، چه چیزی هولناک و چه چیزی سزاوار قضاوت است؛ مرزها را بهعمد ناپایدار نگه میدارد. بااینحال، ناراحتکننده بودن همیشه به معنای موفق بودن نیست. برخی لحظهها ممکن است بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها یا مضمون بیفزایند، صرفاً بر شدت تجربه بیفزایند.
« ریتم کند بعضی فصلها از همین انتخاب سرچشمه میگیرد. »
جمعبندی
برای همین، واکنش تماشاگران به فیلم میتواند دو سویه باشد: عدهای از تصاویر و ایدههای فراموشنشدنی آن تأثیر میگیرند، و عدهای دیگر در میان انبوه رخدادها و رفتارهای آزاردهنده، رشتهٔ معنایی روشنی پیدا نمیکنند. هر دو واکنش با ماهیت فیلم سازگارند؛ اثری که قرار نیست تجربهای آرام و بیدردسر فراهم کند.
جمعبندی «طبل حلبی» فیلمی نامتعارف، خیالانگیز و گاه فرساینده است؛ تجربهای که بیشتر از آنکه با قصهگویی روان و پاسخهای روشن به یاد بماند، با چهرهٔ اسکار، صدای طبل، فریادهایش و مجموعهای از تصویرهای غریب در ذهن میماند. بازی دیوید بننت به فیلم مرکز ثقل میبخشد و نگاه کجومعوج اسکار را به راهی برای دیدن خشونت و خودفریبی بزرگسالان تبدیل میکند.
در برابر، ریتم نابرابر و ساختار پراکنده ممکن است تماشاگر را از روایت دور کند و غرابت مداوم فیلم گاه به افراط نزدیک شود. ارزش اثر در این نیست که همهٔ اجزایش بینقص یا آسانفهماند؛ در تواناییاش برای آمیختن طنز، هراس و نقد تاریخی در تجربهای یکه است. فیلمی نیست که بتوان آن را تنها بهسبب موضوع تاریخیاش یا روایت عجیبش ستود.
باید پذیرفت که بخشی از نیروی آن از همان دشواری و ابهامی میآید که ممکن است بخشی از مخاطبان را پس بزند. «طبل حلبی» در بهترین لحظههایش تماشاگر را وادار میکند به صدایی گوش دهد که نمیگذارد جهان به عادت و س
« هر دو واکنش با ماهیت فیلم سازگارند؛ اثری که قرار نیست تجربهای آرام و بیدردسر فراهم کند. »



ثبت دیدگاه