نقد و بررسی
نقد شب روشن (The Sunlit Night) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ آغازین و جهان فیلم «شبِ آفتابی» ساختهٔ David Wnendt، کمدیدرامی دربارهٔ جابهجایی جغرافیایی و درونی است: Frances، نقاش جوان نیویورکی، پس از آنکه مسیر حرفهای و زندگی خانوادگیاش به بنبست میرسد، راهی نروژ میشود تا در کار رنگآمیزی انباری به هنرمندی گوشهگیر کمک کند. در همان ناحیهٔ دورافتاده، با Yasha آشنا میشود؛ مردی که برای برگزاری مراسم خاکسپاری وایکینگی پدرش آمده است.
فیلم این دو خط را زیر نور مداوم آفتاب شمالی به هم میرساند و از دل آنها به هنر، فقدان، خانواده و امکان آغاز دوباره میپردازد. این خلاصه، با این حال، وعدهٔ روایتی پرشتاب یا عاشقانهای متعارف نمیدهد. فیلم بیشتر به مجموعهای از برخوردها، مکثها و لحظههای پراکنده شباهت دارد؛ انگار تماشاگر نیز، همچون Frances، باید مدتی در مکانی ناآشنا بماند تا بهتدریج دریابد چه چیزهایی در زندگیاش ارزش نگاهکردن دارند.
این انتخاب گاهی به اثر طراوت میبخشد و گاهی از انسجام آن میکاهد. Frances؛ سرزندگی در دل ناکامی جذابترین تکیهگاه فیلم، بازی Jenny Slate در نقش Frances است. او شخصیتی را میسازد که شکست و سرخوردگی را با خوشبینی پرحرف و شوخطبعی مهار میکند؛ نه آنکه از رنج بیخبر باشد، بلکه میکوشد با آن به شیوهٔ خودش کنار بیاید.
Slate به این سرزندگی کیفیتی انسانی میدهد و اجازه نمیدهد Frances صرفاً به تصویر کلیشهای هنرمند جوانی تبدیل شود که برای یافتن الهام به طبیعت پناه میبرد. بازی او میان آسیبپذیری و طنز تعادل برقرار میکند. Frances گاهی از نگاه دیگران به خود میگریزد و گاهی با حرفزدنِ بیوقفه، فضای سکوت و انزوای پیرامونش را پر میکند.
« در همان ناحیهٔ دورافتاده، با Yasha آشنا میشود؛ مردی که برای برگزاری مراسم خاکسپاری وایکینگی پدرش آمده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رفتار میتواند دلنشین باشد، زیرا از تلاش او برای ساختن پیوندی در محیطی غریب خبر میدهد؛ اما در بخشهایی نیز به تکرار میافتد و فیلم بیش از اندازه به جذابیت شخصی بازیگر متکی میشود. بااینهمه، Slate حضوری گرم دارد که پراکندگی روایت را تا حدی قابلتحمل میکند. چشمانداز شمالگان؛ زیبایی و انزوا نروژ در فیلم صرفاً پسزمینهای تماشایی نیست؛ بخشی از منطق عاطفی آن است.
گسترهٔ آسمان، سکون روستا و روشناییِ کشآمدهٔ روز، Frances را از شتاب و فشردگی زندگی نیویورک جدا میکند. آفتابی که غروب نمیکند، تصویری شاعرانه از تعلیق میسازد: زمان گویی از عادتهای معمول خود بیرون آمده، اما این روشنایی دائمی الزاماً به معنای آسودگی نیست. در فضایی که شب از راه نمیرسد، شخصیتها نیز فرصت چندانی برای پنهانشدن از فکرها و خاطراتشان ندارند.
تصویربرداری از مناظر شمالی، حس گشودگی و خیالانگیزی فیلم را تقویت میکند. رنگ زردی که در کار رنگآمیزی انباری اهمیت دارد، با نور محیط پیوند میخورد و چشمانداز را به بخشی از تجربهٔ هنری Frances بدل میسازد. فیلم میکوشد نشان دهد نگاه هنرمند چگونه جهان روزمره را به تصویر و تداعی تبدیل میکند.
این تمهید دیداری از موفقترین ایدههای اثر است، زیرا مضمون هنر را نه فقط در گفتوگوها، بلکه در شکل نگاهکردن به فضا جاری میکند. هنر بهمنزلهٔ شیوهٔ دیدن «شبِ آفتابی» دربارهٔ تولید اثر هنری به معنای صرفاً حرفهای و فنی نیست؛ پرسش اصلیاش این است که هنرمند چگونه تجربه را میبیند و از آن معنا میسازد.
« بااینهمه، Slate حضوری گرم دارد که پراکندگی روایت را تا حدی قابلتحمل میکند. »
شخصیتها و اجرا
Frances چهرهها و مکانهای تازه را با نقاشیهایی که در ذهن دارد پیوند میدهد. این تداعیها گاه لحظههایی از طنز میآفرینند و گاه نشان میدهند هنر برای او راهی جهت مواجهه با دنیای ناآشناست. فیلم همچنین فاصلهٔ میان ارزش شخصیِ آفرینش و داوری بیرونی را پیش میکشد. ناکامی Frances در برابر ارزیابیهای هنری، با دشواریهای پدرش و هنرمند نروژیای که برای او کار میکند، پژواک پیدا میکند.
در این میان، انباری که باید رنگ شود، هم کاری طاقتفرسا و ملموس است و هم پروژهای هنری با ادعاهای بزرگتر. همین دوگانگی پرسش بامعنایی میسازد: آیا هنر الزاماً باید از نوآوریهای پرطمطراق زاده شود، یا میتواند از صبر، تکرار و انجام کاری ظاهراً ساده پدید آید؟ فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین گشودگی از نکات دلپذیر آن است.
خانواده، فقدان و رابطهها در کنار مسیر هنری Frances، فیلم به خانوادهای میپردازد که پیوندهایش در حال تغییر است. بحرانهای خانهٔ نیویورکی او، از اختلاف والدین تا تحولات زندگی خواهرش، زمینهای برای فهم واکنشهای Frances فراهم میکنند. او با فاصلهگرفتن از این محیط، از دشواریهایش خلاص نمیشود؛ اما فرصتی مییابد تا آنها را از منظری تازه ببیند.
به همین ترتیب، ماجرای Yasha و پدرش به فیلم امکان میدهد دربارهٔ سوگ، میراث خانوادگی و مناسک وداع تأمل کند، بیآنکه لحنش به درامی سنگین و یکدست بدل شود. بااینحال، این خطوط داستانی همیشه به یک اندازه پرورده نمیشوند. برخی روابط، بهویژه پیوند عاطفی میان Frances و Yasha، از ظرفیت بیشتری برای شکلگرفتن برخوردارند، اما شتاب روایت اجازه نمیدهد همهٔ مراحل نزدیکی و اعتماد بهاندازهٔ کافی دیده شود.
« Frances چهرهها و مکانهای تازه را با نقاشیهایی که در ذهن دارد پیوند میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
احساس میان آنها گاه بیشتر از آنکه حاصل مجموعهای روشن از لحظههای مشترک باشد، نتیجهٔ حالوهوای کلی فیلم به نظر میرسد. این کاستی، از لطافت رابطه نمیکاهد، اما باورپذیری و عمق آن را محدود میکند. طنز و شخصیتهای حاشیهای فیلم از آدمهای نامتعارف و موقعیتهای کمدی برای شکستن ملال استفاده میکند.
ساکنان محل، هنرمند منزوی، و گروهی که در فضایی باستانی وایکینگها را بازآفرینی میکنند، به جهان اثر رنگی غریب میزنند. این شخصیتها در بهترین لحظهها، تضادی سرگرمکننده با طبیعت آرام و گستردهٔ نروژ ایجاد میکنند. طنز فیلم نیز از برخورد میان جدیتِ هنری و واقعیتهای زمینی نیرو میگیرد؛ از یکسو زبان بلندپروازانهٔ هنر، و از سوی دیگر کار بدنی، کارهای روزمره و آدمهایی که چندان با تصورات قهرمان داستان هماهنگ نیستند.
اما این شیوه همیشه ظریف عمل نمیکند. بعضی شوخیها بر اغراق در رفتار شخصیتها تکیه دارند و برخی آدمهای فرعی بیش از آنکه انسانهایی با انگیزه و پیچیدگی باشند، به مجموعهای از ویژگیهای عجیبوغریب تقلیل مییابند. در نتیجه، فضای فیلم گاه میان واقعگرایی و افسانهپردازی مردد میماند.
این بیثباتی میتواند بخشی از جذابیت جهان نامتعارف اثر باشد، ولی در لحظاتی نیز حالتی تصنعی پیدا میکند و توجه را از خط عاطفی اصلی دور میسازد. ریتم و انسجام روایی مهمترین ضعف «شبِ آفتابی» در ساختار روایی آن است. فیلم چندین مسیر را همزمان دنبال میکند: بحران حرفهای Frances، خانوادهاش، پروژهٔ هنری نروژ، گذشتهٔ Yasha و رابطهای که میان این دو شکل میگیرد.
« این کاستی، از لطافت رابطه نمیکاهد، اما باورپذیری و عمق آن را محدود میکند. »
قوتها و کاستیها
هر کدام بهتنهایی ظرفیت یک داستان کامل را دارند، اما پیوندشان همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست. گاهی فیلم از موضوعی به موضوع دیگر میجهد، بیآنکه زمان لازم را برای بسط پیامدهای عاطفی یا روایی آنها صرف کند. ریتم کند اثر در اصل میتوانست بازتابی از فضای شمالگان و فرصت تأمل باشد، اما کندی با بیهدفی تفاوت دارد.
در برخی بخشها، مکثها به شناخت بهتر شخصیتها کمک میکنند؛ در بخشهای دیگر، تکرار موقعیتها و پراکندگی رخدادها مانع شکلگیری نیروی دراماتیک میشود. تماشاگرانی که به روایتهای خطی و پرداخت دقیق رابطهها علاقه دارند، ممکن است این شیوه را ناهموار بیابند. در مقابل، کسانی که از فیلم انتظار تجربهای حسی، تصویری و کمابیش تکهتکه دارند، احتمالاً راحتتر با آن همراه میشوند.
جمعبندی «شبِ آفتابی» فیلمی نامتوازن، اما صاحب حالوهوایی مشخص است؛ اثری که بیش از آنکه با طرحی محکم و رویدادهای پرکشش پیش برود، بر بازی Jenny Slate، مناظر نروژ و تأملی لطیف دربارهٔ هنر و خانواده تکیه دارد. فیلم در روایتپردازی و پرداخت بعضی رابطهها فرصتهایی را از دست میدهد و شوخیهایش همیشه طبیعی از کار درنمیآیند.
بااینحال، روشنایی شمالی، نگاه تصویری Frances و لحظههای کوچکِ صمیمیت به آن کیفیتی دلنشین میبخشند. تماشای این فیلم بیش از هر چیز به آمادگی برای پذیرفتن ناتمامی نیاز دارد. نه همهٔ خطوط داستانی به یک اندازه به مقصد میرسند و نه هر شخصیت فرعی فرصت مییابد از طرحی گذرا فراتر رود؛ اما در میان این پراکندگی، ایدهای آرام و امیدوارکننده باقی میماند: گاهی فاصلهگرفتن از زندگیِ آشنا، پاسخ آمادهای به دست نمیدهد، بلکه امکان دیدن دوبارهٔ خود و جهان را فراهم میکند.
« هر کدام بهتنهایی ظرفیت یک داستان کامل را دارند، اما پیوندشان همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست. »



ثبت دیدگاه