نقد و بررسی
نقد دانشجوی پراگ (The Student of Prague) | 1913
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر در تاریخ سینما «دانشجوی پراگ» ساختهٔ سال ۱۹۱۳، اثری آلمانی از دوران نخستین سینماست؛ دورهای که فیلم هنوز سرگرمیِ مبتنی بر ثبت صحنهها بود و زبان روایی و تصویریاش بهتدریج شکل میگرفت. فیلم با کارگردانی اشتلان رای و همکاری پل وگنر، داستانی خیالپردازانه و هراسآلود را به مرکز تجربهٔ سینمایی میآورد؛ داستانی که در آن پرسشهای اخلاقی و روانی، نه از راه گفتوگوهای مفصل، بلکه از خلال تصویر و کنش طرح میشوند.
از همین رو، ارزش فیلم فقط در تازگیِ قصه نیست؛ «دانشجوی پراگ» را میتوان گامی در جهت جدیتر شدن سینما و ورود مضامین ادبی و فلسفی به این رسانه دانست. معاملهای که از درون آغاز میشود در پراگِ سال ۱۸۲۰، بالدوین دانشجویی تهیدست است که دل به کنتس مارگیت میبندد. اسکاپینلی با وعدهٔ ثروت، معاملهای غریب پیش میکشد: بالدوین در برابر پول، چیزی را که در اتاقش مییابد به او واگذار میکند.
آن چیز تصویر بالدوین در آینه است؛ رخدادی که مسیر زندگی او را بهسوی هراس و بیگانگی میکشاند. قدرت این تمهید در آن است که «فروش تصویر» را میتوان همزمان استعارهای از معامله با شیطان و از دستدادن بخشی از خویشتن دانست. بالدوین در پی آن است که با پول، فاصلهٔ طبقاتی میان خود و محبوبش را از میان بردارد؛ اما بهای این خواسته چیزی بیرون از او نیست، بلکه نشانی از هویت و حضور شخصی اوست.
فیلم به این ترتیب، میل به پیشرفت و کامیابی را با اضطرابی عمیقتر پیوند میزند: آیا میتوان برای رسیدن به خواستهای بیرونی، بخشی از خود را واگذار کرد و همچنان همان انسان پیشین ماند؟ تصویر و همزاد؛ هستهٔ رازآلود فیلم جدایی تصویر از صاحبش، ایدهای ساده اما سرشار از امکانهای سینمایی است.
« معاملهای که از درون آغاز میشود در پراگِ سال ۱۸۲۰، بالدوین دانشجویی تهیدست است که دل به کنتس مارگیت میبندد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آینه در این داستان صرفاً وسیلهای برای بازتاب چهره نیست؛ مرزی شکننده میان خود و دیگری است. وقتی این مرز شکسته میشود، تصویرِ آشنا به حضوری مستقل و تهدیدکننده بدل میگردد. ترس فیلم از هیولایی ناشناخته سرچشمه نمیگیرد، بلکه از مواجهه با چیزی میآید که بهطرزی نگرانکننده شبیه خود بالدوین است.
این ایده در زمان ساخت فیلم، با بهرهگیری از جلوههای تصویری برای نشاندادن تعامل بازیگر با همزادش، جلوهای تازه داشت. تصویرِ دوگانه به فیلم امکان میدهد مفهومی ذهنی را به تجربهای دیداری تبدیل کند: مخاطب آنچه را در روان شخصیت میگذرد، به شکل حضوری واقعی در قاب میبیند. این تمهید شاید برای تماشاگر امروز دیگر ناشناخته نباشد، اما همچنان در لحظههایی نیروی خود را حفظ میکند؛ بهویژه هنگامی که همزاد از نشانهای ثابت و بیجان فراتر میرود و به عاملی برای برهمزدن نظم زندگی بدل میشود.
فضا و حالوهوای گوتیک «دانشجوی پراگ» بیش از آنکه بر ترس ناگهانی تکیه کند، به ساختن فضایی وهمآلود علاقهمند است. شهر تاریخی، محیطهای بسته و حضور مردی مرموز در لباس تیره، جهانی میسازند که در آن واقعیت بهآرامی از ثبات میافتد. این فضا با داستانی که در مرز میان میل، گناه و امر فراطبیعی حرکت میکند، تناسب دارد.
تهدید فیلم اغلب از احساسِ دیدهشدن و زیر نظر بودن برمیخیزد: گویی خطری در حاشیهٔ قاب و در گوشههای جهان شخصیتها کمین کرده است. در عین حال، فیلم را نباید با تصویری کامل از سینمای بیانگرای آلمان یکی گرفت؛ آن جنبش در سالهای بعد به صورت مشخصتری قوام یافت. با این همه، «دانشجوی پراگ» از آثار پیشگامی است که راه را برای پیوند دادن سینما با دنیای کابوس، اغراق بصری و اضطراب روانی هموار میکنند.
« آینه در این داستان صرفاً وسیلهای برای بازتاب چهره نیست؛ مرزی شکننده میان خود و دیگری است. »
شخصیتها و اجرا
آنچه بعدها در سینمای هراس و سینمای آلمان به زبان تصویری پختهتری بدل شد، اینجا در قالبی ابتداییتر اما بلندپروازانه حضور دارد. بالدوین و مسئلهٔ شخصیتپردازی بالدوین شخصیتی است که خواستههایش روشناند: ثروت، عشق و شأن اجتماعی. اما فیلم کمتر فرصت مییابد تا پیچیدگی درونی این خواستهها را بهطور کامل بپرورد.
او گاه بیش از آنکه انسانی با تناقضهای ملموس باشد، حامل تمثیلی اخلاقی به نظر میرسد؛ جوانی که بر اثر نارضایتی از جایگاه خود، به معاملهای خطرناک تن میدهد. این سادگی برای پیشبرد قصه مفید است، اما از شدت اثر عاطفی آن میکاهد؛ زیرا مخاطب همیشه فرصت نمییابد انگیزهها و دگرگونیهای او را با عمقی یکسان دنبال کند.
روابط پیرامون بالدوین نیز به همین محدودیت دچارند. عشق او به مارگیت بیشتر نیروی محرک ماجراست تا رابطهای که با جزئیات روانشناختی شکل بگیرد. حضور لیدوشکا و اسکاپینلی نیز به فضای قصه و پیشبرد رویدادها یاری میرساند، اما شخصیتها به ندرت از نقشهای روایی خود فراتر میروند. در نتیجه، نیروی اصلی فیلم نه در ظرافت روابط انسانی، بلکه در تمثیلِ همزاد و پیامدهای معاملهٔ بالدوین نهفته است.
ریتم روایت و دشواری تماشا کمبود میاننویسها در نسخههایی از فیلم میتواند دنبالکردن گفتوگوها و پیوند میان رویدادها را دشوار کند. سینمای صامت ناگزیر است بخش زیادی از معنا را به چهره، حرکت، میزانسن و تدوین بسپارد؛ اما این اتکا هنگامی که اطلاعات داستانی کافی به مخاطب داده نمیشود، گاهی به ابهامِ ناخواسته میانجامد.
« بالدوین و مسئلهٔ شخصیتپردازی بالدوین شخصیتی است که خواستههایش روشناند: ثروت، عشق و شأن اجتماعی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی کنشها به جای آنکه از دلِ رابطهها و انگیزههای روشن برآیند، ناگهان رخ میدهند و تماشاگر را وامیدارند فاصلههای روایی را خود پر کند. ریتم فیلم نیز یکدست نیست. ایدهٔ مرکزی از ظرفیت دراماتیک بالایی برخوردار است، اما همهٔ بخشها به اندازهٔ صحنههای مرتبط با همزاد کشش ندارند. در لحظاتی، قصه میان پیشبرد رابطهها و تکرار وضعیتهای تهدیدآمیز درنگ میکند و از نیروی رازآلود خود فاصله میگیرد.
این کندی را میتوان تا حدی پیامد شیوهٔ روایت و سنتهای سینمای آن دوره دانست، اما برای تماشاگر امروز همچنان محسوس است. اجرا و نیروی بصری بازی پل وگنر در نقش بالدوین برای فیلم اهمیت ویژهای دارد؛ او باید شخصیتی را پیش ببرد که بخش مهمی از بحرانش نه با کلام، بلکه با واکنش به حضورِ تصویریِ خودش بیان میشود.
همین موقعیت، بازی را به تمرکز بر ژست، نگاه و حرکت وامیدارد. در برابر او، جان گوتووت در نقش اسکاپینلی نیرویی مرموز و بازیگوش به داستان میبخشد؛ حضوری که بیش از آنکه توضیح داده شود، حس میشود. با این حال، آنچه بیش از بازیها در ذهن میماند، امکان بصری خودِ فیلم است. جلوهٔ همزاد، ایدهای را که در ادبیات میتوانست درونی و انتزاعی بماند، به رخدادی سینمایی بدل میکند.
در این اثر، تصویر نه فقط وسیلهٔ روایت، بلکه موضوع روایت است: فیلم دربارهٔ جداییِ تصویر از صاحبش سخن میگوید و همزمان از امکانات دوربین برای ساختن این جدایی بهره میگیرد. میراث و معنای ماندگار قصهٔ بالدوین در سنتی از روایتهای معامله با نیروی اهریمنی و دوگانگیِ انسان جای میگیرد؛ فیلم نیز از سرچشمههای ادبی و افسانهای گوناگون، از جمله پیوندهای یادشده با آثار ادگار آلن پو و سنت فاوستی، بهره میبرد.
« همین موقعیت، بازی را به تمرکز بر ژست، نگاه و حرکت وامیدارد. »
قوتها و کاستیها
اهمیت آن در این نیست که همهٔ این مواد را با ظرافتی بینقص به هم پیوند میزند؛ بلکه در این است که نشان میدهد سینما چگونه میتواند ایدهای ادبی را به تجربهای تصویری و ملموس تبدیل کند. «دانشجوی پراگ» همچنین بخشی از تاریخ شکلگیری فیلم بلندِ خیالپردازانه و هراسآلود است. این اثر بعدها بازسازی شد و در کنار فیلمهایی چون «گولم» از کارهایی به شمار میآید که به سینمای آلمانِ پیش از تثبیت جریانهای مشهورتر، هویت و بلندپروازی بخشیدند.
جمعبندی «دانشجوی پراگ» فیلمی است که بیش از هر چیز با ایدهٔ محوری خود زنده میماند: انسانی که برای رسیدن به خواستههایش، بازتاب خویش را واگذار میکند و سپس با استقلالِ ترسناک آن روبهرو میشود. جلوهٔ تصویری همزاد، فضای تیره و اندیشهٔ ازخودبیگانگی، به اثر نیرویی ماندگار میبخشند. در مقابل، شخصیتپردازی محدود، کمبود اطلاعات روایی و افتوخیز ریتم، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیت داستان به تجربهای کاملاً پرورده بدل شود.
با این همه، فیلم را باید نه فقط بهعنوان داستانی گوتیک، بلکه بهعنوان آزمایشی مهم در زبان سینما دید: اثری که میکوشد امر ذهنی را دیدنی کند و از تصویر برای بیان شکاف درونی انسان بهره ببرد. همین جسارت، حتی با وجود کاستیهای روایی، آن را به اثری قابل تأمل و همچنان اثرگذار در تاریخ سینما تبدیل میکند.
« دانشجوی پراگ» همچنین بخشی از تاریخ شکلگیری فیلم بلندِ خیالپردازانه و هراسآلود است. »
ثبت دیدگاه