نقد و بررسی
نقد The Stranger | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعلیقی در آستانهٔ فروپاشی مینیسریال بریتانیایی «The Stranger» با یک رخنه آغاز میشود: زنی ناشناس، در فضایی عمومی و بهظاهر عادی، رازی دربارهٔ همسر آدام پرایس با او در میان میگذارد. همین ادعا کافی است تا بنیان زندگی خانوادگی آدام از استحکام ظاهری بیفتد و او را به جستوجوی پاسخی بکشاند که هر بار به پرسشهای تازهتری میرسد.
سریال از همان ابتدا وعده میدهد که با معمایی دربارهٔ یک خانواده روبهرو هستیم، اما بهتدریج دامنهٔ روایت را گسترش میدهد و نشان میدهد رازهای کوچک و بزرگ چگونه میتوانند میان چندین زندگی پیوند برقرار کنند. «The Stranger» اقتباسی از رمانی به همین نام نوشتهٔ هارلن کوبن است؛ نویسندهای که در روایتهای معمایی، بر افشای مرحلهبهمرحلهٔ اطلاعات و ایجاد گرههای پیدرپی تکیه دارد.
مینیسریال در هشت قسمت پیش میرود و سازوکار اصلیاش بر کنجکاوی مخاطب بنا شده است: هر پاسخ، بهجای آنکه پروندهای را ببندد، دری را به سوی پرسشی دیگر میگشاید. این شیوه در بهترین لحظات، تعلیقی مؤثر میسازد؛ اما گاهی نیز روایت را در انبوهی از مسیرهای فرعی گرفتار میکند. راز در دل زندگی روزمره یکی از امتیازهای مهم اثر، تقابل میان فضای معمولی زندگی خانوادگی و تهدیدی است که ناگهان در آن نفوذ میکند.
خانه، مدرسه، محله و روابط آشنا، در آغاز نشانههای امنیتاند؛ اما پس از ورود غریبه، همین فضاها به محیطهایی مشکوک بدل میشوند. سریال بهخوبی از این دگرگونی بهره میگیرد: اضطراب نه فقط از خطرهای آشکار، بلکه از این احساس میآید که آدمهای نزدیک شاید آنقدرها هم که تصور میکردیم شناختهشده نباشند.
« این شیوه در بهترین لحظات، تعلیقی مؤثر میسازد؛ اما گاهی نیز روایت را در انبوهی از مسیرهای فرعی گرفتار میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، به داستان حالوهوایی روانشناختی میدهد. مسئله تنها کشف واقعیت یک ادعا نیست؛ آدام باید بفهمد چه تصویری از همسر و زندگی خود ساخته و تا چه اندازه میتواند به حافظه و داوری خویش اعتماد کند. در این معنا، عنوان سریال نیز کارکردی فراتر از اشاره به یک شخصیت دارد. «غریبه» میتواند هر حقیقت ناشناختهای باشد که وارد حریم امن انسان میشود، یا حتی کسی که سالها کنار ما بوده، اما بخشی از وجودش همچنان از چشم ما پنهان مانده است.
تعلیق و معماری روایت روایت سریال آرام و حسابشده آغاز میشود. اطلاعات نه یکجا، بلکه در قطعاتی محدود عرضه میشوند و مخاطب ناچار است میان گفتهها، واکنشها و سکوت شخصیتها ارتباط برقرار کند. این تأخیر در آشکارشدن حقیقت، بهویژه در قسمتهای نخست، مؤثر است؛ زیرا سریال بهجای تکیه بر حادثههای پرشتاب، از شکاف میان دانستهها و نادانستهها تنش میسازد.
مکثها و پاسخهای نیمهتمام نیز به این حس دامن میزنند که هر گفتوگو ممکن است چیزی را پنهان کرده باشد. از سوی دیگر، اثر با هر قسمت دامنهٔ ماجرا را گستردهتر میکند و خطهای داستانی تازهای را به مرکز میآورد. پروندههای پلیسی، روابط خانوادگی و رازهای شخصیتهای فرعی بهتدریج به هم نزدیک میشوند و ساختاری شبکهای میسازند.
این گسترش در ابتدا جذاب است، چون جهان داستان را بزرگتر و رازآلودتر میکند؛ ولی در ادامه، تعداد گرهها چنان زیاد میشود که برخی پیوندها بیشتر به ابزار پیشبرد داستان شباهت پیدا میکنند تا نتیجهٔ طبیعی تصمیمها و شخصیتها. پیچشهای پیاپی گاه بهجای آنکه لایهای تازه به مضمون بیفزایند، صرفاً ضرباهنگ هیجان را بالا میبرند.
« این انتخاب، به داستان حالوهوایی روانشناختی میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و شخصیتها ریچارد آرمیتاژ نقش آدام را با خویشتنداری بازی میکند. او شخصیت را نه قهرمانی مسلط بر اوضاع، بلکه مردی نشان میدهد که بهتدریج کنترل خود را از دست میدهد و میکوشد در برابر فروپاشی، تصویری آرام از خویش حفظ کند. این مهار در بازی، برای فضای اثر مناسب است؛ زیرا اضطراب آدام بیشتر در واکنشهای کوچک، نگاههای مردد و تلاش برای پنهانکردن نگرانی آشکار میشود تا در فورانهای عاطفی بزرگ.
بازیگران دیگر نیز به حفظ لحن معمایی و جدی سریال کمک میکنند. سیوبان فینران در نقش کارآگاه یوهانا گریفین، حضوری سنجیده دارد و وجهی حرفهای و در عین حال انسانی به خط پلیسی میبخشد. هانا جانکامن نیز با حضور رازآلود خود، شخصیت غریبه را به نیروی محرک روایت تبدیل میکند؛ نیرویی که اهمیتش بیش از آنکه در شناخت گذشتهاش باشد، در تأثیری است که بر زندگی دیگران میگذارد.
با این حال، شماری از شخصیتهای فرعی مجال چندانی برای رشد نمییابند. گاه رفتار و انگیزهٔ آنان تنها به اندازهای پرداخته میشود که گرهی را باز کنند یا گرهی تازه بسازند. فضا، تصویر و موسیقی فضاسازی سریال از مؤثرترین عناصر آن است. محیطهای روزمره، نورهای سرد و قابهایی که اغلب شخصیتها را در میان فضاهای خالی یا پشت موانع بصری قرار میدهند، حس فاصله و بیاعتمادی را تقویت میکنند.
تصویر، بهجای آنکه صرفاً مکان وقوع حوادث باشد، با حال روانی شخصیتها همراه میشود: جهان ظاهراً آشناست، اما چیزی در آن درست به نظر نمیرسد. همین ناهمخوانی، تعلیق را از سطح معما به تجربهای عاطفی منتقل میکند. موسیقی و طراحی صوتی نیز در حفظ فشار روانی نقش دارند. موسیقی غالباً بهجای آنکه احساسات را آشکارا توضیح دهد، بر فضای نامطمئن و انتظار تأکید میکند.
« بازیها و شخصیتها ریچارد آرمیتاژ نقش آدام را با خویشتنداری بازی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، سریال از همان ابتدا تا بخشهای پایانی، حالتی از اضطراب ممتد دارد. بااینحال، تداوم این لحن سنگین گاه یکنواخت میشود و به برخی صحنهها وزنی بیش از ظرفیت دراماتیکشان میدهد. ریتم و محدودیتهای درام کشش روایی «The Stranger» دو چهره دارد. از یک سو، پایانبندیهای معلقِ قسمتها و افشاگریهای تدریجی، تماشای پیوسته را وسوسهانگیز میکنند.
بیننده میخواهد بداند هر راز چه نسبتی با رازهای دیگر دارد و شخصیتها تا کجا از حقیقت فاصله گرفتهاند. از سوی دیگر، این وابستگی به تعلیق و غافلگیری باعث میشود بعضی خردهداستانها بیش از اندازه طولانی شوند یا اهمیتشان در قیاس با زمان اختصاصیافته به آنها متناسب نباشد. ریتم نیز در همهٔ بخشها یکسان نیست.
قسمتهایی که بر پیامدهای عاطفی رازها تمرکز دارند، فرصت مناسبی برای تنفس و تأمل فراهم میکنند؛ اما در بخشهایی دیگر، روند کشف اطلاعات کند میشود و تکرار پرسشها جای پیشرفت واقعی را میگیرد. از همین رو، روایت گاه میان دو گرایش در نوسان است: از یک طرف میخواهد داستان را پیچیدهتر کند و از طرف دیگر ناچار است در قالب مینیسریالی محدود به نقطهٔ پایان برسد.
حاصل این کشمکش، پیچیدگیای است که همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد. مضمون اعتماد و پنهانکاری در زیر لایهٔ معمایی، سریال به اعتماد در روابط نزدیک میپردازد. ازدواج و خانواده در اینجا نه پناهگاهی بینقص، بلکه مجموعهای از شناختهای ناقصاند؛ آدمها به یکدیگر اعتماد میکنند، اما این اعتماد همیشه بر دانستن کامل استوار نیست.
« در نتیجه، سریال از همان ابتدا تا بخشهای پایانی، حالتی از اضطراب ممتد دارد. »
قوتها و کاستیها
اثر از همین فاصله میان صمیمیت و ناآگاهی برای ایجاد تعارض بهره میگیرد و یادآور میشود که پنهانکاری، حتی وقتی از سر مصلحت یا ترس شکل میگیرد، میتواند پیامدهایی گسترده داشته باشد. بااینهمه، این مضمون همیشه با ظرافت کافی بسط نمییابد. گاهی سریال برای آنکه مخاطب را در تعلیق نگه دارد، شخصیتها را از گفتوگوهای روشن و صادقانه دور میکند؛ در نتیجه، برخی سوءتفاهمها یا تصمیمها تصنعی به نظر میرسند.
دیالوگها نیز در لحظاتی بیش از آنکه از شخصیتها برآیند، وظیفهٔ انتقال اطلاعات یا کاشتن سرنخ را بر عهده دارند. این ضعف، بهخصوص وقتی شخصیتپردازی محدود است، از باورپذیری درام میکاهد. جمعبندی «The Stranger» تریلری معمایی و خوشساخت در فضاسازی است که با بازیهای کنترلشده، شروعی گیرا و افشای تدریجی اطلاعات، مخاطب را به پیگیری سرنوشت شخصیتها ترغیب میکند.
نقطهٔ قوت اصلیاش، تبدیل یک ادعای ظاهراً خصوصی به شبکهای از بیاعتمادی و رازهای متقاطع است؛ نقطهضعفش نیز همان میل به گسترش شبکه تا مرز آشفتگی است. تعدد پیچشها، خردهداستانهای کشدار و شخصیتهایی که گاهی بیشتر ابزار پیشبرد معما هستند تا انسانهایی کامل، مانع از آن میشوند که تعلیق همیشه به عمق عاطفی بدل شود.
با وجود این کاستیها، اثر برای تماشاگرانی که از داستانهای رازآلود، فضای تیره و کشف تدریجی حقیقت لذت میبرند، تجربهای سرگرمکننده و پرکشش فراهم میکند. بهترین لحظات سریال زمانی شکل میگیرند که معما را به پرسشی دربارهٔ اعتماد و شناخت بدل میکند؛ لحظاتی که نشان میدهند خطرناکترین رازها همیشه در دوردست پنهان نیستند، بلکه ممکن است در قلب زندگی آشنای ما جا گرفته باشند.
« بااینهمه، این مضمون همیشه با ظرافت کافی بسط نمییابد. »



ثبت دیدگاه