نقد و بررسی
نقد داستان همسرم (The Story of My Wife) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آغاز با یک شرط، نه با یک شناخت «داستان همسرم» با موقعیتی ساده و درعینحال نامتعارف آغاز میشود: یاکوب استور، ناخدای کشتی، در کافه شرط میبندد که با نخستین زنی که وارد شود ازدواج کند. ورود لیزی، شوخی را به تصمیمی واقعی بدل میکند؛ اما فیلم از همان ابتدا روشن میسازد که ازدواجِ آنان نه برآمده از شناختی عمیق، بلکه حاصل جسارتی ناگهانی و میل به گشودن دری تازه در زندگی است.
این شروع، هم وعدهٔ یک عاشقانهٔ غریب را میدهد و هم پرسشی را پیش میکشد که در سراسر اثر باقی میماند: آیا میتوان با انتخابی تصادفی به صمیمیتی پایدار رسید؟ ایلدیکو انیدی این پرسش را بهانهای برای روایت یک قصهٔ عاشقانهٔ سرراست نمیکند. فیلم بیش از آنکه دربارهٔ شکلگیری عشق باشد، دربارهٔ دشواریِ زیستن در کنار دیگری است؛ دربارهٔ فاصلهای که میان آنچه فرد میبیند و آنچه واقعاً رخ میدهد، پدید میآید.
این رویکرد تأملبرانگیز است، اما از همان آغاز انتظار تماشاگر را نیز تنظیم میکند: قرار نیست با حادثههای پیدرپی روبهرو شویم، بلکه باید در ذهنیت شخصیتها و تغییرات تدریجی رابطه مکث کنیم. ناخدا و خشکیِ خانه یاکوب در دریا جایگاه و وظیفهای روشن دارد. کشتی، مسیر و خدمه تابع نظمیاند که او میتواند در آن نقش ناخدا را ایفا کند.
در خانه اما قواعد چنین صریح نیستند. دوریهای طولانی او از لیزی، رابطه را از تداوم روزمره محروم میکند و بازگشتهایش نیز الزاماً به بازسازی صمیمیت نمیانجامند. خانه برای یاکوب پناهگاهی آرام نیست؛ فضایی است که در آن با ابهام، وابستگی و احساس ناتوانی روبهرو میشود. فیلم این تقابل را به شکلی قابلتأمل میسازد: مردی که در دریا بر نظم و تصمیمگیری تکیه دارد، در رابطهای عاطفی گرفتار چیزی میشود که بهسادگی قابلکنترل نیست.
« ایلدیکو انیدی این پرسش را بهانهای برای روایت یک قصهٔ عاشقانهٔ سرراست نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وسواس او برای فهمیدن رفتار لیزی، بهتدریج جای اعتماد را میگیرد. بااینحال، این کشمکش همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش زنده و پویـا نیست. برخی موقعیتها بهجای آنکه لایهای تازه از بحران را آشکار کنند، همان نگرانیهای پیشین را تکرار میکنند و از شدت تنش میکاهند. حسادت؛ تلاشی برای مهار ناشناختهها حسادت در این اثر صرفاً واکنشی به رفتار همسر نیست؛ بیش از هر چیز، صورتِ ذهنیِ ناتوانی یاکوب در تحملِ نادانستن است.
او میخواهد از زندگی لیزی تصویری قطعی بسازد، اما هر نشانه میتواند چند معنا داشته باشد و هر غیبت، بهانهای برای خیالپردازی شود. فیلم با نزدیک ماندن به دیدگاه او، تماشاگر را نیز در موقعیتی بیقرار قرار میدهد: باید میان واقعیت و برداشتهای مردی مردد شود که هرچه بیشتر میخواهد یقین پیدا کند، بیشتر در دام تردید میافتد.
این زاویهٔ روایت ظرفیت روانشناختی فراوانی دارد. یاکوب نه قهرمانی بیخطا است و نه صرفاً مردی بدگمان که بتوان آسان از او فاصله گرفت. فیلم نشان میدهد چگونه ترس از دست دادن، به میلِ مالکیت و مراقبتِ افراطی بدل میشود؛ و چگونه میل به کنترل، همان پیوندی را فرسوده میکند که قرار است حفظش کند.
بااینهمه، تکرار این چرخه گاه پرداختی یکنواخت پیدا میکند. هنگامی که سوءظن بارها با شکلهایی نزدیک به هم بازمیگردد، پیچیدگی روانی جای خود را به درجا زدن میدهد. لیزی و نابرابریِ نگاهها لیزی با بازی Léa Seydoux حضوری جذاب و متغیر دارد. او نه بهآسانی در قالب «همسر وفادار» میگنجد و نه به کارکردِ معمایی برای تحریک بدگمانی یاکوب فروکاسته میشود.
« وسواس او برای فهمیدن رفتار لیزی، بهتدریج جای اعتماد را میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
رفتار و سکوتش گاه صمیمی و بازیگوشانه است و گاه فاصلهای حفظ میکند که به شخصیت او استقلال میبخشد. این کیفیت، برای فیلم اهمیت دارد؛ زیرا لیزی را به انسانی با قلمرو درونیِ مستقل بدل میکند، نه صرفاً موضوعی برای تفسیر و قضاوت شوهرش. در مقابل، مرکز ثقل روایت همچنان یاکوب است و لیزی بیشتر از خلال نگاه او به تماشاگر میرسد.
این انتخاب با مضمون اثر تناسب دارد: ما نیز، مانند یاکوب، نمیتوانیم بهسادگی به درون دیگری راه پیدا کنیم. اما همین محدودیت گاهی به بهای کمرنگ شدن تجربهٔ مستقل لیزی تمام میشود. فیلم پرسشِ مهمی دربارهٔ حقِ دیگری برای ناشناخته ماندن مطرح میکند، ولی همیشه فرصت کافی برای شنیدن صدای آن دیگری فراهم نمیآورد.
بازیها و زبانِ بدن بازی Gijs Naber در نقش یاکوب بر سنگینی و خویشتنداری تکیه دارد. او شخصیتی را میسازد که احساساتش را بهآسانی بیان نمیکند، اما این مهار همواره به آرامش نمیانجامد؛ در زیر آن، اضطراب و ناامنی در حال انباشته شدن است. تغییرات کوچک در چهره و رفتار او، گاه بیش از دیالوگها دربارهٔ آشفتگیاش سخن میگویند.
Seydoux نیز با حضوری سبکتر و گشودهتر، تضادی مؤثر با بستهبودن یاکوب میسازد. این دو بازیگر در لحظههای آرامِ رابطه، امکانِ شکلگیری نوعی کشش و کنجکاوی متقابل را فراهم میکنند. بااینحال، بازیهای دقیق همیشه نمیتوانند دشواریهای متن را جبران کنند. بعضی دیالوگها بیش از آنکه از دل گفتوگویی طبیعی بیرون آمده باشند، به بیانِ مقصود یا طرحِ مضمون شباهت دارند.
« رفتار و سکوتش گاه صمیمی و بازیگوشانه است و گاه فاصلهای حفظ میکند که به شخصیت او استقلال میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ازاینرو، رابطهای که قرار است در لایههای سکوت، فاصله و سوءبرداشت شکل بگیرد، گاهی در گفتار مصنوعی میشود. نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است منطق عاطفیِ زوج را درک کند، بیآنکه همیشه نزدیکیِ لازم برای باور کردن آن را احساس کند. تصویر و فضای دورانمند یکی از دستاوردهای روشن فیلم، جهان بصری آن است.
طراحی فضاها، پوششها و جزئیات محیط، دورهای تاریخی را بازمیآفریند که در آن خانه، کافه و کشتی نه پسزمینههایی تزئینی، بلکه بخشی از تجربهٔ شخصیتها هستند. فیلمبرداری Marcell Rév به قابها کیفیتی دلنشین و گاه نقاشانه میدهد؛ نور و ترکیببندیها، فاصلهٔ عاطفی میان آدمها را نیز به تصویر درمیآورند.
زیبایی بصری فیلم تنها برای چشمنوازی نیست، بلکه به احساس انزوا و مکثی که در روایت جریان دارد شکل میدهد. این زیبایی اما گاهی بیش از اندازه خودبسنده میشود. بعضی نماها چنان بر ماندگاری و آرایش خود تأکید دارند که حرکت دراماتیک را کندتر میکنند. تماشاگر ممکن است همزمان مجذوب تصویر باشد و از کشآمدن صحنه احساس خستگی کند.
فیلم در بهترین لحظهها اجازه میدهد زیباییِ قاب با ناآرامیِ شخصیتها در تعارض قرار گیرد؛ در لحظههای کماثرتر، تصویر به جای گشودن معنایی تازه، صرفاً زمان را طولانی میکند. ریتم و ساختار روایی فیلم با زمانی نزدیک به سه ساعت، از تماشاگر صبر و همراهی میطلبد. تقسیم روایت به فصلها، بر حسِ عبور از دورههای مختلف زندگی مشترک تأکید دارد و به اثر ساختاری تأملی میدهد.
« ازاینرو، رابطهای که قرار است در لایههای سکوت، فاصله و سوءبرداشت شکل بگیرد، گاهی در گفتار مصنوعی میشود. »
قوتها و کاستیها
اما این ساختار بهتنهایی نمیتواند همهٔ فاصلههای روایی را پر کند. بخشهایی از فیلم بیش از آنکه مسیر رابطه را دگرگون کنند، حالوهوایی مشابه را امتداد میدهند؛ در نتیجه، تجربهٔ تماشای آن برای کسانی که انتظار پیشروی پرشتاب یا دگرگونیهای پیدرپی دارند، دشوار خواهد بود. کندیِ ریتم البته الزاماً نقص نیست.
فیلم دربارهٔ زمانِ ازدواج، غیبت و انتظار است و میکوشد فرسایش را نه فقط به زبان بیاورد، بلکه در مدتِ تماشا به تجربهای جسمانی بدل کند. مسئله آنجاست که این راهبرد همیشه به کشفِ تازهای نمیرسد. میان مکثِ معنادار و تکرارِ فرساینده، مرزی باریک وجود دارد و «داستان همسرم» در بخشهایی از آن عبور میکند.
تدوینی فشردهتر میتوانست مضمون را حفظ کند و درعینحال از افتِ نیروی روایت بکاهد. جمعبندی «داستان همسرم» اثری دیدنی و نابرابر است: فیلمی با بازیهای ظریف، فضاسازی چشمنواز و هستهای فکری دربارهٔ حسادت، تنهایی و میلِ انسان به مهارِ رابطه؛ اما روایتی که گاهی در تکرارِ بدگمانیها و امتدادِ بیش از اندازهٔ صحنهها از حرکت بازمیماند.
دستاورد اصلی آن، پاسخ دادن به پرسشهایش نیست، بلکه نشان دادن دشواریِ رسیدن به پاسخ قطعی دربارهٔ دیگری است. در سوی مقابل، محدود ماندن به نگاه یاکوب و مصنوعی شدن برخی دیالوگها، مانع از آن میشود که پیوند این زوج همواره به اندازهٔ ایدهٔ فیلم باورپذیر و تأثیرگذار باشد. تماشاگرانی که از سینمای آرام، تصویرمحور و روانشناختی لذت میبرند، احتمالاً در جزئیات بازیها و فضای اثر چیزی برای تأمل خواهند یافت.
« اما این ساختار بهتنهایی نمیتواند همهٔ فاصلههای روایی را پر کند. »
جمعبندی
اما کسانی که به روایت موجز، رابطهای پرکشش و پیشروی روشن نیاز دارند، ممکن است طولانیبودن فیلم را بیش از ظرفیت دراماتیک آن احساس کنند. اثر در بهترین لحظههایش یادآوری میکند که عشق، شناخت کامل دیگری نیست؛ شاید توانِ زندگی کردن با ناتمامیِ شناخت باشد.



ثبت دیدگاه