نقد و بررسی
نقد راه پله (The Staircase) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایت بهمثابه روایتی ناتمام مینیسریال «The Staircase» از همان آغاز، پروندهای را پیش میکشد که در آن مرگ کتلین پیترسون نه صرفاً یک معما، بلکه میدان برخورد چند روایت ناسازگار است. مایکل پیترسون همسرش را پای پلکان خانه پیدا میکند؛ سپس اتهام قتل، دادگاه و تردیدهای خانواده، زندگی خصوصی آنان را به صحنهای عمومی بدل میسازد.
اما سریال علاقهای ندارد که تنها قطعات معما را ردیف کند و مخاطب را به پاسخ نهایی برساند. پرسش مهمترش این است که حقیقت، وقتی از مسیر خاطره، دادگاه، رسانه و بازسازیهای تصویری عبور میکند، چگونه شکل میگیرد و چهقدر از آن دستنیافتنی باقی میماند. این اثر در هشت قسمت ساخته شده و افزون بر بازنمایی پرونده، گروه مستندساز فرانسوی را نیز وارد روایت میکند؛ گروهی که از ماجرا فیلم میسازد و حضورش به بخشی از خود ماجرا بدل میشود.
حاصل، داستانی درباره خانواده و نظام قضایی است که همزمان به شیوههای روایتکردن جنایت نیز نظر دارد. خانوادهای در محاصره نگاهها یکی از دستاوردهای مهم سریال، آن است که خانواده پیترسون را به حاشیه پرونده نمیراند. فرزندان، همسران پیشین و نزدیکان خانواده، هر یک با تصویر متفاوتی از مایکل و کتلین زندگی میکنند؛ تصویرهایی که زیر فشار اتهام و دادگاه پیوسته دگرگون میشوند.
برای آنان، ماجرا فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده؛ مسئله این است که به چه کسی وفادار بمانند، چه چیزی را باور کنند و در برابر نگاه بیرونی چگونه از خانواده خود دفاع کنند. در این میان، دشواری عاطفی سریال از آنجا میآید که اعضای خانواده بهسادگی به شاهدانی خنثی تبدیل نمیشوند. عشق، خشم، خاطره و وابستگی، داوریشان را شکل میدهد.
« اما سریال علاقهای ندارد که تنها قطعات معما را ردیف کند و مخاطب را به پاسخ نهایی برساند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوربینها نیز به این فشار میافزایند: خانهای که زمانی فضای زندگی روزمره بوده، حالا هم صحنه تحقیق است، هم محل بازسازی حادثه و هم تصویر ثبتشدهای برای تماشاگران بیرونی. سریال در بهترین لحظاتش نشان میدهد چگونه یک بحران حقوقی میتواند مناسبات خانوادگی را از درون فرسوده کند، بیآنکه نیاز باشد همه این فرسایش را با گفتوگوهای توضیحی شرح دهد.
کالین فرث و تونی کولت؛ دو نیروی متفاوت کالین فرث در نقش مایکل پیترسون، شخصیتی میسازد که همزمان میتواند صمیمی، فریبنده، آسیبپذیر و نگرانکننده به نظر برسد. بازی او بر تغییرات کوچک تکیه دارد: مکثی پیش از پاسخ، نگاهی که اندکی بیش از حد طول میکشد، یا آرامشی که در موقعیتی حساس ممکن است به چشم مخاطب نشانهای از تسلط یا بیتفاوتی بیاید.
این ابهام، نقشآفرینی او را به یکی از موتورهای اصلی تعلیق تبدیل میکند. فرث نه شخصیت را به هیولایی آشکار فرو میکاهد و نه او را با مظلومنمایی از هر پرسشی مصون میسازد. تونی کولت، در نقش کتلین، حضوری پرقدرت و ماندگار دارد. او کتلین را به نشانهای در پرونده تقلیل نمیدهد؛ زنی با خلقوخو، عادتها و زندگیای مستقل از مرگی که روایت را آغاز میکند.
همین استقلال اهمیت دارد، زیرا در داستانهای جنایی، قربانی گاه فقط به مجموعهای از مدارک و گفتههای دیگران تبدیل میشود. کولت در قابهای مربوط به زندگی پیش از حادثه، به شخصیت گرما و فردیت میبخشد و در بازسازیهای مربوط به شب مرگ، کیفیتی تکاندهنده و هولناک میآفریند. کنار هم قرار گرفتن این دو بازیگر، سریال را از یک بازگویی ساده پرونده فراتر میبرد؛ هر بار که یکی از آنها در مرکز صحنه قرار میگیرد، برداشت ما از دیگری نیز تغییر میکند.
« این ابهام، نقشآفرینی او را به یکی از موتورهای اصلی تعلیق تبدیل میکند. »
شخصیتها و اجرا
پلکان؛ مکان، تصویر و منبع دلهره پلکان در این مجموعه فقط محل وقوع حادثه نیست؛ به تصویری مرکزی بدل میشود که بار روانی و بصری داستان را حمل میکند. راهپله، پاگرد و فضای بسته خانه، حس امنیت خانگی را با تهدیدی خاموش درهم میآمیزند. دوربین با تأکید بر خطوط معماری و سایهها، محیط آشنا را ناآرام جلوه میدهد؛ گویی خانه هم حافظهای دارد که هیچکس نمیتواند کاملاً به آن اعتماد کند.
صحنههای بازسازی حادثه از مؤثرترین بخشهای مجموعهاند. این صحنهها بهجای آنکه با قطعیت ادعای بازسازی واقعیت داشته باشند، بدن و فضا را در برابر فرضیههای گوناگون قرار میدهند. مخاطب با تصویرهایی روبهرو میشود که هم ملموساند و هم مبهم؛ شدت آنها از همین دوگانگی میآید. در نتیجه، پلکان به استعارهای از خود پرونده نیز تبدیل میشود: مکانی که همه دربارهاش حرف میزنند، اما هر روایت از آن زاویهای متفاوت را نشان میدهد.
دلهره این بخشها تنها در خون و خشونت نیست؛ در ناتوانی از دانستن این است که تصویر پیش چشم ما تا چه اندازه به واقعیت نزدیک است. زمانِ گسسته و روایتِ چندلایه «The Staircase» داستان را در خطی مستقیم پیش نمیبرد. رفتوآمد میان دورههای مختلف زندگی خانواده، دادگاه و ساخت مستند، به روایت امکان میدهد که یک واقعه را در پرتو اطلاعات تازه دوباره معنا کند.
گاهی یک خانه در یک دوره محل مهمانی و صمیمیت است و در دورهای دیگر به صحنهای سرد و جنایی بدل میشود. این جابهجاییها، پیوند میان گذشته و حال را به شکلی بصری و گاه بسیار تأثیرگذار میسازند. با اینحال، همین شگرد همیشه به سود سریال عمل نمیکند. در بخشهایی، تغییر زمان آنقدر سریع یا پرتعداد است که تمرکز مخاطب را از کشمکش اصلی دور میکند.
« راهپله، پاگرد و فضای بسته خانه، حس امنیت خانگی را با تهدیدی خاموش درهم میآمیزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت چندلایه میخواهد نشان دهد چگونه هر دوره و هر زاویه، معنایی تازه به ماجرا میدهد؛ اما وقتی شاخههای متعدد داستانی همزمان گسترش مییابند، گاه حس پراکندگی جای پیچیدگی سازنده را میگیرد. این لغزش بهویژه برای بینندهای که انتظار دارد سریال با نظمی رو به جلو حرکت کند، محسوس است.
ساخت مستند و مسئله اخلاق روایت حضور مستندسازان، تمهیدی هوشمندانه است؛ زیرا سریال تنها پرونده را بازسازی نمیکند، بلکه به دوربینی هم مینگرد که در حال ثبت آن است. فیلمسازان به خانواده نزدیک میشوند، اما نزدیکیشان بیطرفی را تضمین نمیکند. انتخاب آنچه ضبط میشود، چگونگی تدوین تصاویر و رابطه میان سازندگان و موضوع فیلم، خود پرسشهایی درباره قدرت و مسئولیت پدید میآورد.
این لایه، اثر را از بازسازی معمول یک پرونده واقعی متمایز میکند. دوربین میتواند شاهد باشد، اما شاهدی که حضورش بر رفتار افراد اثر میگذارد و به ماجرایی که ثبت میکند شکل میدهد. سریال بهدرستی یادآور میشود که مخاطب نیز بیرون از این چرخه نیست: ما هم در پی نشانهای برای داوری هستیم، از چهرهها معنا استخراج میکنیم و روایت را با انتظار خود از حقیقت میسنجیم.
بااینهمه، پرداختن به روابط و منازعات پشت دوربین گاه زمان زیادی میگیرد و ریتم اثر را از مسیر اصلی دور میکند. کشش، مکث و نابرابری ریتم قسمتهای آغازین قدرت جذب بالایی دارند. طرح پرونده، فضای خانه و حضور دو بازیگر اصلی، کنجکاوی را بهسرعت برمیانگیزد. اما این کشش در سراسر مجموعه با شدتی یکسان ادامه نمییابد.
« این لغزش بهویژه برای بینندهای که انتظار دارد سریال با نظمی رو به جلو حرکت کند، محسوس است. »
قوتها و کاستیها
بعضی بخشها، بهویژه هنگامی که روایت میان خطهای فرعی و دورههای زمانی متعدد تقسیم میشود، طولانیتر از نیاز خود به نظر میرسند. سریال گاهی بر جزئیاتی مکث میکند که بهتنهایی جالباند، اما پیوندشان با کشمکش مرکزی به اندازه کافی نیرومند نیست. این کندی را نباید صرفاً عیب دانست؛ بخشی از آن با فضای فرساینده پرونده و طولانیشدن نزاع حقوقی تناسب دارد.
بااینحال، میان بازنمایی فرسودگی و ایجاد فرسودگی در تماشاگر فاصلهای ظریف وجود دارد. «The Staircase» در بهترین لحظات از مکث برای تعمیق شخصیت و تعلیق بهره میگیرد، اما در لحظات کمرمقتر، همان مکث به کشآمدن بدل میشود. بازیهای فرث و کولت، و فضای ناآرام خانه، بارها به اثر نیرویی تازه میبخشند؛ با این همه، نمیتوان انکار کرد که بعضی قصههای فرعی از تمرکز مجموعه میکاهند.
ابهام بهجای گشایش پرهیز از پاسخ قطعی، انتخابی متناسب با ماهیت پرونده است، اما انتخابی بیهزینه نیست. سریال میخواهد چند روایت را کنار هم بگذارد و مخاطب را از اطمینان سادهانگارانه دور کند. این رویکرد، در سطح اندیشه، با موضوع اثر همخوان است: شواهد، شهادتها و خاطرات لزوماً به تصویری بینقص از گذشته منتهی نمیشوند.
تردید، بخشی از تجربه تماشای مجموعه است، نه نقصی که بتوان بهآسانی از آن گریخت. اما ابهامِ ثمربخش با ناتمامماندنِ رضایتبخش یکی نیست. برخی مخاطبان ممکن است پس از همراهی طولانی با پرونده احساس کنند که مجموعه پرسشهای اصلی را بیش از آنکه بپروراند، معلق نگه داشته است. پایان، قرار نیست همه گرهها را باز کند؛ بااینحال، اگر تماشاگر انتظار نوعی جمعبندی عاطفی یا فکری روشن داشته باشد، این امتناع میتواند ناامیدکننده باشد.
« این کندی را نباید صرفاً عیب دانست؛ بخشی از آن با فضای فرساینده پرونده و طولانیشدن نزاع حقوقی تناسب دارد. »
جمعبندی
قوت و ضعف اثر در همین نقطه به هم میرسند: مجموعه به قطعیتی آسان تن نمیدهد، اما همیشه نیز جای خالی آن را با بینشی همسنگ پر نمیکند. جمعبندی «The Staircase» در قالب یک درام جنایی، بیش از آنکه مسابقهای برای حدسزدن پاسخ باشد، کاوشی درباره خانواده، حافظه، رسانه و حدود دانستن است.
بازیهای درخشان کالین فرث و تونی کولت، فضای دلهرهآور پلکان و توجه به تأثیر پرونده بر اعضای خانواده، بخشهای ماندگار آن را میسازند. در مقابل، رفتوآمدهای زمانی گاه گیجکننده، ریتم ناهموار و انباشت قصههای فرعی از تمرکز میکاهند. اثر برای تماشاگرانی جذابتر است که از روایتهای جناییِ چندصدایی و ابهام اخلاقی استقبال میکنند و انتظار ندارند هر نشانه به پاسخی نهایی برسد.
برای کسانی که در پی داستانی فشرده و پایانبندی روشناند، تجربه ممکن است خستهکننده یا ناکامکننده باشد. بااینهمه، «The Staircase» در بهترین لحظههایش یادآور میشود که تماشای یک
« در مقابل، رفتوآمدهای زمانی گاه گیجکننده، ریتم ناهموار و انباشت قصههای فرعی از تمرکز میکاهند. »
ثبت دیدگاه