نقد و بررسی
نقد یادگاری (The Souvenir) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از عشق در مهِ خاطره «The Souvenir» ساختهٔ Joanna Hogg، بیش از آنکه قصهای پرحادثه دربارهٔ یک رابطهٔ عاشقانه باشد، تلاشی است برای بازآفرینیِ کیفیتِ تجربهکردنِ یک رابطه: آن لحظههایی که در زمان وقوعشان معنای روشنی ندارند، اما بعدها در حافظه به شکل تصویری محو، دردناک و درعینحال عزیز بازمیگردند.
فیلم در اوایل دههٔ ۱۹۸۰ میگذرد و جولی، دانشجوی جوان و کمحرف سینما، را دنبال میکند؛ زنی که میان آرزوی فیلمسازی و دلبستگی پرشورش به آنتونی، مردی مسنتر و جذاب اما رازآلود، بهتدریج تعادل خود را از دست میدهد. این رابطه، نه با نشانههای بزرگ و آشکار، بلکه با لغزشهای کوچک و فرساینده تغییر میکند.
همین انتخاب، فیلم را به مطالعهای دربارهٔ حافظه، جوانی و دشواریِ تشخیص عشق از وابستگی بدل میسازد. خاطره بهجای روایت متعارف فیلم از الگوی آشنای آغاز، بحران و گرهگشایی فاصله میگیرد. رویدادها بیشتر همچون تکههایی از یک خاطره کنار هم قرار میگیرند: گفتوگوهایی نیمهتمام، رفتوآمدهایی روزمره، مکثهایی در خانه و لحظههایی که گویی شخصیتها هنوز خودشان نیز نمیدانند چه احساسی دارند.
این ساختار ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشرویِ روشن و پیوسته دارند، گیجکننده یا کمحادثه به نظر برسد؛ اما با منطق اثر سازگار است. حافظه معمولاً ماجرا را مرتب و کامل بازنمیگوید، بلکه لحظههای پراکندهای را نگه میدارد که بعدها وزن عاطفی پیدا میکنند. عنوان فیلم نیز به همین سازوکار اشاره دارد.
« این رابطه، نه با نشانههای بزرگ و آشکار، بلکه با لغزشهای کوچک و فرساینده تغییر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویر نقاشیِ «یادگار» در اثر، تنها جزئی هنری یا تزئینی نیست؛ به نشانهای بدل میشود برای سنجیدن فاصلهٔ میان آنچه در لحظه احساس میشود و آنچه پس از گذر زمان از آن به یاد میآوریم. فیلم نمیکوشد گذشته را همچون حقیقتی بیچونوچرا بازسازی کند؛ بیشتر نشان میدهد که گذشته چگونه در ذهن جولی شکل میگیرد، با تردید و دلتنگی آمیخته میشود و سرانجام به مادهای برای اندیشیدن و آفرینش بدل میگردد.
جولی؛ شخصیتِ در حال شکلگیری جولی نه قهرمانی است که از ابتدا شناختی دقیق از خود داشته باشد و نه قربانیای که فیلم او را صرفاً در برابر انتخابهای دیگران بیاختیار نشان دهد. او جوان، بلندپرواز و حساس است، اما در بیان خواستههایش هنوز اعتمادبهنفس کامل ندارد. آشنایی با آنتونی، همزمان با شکلگیری صدای هنری او رخ میدهد؛ از همین رو، رابطه فقط میدان کشمکش عاطفی نیست، بلکه بر نگاه او به سینما، زندگی و جایگاه خودش در جهان نیز اثر میگذارد.
بخش مهمی از تأثیر شخصیتپردازی در این است که جولی همیشه تصمیمهایی نمیگیرد که از بیرون منطقی یا قابلدفاع باشند. تماشاگر ممکن است بارها از خود بپرسد چرا او به رابطه ادامه میدهد یا چرا نشانههایی را که نگرانکنندهاند جدی نمیگیرد. بااینحال، فیلم این رفتار را به نادانی یا ضعف ساده فرو نمیکاهد.
دلبستگی، امید، شرم و میل به باورکردنِ کسی که دوستش داریم، میتوانند آدم را در وضعیتی نگه دارند که از بیرون نامعقول به نظر میرسد. این همان تناقض تلخی است که روایت با خونسردی و بدون قضاوت مستقیم دنبال میکند. آنتونی؛ جذابیت و ابهام آنتونی شخصیتی است که جذابیتش بهسادگی از رفتار آسیبزایش جدا نمیشود.
« او جوان، بلندپرواز و حساس است، اما در بیان خواستههایش هنوز اعتمادبهنفس کامل ندارد. »
شخصیتها و اجرا
او با اعتمادبهنفس، آراستگی و دانش فرهنگیاش توجه جولی را جلب میکند، اما همزمان چیزی را پنهان نگه میدارد و پیوند میان آن دو را به رابطهای نابرابر و نامطمئن تبدیل میسازد. فیلم بهجای آنکه او را از همان ابتدا به چهرهای یکبعدی و آشکارا شرور بدل کند، اجازه میدهد افسون و خطر در کنار هم حضور داشته باشند.
همین همزمانی است که فهمیدنِ وابستگی جولی را ممکن میکند، بیآنکه آن را توجیه کند. آنتونی برای جولی فقط معشوق نیست؛ او بر برداشت جولی از هنر، تجربه و حتی خودش سایه میاندازد. در مقابل، جولی نیز میکوشد او را در چارچوب تصوری که از عشق و صمیمیت دارد بفهمد. فیلم با ظرافت نشان میدهد که رابطهٔ نابرابر لزوماً با اجبار آشکار پیش نمیرود؛ گاهی امید به صمیمیت و میل به دیدنِ بهترینِ دیگری، تشخیص مرزهای آسیبزا را دشوار میکند.
این نگاه، اثر را از داوری ساده دربارهٔ «چرا نرفت؟» دور میکند و به تجربهٔ درونیِ ماندن نزدیکتر میسازد. بازیها و جزئیات اجرا بازی Honor Swinton Byrne در نقش جولی از ستونهای اصلی فیلم است. اجرای او بر تغییرات کوچک تکیه دارد: مکثی که پیش از پاسخ طول میکشد، نگاههایی که گاه از اطمینان به نگرانی میرسند، و حرکاتی که نشان میدهند شخصیت هنوز نمیتواند آنچه را حس میکند به زبان بیاورد.
این بازی عمداً نمایشی و پرخروش نیست؛ جولی بیشتر در سکوت و در واکنشهای کمدامنهاش شناخته میشود. نتیجه، شخصیتی باورپذیر است که رشد عاطفیاش نه با سخنرانی، بلکه با انباشتهشدن تجربهها آشکار میشود. Tom Burke نیز به آنتونی حضوری دوپهلو میدهد: ترکیبی از جذابیت، فاصلهگذاری و بیثباتی که نمیگذارد تماشاگر به برداشتی قطعی و آسوده برسد.
« همین همزمانی است که فهمیدنِ وابستگی جولی را ممکن میکند، بیآنکه آن را توجیه کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور Tilda Swinton در نقش مادر جولی، وجه خانوادگی و طبقاتی جهان فیلم را نیز ملموستر میکند؛ رابطهٔ مادر و دختر، با خویشتنداری و محبتی کمادعا شکل میگیرد و در کنار آشفتگی رابطهٔ عاشقانه، تصویری از پیوندی دیگر به دست میدهد. این اجراها، بهویژه بازی کنترلشدهٔ بازیگر نقش جولی، با شیوهٔ کمتوضیح فیلم هماهنگاند.
تصویر، سکوت و فضای زیسته قاببندیها و طراحی بصری فیلم به تماشاگر فرصت میدهند فضا را همچون بخشی از روان شخصیتها تجربه کند. اتاقها، راهروها و میزهای غذاخوری صرفاً محل وقوع صحنهها نیستند؛ گاهی فاصلهٔ میان آدمها را برجسته میکنند و گاهی سکوتی میسازند که از گفتوگوها رساتر است.
رنگهای آرام و ترکیببندیهای دقیق، حالوهوایی خاطرهگون پدید میآورند، بیآنکه فیلم را به تصویری نوستالژیک و دلفریب از گذشته تقلیل دهند. زیبایی قابها در کنار اضطراب رابطه قرار میگیرد و همین تضاد، حس غریب اثر را تقویت میکند. سکوت در اینجا خلأ نیست. مکثها از آن رو معنا دارند که شخصیتها همواره بهروشنی نمیدانند چه باید بگویند یا چه چیزی را باید باور کنند.
فیلم با جزئیات مربوط به محیط دانشکدهٔ سینما نیز جهان جولی را از یک داستان عاشقانهٔ صرف فراتر میبرد. دغدغهٔ ساختن فیلم، پرسش از نسبت واقعیت و بازنمایی، و کشمکش میان تجربهٔ شخصی و آفرینش هنری، آرامآرام به بخشی از مضمون اصلی بدل میشود: آیا میتوان تجربهای دردناک را به تصویری تبدیل کرد که هم صادقانه باشد و هم از آن فاصله بگیرد؟
« این اجراها، بهویژه بازی کنترلشدهٔ بازیگر نقش جولی، با شیوهٔ کمتوضیح فیلم هماهنگاند. »
قوتها و کاستیها
ریتم و مرز صبر تماشاگر کندی ریتم، هم ابزار بیانی فیلم است و هم مهمترین مانع آن. Joanna Hogg اجازه میدهد صحنهها در زمانی نزدیک به زمان واقعی نفس بکشند و بهجای پرشهای سریع روایی، بر تکرار و سکون تکیه میکند. این انتخاب به رابطه فرصت میدهد تا نه با یک حادثهٔ ناگهانی، بلکه از راه فرسایش تدریجی اثر بگذارد.
اما همین تأکید بر مکث و روزمرگی ممکن است برای بخشی از تماشاگران طولانی و ملالآور شود؛ بهخصوص اگر انتظار داشته باشند هر صحنه اطلاعات تازه یا تغییری آشکار عرضه کند. تلخیِ رابطه نیز میتواند خستگی عاطفی ایجاد کند. جولی بارها در وضعیتی گرفتار به نظر میرسد که تماشاگر از بیرون میخواهد هرچه زودتر از آن فاصله بگیرد.
تکرار این الگو، بهجای هیجان، گاه درماندگی میآفریند. افزون بر آن، روایتِ کمتوضیح فیلم ممکن است این احساس را پدید آورد که بعضی انگیزهها یا اطلاعات باید بیش از آنچه نشان داده میشود، از میان نشانهها حدس زده شوند. بااینحال، این ابهام برای برخی بینندگان نقص و برای برخی دیگر بازتابی از تجربهٔ واقعیِ رابطهای است که در زمان وقوع، شفاف و منظم به نظر نمیرسد.
جمعبندی «The Souvenir» فیلمی است دربارهٔ لحظهای از زندگی که در آن عشق و آسیب، شور و تردید، و خاطره و آفرینش هنری از یکدیگر جدایی روشنی ندارند. نقطهٔ قوت آن، صداقت در تصویرکردنِ دلبستگیِ پیچیدهٔ جولی و آنتونی، بازی ظریف Honor Swinton Byrne و زبان بصری آرام و سنجیدهاش است. در سوی دیگر، ریتم بسیار آهسته، تکرار فرسایندهٔ رنج رابطه و روایتِ کمتوضیح میتوانند فاصلهای جدی میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند.
« ریتم و مرز صبر تماشاگر کندی ریتم، هم ابزار بیانی فیلم است و هم مهمترین مانع آن. »
جمعبندی
این اثر بیش از آنکه بخواهد پاسخ نهایی دربارهٔ شخصیتها بدهد، از ما میخواهد در فضای مبهم و ناتمامِ خاطره بمانیم؛ جایی که میتوان کسی را از دست داده یا از او آسیب دیده باشیم و همچنان دلتنگش شویم. برای تماشاگرانی که با سینمای تأملی و روایتهای کمحادثه ارتباط میگیرند، فیلم تجربهای شخصی و ماندگار است.
برای کسانی که به روایت پرشتابتر نیاز دارند، ممکن است زیبایی قابها و ظرافت بازیها برای جبران کندی آن کافی نباشد.
« برای تماشاگرانی که با سینمای تأملی و روایتهای کمحادثه ارتباط میگیرند، فیلم تجربهای شخصی و ماندگار است. »
ثبت دیدگاه