نقد و بررسی
نقد اشکها و لبخندها (The Sound of Music) | 1965
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان روایی «آوای موسیقی» ساختهٔ رابرت وایز، موزیکالی خانوادگی است که در ظاهر از ورود ماریا، نوآموزی سرزنده در صومعه، به خانهٔ ناخدا فون تراپ و هفت فرزندش سخن میگوید؛ اما در لایهای عمیقتر، دربارهٔ بازگشت عاطفه و خودانگیختگی به فضایی است که سوگ و انضباط خشک آن را خاموش کردهاند.
ماریا با آواز و بازی، خانه را از مکانی منظم اما سرد به محیطی زنده بدل میکند و بهتدریج پیوندی صمیمانه با فرزندان شکل میدهد. این دگرگونی، محور عاطفی فیلم است و زمینه را برای گسترش داستان به سوی عشق، تعلق و انتخاب فراهم میکند. اثر از نمایش موزیکال ریچارد راجرز و اسکار همرستاین دوم اقتباس شده و همین ریشهٔ صحنهای در ساختار آن آشکار است: موقعیتها به سوی ترانهها حرکت میکنند و هر آواز بخشی از احساس یا رابطهای را آشکار میسازد.
بااینحال، فیلم صرفاً ثبت تصویری اجرای صحنهای نیست؛ دوربین، منظره و حرکت بازیگران به موسیقی بُعدی سینمایی میبخشند. موسیقی؛ زبانِ رابطه و دگرگونی مهمترین دستاورد فیلم آن است که موسیقی را به میانپردهای تزئینی محدود نمیکند. ترانهها راهی برای شناختن شخصیتها و نزدیکشدنشان به یکدیگرند: آوازی میتواند اضطراب را آرام کند، بازیگوشی را به جمع منتقل سازد یا احساسی را بیان کند که در گفتوگوی روزمره پنهان مانده است.
در نتیجه، موسیقی نه بیرون از داستان، بلکه درون زندگی خانواده جریان دارد. این پیوند، بهویژه در بخشهایی که ماریا کودکان را با آواز و بازی همراه میکند، طبیعی و قانعکننده به نظر میرسد. آهنگها از حیث ملودی خوشساخت و آسانبهیادسپردناند، اما ماندگاریشان تنها از گیرایی موسیقایی نمیآید.
« این دگرگونی، محور عاطفی فیلم است و زمینه را برای گسترش داستان به سوی عشق، تعلق و انتخاب فراهم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر ترانه به لحظهای روایی یا عاطفی متصل است؛ ازاینرو، پس از پایان فیلم نیز با تصویرها و روابط آن در ذهن میماند. اجرای جولی اندروز به این کیفیت کمک فراوان میکند: صدایش روشن و مطمئن است، و سرزندگیاش چنان با موسیقی آمیخته که آوازها ادامهٔ طبیعی شخصیت ماریا به نظر میرسند. البته همین فراوانی موسیقی ممکن است برای تماشاگرانی که به موزیکالهای کلاسیک علاقه ندارند، گاه بیش از اندازه باشد.
فیلم بارها احساس را به زبان ترانه بیان میکند و کمتر به سکوت یا ابهام مجال میدهد. بااینهمه، در بهترین لحظاتش، آوازها دقیقاً همان کاری را انجام میدهند که گفتوگو بهتنهایی از پس آن برنمیآید: آدمها را به هم نزدیک میکنند. ماریا و خانوادهٔ فون تراپ ماریا قلب تپندهٔ فیلم است. او نه شخصیتی بینقص، بلکه زنی جوان و پرشور است که باید جای خود را میان خواستههای شخصی، مسئولیت و باورهایش پیدا کند.
جولی اندروز نقش را با گرمایی بیتکلف پیش میبرد؛ شادابیاش بهراحتی به لوسبازی بدل نمیشود و مهربانیاش نیز از نیروی اراده خالی نیست. ماریا در برابر سردی خانه تنها با خوشخلقی نمیایستد؛ او برای کودکان وقت میگذارد، به آنان امکان بازی و ابراز وجود میدهد و آرامآرام اعتمادشان را به دست میآورد.
رابطهٔ او با هفت فرزند از امتیازهای اساسی فیلم است، زیرا صمیمیت میانشان یکباره پدید نمیآید. ابتدا فاصله و بیاعتمادی وجود دارد، اما تجربههای مشترک و توجه پیوستهٔ ماریا دیوارها را پایین میآورد. کودکان نیز صرفاً گروهی یکدست از چهرههای دوستداشتنی نیستند: تفاوتهای رفتاریشان به خانه شور و حرکت میدهد، هرچند فرصت پرداخت مستقل به هر یک محدود است.
« فیلم بارها احساس را به زبان ترانه بیان میکند و کمتر به سکوت یا ابهام مجال میدهد. »
شخصیتها و اجرا
در برابر ماریا، ناخدا فون تراپ نمایندهٔ نظم سختگیرانهای است که از سوگ و نیاز به مهار عاطفه ریشه گرفته است. کریستوفر پلامر در آغاز رفتاری آمرانه دارد، اما بازیاش به شخصیت امکان میدهد که پشت خشکی ظاهریاش آسیبپذیری و اندوهی فروخورده دیده شود. تحول او زمانی پذیرفتنیتر میشود که فیلم آن را نه صرفاً تغییر عقیده، بلکه گشودهشدن تدریجی به سوی خانواده نشان میدهد.
کارگردانی، تصویر و طراحی صحنه رابرت وایز میان شکوه بصری و صمیمیت خانوادگی تعادل برقرار میکند. چشماندازهای کوهستانی و فضای سالزبورگ به فیلم حس افسانهای میدهند، اما خانهٔ فون تراپ نیز به اندازهای ملموس طراحی شده که تغییر حالوهوایش در طول داستان محسوس باشد. طبیعت در اینجا پسزمینهای زیبا و بیاثر نیست؛ گشایش فضا در بیرون، در تضاد با نظم بستهٔ خانه، امکان تنفس و رهایی را تداعی میکند.
قابهای فراخ، بهویژه در لحظات موسیقایی، به بدن و حرکت مجال میدهند و نشان میدهند که چرا این داستان در قالب سینما ظرفیت ویژهای دارد. فیلم گاه از تصویرهای باشکوه و ترکیببندیهای آشکارا شاعرانه بهره میگیرد؛ این انتخاب ممکن است حس تصنع یا تبلیغاتیبودن منظره را ایجاد کند، اما با لحن خیالانگیز اثر همخوان است.
تدوین و طراحی صحنه نیز ریتمی روان پدید میآورند و گذار میان زندگی خانگی، لحظات عاشقانه و زمینهٔ تاریخی را قابلفهم نگه میدارند. بااینحال، زیبایی بصری فیلم گاهی جهان آن را بیش از اندازه صیقلی میکند. خانه و طبیعت چنان آراستهاند که دشواریهای واقعی زندگی خانوادگی یا پیچیدگیهای اجتماعی کمتر مجال بروز مییابند.
« در برابر ماریا، ناخدا فون تراپ نمایندهٔ نظم سختگیرانهای است که از سوگ و نیاز به مهار عاطفه ریشه گرفته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این صیقل بخشی از جذابیت اثر است، اما همزمان فاصلهای میان افسانهٔ سینمایی و واقعیت تاریخی ایجاد میکند. عاطفه، طنز و محدودیتهای روایت «آوای موسیقی» آشکارا به امید و عاطفه گرایش دارد و از پنهانکردن این گرایش پرهیز نمیکند. صحنهها اغلب به سوی تأثیرگذاری روشن و مستقیم حرکت میکنند؛ موسیقی بالا میگیرد، نگاهها معنا مییابند و پیوندهای خانوادگی در لحظههایی نمایشی به اوج میرسند.
این صراحت برای بسیاری از تماشاگران نیرویی دلنشین دارد، اما گاهی احساساتگرایی چنان پررنگ میشود که پیچیدگی شخصیتها را میپوشاند. از همین رو، برخی تعارضها سریعتر از آنچه انتظار میرود حل میشوند. فیلم بهجای مکث طولانی بر اختلافها، ترجیح میدهد مسیر را به سوی آشتی و همدلی باز کند.
این انتخاب با لحن خانوادگی و موسیقایی اثر هماهنگ است، اما ممکن است نتیجه را سادهسازیشده جلوه دهد. شخصیتهای فرعی نیز، با وجود کارکرد روایی مشخص، معمولاً به اندازهٔ ماریا و ناخدا فرصت رشد پیدا نمیکنند. حضورشان به پیشبرد داستان کمک میکند، ولی کمتر به جهان درونی مستقلی بدل میشود.
در عوض، طنز سبک و بازیهای گروهی از سنگینشدن بیش از حد لحن جلوگیری میکنند. شوخیها معمولاً کوتاه و نرماند و از دل اختلاف میان نظم رسمی و شور کودکانه برمیآیند. فیلم از این راه برای لحظات جدیتر زمینه میسازد، بیآنکه تمام فضای آن را به اندوه یا تهدید بسپارد. پسزمینهٔ تاریخی و معنای مقاومت داستان در اتریشِ پیش از جنگ جهانی دوم میگذرد و ورود سایهٔ سیاست، آرامآرام جهان گرم و خانوادگی فیلم را تحت فشار میگذارد.
« این صیقل بخشی از جذابیت اثر است، اما همزمان فاصلهای میان افسانهٔ سینمایی و واقعیت تاریخی ایجاد میکند. »
قوتها و کاستیها
این لایه به اثر معنایی فراتر از قصهٔ یک خانه میدهد: وفاداری، وجدان و استقلال شخصی در برابر نیرویی اقتدارگرا اهمیت پیدا میکنند. فیلم در این بخش، تغییر فضای سیاسی را بیش از آنکه به تحلیلی تاریخی بدل کند، به آزمونی اخلاقی برای شخصیتها پیوند میزند. این تمرکز بر تجربهٔ فردی، هم قوت اثر است و هم محدودیتش.
از یک سو، تماشاگر آسانتر با خطر و انتخابهای شخصیتها همراه میشود؛ از سوی دیگر، زمینهٔ سیاسی گاه ساده و کمجزئیات باقی میماند. فیلم بیش از آنکه سازوکارهای تاریخی را بکاود، به حفظ همبستگی خانواده و پایداری در برابر تهدید میپردازد. بنابراین، بهتر است آن را در درجهٔ نخست یک درام موزیکال خانوادگی با بستر تاریخی دانست، نه روایتی جامع از تحولات آن دوره.
جمعبندی «آوای موسیقی» با ترکیب موسیقی ماندگار، بازی گرم جولی اندروز، رابطهٔ تدریجی ماریا و کودکان و چشماندازهای چشمنواز، جهانی سرشار از امید میآفریند. پیوند ترانهها با زندگی روزمرهٔ خانواده مهمترین امتیاز آن است: موسیقی در این فیلم شیوهای برای ابراز عاطفه و بازسازی پیوندهای انسانی است، نه صرفاً آرایهای خوشآهنگ.
اجرای کریستوفر پلامر نیز به تحول ناخدا وقار و عمق میبخشد. در سوی دیگر، لحن بسیار شیرین، حل سریع بعضی تعارضها و کمپرداختماندن شخصیتهای فرعی مانع از آن میشود که فیلم از نظر روانشناختی همواره پیچیده باشد. بااینحال، این کاستیها از نیروی عاطفی و مهارت رواییاش نمیکاهند. اثر رابرت وایز بیش از آنکه واقعگرایی تلخ را بجوید، به جادوی موسیقی و امکان بازگشت شادی ایمان دارد؛ ایمانی که در بهترین لحظات فیلم نه سادهلوحانه، بلکه صمیمانه و بهیادماندنی است.
« این تمرکز بر تجربهٔ فردی، هم قوت اثر است و هم محدودیتش. »



ثبت دیدگاه