نقد و بررسی
نقد شاگرد جادوگر (The Sorcerer's Apprentice) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادو در دل شهر مدرن «شاگرد جادوگر» فیلمی فانتزی و ماجراجویانه است که جادو را نه در قلعهای دورافتاده یا جهانی جدا از زندگی روزمره، بلکه در منهتن معاصر جای میدهد. تقابل میان خیابانها، دانشگاه، خودروها و نمادهای شهری از یکسو، و طلسمها و نیروهای اسرارآمیز از سوی دیگر، موتور اصلی جذابیت بصری فیلم است.
بالتازار بلیک، جادوگری کهنهکار، در پی یافتن جانشینی شایسته است و دیو استاتلر، جوانی که گمان نمیکند برای چنین نقشی ساخته شده باشد، ناگهان وارد جهانی میشود که قواعدش با منطق معمول فاصله دارد. این طرح، در عین سادگی، ظرفیت روشنی برای قصهگویی دارد: برخورد میان استاد و شاگرد، تردید در تواناییهای خویش و دشواری پذیرفتن مسئولیتی بزرگتر از خود.
فیلم نیز از همین الگوی آشنا بهره میگیرد و آن را در قالب ماجرایی پرتحرک و خانوادگی عرضه میکند. با این حال، روایت بیش از آنکه بخواهد جهان جادوییاش را با حوصله و جزئیات بسط دهد، مشتاق است تماشاگر را هرچه زودتر به صحنه بعدی و نمایش بعدی قدرتهای خارقالعاده برساند. حاصل، اثری است که ایده مرکزیاش بهسرعت فهمیده میشود، اما کمتر به لایههای پیچیدهتر آن راه پیدا میکند.
میراث یک تصویر آشنا فیلم از عنوان و ایدهای بهره میبرد که برای بسیاری از تماشاگران با بخش مشهور «شاگرد جادوگر» در انیمیشن «فانتازیا» پیوند خورده است؛ بخشی که خود از شعری سمفونیک و روایتی ادبی الهام گرفته بود. با این همه، فیلم سال ۲۰۱۰ بازسازی مستقیم همان داستان کوتاه نیست، بلکه آن را به نقطه عزیمت یک ماجرای بلندتر و مستقل تبدیل میکند.
« فیلم نیز از همین الگوی آشنا بهره میگیرد و آن را در قالب ماجرایی پرتحرک و خانوادگی عرضه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اشارههای تصویری به آن میراث، بیش از آنکه جایگزین داستان فیلم شوند، حکم یادآوری دارند: جادو ممکن است در دستان شاگردی کمتجربه به آشوب بدل شود. این پیوند برای فیلم امتیازی دوگانه است. از یک سو، به قصه هویتی آشنا میدهد و امکان بازی با خاطره فرهنگی تماشاگر را فراهم میکند؛ از سوی دیگر، انتظاری میسازد که فیلم همیشه توان برآوردن آن را ندارد.
آن تصویر قدیمی، با سادگی شاعرانه و طنز بصریاش، بر لحظهای کوچک و روشن تمرکز داشت. نسخه بلند سینمایی، در عوض، باید جهانی بزرگتر بسازد، شخصیتهای بیشتری معرفی کند و ماجراجویی را تا مقیاس تهدیدی شهری گسترش دهد. در نتیجه، ظرافت تمثیل اولیه گاه زیر انبوه رخدادها و جلوههای پرزرقوبرق پنهان میشود.
استاد و شاگرد؛ نیروی انسانی فیلم یکی از مؤثرترین جنبههای فیلم، رابطه میان بالتازار و دیو است. بالتازار در ظاهر شخصیتی مطمئن و مسلط است، اما حضور نیکلاس کیج در این نقش به او نوعی غرابت و بیقراری میبخشد؛ گویی پشت وقار جادوگرانهاش همیشه اندکی آشفتگی و شوخطبعی نهفته است. کیج نقش را با همان شدت خاص خود بازی میکند: گاهی جدی و پرصلابت، گاهی عمداً اغراقآمیز و گاه چنان نامتعارف که شخصیت از قالب یک استاد مرموز بیرون میآید و به چهرهای سرگرمکننده بدل میشود.
جی باروشل در نقش دیو، نقطه مقابل اوست. بازیاش بر دستپاچگی، تردید و واکنشهای سریع تکیه دارد و به همین سبب، ورود شخصیتش به جهان جادو باورپذیرتر میشود. دیو از همان ابتدا قهرمانی آماده و بینقص نیست؛ او برای پذیرفتن نقش تازهاش باید با ترسها و تصورات محدودکننده خود روبهرو شود. تضاد میان انرژی مهارنشدنی بالتازار و احتیاط عصبی دیو، بخش مهمی از شوخیهای فیلم را میسازد و در صحنههای آموزشی نیز به روایت جان میدهد.
« آن تصویر قدیمی، با سادگی شاعرانه و طنز بصریاش، بر لحظهای کوچک و روشن تمرکز داشت. »
شخصیتها و اجرا
با وجود این، رابطه استاد و شاگرد همیشه مجال کافی برای رشد پیدا نمیکند. فیلم گاهی به جای مکث بر تغییر تدریجی اعتماد و احترام میان آن دو، از یک موقعیت پرهیجان به موقعیت بعدی میپرد. بنابراین، پیوندشان بیش از آنکه در گفتوگوهای عمیق یا لحظههای درونی تثبیت شود، از راه حضور مشترک در ماجرا شکل میگیرد.
بازیگران این کمبود را تا حدی جبران میکنند، اما نمیتوانند جای توسعهای را بگیرند که فیلمنامه گاه از آن چشم میپوشد. جادوی تصویر؛ میان شگفتی و اشباع جلوههای بصری فیلم، بخش اصلی جهانسازی آن را بر دوش میکشند. جادو در اینجا نیرویی پنهان و نامرئی نیست؛ اغلب با نور، حرکت، تبدیل اشیا و آشفتگی محیطی آشکار میشود.
همین رویکرد، صحنههایی دیدنی و پرانرژی میآفریند و به فیلم امکان میدهد از فضاهای معمول شهری، میدانهایی برای بازی خیال بسازد. منهتن در چشمانداز اثر صرفاً پسزمینه نیست؛ محیطی است که بناها و خیابانهایش میتوانند در هر لحظه به بخشی از نمایش جادویی تبدیل شوند. اما نمایش فراوان، همیشه به معنای تأثیر بیشتر نیست.
در برخی صحنهها، جلوهها بیش از اندازه صیقلی و آشکارا رایانهای به نظر میرسند؛ آنقدر که به جای آنکه تماشاگر را در جهان فیلم فرو ببرند، توجه او را به ساختهشدن تصویر جلب میکنند. وقتی هر برخورد و تهدید با انفجار نور، حرکت سریع یا دگرگونی اغراقشده همراه است، فرصت کمتری برای سکوت و انتظار باقی میماند.
« با وجود این، رابطه استاد و شاگرد همیشه مجال کافی برای رشد پیدا نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جادو باید بتواند حیرتانگیز باشد، اما برای حیرتآفرینی به تضاد نیاز دارد: لحظهای آرام، مکثی سنجیده یا نشانهای کوچک گاه از انبوهی از افکتها مؤثرتر است. قصهای آشنا و ضربآهنگی نابرابر ساختار روایی فیلم بر الگوهایی استوار است که در داستانهای شاگردی و قهرمانشدن بارها دیدهایم: جوانی بااستعداد که هنوز خودش را نمیشناسد، استادی که دانشش را منتقل میکند و نیرویی تهدیدآمیز که باید مهار شود.
آشنایی با این الگوها لزوماً ایراد نیست؛ فیلمهای ماجراجویانه اغلب از قراردادهایی استفاده میکنند که تماشاگر را سریع وارد قصه میسازد. مشکل زمانی پدید میآید که فیلم به همان قراردادها بسنده کند و به شخصیتها یا روابطشان ویژگی متمایزی نبخشد. در اینجا مسیر دیو قابلفهم است، اما بیشتر نقاط عطفش پیشبینیپذیرند.
بسیاری از رخدادها چنان طراحی شدهاند که مخاطب پیش از وقوعشان حدس بزند قهرمان چه چیزی باید بیاموزد یا در برابر چه آزمونی قرار میگیرد. از این رو، تعلیق داستان بیشتر از جنس «چگونه انجام میشود؟» است تا «چه اتفاقی خواهد افتاد؟». این انتخاب برای فیلمی سبک و پرتحرک قابلقبول است، اما مانع آن میشود که روایت تأثیر عاطفی عمیقی برجای بگذارد.
ریتم نیز یکدست نیست. بعضی صحنهها با شتاب و شوخی پیش میروند، در حالی که بخشهایی از میانه فیلم مکثهایی دارند که نه به اندازه کافی شخصیتپردازانهاند و نه به تنهایی هیجان تازهای میآفرینند. به همین دلیل، تجربه تماشا ممکن است برای برخی مخاطبان از کندی آغاز یا میانه متأثر شود؛ هرچند فیلم در ادامه با ترکیب اکشن و طنز دوباره انرژی میگیرد.
« مشکل زمانی پدید میآید که فیلم به همان قراردادها بسنده کند و به شخصیتها یا روابطشان ویژگی متمایزی نبخشد. »
قوتها و کاستیها
طنز، مخاطب و لحظههای نامنتظر طنز فیلم عمدتاً از تضادها میآید: جادوگر کهنهکار در برابر جوانی معمولی، زبان جدی پیشگویی در برابر واقعیت روزمره، و تلاش برای حفظ خونسردی در موقعیتهایی که آشکارا از کنترل خارج شدهاند. باروشل در این زمینه نقشی اساسی دارد. واکنشهای او اجازه میدهد تماشاگر همزمان با ورود دیو به جهان جادو، از بیرون نیز به نامعقولبودن موقعیتها بخندد.
کیج هم با بازی پرشور خود، گاهی مرز میان جدیت و شوخی را عمداً مبهم میکند. این رویکرد باعث میشود فیلم در بهترین لحظههایش خود را بیش از اندازه جدی نگیرد. برای تماشاگرانی که از فانتزی پرزرقوبرق انتظار جهانسازی موشکافانه ندارند، همین سرزندگی میتواند کافی باشد. فیلم گاهی بیش از آنکه بر منطق درونی جهانش پافشاری کند، به دنبال لحظهای سرگرمکننده یا تصویر چشمگیر است.
این انتخاب ممکن است برای گروهی از مخاطبان نقطه قوت باشد و برای گروهی دیگر نشانه سطحیبودن؛ همهچیز به این بستگی دارد که تماشاگر از یک ماجرای خانوادگی و تابستانی چه میخواهد. با وجود لحن نسبتاً سبک، برخی تصویرهای مربوط به موجودات و حشرات میتوانند برای کودکان کمسنوسال ناخوشایند یا ترسناک باشند.
فیلم در همه لحظهها مرزهای یک سرگرمی کاملاً بیخطر و ملایم را حفظ نمیکند و گاه از ظاهر نفرتانگیز یا تهدیدکننده برای افزایش هیجان بهره میگیرد. جمعبندی «شاگرد جادوگر» اثری است که بیش از هر چیز با نیروی بازیگران اصلی، برخورد طنزآمیز شخصیتها و میل آشکارش به ساختن صحنههای جادویی به یاد میماند.
« کیج هم با بازی پرشور خود، گاهی مرز میان جدیت و شوخی را عمداً مبهم میکند. »
جمعبندی
نیکلاس کیج به بالتازار بلیک حضوری نامتعارف میبخشد و جی باروشل با دستپاچگی و گرمای بازیاش، دیو را به نقطه اتصال تماشاگر با ماجرا تبدیل میکند. جهان فیلم ظرفیت بصری دارد و گاه از دل ترکیب نیویورک معاصر و جادو، صحنههایی واقعاً سرگرمکننده میسازد. در مقابل، قصه از تازگی و انسجامی که ایدهاش وعده میدهد برخوردار نیست.
بخشهایی از روایت قابلپیشبینیاند، ریتم در بعضی لحظهها افت میکند و نمایش رایانهای جادو گاه جای حس شگفتی را میگیرد. با این همه، فیلم را میتوان بهعنوان ماجرایی سبک و پرزرقوبرق تماشا کرد؛ اثری که بیشتر برای همراهی با لحظهها ساخته شده تا برای تأملی طولانی پس از پایان. اگر مخاطب بپذیرد که با قصهای آشنا و کمادعا روبهروست، بازیها و شوخیهای آن میتوانند تجربهای خوشایند بسازند.
« جهان فیلم ظرفیت بصری دارد و گاه از دل ترکیب نیویورک معاصر و جادو، صحنههایی واقعاً سرگرمکننده میسازد. »
ثبت دیدگاه