نقد و بررسی
نقد آسمان همهجا هست (The Sky Is Everywhere) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان سوگ و نخستین عشق «The Sky Is Everywhere» به کارگردانی Josephine Decker، درام نوجوانانهای دربارهٔ لنی واکر است؛ موسیقیدانی جوان که پس از مرگ خواهرش، بیلی، با خلأیی روبهرو میشود که نه فقط اندوه، بلکه تصور او از خودش را نیز دگرگون میکند. ورود جو، دانشآموز تازهوارد، و نزدیکشدن دوبارهٔ لنی به توبی، دوستپسر بیلی، داستان را به سوی نخستین عشق و کشاکشهای عاطفی میبرد.
اما مرکز ثقل فیلم، بیش از آنکه شکلگیری یک رابطهٔ عاشقانه باشد، کوشش لنی برای فهمیدن سوگ و بازیافتن صدای شخصی خویش است. این درام بر پایهٔ رمانی از Jandy Nelson ساخته شده و خود نویسنده فیلمنامهٔ اقتباس را نوشته است؛ همین نزدیکی به متن اصلی، گاه به فیلم وفاداری میبخشد و گاه باعث میشود انبوهی از جزئیات روایی در زمانی محدود روی هم انباشته شوند.
تصویرهایی که از ذهن لنی میآیند نیرومندترین وجه فیلم، زبان بصری آن است. درختان سرخچوب، گلهای بزرگ باغ مادربزرگ و قابهایی که میان واقعیت و خیال مرز روشنی نمیگذارند، محیطی میسازند که انگار از درون ذهن لنی دیده میشود. خاطره و اکنون، اندوه و میل، و واقعیت روزمره و خیالپردازی، در این جهان بهآسانی در هم میآمیزند.
فیلم نمیخواهد سوگ را صرفاً با گفتوگو توضیح دهد؛ تلاش میکند آن را به صورت تصویری، با رنگ، حرکت و ترکیببندی، به تجربهای حسی تبدیل کند. این انتخاب برای فیلمی دربارهٔ نوجوانی که با آشفتگیهای درونی خود دستوپنجه نرم میکند، ظرفیت زیادی دارد. گاه تصویرها دقیقاً همان چیزی را منتقل میکنند که شخصیتها نمیتوانند بر زبان بیاورند: احساسِ گیر افتادن در خاطره، یا هجوم ناگهانیِ عاطفهای که فرصتی برای مرتبشدن نمییابد.
« تصویرهایی که از ذهن لنی میآیند نیرومندترین وجه فیلم، زبان بصری آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، زیبایی بصری همیشه به معنای معنای روشن نیست. برخی لحظههای خیالانگیز چنان خودبسنده و آراستهاند که به جای تعمیق تجربهٔ لنی، بیشتر توجه را به طراحی چشمگیر خود جلب میکنند. ازاینرو، سبک تصویری فیلم هم بزرگترین امتیاز آن است و هم منشأ فاصلهای که گاه میان تماشاگر و احساس شخصیتها پدید میآورد.
بازیگری و چهرهٔ متغیر لنی Grace Kaufman در نقش لنی، تصویری زنده از نوجوانی ارائه میدهد که میان دلتنگی، خشم، کشش عاشقانه و سردرگمی در نوسان است. بازی او در بهترین لحظهها نه بر اندوهی یکدست و نمایشی، بلکه بر تغییرات کوچک تکیه میکند: مکثی کوتاه، نگاهی که از دیگران میگریزد، یا رفتاری که نشان میدهد لنی هنوز نمیداند باید با فقدان چه کند.
این کیفیت به شخصیت جان میبخشد و کمک میکند که حتی وقتی روایت پراکنده میشود، حضور عاطفی او در مرکز فیلم باقی بماند. Cherry Jones نیز با بازی سنجیدهاش به فضای خانوادگی فیلم تعادل میدهد. او در نقش مادربزرگ، از آن افراط خیالپردازانهای که در بخشهایی از جهان فیلم دیده میشود فاصله میگیرد و حضوری زمینیتر دارد.
در مقابل، بعضی شخصیتهای پیرامونی کمتر از آنچه میتوانستند پرداخت شدهاند؛ گاهی برای مخاطب دشوار است بفهمد رابطهٔ هرکدام با لنی و با خاطرهٔ بیلی چه جایگاهی دارد. در نتیجه، بازیهای خوب بهتنهایی نمیتوانند همهٔ خلأهای فیلمنامه را پر کنند، اما بازی Kaufman مهمترین تکیهگاه فیلم است و آشفتگی لنی را باورپذیر نگه میدارد.
« بااینحال، زیبایی بصری همیشه به معنای معنای روشن نیست. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی، عشق و جستوجوی صدا موسیقی در فیلم تنها یک علاقهٔ هنری یا پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ به بخشی از هویت لنی و راه ارتباط او با جهان بدل میشود. همینجا است که ناتوانی یا بیمیلی او برای بازگشت به ساز، معنایی فراتر از کنارگذاشتن یک سرگرمی پیدا میکند: لنی باید دوباره بفهمد چه چیزی از زندگی پیشینش باقی مانده و آیا میتواند بیآنکه در سایهٔ خواهرش باشد، صدای خودش را پیدا کند.
موسیقی متن نیز به ساختن حالوهوای لطیف و رؤیاگون اثر کمک میکند، هرچند تأکید بر زیبایی گاه بر حس خام و ناتمام اندوه غلبه میکند. رابطههای عاطفی لنی نیز با همین مسئله گره خوردهاند. جو حامل امکانِ شروعی تازه است؛ توبی، از سوی دیگر، با خاطرهٔ بیلی و سوگی مشترک پیوند دارد. این دو کشش میتوانستند دو سوی متفاوت تجربهٔ لنی را با وضوح بیشتری آشکار کنند: حرکت به سوی آینده و ماندن در گذشته.
فیلم از این تقابل بهره میبرد، اما رابطهها در بعضی لحظهها با شتاب شکل میگیرند و فرصت کافی برای باورپذیرشدن نمییابند. در نتیجه، عاشقانهٔ فیلم شیرین و گاه دلنشین است، اما همواره آن عمق و پیچیدگی لازم را برای همراهی کامل با مسئلهٔ مرکزی سوگ پیدا نمیکند. روایتی پرجزئیات با مسیری ناپایدار ضعف اساسی فیلم در پیوند میان اجزای داستانی آن است.
سوگ، عشق نوجوانانه، دوستی، موسیقی، خانواده و خیالپردازی هرکدام میتوانند موضوع یک روایت مستقل باشند؛ فیلم میکوشد همه را در کنار هم نگه دارد، اما گاهی روشن نیست کدام خط داستانی باید راهنمای تماشاگر باشد. برخی صحنهها بیشتر شبیه قطعاتی از یک دفتر خاطرات پراکندهاند تا گامهایی که با ضرورت دراماتیک به یکدیگر متصل شده باشند.
« رابطههای عاطفی لنی نیز با همین مسئله گره خوردهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این پراکندگی، حس سردرگمیای را پدید میآورد که با آشفتگی درونی لنی همخوان است، ولی همیشه به تجربهای ثمربخش تبدیل نمیشود. ریتم نیز از همین مشکل اثر میپذیرد. فیلم در بعضی بخشها در تصاویر، حالوهوا و مکثهای خود درنگ میکند، اما در نقاطی دیگر از تغییرات مهم عاطفی با سرعت میگذرد.
بنابراین، کندی و شتاب در کنار یکدیگر قرار میگیرند: لحظاتی طولانی میشوند بیآنکه لزوماً بینش تازهای به دست دهند، و برخی دگرگونیها پیش از آنکه بهخوبی جا بیفتند، پشت سر گذاشته میشوند. این ناهمواری توضیح میدهد چرا ممکن است تماشاگر از یکسو مجذوب قابها و موسیقی شود و از سوی دیگر، در دنبالکردن مسیر داستان احساس خستگی یا گیجی کند.
سوگی که بیشتر زیباست تا زمینی فیلم قصد دارد فقدان را تجربهای پیچیده و نامنظم نشان دهد؛ اندوهی که میتواند در کنار میل به زندگی، شوخی، عشق و حتی لحظههایی از سرخوشی حضور داشته باشد. این نگاه بهخودیخود ارزشمند است، زیرا سوگ را به واکنشی ساده و یکنواخت فرو نمیکاهد. اما «The Sky Is Everywhere» گاهی آنقدر در زیباییپردازیِ اندوه فرو میرود که دردِ فقدان از جنس تجربهای ملموس فاصله میگیرد.
خاطرات بیلی در ذهن لنی حضوری آرمانی و رؤیایی دارند و همین امر، اگرچه از دیدگاه ذهنی شخصیت قابلفهم است، میتواند خودِ رابطهٔ خواهران را کموبیش انتزاعی کند. برای آنکه سوگ عاطفاً قانعکننده باشد، تماشاگر باید نه فقط شدتِ جای خالی، بلکه شکلِ زندگی مشترکی را که از دست رفته نیز احساس کند.
« این نگاه بهخودیخود ارزشمند است، زیرا سوگ را به واکنشی ساده و یکنواخت فرو نمیکاهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم این زمینه را میسازد، اما در برخی بخشها بیش از آنکه به جزئیات روزمرهٔ رابطهٔ دو خواهر تکیه کند، به تصویرهای شاعرانه و تأثیر فوری آنها اعتماد دارد. به همین دلیل، فقدان در سطح بصری پررنگ است، ولی از نظر احساسی برای همه به یک اندازه رسوخ نمیکند. این فاصله همچنین باعث میشود دگرگونیهای لنی گاه ناگهانی یا کمتر از حد لازم پرورده به نظر برسند.
اقتباس میان وفاداری و بازآفرینی اقتباس از رمانی که بخش مهمی از نیروی خود را از ذهن و زبان درونی شخصیت میگیرد، کار آسانی نیست. تصویر میتواند خیال را مستقیم نشان دهد، اما الزاماً پیچیدگی اندیشه و رشد تدریجی شخصیت را منتقل نمیکند. Jandy Nelson فیلمنامه را از رمان خودش اقتباس کرده است؛ این نزدیکی گاهی به حفظ عناصر شاخص جهان داستان کمک میکند، اما فیلم ناچار است جزئیات بسیاری را در قالبی کوتاهتر فشرده کند.
نتیجه آن است که برخی رابطهها و دگرگونیها، به جای آنکه بهآرامی شکل بگیرند، ناگهان به سطح میآیند. برای تماشاگرانی که کتاب را خواندهاند، تفاوتهای اقتباس ممکن است برجستهتر باشد؛ بهویژه اگر انتظار داشته باشند پیوندها و تأکیدهای متن با همان وزن و ترتیب به پرده منتقل شوند. در عین حال، اقتباس را میتوان کوششی برای ساختن زبانی سینمایی مستقل دانست، نه صرفاً بازگویی تصویری رمان.
مسئله این است که این زبان تازه همیشه در خدمت انسجام داستان قرار نمیگیرد. فیلم در طراحی دیداری جسور است، اما در تنظیم نسبت میان خیال، شخصیتپردازی و روایت، به همان اندازه استوار عمل نمیکند. جمعبندی «The Sky Is Everywhere» اثری است که بیش از هر چیز با حالوهوا و تصویرهایش در یاد میماند.
« به همین دلیل، فقدان در سطح بصری پررنگ است، ولی از نظر احساسی برای همه به یک اندازه رسوخ نمیکند. »
جمعبندی
قابهای خیالانگیز، موسیقی لطیف و بازی تأثیرگذار Grace Kaufman به آن کیفیتی رؤیایی و عاطفی میبخشند؛ عاشقانهٔ نوجوانانهاش نیز لحظههایی شیرین دارد. بااینحال، پراکندگی روایت، ریتم نامتوازن و پرداختی که گاه اندوه را به تصویری زیبا اما دوردست بدل میکند، مانع از آن میشود که همهٔ ظرفیت موضوعش را محقق کند.
این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از تجربههای سینمایی شاعرانه و سبک بصری پررنگ استقبال میکنند و انتظار ندارند داستان در همهٔ لحظهها مسیری کاملاً روشن داشته باشد. برای کسانی که در درجهٔ نخست به روایتی منسجم و پرداخت روانشناختی دقیق از سوگ نیاز دارند، فاصلهٔ میان زیبایی تصویر و صداقت عاطفی ممکن است آزاردهنده باشد.
حاصل، فیلمی ناموفقِ مطلق نیست؛ بلکه اثری ناهموار است که گاه به زیبایی به احساس نزدیک میشود و گاه پشت جلوههای خود پنهان میماند.
ثبت دیدگاه