نقد و بررسی
نقد درخت آوازخوان звонگزننده (The Singing Ringing Tree) | 1957
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای آشنا با منطقِ ناآشنا «The Singing Ringing Tree» از دلِ سنت قصههای پریان برمیآید، اما قرار نیست نسخهای رام و آشنا از همان الگوها باشد. شاهزاده برای جلب محبت شاهزادهخانم راهی مأموریتی ناممکننما میشود و با موجودی جادویی پیمان میبندد؛ سپس طلسم و دگرگونی، جهان داستان را از قواعد معمول بیرون میبرد.
فیلم این عناصر را نه با واقعگرایی، بلکه با جدیتی آیینی و گاه غریب به کار میگیرد؛ انگار قصهای را میشنویم که از حافظهای دور و کمی مخدوش بازگشته است. همین فاصلهگرفتن از روایتهای صیقلی و آشنا، یکی از سرچشمههای جذابیت اثر است. شخصیتها و موقعیتها گاهی بهجای آنکه روانشناختی و پیچیده باشند، شکلهایی افسانهای و نمادین دارند.
با اینحال، فیلم در بازآفرینی کلیشههای شاهزاده و شاهزادهخانم صرفاً به آنها وفادار نمیماند: خواستهها و رفتارهای شخصیتها پیامدهایی واقعی در جهان قصه پیدا میکنند. داستان، بیآنکه از قالب افسانه بیرون برود، پرسشی اخلاقی پیش میکشد: آیا دگرگونیِ ظاهری و بیرونی میتواند آدمی را به بازنگری در کردار خود وادارد؟
جهانی ساختهشده از صحنه و رنگ یکی از ویژگیهای ماندگار فیلم، آشکاربودنِ مصنوعیبودن جهان آن است. دکورها قرار نیست چشماندازی طبیعی را بیکموکاست تقلید کنند؛ بیشتر به صحنههایی برای نمایش رؤیا و کابوس شباهت دارند. افقهای تخت، پسزمینههای رنگآمیزیشده و فضای استودیویی، به فیلم کیفیتی تئاتری میبخشند.
« همین فاصلهگرفتن از روایتهای صیقلی و آشنا، یکی از سرچشمههای جذابیت اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب محدودیت را به امتیاز بدل میکند: هرچه جهان کمتر به واقعیت روزمره شبیه باشد، بیشتر میتواند تابع منطقِ خیال بماند. رنگها نیز در ساخت این جهان نقشی بنیادین دارند. لباسها و پسزمینههای چشمگیر، گاه چنان از زندگی عادی فاصله میگیرند که تماشاگر احساس میکند وارد کتاب مصوری شده است.
بااینهمه، زیبایی بصری فیلم همیشه آرامشبخش نیست. رنگِ تند، شکلهای نامنتظر و ترکیببندیهای نامأنوس میتوانند حس ناآرامی ایجاد کنند؛ گویی دنیای افسانهای زیر سطحِ دلفریب خود، چیزی تهدیدآمیز پنهان کرده است. طراحی صحنه و لباس صرفاً آرایه نیست، بلکه بخش اصلی لحن فیلم است. قصهای پریوار، اما نه آسوده فیلم در برخورد با کلیشههای افسانهای، هم از آنها استفاده میکند و هم فاصلهای طعنهآمیز با آنها میسازد.
شاهزادهخانم در آغاز، نمونهای سرسخت از غرور و خودخواهی است؛ شاهزاده نیز قهرمانی بینقص و عاری از تکبر تصویر نمیشود. به این ترتیب، داستان از همان ابتدا امکانِ وارونهکردنِ انتظارها را فراهم میآورد. در این جهان، نجابت عنوانی موروثی نیست و خواستهٔ عاشقانه نیز بهتنهایی ضامنِ خوشبختی نمیشود.
بااینحال، فیلم به روایت تربیتیِ سادهای هم فروکاسته نمیشود. اخلاق در آن از راه خطابه منتقل نمیشود؛ شخصیتها باید در موقعیتهایی نامعمول قرار گیرند و با پیامدهای انتخابهای خود مواجه شوند. این روند گاهی مستقیم و حتی زمخت است، اما همین بیپیرایگی به افسانه حالتی کهن میدهد. قصه انگار کمتر به دنبال ظرافتهای روانشناسانه است و بیشتر میخواهد نیروی دگرگونکنندهٔ آزمون را به تصویر بکشد.
« رنگها نیز در ساخت این جهان نقشی بنیادین دارند. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و پیکرههای افسانهای بازیها با لحن نامتعارف فیلم هماهنگاند. شخصیتها اغلب بهجای آنکه مانند آدمهایی در موقعیتهای روزمره رفتار کنند، در هیئت چهرههایی نمادین ظاهر میشوند: شاهزاده، شاهزادهخانم، کوتوله و خرس. این شیوه ممکن است برای تماشاگر امروز خشک یا اغراقشده به نظر برسد، اما از سوی دیگر به فیلم انسجامی قصهگو میدهد.
بازیگران به جهان اثر وارد میشوند، نه آنکه بکوشند آن را به واقعیتی امروزی شبیه کنند. شاهزادهخانم بهویژه حضوری بهیادماندنی دارد، زیرا غرور او تنها یک عیب اخلاقی انتزاعی نیست؛ در رفتارها و واکنشهایش بروز پیدا میکند و تماشاگر را میان سرگرمی، شگفتی و گاه دلزدگی نگه میدارد. شاهزاده نیز صرفاً با شجاعتش تعریف نمیشود و فیلم اجازه میدهد تکبر و اطمینان بیش از اندازهاش بخشی از تصویر او باشد.
کوتوله، در مقام نیرویی بازیگوش و تهدیدکننده، مرز میان طنز و هراس را باریک میکند؛ حضوری که حس امنیت را از جهان افسانه میگیرد. دگرگونی، مهربانی و طبیعت دگرگونیهای جادویی در فیلم فقط برای ایجاد شگفتی به کار نمیروند. آنها صورت دیداریِ تغییر اخلاقیاند: شخصیتها در برابر وضعیتی قرار میگیرند که نگاهشان به خود و دیگران را به آزمون میگذارد.
فیلم با زبانی ساده و ملموس، مهربانی را نه آرایهای تزئینی، بلکه تواناییِ دیدنِ موجودات دیگر و رعایتکردنِ حقِ آنها نشان میدهد. طبیعت و حیوانات نیز در این چارچوب صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ بخشی از جهان اخلاقی قصهاند. پیام فیلم از این جهت روشن است، اما بیانش همیشه ظریف نیست. گاهی دگرگونیها و آزمونها چنان آشکارا در خدمت درس اخلاق قرار میگیرند که پیچیدگی شخصیتها زیر بارِ سازوکار افسانه کمرنگ میشود.
« بازیها و پیکرههای افسانهای بازیها با لحن نامتعارف فیلم هماهنگاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، همین سادگی به فیلم کیفیتی قابلفهم برای مخاطب کمسن میدهد، درحالیکه فضای وهمآلود و شخصیتهای عجیب میتوانند لایهای ناآرامکننده نیز به تجربهٔ تماشا اضافه کنند. جادوی نامتعارف و مرزهای مخاطب کودک این اثر در شمار خیالپردازیهای کودکانهای نیست که پیوسته میکوشند تماشاگر را آسوده نگه دارند.
بعضی تصویرها و موجوداتش، بهویژه بهسبب ظاهر مصنوعی و حرکتهای غیرعادیشان، میتوانند برای کودکان کمسن ترسناک باشند. این هراس بیشتر از نمایش خشونت یا خطرِ واقعگرایانه نمیآید؛ از حس بیگانگی میآید، از آنکه جهان فیلم اندکی کج، نامطمئن و پیشبینیناپذیر به نظر میرسد. همین کیفیت برای گروهی از تماشاگران بخشی از جاذبهٔ اثر است.
فیلم بهجای پنهانکردنِ ابزارهایش، آنها را در معرض دید میگذارد و از ناهماهنگیِ میان دکورِ ساختگی، بازیهای اغراقشده و موجودات افسانهای، نوعی رؤیای ناآرام میسازد. اما این انتخاب هزینه دارد: روایت در بخشهایی از مسیر بهاندازهٔ تصاویرش روشن و روان نیست. تغییر موقعیتها و ورود عناصر تازه ممکن است تمرکز تماشاگر را دشوار کند و حسِ آشفتگی به وجود آورد.
روایت و درختِ خاموش قصه در لحظاتی که باید با منطق رؤیا پیش برود، از پیوندهای رواییِ معمول فاصله میگیرد. برای برخی تماشاگران، این گسست همان چیزی است که فیلم را از افسانههای آشنا جدا میکند؛ برای برخی دیگر، مانعی در دنبالکردنِ ماجراست. اثر بهندرت مکث میکند تا همهچیز را توضیح دهد.
« همین کیفیت برای گروهی از تماشاگران بخشی از جاذبهٔ اثر است. »
قوتها و کاستیها
بیشتر از آنکه جهانش را شرح دهد، تصویرهایی را پیش چشم میگذارد و انتظار دارد تماشاگر با قواعد عجیب آن کنار بیاید. در این میان، خودِ درختِ وعدهدادهشده نیز میتواند سرچشمهٔ نوعی ناکامیِ آگاهانه باشد. عنوان و خواستهٔ شاهزادهخانم انتظاری روشن میسازند، اما تجربهٔ تماشاگر ممکن است با آن تصویر خیالینِ پرطنینی که تصور کرده، یکی نباشد.
این فاصله، از یک سو شوخی کوچکی با توقع مخاطب است و از سوی دیگر یادآور تفاوت میان افسانهای که در ذهن شکل میگیرد و چیزی که سینما واقعاً نشان میدهد. فیلم همیشه پاداشِ خیالپردازی را به همان شکلی که انتظار میرود عرضه نمیکند. جمعبندی «The Singing Ringing Tree» فیلمی است که ارزشش بیش از هر چیز در یگانگیِ جهان و لحن آن نهفته است.
قصهٔ پریوارش با کلیشههای شاهزادهها و شاهزادهخانمها بازی میکند، دکورهای استودیوییاش رؤیایی مصنوعی و رنگارنگ میسازند و موجودات و دگرگونیهایش میان شگفتی و هراس در نوساناند. در کنار این امتیازها، روایت گاهی پراکنده و نامتعارف میشود و برخی تصویرها ممکن است برای کودکان کمسن ناآرامکننده باشند.
اما همین ناهمواریها بخشی از هویت فیلماند. اثر نه افسانهای صیقلی و بیخطر، بلکه رؤیایی غریب است که سالها بعد نیز میتواند در ذهن بماند. پیامِ مهربانی و دگرگونی در آن روشن است، ولی آنچه بیش از همه ماندگار میشود، کیفیتِ عجیب و ساختگیِ جهانی است که میسازد؛ جهانی که دعوت میکند در آن قدم بگذاریم، بیآنکه تضمین کند از همان آغاز احساس آسودگی خواهیم کرد.
« در این میان، خودِ درختِ وعدهدادهشده نیز میتواند سرچشمهٔ نوعی ناکامیِ آگاهانه باشد. »



ثبت دیدگاه