نقد و بررسی
نقد سیگنال (The Signal) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای جذاب در دل تاریکی «The Signal» ساختهٔ William Eubank با فرضی آشنا اما پربار آغاز میشود: سفری جادهای که بهتدریج از مسیر معمول خود بیرون میافتد و سه جوان را به سوی معمایی میکشاند که ظاهراً در حاشیهٔ جهان عادی پنهان شده است. نیک، هیلی و جونا در پی یافتن هکری ناشناس، به منطقهای دورافتاده میروند؛ سپس خاموشی ناگهانی، سفرشان را به تجربهای ناآرام و کابوسوار بدل میکند.
فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و مخاطب را در موقعیت نیک میگذارد: گرفتار محیطی غریب، با توضیحاتی ناکافی و پرسشهایی که از هر پاسخ تازه سر برمیآورند. این آغاز، وعدهٔ یک معمای علمیتخیلی خوشساخت را میدهد؛ وعدهای که بهواسطهٔ بیاعتمادی، محدودیت دید و دگرگونیهای پیاپی، ظرفیت تعلیق دارد.
فیلم بهجای آنکه جهان خود را زود روشن کند، میکوشد حس سردرگمی را به بخشی از تجربهٔ تماشاگر تبدیل کند. این تصمیم، دستکم در بخشهایی، مؤثر است: ما نیز همانند شخصیت اصلی نمیدانیم با چه نیرویی روبهرو هستیم و چه اندازه از واقعیت پیرامونمان را میتوان باور کرد. اما ابهام زمانی به تعلیق بدل میشود که زیر آن، نظمی پنهان و قابلردیابی وجود داشته باشد؛ «The Signal» همیشه در ساختن این نظم موفق نیست.
ابهام؛ ابزار تعلیق یا جایگزین روایت؟ فیلم از ابتدا علاقه دارد سرنخها را ناقص و دوپهلو عرضه کند. نیک با پرسشهایی روبهرو است که پاسخ روشن نمیگیرند و تماشاگر نیز ناچار میشود از رفتار آدمها، جزئیات محیط و تغییر لحن صحنهها معنایی استخراج کند. این روش، در بهترین لحظات، حس ناامنی و بیپناهی را تقویت میکند.
« فیلم بهجای آنکه جهان خود را زود روشن کند، میکوشد حس سردرگمی را به بخشی از تجربهٔ تماشاگر تبدیل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سکوتها و مکثها به اندازهٔ دیالوگها اهمیت مییابند و هر نشانه میتواند دریچهای به توضیحی تازه باشد. بااینحال، میان رازآلودگی و گنگی تفاوتی تعیینکننده وجود دارد. راز، پرسش میسازد و مخاطب را به جستوجو وامیدارد؛ گنگی، گاه خودِ مسیر جستوجو را محو میکند. فیلم در چند مقطع بهجای آنکه سرنخهای کافی برای ارزیابی فرضیهها بدهد، اطلاعات را بهکلی دریغ میکند.
در نتیجه، بعضی چرخشها بیش از آنکه نتیجهٔ منطقیِ نشانههای پیشین به نظر برسند، مانند تغییر مسیر ناگهانی جلوه میکنند. تماشاگر ممکن است از خود بپرسد نه فقط «ماجرا چیست؟»، بلکه «فیلم بر چه مبنایی از یک ایده به ایدهٔ دیگر رسیده است؟» این پرسش دوم، جایی است که ابهام دیگر به سود تعلیق عمل نمیکند.
چند جهان علمیتخیلی در یک روایت یکی از ویژگیهای چشمگیر فیلم، آمادگی آن برای تغییر حالوهواست. داستان از تعقیب یک سیگنال رایانهای و ماجرای جوانانی کنجکاو آغاز میشود، اما کمکم به قلمروهایی وارد میشود که هرکدام قواعد و انتظارهای ژانری خاص خود را دارند. اثر از تریلر جادهای به معمایی روانشناختی و سپس به علمیتخیلیِ پررنگتری حرکت میکند.
این جابهجاییها میتوانند برای تماشاگر مشتاقِ غافلگیری لذتبخش باشند؛ هیچگاه نمیتوان با اطمینان گفت فیلم در صحنهٔ بعد چه فضایی را برخواهد گزید. اما این تنوع، انسجامی را که باید رشتهٔ اتصال بخشها باشد، تضعیف میکند. ایدههای علمیتخیلیِ فیلم هرکدام جذابیت بالقوه دارند، ولی پیوند میانشان همیشه به اندازهٔ کافی پرداخت نشده است.
« سکوتها و مکثها به اندازهٔ دیالوگها اهمیت مییابند و هر نشانه میتواند دریچهای به توضیحی تازه باشد. »
شخصیتها و اجرا
گاهی احساس میشود فیلم بیش از آنکه یک مفهوم مرکزی را بکاود، چند تصور پرهیجان را پشت سر هم میآورد و از انرژیِ رازآلودگی برای چسباندنشان به یکدیگر بهره میگیرد. حاصل، اثری است که میتواند هم کنجکاوی برانگیزد و هم حسِ پراکندگی ایجاد کند: معما ادامه مییابد، اما رابطهٔ اجزای آن همیشه روشنتر نمیشود.
تصویر و صدا؛ معماریِ ناآرامی در وجه بصری، «The Signal» از توانایی چشمگیری برخوردار است. قاببندیهای دقیق، تضاد فضاهای باز و بسته و بازی با رنگ و نور، جهانی میسازند که در آن هیچ محیطی کاملاً امن یا قابلاعتماد به نظر نمیرسد. از جاده و بیابان تا فضاهای سفید و کنترلشده، هر مکان بافتی دارد که حال روحی شخصیتها را بازتاب میدهد.
فیلم بهخوبی میفهمد که در داستانی دربارهٔ نادانی و کنترل، معماریِ محیط میتواند خود بخشی از روایت باشد. طراحی صدا نیز سهم مهمی در این تجربه دارد. سکوتهای سنگین، صداهای مختلشده و لحظههای آشوب صوتی، فاصلهٔ میان واقعیت و ادراک را کمرنگ میکنند. موسیقی و صداگذاری گاه پیش از آنکه تصویر چیزی را آشکار کند، نشانهای از خطر یا بیثباتی میدهند.
بااینهمه، فیلم گاهی چنان به جلوهٔ حسی تکیه میکند که تأثیر بصری و صوتی جای پیشرفت دراماتیک را میگیرد. چشم و گوش سرگرم میشوند، اما ذهن ممکن است در انتظار توضیحی بماند که صحنهٔ بعدی نیز آن را به تعویق میاندازد. ریتمی که میان تأمل و فرسودگی نوسان میکند کندی آغازین فیلم بهخودیخود ایراد نیست.
« تصویر و صدا؛ معماریِ ناآرامی در وجه بصری، «The Signal» از توانایی چشمگیری برخوردار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مکثها میتوانند فرصت دهند تا فضای سفر، رابطهٔ شخصیتها و حسِ تهدید آرامآرام شکل بگیرد. در بخشی از فیلم، حرکت آهسته و تماشای جزئیات، نوعی بیقراری پدید میآورد: انگار حادثهای در راه است، اما هنوز نمیتوان فهمید از کجا سر خواهد رسید. این انتظار، با جهان نامطمئن داستان تناسب دارد.
مشکل آن است که ریتم در همهٔ لحظات به یک اندازه هدفمند نیست. اسلوموشنهای طولانی و تأکیدهای مکرر بر تصویر، گاهی بدون آنکه اطلاعات تازه یا دگرگونی عاطفی مهمی بیفزایند، زمان را کش میدهند. از سوی دیگر، وقتی فیلم سرانجام شتاب میگیرد، بعضی تغییرها بیش از حد ناگهانی به نظر میرسند. بنابراین، اثر میان دو قطب گرفتار است: لحظههایی که بیش از اندازه در یک حس توقف میکنند و لحظههایی که فرصت هضم ایدههای تازه را از مخاطب میگیرند.
این نوسان، از نیروی تعلیق میکاهد و بعضی بخشها را خستهکننده میسازد. بازیها و شخصیتها Brenton Thwaites نقش نیک را با ترکیبی از آسیبپذیری و سرسختی پیش میبرد. شخصیت او همواره در پی آن است که بفهمد چه بر سرش آمده و تا چه اندازه میتواند بر سرنوشت خود اثر بگذارد. این تلاش، ستون اصلی همراهی مخاطب با داستان است؛ حتی وقتی روایت از ارائهٔ پاسخ سر باز میزند، واکنشهای نیک راهی برای لمس کردن اضطراب و سردرگمی فراهم میکنند.
بااینحال، چون فیلم بخشی از توجه خود را صرف رازهای پیرنگ میکند، فرصت چندانی برای پرداخت عمیق همهٔ لایههای شخصیتی او نمییابد. Olivia Cooke در نقش هیلی حضور مؤثری دارد و در لحظات عاطفی، به داستان گرمایی میبخشد که با فضای سرد و کنترلشدهٔ پیرامون تضاد دارد. او صرفاً عنصری در معمای فیلم نیست؛ حضورش یادآور رابطهای است که نیک در میانهٔ آشفتگی میکوشد به آن تکیه کند.
« مکثها میتوانند فرصت دهند تا فضای سفر، رابطهٔ شخصیتها و حسِ تهدید آرامآرام شکل بگیرد. »
قوتها و کاستیها
Beau Knapp نیز به جونا سرزندگی و انرژی میدهد، هرچند سهم شخصیت او در ساختار کلی روایت به اندازهای نیست که بتواند همهٔ ظرفیتهایش را آشکار کند. Laurence Fishburne با خویشتنداری و صدای آرام خود، نوعی اقتدار مبهم میسازد؛ حضوری که نه کاملاً توضیحدهنده است و نه بهآسانی میتوان به او اعتماد کرد.
مضمون و محدودیتهای آن در لایهای زیرین، فیلم به نسبت میان منطق و احساس، و به این پرسش میپردازد که انسان در موقعیتی ناشناخته چگونه دست به انتخاب میزند. نیک میکوشد با مشاهده و استدلال بر وضعیت مسلط شود، اما شرایطی که در آن گرفتار شده، مدام معیارهای معمول فهم را بر هم میزند. در این چارچوب، کنجکاوی نه فقط نیروی پیشبرندهٔ ماجرا، بلکه سرچشمهٔ خطر نیز هست؛ میل به دانستن میتواند انسان را به دل موقعیتی بکشاند که کنترلش از دسترس او بیرون است.
این مضمون، بهویژه وقتی با رابطهٔ عاطفی شخصیتها پیوند میخورد، امکان مییابد از سطح معمای علمیتخیلی فراتر رود. بااینحال، فیلم همیشه میان ایده و روایت تعادل برقرار نمیکند. پیامهای ضمنی گاه بهجای آنکه از تحول شخصیتها و پیامد انتخابهایشان بجوشند، زیر سایهٔ چرخشهای پیرنگ کمرنگ میشوند.
ازاینرو، میتوان جوهرهٔ فکری اثر را دریافت، اما نه همیشه با همان اطمینانی که فیلم از مخاطب میخواهد در معمای خود سرمایهگذاری کند. جمعبندی «The Signal» فیلمی است با تخیلی زنده، فضاسازی قابلاعتنا و تمایلی آشکار به گریز از مسیرهای متعارف علمیتخیلی. بازیهای قابلقبول، تصویرهای سنجیده و طراحی صوتیِ ناآرام، تجربهای متمایز میسازند؛ تجربهای که حتی در لحظات کمرمق نیز کنجکاوی را کاملاً از میان نمیبرد.
« بااینحال، فیلم همیشه میان ایده و روایت تعادل برقرار نمیکند. »
جمعبندی
اما ابهامِ بیش از اندازه، پیوندهای ناپایدار میان ایدهها، شخصیتپردازی محدود و ریتم نامتوازن مانع میشوند که این ظرفیتها به روایتی یکپارچه و کاملاً رضایتبخش بدل شوند. تماشاگرانی که از معماهای باز، تغییرهای ژانری و فضاسازیِ پیش از توضیح لذت میبرند، احتمالاً با فیلم ارتباط برقرار خواهند کرد؛ بهخصوص اگر حاضر باشند بخشی از پرسشها را بیپاسخ بگذارند.
اما کسانی که انتظار دارند هر سرنخ جای مشخصی در سازوکار داستان داشته باشد، ممکن است سردرگمی را نه بخشی از جذابیت، بلکه نشانهٔ کمبود انسجام بدانند. «The Signal» بیش از آنکه معمایی خوشگشایش باشد، سفری ناآرام در دل ناشناختههاست: سفری که دیدنی و بحثبرانگیز میشود، اما همیشه به مقصدی روشن نمیرسد.
ثبت دیدگاه