نقد و بررسی
نقد The Shadowless Tower | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان برج و سایه «The Shadowless Tower» ساختهٔ ژانگ لو، در ظاهر داستان مردی است که پس از بیش از چهار دهه از پدرِ جداافتادهاش نشانی مییابد و بهتدریج راهی برای نزدیکشدن دوباره به او پیدا میکند. اما فیلم بیش از آنکه بر آشتی بهمثابهٔ یک رخداد تکیه کند، به زمانِ ازدسترفته، تردید در نزدیکشدن و دشواریِ حضور در زندگی دیگران میاندیشد.
قهرمانش، گو وِنتونگ، مردی میانسال و مطلقه است که زندگیاش در پکن، میان کار، مسئولیت پدری و خاطرات خانوادگی، به نوعی سکون عاطفی رسیده است. خبرِ پدر، این سکون را برهم میزند؛ نه با نیروی حادثهای پرهیجان، بلکه همچون ترک کوچکی بر دیواری قدیمی. عنوان فیلم نیز راهی برای ورود به جهان معنایی آن میگشاید.
برج سفید پکن، سازهای تاریخی که میگویند سایهاش در نقطهای دوردست پدیدار میشود، حضوری دیداری و در عین حال گریزان دارد. این تصویر با زندگی وِنتونگ تناسبی شاعرانه مییابد: آدمی که در کنار دیگران هست، اما گاه اثر حضورش را بر آنان نمیگذارد؛ کسی که گذشتهاش بر اکنون سایه انداخته، بیآنکه بتواند آن را بهروشنی ببیند.
روایتِ آهسته و زندگیِ معلق ژانگ لو قصه را بر پایهٔ گرهافکنیهای پرشتاب بنا نمیکند. روایت در قدمزدنها، گفتوگوهای کوتاه، مکثهای طولانی و دیدارهایی پیش میرود که گاهی در نگاه نخست اهمیت چندانی ندارند. همین شیوه، حسِ روزمرگیِ قهرمان را به فرم فیلم منتقل میکند: زمان نه به سوی یک مقصد روشن میدود و نه با حادثهای ناگهانی از مسیرش خارج میشود؛ بیشتر در جزئیات انباشته میشود، تا آنکه معنای رابطهها آرامآرام تغییر کند.
« خبرِ پدر، این سکون را برهم میزند؛ نه با نیروی حادثهای پرهیجان، بلکه همچون ترک کوچکی بر دیواری قدیمی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ریتم کند، انتخابی بیدلیل نیست. وِنتونگ مردی است که گویی برای هر تصمیمی یک گام دیر میرسد؛ در رابطه با دخترش، با خواهرش، با اویانگ وِنهویی و سرانجام با پدرش. فیلم میکوشد این ناتوانی در حرکت را نه فقط موضوع، بلکه تجربهای برای تماشاگر کند. بااینحال، میان کندیِ معنادار و کشآمدنِ بیثمر مرزی باریک وجود دارد.
برخی صحنهها بهجای آنکه لایهای تازه از شخصیت یا رابطهای را آشکار کنند، صرفاً حالوهوای قبلی را تکرار میکنند. ازاینرو فیلم ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی رواییِ روشنتری دارند، فرساینده شود. وِنتونگ؛ مردی که از سخن عقب مینشیند نقطهٔ قوت اصلی فیلم، شخصیتپردازیِ وِنتونگ است؛ مردی که اندوهش را به نمایش نمیگذارد و حتی در بیان خواستههای ساده نیز نوعی عقبنشینی دارد.
او اغلب مؤدب است، اما این ادب همیشه نشانهٔ آرامش یا ملاحظه نیست؛ گاهی راهی برای پنهانشدن از گفتوگویی دشوار است. فیلم بهخوبی نشان میدهد که چگونه فاصله میان آنچه آدمی میگوید و آنچه واقعاً میخواهد، میتواند به دیواری نامرئی بدل شود. بازی شین بایچینگ این درونگرایی را با ظرافتی کمادعا منتقل میکند.
نگاههای مردد، مکثهای پیش از پاسخ و حرکات کوچک بدن، جای اعترافهای پرشور را میگیرند. او نه قهرمانی است که برای جبران گذشته بیدرنگ دست به عمل بزند و نه شخصیتی که اندوهش را به سخنرانی بدل کند. پشیمانی در او به شکل نوعی فرسودگی و احتیاط رسوب کرده است. این بازی، فیلم را از ملودرامِ آشکار دور نگه میدارد و اجازه میدهد احساسات از زیر سطحِ رفتارهای روزمره سربرآورند.
« فیلم میکوشد این ناتوانی در حرکت را نه فقط موضوع، بلکه تجربهای برای تماشاگر کند. »
شخصیتها و اجرا
پیوندهای خانوادگی و فرصتِ دوباره بازگشت پدر به زندگیِ وِنتونگ، پرسشی دشوار را پیش میکشد: آیا رابطهای که دههها از آن محروم بودهایم، با یک دیدار دوباره ساخته میشود؟ فیلم از پاسخهای ساده پرهیز میکند. آشتی در اینجا به معنای پاککردن گذشته یا بازگشت به خانوادهای آرمانی نیست؛ بیشتر تلاشی محتاطانه است برای دیدن دیگری، با همهٔ خطاها و زخمهایی که میانشان قرار گرفتهاند.
همین پرهیز از آشتیِ آسان، لحظههای عاطفی فیلم را باورپذیر میکند. احساسِ حسرت در فیلم از آن رو اثرگذار است که با امکانِ محدود اما واقعیِ انتخاب همراه میشود. گاهی فرصت دوباره نه برای آن است که همهچیز درست شود، بلکه برای آنکه آدمی از تکرارِ سکوت دست بردارد. رابطهٔ پدر و پسر در این چارچوب، تنها موضوعی خانوادگی نیست؛ آینهای است برای سنجیدن اینکه انسان تا چه اندازه میتواند از میراثِ عاطفیِ نسل پیشین فاصله بگیرد، یا ناخواسته بخشی از همان الگوها را در زندگی خود ادامه میدهد.
اویانگ وِنهویی و نزدیکیِ ناتمام دوستیِ وِنتونگ با اویانگ وِنهویی، عکاس جوان، خطی عاطفی به روایت میافزاید که عمداً در قالبی قطعی و آشنا جای نمیگیرد. اختلاف سن و تجربه، همراه با صمیمیتی که میان آن دو شکل میگیرد، رابطهشان را سرشار از ابهام میکند. اویانگ گاه پیشقدم میشود و گاه فاصله میگیرد؛ وِنتونگ نیز نه کاملاً میپذیرد و نه آشکارا رد میکند.
این ناتمامی، بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، بخشی از خلقوخو و وضعیت عاطفی هر دو شخصیت است. حضور اویانگ همچنین نقش نیروی محرک را دارد؛ او وِنتونگ را به مواجههای سوق میدهد که احتمالاً بهتنهایی از آن میگریخت. بااینهمه، فیلم رابطهٔ این دو را به ابزاری صرف برای پیشبرد ماجرای پدر و پسر تقلیل نمیدهد.
« همین پرهیز از آشتیِ آسان، لحظههای عاطفی فیلم را باورپذیر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میانشان نوعی همنشینیِ دو تنهایی شکل میگیرد؛ نزدیکیای که ممکن است راهی به سوی دگرگونی باشد، اما تضمینی برای رفعِ خلأهای گذشته نمیدهد. این تصمیم، از افتادن فیلم در دامِ یک قصهٔ عاشقانهٔ سرراست جلوگیری میکند. پکن؛ شهری که خاطره را در خود نگه میدارد پکن در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ رخدادها نیست، بلکه حضوری زنده و شکلدهنده دارد.
کوچههای باریک، دیوارها، خانههای کمارتفاع و رفتوآمدهای روزانه، تصویری از شهری میسازند که هم تاریخی است و هم در حال تغییر. دوربین با قابهایی سنجیده، شخصیتها را گاه در حاشیهٔ تصویر مینشاند و گاه میان درگاهها و فضاهای بسته محصور میکند. این انتخاب بصری با وضعیت وِنتونگ پیوند دارد: او در جهان حضور دارد، اما همیشه انگار پشت مرزی ناپیدا ایستاده است.
عکاسی فیلم بهجای آنکه شهر را به منظرهای تزیینی تبدیل کند، به آن کیفیتی تأملبرانگیز میبخشد. پکن در اینجا شهری برای گشتوگذار نیست؛ شهری است که زمان در آن رسوب کرده و خاطرات شخصی با مکانهای عمومی درهم میآمیزند. برج سفید نیز در دل همین فضا، نه توضیحی نمادینِ قطعی، بلکه نشانی مکرر از فاصله و حضورِ نامحسوس است.
فیلم به تصویر اعتماد میکند و از شرحدادنِ بیش از اندازهٔ معنا میپرهیزد؛ رویکردی که زیبایی قابها را تقویت میکند، هرچند گاهی نمادپردازیاش بیش از اندازه آشکار به نظر میرسد. امتیازها و محدودیتهای فرم سکونِ فیلم فضایی برای تماشای جزئیات فراهم میآورد: لحظههای کوتاهی که رابطهها را بیآنکه صریحاً توضیح داده شوند، آشکار میکنند؛ نگاههایی که جای جملهای را میگیرند؛ و سکوتهایی که هم نشانهٔ نزدیکیاند و هم راهی برای فرار.
« این تصمیم، از افتادن فیلم در دامِ یک قصهٔ عاشقانهٔ سرراست جلوگیری میکند. »
قوتها و کاستیها
طنزهای پراکنده نیز از شدت اندوه میکاهند، بیآنکه جهان فیلم را سبک کنند. شخصیتهای فرعی، از جمله دختر کوچک وِنتونگ، به فضای عاطفی اثر گرما میبخشند و یادآور میشوند که پیوندهای خانوادگی تنها در گذشته خلاصه نمیشوند. اما همین تکیه بر حالوهوا گاهی به تکرار میانجامد. شماری از موقعیتها و ایدهها آشنا هستند و فیلم همیشه آنها را به کشفی تازه نمیرساند.
روایت پرسهزن میتواند تمرکز را سست کند؛ برخی تماشاگران شاید در میانهٔ راه احساس کنند فیلم بیش از آنکه پیش برود، در همان وضعیت عاطفی دور میزند. این ضعف، از ناهماهنگیِ کلی میان فرم و مضمون ناشی نمیشود؛ برعکس، کندی با سرگشتگیِ قهرمان سازگار است. مسئله آن است که این سازگاری در لحظاتی چنان طولانی میشود که اثرگذاریِ صحنهها را کاهش میدهد.
جمعبندی «The Shadowless Tower» درامی آرام دربارهٔ تنهایی، سکوت و دشواریِ بازسازیِ پیوندهای ازدسترفته است. نیروی آن در حادثههای بزرگ یا افشاگریهای پرهیجان نیست، بلکه در حسی است که پس از پایانِ صحنهها باقی میماند: حسِ زمانِ ازدسترفته، شرمی که مانعِ نزدیکشدن میشود و امیدِ محتاطانهای که شاید هنوز برای گفتوگویی دیر نشده باشد.
بازی سنجیدهٔ شین بایچینگ، قاببندیهای شاعرانه و حضور ملموسِ پکن، به فیلم هویتی متمایز میبخشند. در مقابل، ریتمِ بیش از اندازه آرام، تکرار برخی حالوهواها و پراکندگیِ روایت ممکن است تماشای آن را دشوار کند. این فیلم برای مخاطبی که درام را با حرکت سریع و پاسخهای روشن میسنجد، احتمالاً صبورانه و گاه کشدار خواهد بود.
« طنزهای پراکنده نیز از شدت اندوه میکاهند، بیآنکه جهان فیلم را سبک کنند. »
جمعبندی
اما برای تماشاگر پذیرای مکث و ابهام، تجربهای فراهم میکند که در آن آشتی نه پیروزیِ کامل، بلکه تلاشی انسانی و شکننده است؛ تلاشی برای آنکه آدمی، پیش از آنکه دیرتر شود، از سایهٔ سکوت بیرون بیاید.



ثبت دیدگاه