نقد و بررسی
نقد The Serpent | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جاذبهٔ یک تعقیب فرساینده «The Serpent» مینیسریالی جنایی است که از پروندهٔ واقعی چارلز سبرج الهام میگیرد؛ مردی که در میانهٔ دههٔ هفتاد میلادی در مسیر سفرهای جوانان غربی در آسیا، با فریب، سرقت و خشونت دام میگسترد. اما سریال را نباید تنها بهعنوان بازسازی پروندهای جنایی دید. محور آن، افزون بر جنایتکار، شبکهای از آدمهای آسیبپذیر، شاهدان و مأمورانی است که میکوشند در میانهٔ بیاعتنایی و آشفتگی، رشتهٔ حقیقت را پیدا کنند.
ساختار داستان از ابتدا وعدهٔ تعقیبی خطی و سرراست نمیدهد. روایت میان زمانها و مکانهای گوناگون رفتوآمد میکند و اطلاعات را قطرهچکانی در اختیار تماشاگر میگذارد. این شیوه گاه به تعلیق و کشف تدریجی میانجامد؛ گاه نیز چنان مسیر روایت را میشکند که دنبالکردن رابطهٔ رخدادها به تمرکز بیشتری نیاز دارد.
حاصل، اثری پرکشش اما نابرابر است: سریالی که در لحظات اوج، تماشاگر را بهخوبی درگیر میکند، ولی همیشه از پیچیدگی خود بهرهٔ کامل نمیبرد. روایت چندپاره و زمانِ ناآرام یکی از انتخابهای بنیادین مجموعه، جابهجایی مکرر میان دورهها و دیدگاههاست. ماجرا تنها از چشم سبرج پیش نمیرود؛ تلاش هرمان کنیپنبِرگ، دیپلمات هلندی، برای پیگیری ناپدیدشدن مسافران نیز بخشی مهم از روایت است.
سریال از تقاطع این دو مسیر، تعلیق میسازد: مخاطب اغلب از برخی واقعیتها آگاه است، در حالی که شخصیتها هنوز برای کنار هم گذاشتن شواهد تلاش میکنند. این تفاوت میان دانستههای تماشاگر و نادانی شخصیتها میتواند مؤثر باشد، اما تدوین زمانی گاهی بهجای روشنکردن پیوندها، آنها را مبهم میسازد.
« اما سریال را نباید تنها بهعنوان بازسازی پروندهای جنایی دید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تاریخهایی که بر تصویر ظاهر میشوند قرار است جایگاه هر صحنه را مشخص کنند، ولی تکرارشان در بعضی لحظات بیش از آنکه راهنما باشد، به وقفهای مکانیکی در جریان درام میماند. مسئله فقط پیچیدگی نیست؛ مسئله آن است که هر پرش زمانی باید دلیل روایی داشته باشد. هرجا این دلیل بهاندازهٔ کافی محسوس نیست، تماشاگر بهجای کشف، مشغول محاسبهٔ جایگاه صحنه میشود.
با این همه، آشفتگی زمانی در همهجا ضعف نیست. رفتوبرگشت میان رخداد و تحقیق، حس پروندهای را میآفریند که از قطعات پراکنده ساخته میشود. سریال بهخوبی نشان میدهد که حقیقت در چنین پروندهای با یک سرنخ ناگهانی به دست نمیآید؛ حاصل پیگیری، مقایسه و مقاومت در برابر فراموشی است. چهرهٔ فریبندهٔ شر تاهار رحیم در نقش سبرج، ستون اصلی مجموعه است.
بازی او بر فریاد و نمایش آشکار خشونت تکیه نمیکند؛ تهدید را بیشتر در آرامش، کنترل و نگاه حسابگر شخصیت جا میدهد. سبرج در جمع میتواند جذاب، مطمئن و حتی دلنشین جلوه کند، اما همین ظاهر نرم، فاصلهٔ هولناک میان چهرهٔ اجتماعی و نیت واقعی او را برجسته میسازد. رحیم شخصیت را به هیولایی یکبعدی تقلیل نمیدهد؛ او را به انسانی بدل میکند که قدرتش را از خواندن نیازها و ضعفهای دیگران میگیرد.
این بازی، جذابیت شخصیت را با ستایش او اشتباه نمیگیرد. سریال در عین نمایش هوش و زیرکی او، هزینهٔ انسانی این بازی را نیز پیش چشم میگذارد. بااینحال، گاهی چنان بر مهارت و گریزهای سبرج مکث میکند که قربانیان در حاشیهٔ قصه میمانند. این لغزش برای اثری که بر پایهٔ جنایتهای واقعی شکل گرفته، مهم است: خطر آن وجود دارد که فریبکار به قهرمان پررمزوراز داستان بدل شود و زندگی کسانی که آسیب دیدهاند، به ابزاری برای ساختن افسانهٔ او فروکاسته شود.
« مسئله فقط پیچیدگی نیست؛ مسئله آن است که هر پرش زمانی باید دلیل روایی داشته باشد. »
شخصیتها و اجرا
ماری و مناسبات قدرت جنا کولمن در نقش ماری-آندره لکلرک، وجه دیگری از این جهان را نمایندگی میکند: انسانی که در مدار سبرج قرار گرفته و میان دلبستگی، انکار و آگاهی اخلاقی گرفتار است. شخصیت او صرفاً همراهی خاموش نیست؛ تماشاگر از خلال رفتار و مکثهایش میبیند چگونه رابطهای عاطفی میتواند به فضای اطاعت، وابستگی و فرسایش داوری بدل شود.
کولمن در انتقال دوگانگی ماری، بهویژه در لحظاتی که سکوت از گفتار گویاتر است، توانمند ظاهر میشود. بااینحال، برخی دیالوگهای فرانسوی او طبیعی به گوش نمیرسند و این ناهمواری گاه فاصلهای میان بازی و شخصیت ایجاد میکند. ایراد زبانی بهتنهایی کارکرد دراماتیک نقش را از میان نمیبرد، اما در سریالی که به هویت، ملیت و جابهجایی میان فرهنگها اهمیت میدهد، باورپذیری گفتار اهمیت ویژه دارد.
در سوی دیگر، بیلی هاول نقش کنیپنبِرگ را با جدیت و خویشتنداری پیش میبرد. او قهرمانی فراانسانی نیست؛ کارمندی است که پیگیری را به وظیفهای شخصی بدل میکند و در برابر مانعهای اداری و بیاعتنایی اطرافیان، دست از کار نمیکشد. همین معمولیبودن، نیروی اخلاقی شخصیت را باورپذیر میکند. فضاسازی؛ آسیا بهمثابهٔ میدان خطر بازسازی فضای دههٔ هفتاد، از مهمترین دستاوردهای بصری سریال است.
خانهها، هتلها و محفلهای مسافران، با رنگها و بافتهایی که یادآور دورهای دورند، محیطی میسازند که هم آکنده از میل به آزادی و سفر است و هم حامل تهدید. برای جوانانی که در جستوجوی تجربه و گریز از زندگی روزمرهاند، این جهان نوید رهایی میدهد؛ برای سبرج، همان آسیبپذیریها فرصتی برای تسلط است.
« کولمن در انتقال دوگانگی ماری، بهویژه در لحظاتی که سکوت از گفتار گویاتر است، توانمند ظاهر میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربین و طراحی صحنه از این تضاد بهره میگیرند. فضاها اغلب گرم و پرجزئیاتاند، اما همین گرما در کنار رخدادهای هولناک به نوعی ناامنی میانجامد. خشونت همواره با نمایش مستقیم و افراطی عرضه نمیشود؛ گاه انتظار، سکوت و پیامدِ یک رخداد بیش از خود آن اضطراب میآفریند. چنین رویکردی به سریال امکان میدهد دلهره را در فضا و رفتار شخصیتها بنشاند، نه فقط در صحنههای شوکآور.
بااینحال، نگاه مجموعه به جوامع محلی همیشه به یک اندازه پیچیده نیست. برخی شخصیتهای آسیایی در قیاس با اروپاییان و آمریکاییانِ محور داستان، فرصت کمتری برای داشتن انگیزه و جهان درونی مستقل پیدا میکنند. این محدودیت، از غنای محیط میکاهد و گاه آن را به پسزمینهای برای تعقیب قهرمانان غربی تبدیل میکند.
تعلیق، خشونت و ریتم نقطهٔ قوت روایی مجموعه، نمایش سازوکار فریب است. خطر تنها در وقوع جرم نیست؛ در تدریجِ اعتمادسازی و در این واقعیت نهفته است که قربانیان همیشه در آغاز نمیدانند در چه موقعیتی قرار گرفتهاند. سریال با نشاندادن این فرایند، تعلیق را از پرسش سادهٔ «چه اتفاقی میافتد؟» فراتر میبرد و میپرسد چگونه آدمها قدمبهقدم به وضعیتی خطرناک کشانده میشوند.
ریتم در سراسر مجموعه یکدست نیست. برخی بخشها با پیگیری سرنخها و تنگترشدن حلقهٔ تعقیب، نیروی قابلتوجهی پیدا میکنند؛ برخی دیگر در توضیح تاریخها، مناسبات و جابهجاییهای روایی مکثی بیش از حد دارند. اگر تدوین در بعضی قسمتها اطلاعات را با ایجاز بیشتری عرضه میکرد، تعلیق میتوانست بدون فرسودن توجه مخاطب استمرار یابد.
« دوربین و طراحی صحنه از این تضاد بهره میگیرند. »
قوتها و کاستیها
در عوض، مجموعه گاهی به تماشاگر یادآوری میکند کجای زمان ایستاده، حتی زمانی که خود صحنه بهتنهایی برای فهم موقعیت کافی است. مجموعهای دربارهٔ پیگیری و فراموشی فراتر از تصویر جنایتکار، «The Serpent» دربارهٔ دشواری پیگیری حقیقت در جهانی پراکنده است. پرونده از مرزهای ملی، زبانها و نهادهایی عبور میکند که نه همیشه توانمندند و نه همیشه مایل به همکاری.
در چنین بستری، استمرار کنیپنبِرگ معنایی فراتر از وظیفهٔ اداری پیدا میکند: او در برابر سازوکاری میایستد که ترجیح میدهد پروندهای دور از مرکز توجه را به فراموشی بسپارد. این مضمون، پیوندی میان روایت تعقیب و اخلاق اثر برقرار میکند. سبرج به سبب تواناییاش در تغییر چهره و فرار از پاسخگویی، حضوری سیال دارد؛ در مقابل، حقیقت به کوشش کسانی وابسته است که باید شواهد را حفظ و به هم متصل کنند.
سریال در بهترین لحظاتش، همین نابرابری را به تعلیقی انسانی بدل میکند: آیا پیگیری فردی میتواند در برابر بیاعتنایی گسترده دوام بیاورد؟ جمعبندی «The Serpent» در بازی تاهار رحیم، فضاسازی سنگین و بازنمایی تدریجی فریب، اثری درگیرکننده و گاه تکاندهنده است. مجموعه بهخوبی از تقابل میان ظاهر دلپذیر و خشونت پنهان تعلیق میسازد و مسیر پیگیری کنیپنبِرگ را به نیرویی اخلاقی در دل قصه تبدیل میکند.
در سوی دیگر، رفتوبرگشتهای زمانیِ گاه گیجکننده، نمایش مکرر تاریخها، ناهمواری برخی اجراهای زبانی و کمپرداختگی بخشی از شخصیتهای محلی، مانع از آن میشود که همهٔ اجزای اثر به یک اندازه استوار باشند. با وجود این کاستیها، سریال تصویری ماندگار از قدرت فریب و شکنندگی اعتماد ارائه میدهد.
« پرونده از مرزهای ملی، زبانها و نهادهایی عبور میکند که نه همیشه توانمندند و نه همیشه مایل به همکاری. »
جمعبندی
جذابیت آن نه در ستایش جنایتکار، بلکه در نشاندادن سازوکارهایی است که به او امکان میدهند دیگران را بخواند، مهار کند و از پاسخگویی بگریزد؛ و نیز در پافشاری کسانی که نمیگذارند قربانیان به پروندههایی خاموش و فراموششده بدل شوند.



ثبت دیدگاه