نقد و بررسی
نقد راز کارما (The Secret of Karma) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و وعدهٔ روایی «The Secret of Karma» اثری خیالپردازانه و معنوی است که از پرسشی کهن آغاز میکند: آیا انسان گرفتار پیامدهای گذشته است، یا میتواند با تغییر نگاه و انتخابهایش مسیر زندگی را دگرگون کند؟ داستان فرانک پس از تجربهٔ مرگ بالینی، او را در سفری میان زندگیهای پیشین، اکنون و آینده قرار میدهد؛ سفری که قرار است هم راز کارما را بکاود و هم امکان رهایی از تکرار رنج را پیش روی او بگذارد.
فیلم بر این اساس، بیش از آنکه در پی ساختن یک معمای داستانی کلاسیک باشد، میخواهد تجربهای تمثیلی و تأملبرانگیز بیافریند. این انتخاب، از همان ابتدا اثری دوگانه بر تماشاگر میگذارد. از یک سو، گسترهٔ زمانی و وجودی روایت میتواند جذاب باشد: قهرمان فقط با بحرانهای یک مقطع از زندگی روبهرو نیست، بلکه گویی باید معنای کل مسیر خود را دریابد.
از سوی دیگر، چنین ایدهای به نظمی دقیق نیاز دارد تا تماشاگر بتواند پیوند میان زندگیها، شخصیتها و رخدادها را دنبال کند. هرچه فیلم دامنهٔ خیال خود را وسیعتر میکند، ضرورتِ انسجام روایی نیز بیشتر میشود. ساختار میان زندگیها حرکت میان دورهها و زندگیهای گوناگون، اصلیترین سازوکار روایی فیلم است و در عین حال بزرگترین دشواری آن.
« این انتخاب، از همان ابتدا اثری دوگانه بر تماشاگر میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گذارها قرار است تصویرهایی از سرنوشت و تکرار بسازند؛ اما وقتی هر بخش با قواعد، فضا و چهرههای تازهای همراه میشود، فیلم باید روشن کند چه چیزی این تجربهها را به هم متصل میکند. اگر این پیوند صرفاً بر عهدهٔ توضیحهای مستقیم یا تکرار یک پیام گذاشته شود، رازآمیزی جای خود را به پراکندگی میدهد.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای آنکه از دل تفاوت زندگیها به معنایی تازه برسد، در تشخیص جایگاه هر بخش و نسبت آن با بخشهای دیگر گرفتار شود. این سردرگمی فقط مسئلهٔ سرعت روایت نیست؛ مسئله این است که آیا هر تجربهٔ تازه واقعاً شناخت فرانک را تغییر میدهد یا صرفاً نمونهٔ دیگری از ایدهای است که پیشتر بیان شده.
فیلم هرگاه این تجربهها را به تحول شخصیت پیوند میزند، از ظرفیت دراماتیک خود بهره میگیرد؛ هرگاه پیوند را شتابزده رها میکند، حالت مجموعهای از تصویرها و مفهومهای جدا از هم پیدا میکند. کارما، انتخاب و مسئولیت فردی محور فکری فیلم، نسبت میان کارما و ارادهٔ شخصی است. فرانک باور دارد گذشته در سرنوشت دشوار او نقش دارد، اما مسیرش به سوی این پرسش کشیده میشود که آیا خودِ باور به سرنوشت محتوم میتواند به بازتولید همان رنج بینجامد.
« کارما، انتخاب و مسئولیت فردی محور فکری فیلم، نسبت میان کارما و ارادهٔ شخصی است. »
شخصیتها و اجرا
از این منظر، فیلم دربارهٔ قدرت انتخاب است: انسان شاید نتواند گذشته را پاک کند، اما میتواند نسبت خود را با آن تغییر دهد و در اکنون تصمیمهای دیگری بگیرد. این مضمون برای تماشاگر ظرفیت تأمل دارد، بهخصوص چون پرسش از مسئولیت شخصی با امید به تغییر همراه میشود. بااینحال، فیلم گاه بهجای آنکه ایده را در کنشها و تناقضهای شخصیتها بپرورد، آن را مستقیم و توضیحی بیان میکند.
تأکید مکرر بر قدرت اندیشه و امکان ساختن واقعیت دلخواه، میتواند از نیروی مضمون بکاهد؛ زیرا گزارهای که باید از تجربهٔ شخصیت به دست آید، به پیام آمادهای تبدیل میشود. افزون بر این، اگر رنج آدمی بیش از اندازه به طرز فکر او نسبت داده شود، خطر آن هست که عوامل بیرونی و پیچیدگیهای زندگی کمرنگ شوند.
امید فیلم زمانی قانعکنندهتر است که انتخاب را نیرویی مؤثر بداند، نه راهحلی ساده برای هر دشواری. شخصیتپردازی و حضور بازیگران فرانک در مرکز روایتی قرار دارد که میخواهد از سردرگمی و احساس گرفتار بودن به سوی نوعی شناخت حرکت کند. اما وسعت مفاهیم گاه مجال کافی برای پرداخت تدریجی شخصیت باقی نمیگذارد.
« این مضمون برای تماشاگر ظرفیت تأمل دارد، بهخصوص چون پرسش از مسئولیت شخصی با امید به تغییر همراه میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین روایتی، تغییر درونی باید از واکنشها، تردیدها و تصمیمهای ملموس قهرمان شکل بگیرد؛ اگر این تغییر بیش از اندازه به توضیحهای فلسفی وابسته شود، مخاطب ممکن است نتیجه را بفهمد، بیآنکه آن را واقعاً با شخصیت تجربه کرده باشد. حضور Brendan Fraser و Marcia Cross برای بسیاری از مخاطبان جاذبهای مستقل دارد، اما نامهای شناختهشده بهتنهایی نمیتوانند خلأهای فیلمنامه را پر کنند.
نکتهای که در معرفی فیلم گاه زیر سایهٔ حضور Fraser میماند این است که نقش او در روایت، نقش فرانک نیست؛ او Animus را بازی میکند، در حالی که Frank شخصیت محوری سفر داستانی است. بنابراین، انتظارِ حضور طولانی Fraser بهعنوان قهرمان اصلی ممکن است با آنچه فیلم عرضه میکند یکسان نباشد. جهان بصری و صحنهپردازی جهانهای متفاوت فیلم میتوانستند فرصتی برای ساختن فضایی رؤیایی و نامتعارف باشند؛ فضایی که مرز میان خاطره، تجربهٔ نزدیک به مرگ و خیال را محو کند.
چنین رویکردی در اصل با موضوع فیلم سازگار است، اما موفقیت آن به کیفیت اجرا وابسته است. جلوههای بصریِ قانعکننده فقط برای نمایش شگفتی نیستند: آنها باید حس کنند که هر جهان از منطق درونی خود پیروی میکند و در عین حال به جهانهای دیگر پاسخ میدهد. در لحظاتی که تصویرها بیش از اندازه مصنوعی به نظر میرسند، این جهانسازی بهجای آنکه تماشاگر را در حالت تعلیق و حیرت قرار دهد، او را از قصه بیرون میکشد.
« بنابراین، انتظارِ حضور طولانی Fraser بهعنوان قهرمان اصلی ممکن است با آنچه فیلم عرضه میکند یکسان نباشد. »
قوتها و کاستیها
ناهمگونی زیباییشناختی نیز میتواند حاصل همین فاصله باشد: عناصر خیالانگیز در کنار صحنههایی قرار میگیرند که از نظر مقیاس، پرداخت یا حسوحال به یک اندازه باورپذیر نیستند. بااینهمه، انتخاب فضای صریحاً رؤیایی را نباید صرفاً با معیار واقعگرایی سنجید؛ پرسش اصلی این است که آیا تصویرها معنای سفر را گسترش میدهند یا فقط میکوشند آن را بزرگتر و پرزرقوبرقتر جلوه دهند.
لحن و میزانسن فکری فیلم فیلم به روایت صرفِ زندگیهای گوناگون بسنده نمیکند و میخواهد آنها را به بحثی دربارهٔ آگاهی، سرنوشت و امکان دگرگونی پیوند بزند. این بلندپروازی به اثر هویتی متمایز میدهد، اما همزمان لحن آن را در معرض نوسان قرار میدهد: گاهی با یک روایت علمیتخیلی و رازآلود روبهرو هستیم و گاهی با اثری که مستقیماً در مقام رساندن پیام معنوی سخن میگوید.
این دو وجه میتوانند مکمل یکدیگر باشند، مشروط بر آنکه داستان اجازه دهد ایدهها از دل تجربهٔ شخصیت بیرون بیایند. هرجا فیلم به مخاطب فرصت میدهد دربارهٔ رابطهٔ گذشته و اکنون بیندیشد، لحن تعلیقی و معنویاش کار میکند. اما هنگامی که پاسخها بیش از اندازه صریح یا تکراری میشوند، فضای کشف محدود میشود.
« هرجا فیلم به مخاطب فرصت میدهد دربارهٔ رابطهٔ گذشته و اکنون بیندیشد، لحن تعلیقی و معنویاش کار میکند. »
جمعبندی
در یک اثر دربارهٔ راز و ناشناخته، ابهامِ سنجیده میتواند از توضیح مستقیم مؤثرتر باشد؛ زیرا تماشاگر را به مشارکت در ساختن معنا دعوت میکند. جمعبندی «The Secret of Karma» فیلمی است با ایدهای بلندپروازانه و ظرفیتهایی واقعی برای تأمل دربارهٔ سرنوشت، حافظه و امکان انتخاب. سفر میان زندگیها به آن هویتی خیالانگیز میدهد و مضمون امید به تغییر میتواند برای مخاطبانی که به روایتهای معنوی علاقه دارند جذاب باشد.
بااینحال، پراکندگی روایت، گذارهای نهچندان منسجم، جلوههای بصری گاه مصنوعی و بیان شعاری بعضی پیامها مانع میشوند که این ظرفیتها به تجربهای یکپارچه بدل شوند. ارزش فیلم، در نهایت، بیشتر در طرح پرسشهایش است تا در پاسخهایی که برای آنها فراهم میکند. تماشاگر ممکن است از ایدهٔ پیوند میان باور و تجربهٔ زیسته با خود چیزی برای اندیشیدن ببرد، اما برای همراهی کامل با مسیر فرانک باید از ناهمواریهای روایت و نوسان لحن چشمپوشی کند.
حاصل، اثری نامتعارف و پرادعاست که در لحظههایی کنجکاوی برمیانگیزد، اما در رسیدن به انسجام و ظرافتی که موضوعش طلب میکند، همواره موفق نیست.
« ارزش فیلم، در نهایت، بیشتر در طرح پرسشهایش است تا در پاسخهایی که برای آنها فراهم میکند. »



ثبت دیدگاه