نقد و بررسی
نقد صدف و کشیش (The Seashell and the Clergyman) | 1928
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که به منطق تن نمیدهد «صدف و کشیش» ساختهٔ ژرمن دولاک، از آن فیلمهایی است که تماشایش بیش از آنکه به دنبالکردن یک ماجرای روشن باشد، به تسلیمشدن در برابر جریان تصویرها نیاز دارد. فیلم از کشیشی آغاز میکند که دلبستهٔ همسر یک ژنرال است و ذهنش زیر فشار میل، حسادت و سرکوب به فضایی کابوسوار میلغزد.
بااینحال، این چارچوب داستانی تنها تکیهگاهی کموبیش قابلشناسایی است؛ فیلم خیلی زود از روایت متعارف فاصله میگیرد و تماشاگر را در جهانی قرار میدهد که در آن تصاویر به جای توضیحدادن ماجرا، آن را دگرگون میکنند. دولاک به جای ساختن زنجیرهای روشن از علت و معلول، پیوندهایی ذهنی و حسی میسازد.
تصویر میتواند جای تصویر دیگر را بگیرد، شکلها تغییر کنند و رویدادها چنان تکرار یا جابهجا شوند که مرز میان تجربهٔ واقعی و خیال از میان برود. نتیجه نه معمایی است که سرانجام با یک پاسخ حل شود و نه داستانی کلاسیک که هر صحنه گامی مشخص به سوی مقصد باشد. فیلم بیشتر شبیه ثبت حرکت ذهنی گرفتار وسواس است؛ ذهنی که به یک موضوع بازمیگردد، آن را تغییر میدهد و دوباره به شکلی تازه پیش چشم خود میگذارد.
کارگردانی و زبان تصویر اهمیت فیلم در این است که تصویر را به حاشیهٔ داستان نمیراند؛ تصویر خودِ شیوهٔ روایت است. در سینمای صامت، نبود دیالوگ الزاماً به معنای کمبود بیان نیست، و دولاک از این محدودیت فرصتی میسازد تا حرکت، نور، قاببندی و تدوین بار اصلی معنا را بر دوش بکشند. سرهای شناور، چهرههای دگرگونشده، اشیایی که از کارکرد عادی خود جدا میشوند و بدنهایی که گویی در فضایی بیثبات گرفتارند، فقط تزییناتی نامأنوس نیستند.
« دولاک به جای ساختن زنجیرهای روشن از علت و معلول، پیوندهایی ذهنی و حسی میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنها زبانِ روانی فیلماند؛ زبانی که به جای توضیحدادن میل و اضطراب، آنها را به صورت تجربهای دیداری عرضه میکند. تدوین نیز پیوستگی متعارف فضا و زمان را بر هم میزند. برشها گاه به جای آنکه ما را به مرحلهٔ بعدی یک کنش ببرند، حالتی ذهنی را به حالت دیگر متصل میکنند. از این رو، تماشاگر باید رابطهها را بیشتر با احساس و تداعی دریابد تا با منطق روایی.
این انتخاب در لحظههای موفق فیلم نیرویی کمنظیر دارد: کنشهای ساده و اشیای روزمره ناگهان بار تهدید، شهوت یا بیقراری میگیرند. تصویر بهراستی «حرف میزند»، اما نه با واژگان روشن؛ با ضربهها و بازگشتهایی که در ذهن میمانند. کشیش و سیاست میل کشیش فیلم را میتوان در سطح نخست انسانی دید گرفتار میان مقام دینی و میل شخصی؛ اما فیلم اجازه نمیدهد این تعارض به یک داوری اخلاقی ساده فروکاسته شود.
مسئله فقط این نیست که مردی به زنی دل بسته و از مهار خواستهٔ خود ناتوان است. مهمتر آن است که میل او چگونه به وسواس و میل به تصاحب بدل میشود. در این جهان، زن صرفاً موضوع نگاه مردانه نیست؛ حضور او نیرویی است که نگاه کشیش را مختل میکند و کوششهای او برای سلطه را ناپایدار میسازد. از همین زاویه، میتوان فیلم را نقدی بر پیوند قدرت مردانه با نهادهای دینی و نظامی خواند.
کشیش و ژنرال هر دو نمایندهٔ اقتداریاند که میخواهد بدن و میل را در چارچوب خود تعریف کند، هرچند فیلم این دو را به شیوهای یکسان تصویر نمیکند. کشیش در آشفتگی روانی خود گرفتار است و ژنرال با حضوری سخت و فرمانگرانه وارد میدان میشود. زن میان این دو قدرت، موقعیتی پیچیده دارد: او موضوع رقابت است، اما تصویر فیلم گاه از تبدیل کامل او به دارایی مردان سر باز میزند.
« تدوین نیز پیوستگی متعارف فضا و زمان را بر هم میزند. »
شخصیتها و اجرا
این خوانش فمینیستی از اثر، بهویژه با توجه به جایگاه دولاک بهعنوان فیلمسازی زن در فضای هنری آن زمان، لایهای مهم به تجربهٔ تماشای فیلم میافزاید. بااینحال، بهتر است آن را یکی از مسیرهای خواندن فیلم دانست، نه کلید قطعی همهٔ نمادهایش. اروتیسم، سرکوب و وهم اروتیسم فیلم با نمایش مستقیم و سادهٔ کشش عاشقانه شکل نمیگیرد؛ بیشتر در تنش میان میل و ممنوعیت، نزدیکی و گریز، نگاه و تصاحب جریان دارد.
بدنها و اشیا گاه به شکلهایی ناآشنا درمیآیند و فضاهای عادی حالتی تهدیدآمیز پیدا میکنند. حاصل، اروتیسمی است که کمتر آرامشبخش و بیشتر آشفتهکننده است. میل در اینجا نیرویی رها و دلپذیر نیست؛ چیزی است که شخصیت را از درون میفرساید و ادراک او از جهان را دگرگون میکند. عنوان فیلم نیز در همین فضای نمادین معناهای احتمالی گوناگونی میگشاید.
صدف میتواند شیئی ملموس و در عین حال رمزآلود باشد؛ چیزی که به کنشهای تکراری و نامتعارف آغازین فیلم گره میخورد و همچون نشانهای از میل، راز یا تولید معنا عمل میکند. اما فیلم از تثبیت یک پاسخ پرهیز دارد. نمادها نه برای آناند که تماشاگر با یافتن معادل دقیقشان از شر ابهام خلاص شود، بلکه مانند اجزای خوابی هستند که معنایشان با پیوندشان به تصاویر دیگر شکل میگیرد و باز از هم میگسلد.
بازیها و حضور جسمانی بازی در «صدف و کشیش» بیش از آنکه بر ظرافتهای روانشناختی گفتاری تکیه کند، از بدن و حرکت نیرو میگیرد. بازیگر نقش کشیش باید هم شأن رسمی شخصیت را حفظ کند و هم فروپاشی درونی او را به شکلی دیدنی آشکار سازد. حرکات خشک، شتابزده یا ناموزون او در قابهایی که پیوسته ثبات خود را از دست میدهند، به بخشی از بافت کابوس بدل میشوند.
« بااینحال، بهتر است آن را یکی از مسیرهای خواندن فیلم دانست، نه کلید قطعی همهٔ نمادهایش. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها در اینجا کمتر واقعگرایانهاند و بیشتر به بدنهایی میمانند که زیر فشار نیروهای ذهنی و نمادین حرکت میکنند. حضور زنِ مورد توجه کشیش نیز اهمیت دارد، زیرا واکنشها و حرکات او صرفاً برای بازتاب احساس مرد طراحی نشدهاند. در بسیاری از لحظهها، او همچون نقطهای ناپایدار در جهان شخصیت اصلی عمل میکند: چیزی که میل کشیش به سویش کشیده میشود، اما بهآسانی در اختیار نگاه او قرار نمیگیرد.
همین فاصله میان خواستن و تصاحب، از سرچشمههای اصلی تنش فیلم است. ریتم و دشواری تماشا فیلم با وجود آنکه در میان آثار سورئال همدورهاش خط روایی قابلتشخیصتری دارد، در روایت همچنان پراکنده است. تماشاگر میتواند وضعیت کلی کشیش را دریابد، اما پیوند دقیق بسیاری از صحنهها و دگرگونیهای تصویری روشن نمیشود.
این ابهام گاه ثمربخش است، زیرا ذهن را به مشارکت وامیدارد؛ گاه نیز به شکلی از گسست بدل میشود که دنبالکردن فیلم را دشوار میکند. برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر تصویر اطلاعاتی روشن دربارهٔ ادامهٔ ماجرا بدهد، فیلم احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود. ریتم نیز همزمان بخشی از ویژگی فیلم و محدودیت آن است.
تکرار نماها و بازگشت به حالوهوای وهمآلود، حس گیر افتادن در چرخهٔ وسواس را تقویت میکند، اما همین تکرار ممکن است از شدت اثر بکاهد. بعضی لحظهها بیش از آنکه به گسترش تجربه کمک کنند، در همان فضای آشنا باقی میمانند. تماشای فیلم با همراهی موسیقی میتواند برداشت عاطفی مخاطب را تغییر دهد؛ موسیقی گاهی تصاویر را تهدیدآمیزتر و گاهی غریب یا حتی کمابیش هزلآمیز جلوه میدهد.
« حضور زنِ مورد توجه کشیش نیز اهمیت دارد، زیرا واکنشها و حرکات او صرفاً برای بازتاب احساس مرد طراحی نشدهاند. »
قوتها و کاستیها
این نکته نشان میدهد که تجربهٔ فیلم فقط از معنای نمادها ساخته نمیشود، بلکه به ریتم و کیفیت حسیِ تماشای آن نیز وابسته است. جایگاه تاریخی و میراث «صدف و کشیش» به کارگردانی ژرمن دولاک و بر پایهٔ سناریویی از آنتونن آرتو ساخته شد و در سال ۱۹۲۸ به نمایش درآمد. این فیلم در تاریخ سینمای تجربی و سوررئال جایگاهی مهم دارد؛ زیرا پیش از آنکه سوررئالیسم سینمایی در حافظهٔ عمومی با آثار مشهورتر گره بخورد، امکان روایت از راه تداعی، دگرگونی تصویر و منطق خواب را آزمود.
با این همه، اهمیت تاریخی آن نباید باعث شود اثر را صرفاً به نمونهای پیشگام تقلیل دهیم. فیلم هنوز هم بهواسطهٔ جسارت بصری و نگاه خاص دولاک ارزش تماشا دارد. حواشی نمایش نخست و اختلافهایی که پیرامون برخورد آرتو با اقتباس دولاک نقل شدهاند نیز به شهرت فیلم افزودهاند، اما بهتر است این روایتها جای خود اثر را نگیرند.
آنچه در خود فیلم دیده میشود، گفتوگویی پرتنش میان تصویر و متن، میان اقتدار و میل و میان روایت و آشفتگی است. اختلاف خالقان دربارهٔ چگونگی پرداخت اثر، اگرچه در تاریخ پذیرش آن جذاب است، توضیح کاملی برای تجربهٔ سینمایی فیلم به دست نمیدهد. ارزش «صدف و کشیش» در نهایت به آن چیزی وابسته است که روی پرده رخ میدهد: جهانی که تصاویرش از منطق روزمره میگریزند و در عین حال، نظمی حسی و درونی برای خود میسازند.
جمعبندی «صدف و کشیش» فیلمی آسانفهم یا بینقص نیست. روایتش گاه لغزان و پراکنده میشود، نمادهایش پاسخ قطعی نمیدهند و تکرار تصاویر ممکن است ریتم را فرسوده کند. در برابر، دولاک اثری میآفریند که تصویر را به نیرویی مستقل و بیانگر تبدیل میکند؛ اثری دربارهٔ میل سرکوبشده، قدرت و ذهنی که از وسواس خود راه گریزی نمییابد.
« با این همه، اهمیت تاریخی آن نباید باعث شود اثر را صرفاً به نمونهای پیشگام تقلیل دهیم. »
جمعبندی
فیلم نه قرار است همهچیز را توضیح دهد و نه ابهامش را به معمایی با حل نهایی بدل کند. بهترین راه مواجهه با آن، پذیرفتن بخشی از سردرگمی و توجه به کیفیت تصویرها، حرکتها و بازگشتهای ذهنی است. در آن صورت، تجربهای ناآرام و ماندگار به دست میآید؛ تجربهای که بیش از پاسخهای روشن، پرسشهایی دربارهٔ نگاه، میل و سلطه در ذهن باقی میگذارد.
« فیلم نه قرار است همهچیز را توضیح دهد و نه ابهامش را به معمایی با حل نهایی بدل کند. »



ثبت دیدگاه