نقد و بررسی
نقد The Scent of Joseph's Shirt | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انتظار در هیئتِ جستوجو «بوی پیراهن یوسف» از دلِ پرسشی ساده و جانسوز شکل میگیرد: چگونه میتوان پس از جنگ به زندگی بازگشت، وقتی بخشی از وجود آدمی هنوز در جبهه، در اسارت یا در احتمالِ بازگشت عزیزی جا مانده است؟ فیلم ابراهیم حاتمیکیا، ساختهٔ ۱۹۹۵، غفور را در مرکز این پرسش مینشاند؛ پدری که خبر مرگ پسرش را نمیپذیرد و انتظار را نه واکنشی گذرا، بلکه شیوهٔ زیستن خود میکند.
برخورد او با شیرین، که از اروپا به ایران آمده تا برادر مفقودالاثرش را بیابد، جستوجوی شخصی دو شخصیت را به تجربهای مشترک بدل میسازد. فیلم در ظاهر دربارهٔ یافتن عزیزان است، اما در لایهٔ عمیقتر، دربارهٔ دشواریِ پذیرفتن غیاب و نیرویی است که انسان را در برابر آن سرپا نگه میدارد. روایت میان واقعیت و امید فیلمنامه بهجای آنکه جنگ را تنها در میدان نبرد بازسازی کند، به پیامدهای دیرپای آن در زندگی روزمره میپردازد.
جنگ در اینجا چیزی نیست که با پایان عملیات یا خاموشی سلاحها خاتمه یافته باشد؛ در خانهها، در فرودگاه و در ذهن کسانی که همچنان چشمبهراهاند ادامه دارد. از همین رو، جستوجوی غفور و شیرین هم حرکتی مکانی است و هم حرکتی درونی: آنها در پی نشانی از عزیزانشان میروند، اما همزمان ناچارند با معنای امید، فقدان و نامعلومی روبهرو شوند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تقابل میان باور غفور و نشانههایی که دیگران به آن استناد میکنند، موتور اصلی درام است. این کشمکش، اگرچه میتواند به سوی عاطفهگراییِ مستقیم بلغزد، در بهترین لحظههایش پرسشی اخلاقی و انسانی پیش میکشد: آیا امید، وقتی پشتوانهای قطعی ندارد، صرفاً انکار واقعیت است یا نیرویی برای دوام آوردن؟
فیلم پاسخ را به شکل حکمی روشن عرضه نمیکند؛ بیش از آنکه بخواهد داوری کند، تماشاگر را در کنار آدمهایی قرار میدهد که ناچارند با بیخبری زندگی کنند. غفور؛ شخصیتی میان پافشاری و شکنندگی غفور با بازی علی نصیریان، شخصیتی است که میتوانست بهسادگی به نمادِ پدری داغدار فروکاسته شود؛ اما حضور و جزئیات بازی نصیریان به او وزن و پیچیدگی بیشتری میبخشد.
پافشاریاش بر زندهبودن پسر، تنها باور یا لجاجت نیست؛ راهی است برای حفظ پیوندی که جنگ و فقدان تهدید به گسستن آن کردهاند. بازی نصیریان در لحظههای آرام، بیش از فورانهای عاطفی، از این سازوکار پرده برمیدارد: انتظار در رفتار روزانهاش رسوخ کرده و به بخشی از شخصیت او تبدیل شده است.
« تقابل میان باور غفور و نشانههایی که دیگران به آن استناد میکنند، موتور اصلی درام است. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، غفور گاهی زیر بار نمادپردازی فیلم قرار میگیرد. هرچه شخصیت به نمایندهٔ مفهومِ «انتظار» نزدیکتر میشود، خطر آن هست که از فردی با تناقضها و نیازهای ملموس فاصله بگیرد. فیلم همیشه به این تعادل دست نمییابد؛ اما حضور انسانی و اندوهِ مهارشدهٔ نصیریان مانع میشود غفور کاملاً به یک ایدهٔ انتزاعی بدل شود.
شیرین و جایگاه تجربهٔ زنانه شیرین، با بازی نیکی کریمی، صرفاً همراهی برای مسیر عاطفی غفور نیست. بازگشت او از اروپا و جستوجوی برادر مفقودالاثر، زاویهای دیگر به روایت میدهد: تجربهٔ کسی که از بیرون به جامعهٔ پس از جنگ بازمیگردد، اما پیوند خانوادگی او را به دلِ همان زخم میکشاند. حضورش سبب میشود فیلم انتظار را فقط در قالب رابطهٔ پدر و پسر نبیند و آن را به شکلهای دیگری از دلبستگی، مسئولیت و سوگ گسترش دهد.
با وجود این اهمیت، پرداخت شخصیت شیرین همیشه همسنگ ظرفیت او نیست. برخی از گرههای مربوط به او و دیگر شخصیتهای پیرامونی مجال کافی برای گسترش نمییابند؛ در نتیجه، بخشی از زمینهٔ عاطفی داستان بیش از آنکه از تحول شخصیتها برآید، به موقعیتهای روایی وابسته میماند. این کاستی بهویژه هنگامی محسوس است که فیلم میخواهد چند مسیرِ جستوجو و چند شکل از فقدان را در کنار هم نگه دارد.
« بااینحال، غفور گاهی زیر بار نمادپردازی فیلم قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی و ریتم درام حاتمیکیا روایت را حول انتظار و حرکت میان موقعیتهای روزمره سازمان میدهد. فرودگاه، بهعنوان محل آمدوشد و امکانِ دیدار، برای داستان انتخابی معنادار است: فضایی که ورود و رفتن در آن دائماً یادآوری میشود و هر چهره میتواند حامل خبری باشد. در چنین بستری، جستوجوی شخصیتها از یک ماجرای شخصی فراتر میرود و به تصویری از جامعهای بدل میشود که هنوز از جنگ جدا نشده است.
اما ریتم فیلم در بخشهایی کند میشود و کشمکشها دیرتر از آنچه لازم است جان میگیرند. مکثها گاه به فضای تأملی اثر کمک میکنند، ولی همیشه به معنای انباشتِ معنا نیستند؛ بعضی صحنهها بیش از آنکه شخصیتها را دگرگون کنند، مضمونهایی را که پیشتر فهمیدهایم دوباره تأکید میکنند. به همین دلیل، فیلم در لحظههایی میان سکونِ سنجیده و ایستاییِ روایی معلق میماند.
این کندی برای تماشاگر علاقهمند به درامهای درونگرا میتواند بخشی از حالوهوای اثر باشد، اما برای دیگران فاصلهای عاطفی ایجاد میکند. موسیقی؛ حافظهای که در صدا ادامه مییابد موسیقی مجید انتظامی یکی از برجستهترین اجزای فیلم است و نقشی فراتر از همراهیِ صحنهها دارد. ملودیها فضای اندوه و انتظار را تقویت میکنند و به فیلم لحنی میبخشند که پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.
« کارگردانی و ریتم درام حاتمیکیا روایت را حول انتظار و حرکت میان موقعیتهای روزمره سازمان میدهد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی در این اثر همچون صدای خاطره عمل میکند: چیزی که فقدان را از سطح خبر و روایت بیرون میآورد و به تجربهای حسی تبدیل میسازد. بااینهمه، همین نیروی موسیقی گاهی به تشدیدِ بیش از اندازهٔ عاطفه میانجامد. وقتی تصویر، بازی و موسیقی همگی در یک جهت واحد حرکت میکنند، فرصتِ تفسیر شخصی تماشاگر کمتر میشود و احساسِ اندوه بهجای آنکه از دل صحنه سر برآورد، به اوجِ ازپیشتعیینشدهای هدایت میشود.
این انتخاب از یک سو به ماندگاری و اثرگذاری فیلم کمک میکند و از سوی دیگر، آن را به مرز سانتیمانتالیسم نزدیک میسازد. نمادها و بار معنایی انتظار عنوان فیلم، با اشاره به پیراهن یوسف، زمینهای از یادآوری و بازگشت را در ذهن میگشاید. پیراهن در این افق فقط یک شیء نیست؛ نشانی است که میان غیبت و حضور، میان خاطره و امکانِ بازگشت، پیوند برقرار میکند.
پیوند با داستان یوسف در فیلم بیشتر از آنکه بازگویی مستقیم یک روایت دینی باشد، به ساختن زبانی برای فهم انتظار کمک میکند: امیدی که در دل جدایی دوام میآورد و به نشانهها معنا میبخشد. این لایهٔ نمادین به فیلم عمق میدهد، اما همیشه به یک اندازه ظریف و چندپهلو نیست. گاهی بار معناییِ اثر چنان آشکار میشود که شخصیتها را به حاملان مضمون بدل میکند.
« بااینهمه، همین نیروی موسیقی گاهی به تشدیدِ بیش از اندازهٔ عاطفه میانجامد. »
جمعبندی
فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد نمادها از دل رابطهها و موقعیتها پدیدار شوند؛ در لحظههای کماثرتر، تأکید مستقیم بر معنای مورد نظر، از پیچیدگیِ تجربهٔ انسانی میکاهد. جمعبندی «بوی پیراهن یوسف» فیلمی است دربارهٔ آدمهایی که نمیتوانند غیاب عزیزانشان را به خبری قطعی و بسته تبدیل کنند.
نیروی اصلی آن در پیوند دادنِ زخم جنگ با تجربهٔ خانوادگیِ انتظار، در بازی تأثیرگذار علی نصیریان و در موسیقی ماندگار مجید انتظامی نهفته است. در کنار این دستاوردها، کندیِ بخشهایی از روایت، پرداخت ناکافیِ بعضی شخصیتها و گرایش گاهبهگاه به عاطفهگراییِ آشکار، مانع از آن میشود که همهٔ اجزای فیلم به یک اندازه متوازن باشند.
بااینحال، اثر در ساختن فضای عاطفیِ خاص خود موفق است: فضایی که در آن امید نه آرامشبخشِ ساده، بلکه نیرویی پرهزینه و شکننده است. بیآنکه برای تماشاگر راهی آسان به سوی احساسات تعیین کند، فیلم او را به مکث در برابر پرسشی دشوار فرامیخواند: وقتی کسی هنوز در دلِ ما زنده است، چه چیزی میتواند انتظار را پایان دهد؟

ثبت دیدگاه