نقد و بررسی
نقد The Santa Clauses | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به قطب شمال؛ میان نوستالژی و فرسودگی سریال «The Santa Clauses» بازمیگردد به جهانی که برای بسیاری از تماشاگران با فیلمهای «The Santa Clause» و تصویر بابانوئلِ تیم آلن گره خورده است. این بار اسکات کالوین پس از نزدیک به سه دهه ایفای نقش بابانوئل، با مسئلهای روبهرو میشود که در ظاهر جادویی است، اما در عمق به پرسشی انسانی میرسد: آدمی که سالها در یک نقش زندگی کرده، چگونه میتواند بفهمد چه زمانی وقت کنار رفتن است؟
کاهش نیروی جادویی اسکات، آغاز ماجرایی درباره بازنشستگی، جانشینی و تغییر است؛ اما سریال در کنار این خط داستانی، میکوشد معنای پدر بودن و خانواده را نیز دوباره به مرکز توجه بیاورد. هسته جذاب اثر، همین پیوند میان خیال و مسئلهای روزمره است. بابانوئل بودن شغلی عادی نیست، بااینحال فشار مسئولیت، خستگی و تردید درباره آینده برای هر مخاطبی آشناست.
اسکات باید نهفقط برای جایگاه افسانهای خود جانشین پیدا کند، بلکه به این فکر بیفتد که بیرون از آن جایگاه چه کسی است. سریال در بهترین لحظاتش، از این موقعیت برای ساختن کمدی و عاطفه بهره میبرد؛ اما در همه قسمتها نمیتواند وزن این پرسش را به اندازه کافی حفظ کند. جادوی قطب شمال و کارکرد نوستالژی قطب شمال از امتیازهای دیداری و عاطفی سریال است.
کارگاه، الفها و سازوکار پرجنبوجوش آمادهسازی کریسمس، فضایی آشنا و دلپذیر میسازند که به اثر هویت میدهد. این جهان صرفاً پسزمینهای رنگارنگ نیست؛ بخشی از حافظه جمعی شخصیتها و تماشاگران است و به بازگشت اسکات معنا میبخشد. جلوههای خیالپردازانه و جزئیات محیطی، بهویژه برای تماشای خانوادگی، حالوهوایی گرم پدید میآورند.
« هسته جذاب اثر، همین پیوند میان خیال و مسئلهای روزمره است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، سریال گاه بیش از آنکه نوستالژی را به نقطه عزیمت برای ایدهای تازه بدل کند، به خودِ آشنایی تکیه میکند. ارجاعها و بازگشت چهرههای آشنا میتوانند برای طرفداران فیلمها لذتبخش باشند، اما برای مخاطبی که پیوندی پیشین با این مجموعه ندارد، همیشه به همان اندازه اثرگذار نیستند.
نوستالژی در اینجا هم سرمایه داستانی است و هم محدودیت آن: جهان قدیمی را زنده میکند، ولی گاهی مجال چندانی برای دگرگونکردن آن باقی نمیگذارد. تیم آلن و هویت اسکات کالوین تیم آلن مهمترین تکیهگاه سریال است. حضور او در نقش اسکات، همان ترکیب شوخطبعی، صمیمیت و اقتدار پدرانه را به اثر بازمیگرداند که با شخصیت بابانوئل پیوند خورده است.
آلن در لحظههای کمدی راحت و مسلط است و در صحنههایی که اسکات از تغییر جایگاه خود سردرگم میشود نیز نوعی آسیبپذیری به نقش میدهد. این دو وجه کمک میکنند اسکات تنها نمادی از جشن و هدیه نباشد، بلکه مردی به نظر برسد که باید با گذر زمان و تغییر نقش خود کنار بیاید. نقطه قوت دیگر، آن است که سریال از او نمیخواهد فقط نگهبان یک سنت باشد.
اسکات باید به امکان زندگیای بیرون از قطب شمال فکر کند و رابطهاش با همسر و فرزندانش را از زاویهای تازه ببیند. این مسیر میتوانست فرصتی برای پرداخت عمیقتر به هویت شخصی او باشد، اما شتاب روایت گاهی اجازه نمیدهد دگرگونی درونی شخصیت بهتدریج و با جزئیات کافی شکل بگیرد. در نتیجه، برخی از لحظههای عاطفی بیش از آنکه از تحول شخصیت برآیند، به اقتضای پیشبرد داستان به نظر میرسند.
« تیم آلن و هویت اسکات کالوین تیم آلن مهمترین تکیهگاه سریال است. »
شخصیتها و اجرا
خانواده کالوین و گرمای رابطهها در کنار ماجرای جانشینی، خانواده کالوین به سریال نیرویی عاطفی میدهد. تصمیم اسکات برای بازنشستگی تنها تغییری شغلی نیست؛ بر زندگی همسر و فرزندانش نیز اثر میگذارد. میل اعضای خانواده به تجربه دنیایی بیرون از قطب شمال، در برابر دلبستگی اسکات به وظیفه و خانه جادوییاش قرار میگیرد.
این تفاوت خواستهها، زمینهای مناسب برای کشمکشهای خانوادگی فراهم میکند، بیآنکه فضای کلی اثر از حالوهوای سبک و کریسمسیاش فاصله بگیرد. رابطههای خانوادگی، بهخصوص وقتی با شوخیهای کوچک و لحظههای صمیمانه همراه میشوند، از بخشهای دلنشین سریالاند. اثر بهخوبی میفهمد که کریسمس فقط اسباببازی، برف و تشریفات نیست؛ مناسبت و فرصتی برای نزدیکشدن اعضای خانواده به یکدیگر نیز هست.
بااینحال، شخصیتهای فرعی گاهی بهجای آنکه مسیر مستقل و پیوستهای داشته باشند، در خدمت حرکت داستان قرار میگیرند. ظرفیت عاطفی خانواده محسوس است، ولی همیشه به عمق کامل خود نمیرسد. سایمون و مسئله تحول ناگهانی ورود سایمون چوکسی به داستان، امکان مهمی برای پرداختن به معنای جانشینی فراهم میکند.
حضور او پرسشی فراتر از این مطرح میکند که چه کسی میتواند لباس بابانوئل را بر تن کند: آیا یک نقش را میتوان با نیتهای متفاوت پذیرفت و همچنان به معنای آن وفادار ماند؟ سایمون در آغاز، از زاویهای متفاوت به جهان کریسمس مینگرد و همین تفاوت میتواند تضادی جذاب با نگاه اسکات بسازد. مشکل آنجاست که تغییر مسیر شخصیتی سایمون، در بخشهایی از روایت ناگهانی جلوه میکند.
« خانواده کالوین و گرمای رابطهها در کنار ماجرای جانشینی، خانواده کالوین به سریال نیرویی عاطفی میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بیننده برای پذیرفتن یک دگرگونی قانعکننده، معمولاً به فرصت دیدن تردیدها، انگیزهها و پیامدهای تصمیمهای شخصیت نیاز دارد. سریال در این مورد گاه از چند گام میانی عبور میکند و به نتیجهای میرسد که از نظر دراماتیک باید وزن بیشتری داشته باشد. مسئله صرفاً این نیست که سایمون تغییر میکند؛ مسئله این است که نمایش زمینههای تغییرش همیشه به اندازه کافی پیوسته و روشن نیست.
ازاینرو، بخشی از کشمکش اصلی میتوانست باورپذیرتر و اثرگذارتر باشد. ریتم روایت و لغزشهای ساختاری شروع سریال وعده داستانی بانشاط و پرتحرک میدهد: نیروی جادویی اسکات رو به افول است، امکان بازنشستگی پدیدار شده و جستوجو برای یافتن جانشین آغاز میشود. این مقدمات، هم ظرفیت کمدی دارند و هم میتوانند به پرسشهایی درباره مسئولیت و تغییر نسل پاسخ دهند.
اما با پیشرفتن قسمتها، تمرکز و شتاب روایت یکدست باقی نمیماند. بعضی ایدهها زود معرفی میشوند و پیش از آنکه فرصت کافی برای رشد پیدا کنند، جای خود را به ماجرایی تازه میدهند. پرشهای زمانی مکرر، بهویژه استفاده پرتکرار از عبارت «یک سال بعد»، این ناپیوستگی را آشکارتر میکند. چنین جهشی گاهی ابزار مفیدی برای فشردهکردن روایت است، اما اگر جای نمایش تحول شخصیتها را بگیرد، فاصله میان علت و معلول را زیاد میکند.
تماشاگر ممکن است بداند چه تغییری رخ داده، ولی فرصت کافی برای دیدن چگونگی شکلگیری آن نداشته باشد. همین ضعف، بهخصوص در مسیر سایمون و در بعضی گذارهای داستانی، از تأثیر عاطفی اتفاقها میکاهد. کمدی، مخاطب و حالوهوای کریسمسی کمدی سریال عمدتاً بر تضاد میان نظم جادویی قطب شمال و منطق دنیای امروز استوار است.
« ازاینرو، بخشی از کشمکش اصلی میتوانست باورپذیرتر و اثرگذارتر باشد. »
قوتها و کاستیها
اسکات در برابر مفهوم بازنشستگی، خانواده در برابر امکان زندگیای متفاوت، و سنت کریسمسی در برابر شیوههای تازهتر، موقعیتهایی برای شوخی میسازند. تیم آلن در این فضا حضور باثباتی دارد و شوخطبعی او مانع از آن میشود که داستان بیش از اندازه جدی یا سنگین شود. اثر همچنین برای تماشای خانوادگی طراحی شده است؛ بنابراین سادگی لحن و وضوح عاطفی آن را باید در همین چارچوب سنجید.
گاهی این سادگی به دلنشینی میانجامد، اما گاهی نیز تعارضها را زودتر از موعد حلوفصل میکند یا به جای پرداخت پیچیدهتر، به پاسخهای آشنا پناه میبرد. بهترین لحظههای سریال آنهایی هستند که طنز و احساس را کنار هم نگه میدارند؛ لحظههایی که در آنها جادوی کریسمس نه راهی برای فرار از مسئله، بلکه زبان سادهای برای گفتوگو درباره خانواده و مسئولیت است.
جمعبندی «The Santa Clauses» دنبالهای گرم و نوستالژیک است که با تکیه بر حضور تیم آلن، فضای خیالانگیز قطب شمال و رابطه صمیمانه خانواده کالوین، برای تماشای تعطیلات مناسب به نظر میرسد. ایده مرکزی آن—بازنشستگی بابانوئلی که سالها خود را با وظیفهاش تعریف کرده—ظرفیت دراماتیک خوبی دارد و میتواند داستانی درباره هویت، پدر بودن و پذیرش تغییر بسازد.
بااینحال، افت تدریجی کیفیت روایت، پرشهای زمانی مکرر و تحول نهچندان تدریجی سایمون از انسجام اثر میکاهند. حاصل، سریالی است که بیش از آنکه در همه لحظات به عمق ایدههایش برسد، بر جذابیت جهان آشنا و گرمای خانوادگی تکیه میکند. برای مخاطب دلبسته فیلمهای پیشین، بازگشت اسکات کالوین و فضای کریسمسی میتواند لذتبخش باشد؛ برای دیگران نیز اثری سبک و خوشتماشا فراهم میآورد، هرچند نه همیشه به یک اندازه پیوسته یا ماندگار.
« تیم آلن در این فضا حضور باثباتی دارد و شوخطبعی او مانع از آن میشود که داستان بیش از اندازه جدی یا سنگین شود. »
ثبت دیدگاه