نقد و بررسی
نقد The Rover | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهان پس از فروپاشی «The Rover» جهانی را تصویر میکند که از دل فاجعهای بزرگ بیرون نیامده، بلکه در فرسایش آرامِ پس از آن گرفتار مانده است. ده سال از فروپاشی اقتصادی گذشته، اما فیلم نه شرحی مفصل از علتها و پیامدهای آن میدهد و نه تماشاگر را با صحنههای پرزرقوبرقِ نابودی تمدن روبهرو میکند.
آنچه میبینیم، بقایای روزمرهٔ نظمی است که دیگر کار نمیکند: جادههایی خلوت، آبادیهایی فرسوده، کمبود منابع و مردمانی که خشونت را بخشی عادی از زندگی پذیرفتهاند. این انتخاب، جهان فیلم را بهجای آنکه به منظرهای تماشایی از آخرالزمان بدل کند، به محیطی ملموس و نگرانکننده تبدیل میکند.
فیلم با اعتماد به سکوت و تصویر، قواعد این محیط را تدریجی میسازد. زندگی در آن نه سراسر آشوبی پرهیاهو، بلکه مجموعهای از مکثها، انتظارها و خطرهایی است که میتوانند ناگهان سربرآورند. همین ناگهانیبودن خشونت، حس ناامنی را تشدید میکند: هیچ نشانهای تضمین نمیکند که گفتوگویی عادی به تهدید یا درگیری بدل نشود.
فروپاشی در اینجا فقط نابودی ساختارهای اقتصادی نیست؛ فروپاشیِ اعتماد، همدلی و تصور آینده نیز هست. جاده و تنهایی جاده در «The Rover» صرفاً مسیری برای پیشبرد ماجرا نیست؛ تصویری بیرونی از وضع روانی شخصیتهاست. پهنههای خشک و خالی استرالیا، دورنمایی همزمان زیبا و تهدیدآمیز میسازند. آدمها در این فضا کوچک به نظر میرسند و فاصلهٔ میانشان با منظره، تنهاییِ آنان را برجسته میکند.
« فیلم با اعتماد به سکوت و تصویر، قواعد این محیط را تدریجی میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این جغرافیا برای ساختن تعلیقی کمصدا بهره میگیرد: سفر پیش میرود، اما هر توقف میتواند مخاطرهای تازه داشته باشد. تصویربرداریِ ناتاشا برایر با قابهایی باز و رنگهایی خاکگرفته، از شکوه طبیعی منظره در کنار بیرحمی آن بهره میبرد. طبیعت این جهان نه پناهگاهی آرام، بلکه فضایی است که انسان را بیدفاع و بیپناه در معرض دید میگذارد.
در برابر این قابهای گسترده، حضور اریک اغلب سخت و فشرده است؛ گویی او از محیط پیرامونش جدا شده و فقط به هدفی فوری چسبیده است. این تضاد میان وسعت زمین و تنگنای درونی شخصیت، از مهمترین ابزارهای بصری فیلم است. اریک؛ سرسختی بهمثابه زخم اریک را نمیتوان بهسادگی در قالب قهرمان یا ضدقهرمان جای داد.
او مردی کمحرف، خشن و ظاهراً بیاعتناست که حرکتش را هدفی مشخص پیش میبرد. بااینحال، فیلم سرسختی او را نشانهٔ قدرت بینقص نمیگیرد؛ در پس این ظاهر، فرسودگی و آسیبپذیری پنهان است. گای پیرس این دوگانگی را با بازیای کنترلشده منتقل میکند. نگاهها، مکثها و تغییرات ظریف چهرهاش گاه بیش از گفتوگوها دربارهٔ شخصیت اطلاعات میدهند.
قدرت بازی پیرس در آن است که اریک را بیش از اندازه توضیح نمیدهد و او را به نمونهای ساده از مرد خشنِ وسترن بدل نمیکند. خشونتش نه باشکوه است و نه با موسیقی و کنشهای قهرمانانه تطهیر میشود؛ بیشتر شبیه واکنشی غریزی در جهانی است که ملاحظهکاری را خطرناک میداند. بااینهمه، فیلم از تماشاگر نمیخواهد رفتار او را بیچونوچرا بپذیرد.
« طبیعت این جهان نه پناهگاهی آرام، بلکه فضایی است که انسان را بیدفاع و بیپناه در معرض دید میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
اریک گاه آزارنده و دور از دسترس باقی میماند، و همین فاصله بخشی از طراحی شخصیت اوست. ری؛ آسیبپذیری و نیروی رابطه در سوی دیگر، ری قرار دارد؛ مردی زخمی و متزلزل که حضورش مناسبات میان دو شخصیت را تغییر میدهد. رابرت پتینسون نقش او را با پرهیز از جلوهگری اجرا میکند: لرزش، تردید و دشواری در بیان، نه آرایههایی برای جلب ترحم، بلکه نشانههایی از کسیاند که در رابطه با دیگران جایگاهی حاشیهای داشته است.
ری در برابر اریک از نظر جسمی و روانی آسیبپذیرتر به نظر میرسد، اما این ضعف آشکار به معنای بیاهمیتی او نیست. واکنشهایش گاهی مسیر رابطه را عوض میکنند و نشان میدهند که شکنندگی نیز میتواند نیرویی تعیینکننده باشد. رابطهٔ اریک و ری با گفتوگوهای توضیحی ساخته نمیشود. پیوند آنها از برخوردهای دشوار، سکوتها و وابستگیهای ناخواسته شکل میگیرد.
فیلم اصرار ندارد که این دو به دوستی متعارف برسند؛ آنچه میانشان پدید میآید پیچیدهتر و ناتمامتر است. تغییر رابطه نیز بیشتر در رفتارهای کوچک احساس میشود تا در اعلامهای عاطفی. این رویکرد، لحظههای مؤثر فیلم را از احساساتگرایی دور نگه میدارد، هرچند ممکن است برای مخاطبی که خواهان نزدیکی سریعتر با شخصیتهاست، فاصلهای محسوس ایجاد کند.
کارگردانی، صدا و خشونت دیوید میشو روایت را با خویشتنداری پیش میبرد. اطلاعات دربارهٔ گذشتهٔ شخصیتها و جزئیات فروپاشی جهان به حداقل میرسد؛ دوربین از توضیحدادن بیش از اندازه پرهیز میکند و اغلب به تماشاگر اجازه میدهد از نشانههای پراکنده، تصویر کلی را بسازد. این کمگویی با جهان داستان هماهنگ است، زیرا آدمهای فیلم نیز ظاهراً توان یا تمایلی برای روایت مفصل زندگی خود ندارند.
« اریک گاه آزارنده و دور از دسترس باقی میماند، و همین فاصله بخشی از طراحی شخصیت اوست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در عین حال، همین انتخاب همیشه به سود فیلم عمل نمیکند: گاهی ابهامِ سازنده جای خود را به فاصلهای میدهد که انگیزهها و گذشتهٔ شخصیتها را بیش از حد دور از دسترس نگه میدارد. صدا و موسیقی نیز در شکلدادن به این فضا نقشی اساسی دارند. موسیقی آنتونی پارتوس، بهجای آنکه احساس مشخصی را به تماشاگر دیکته کند، بافتی ناآرام و صنعتی میسازد که خلأ گفتوگوها را پر میکند.
در کنار آن، سکوتها و صداهای محیطی وزن پیدا میکنند. خشونت نیز بهندرت به شکل صحنهای پرشکوه عرضه میشود؛ ناگهانی، عریان و بیپیرایه است و از همین رو اثر تکاندهندهای دارد. فیلم با این انتخاب، از تبدیل خشونت به سرگرمیِ بیهزینه فاصله میگیرد. ریتم و محدودیتهای روایت کندی ریتم در «The Rover» هم بخشی از بیان هنری آن است و هم یکی از محدودیتهایش.
حرکت آهسته و تکرار سفر، تماشاگر را در تجربهٔ فرسوده و کمامید شخصیتها شریک میکند. فیلم از شتاب معمول روایتهای تعقیبوگریز دوری میجوید و اهمیت را نه فقط به رسیدن، بلکه به تحمل مسیر میدهد. بااینحال، بعضی صحنهها مکثی بیش از اندازه طولانی دارند و سکوتهای پیدرپی میتوانند نیروی دراماتیک را کاهش دهند.
آنچه برای یک تماشاگر مراقبهای و دقیق جذاب است، برای دیگری ممکن است به یکنواختی بینجامد. ابهام فیلم نیز چنین وضعی دارد. محدودکردن اطلاعات، جهان را رازآلود و بیثبات میکند، اما اگر این فاصله ادامه یابد، امکان همدلی با شخصیتها را کم میکند. روایت گاه چنان بر حالوهوا تکیه دارد که پیوند میان موقعیتها و انگیزهها کمرنگ میشود.
« صدا و موسیقی نیز در شکلدادن به این فضا نقشی اساسی دارند. »
قوتها و کاستیها
این کاستی با بازیهای مرکزی تا اندازهای جبران میشود، اما کاملاً از میان نمیرود. «The Rover» بیش از آنکه داستانی پرپیچوخم تعریف کند، وضعیتهایی را در کنار هم میچیند تا حس تهیشدن تدریجی را القا کند. جمعبندی «The Rover» فیلمی تلخ و کمگو دربارهٔ زیستن در جهانی است که در آن آینده به امری نامطمئن و پیوند انسانی به رخدادی نادر بدل شده است.
دستاورد اصلی آن، نه ترسیم مفصل فاجعهای جهانی، بلکه ساختن فضایی است که آثار فاجعه در رفتار، سکوت و خشونت روزمرهٔ آدمها دیده میشود. بازیهای گای پیرس و رابرت پتینسون، همراه با تصویرپردازی خشن و موسیقی ناآرام، به فیلم نیرویی ماندگار میبخشند. در مقابل، ریتم کند، کمبود اطلاعات و فاصلهٔ عاطفی میان تماشاگر و شخصیتها میتوانند تجربه را دشوار سازند.
این دشواری، در بخشهایی حاصل انتخاب آگاهانهٔ فیلم است، اما گاه از تأثیر صحنهها نیز میکاهد. «The Rover» برای مخاطبی مناسبتر است که از روایتهای کمحادثه، حالوهوامحور و نامطمئن استقبال میکند؛ اثری که بهجای آرامکردن تماشاگر با توضیحهای روشن، او را در جادهای خالی و بیپناه رها میسازد.
« این کاستی با بازیهای مرکزی تا اندازهای جبران میشود، اما کاملاً از میان نمیرود. »



ثبت دیدگاه