نقد و بررسی
نقد رخ (The Rook) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از دل فراموشی «The Rook» آغازش را با تصویری بهیادماندنی بنا میکند: زنی جوان در لندن از خوابِ بیمقدمهای برمیخیزد، حافظهاش را از دست داده و در میان جسدهایی قرار گرفته که حضورشان بیش از آنکه پاسخی بدهد، پرسش میآفریند. این گشایش، هم قرارداد معمایی سریال را روشن میکند و هم مخاطب را در جایگاه قهرمان مینشاند: ما نیز مانند او نمیدانیم چه کسی است، به چه چیزی توانایی دارد و به کدامیک از اطرافیانش میتوان اعتماد کرد.
Myfanwy Thomas بهسرعت درمییابد که گذشتهاش به سازمانی مخفی به نام Checquy گره خورده؛ نهادی که مأموران دارای تواناییهای فراطبیعی را در خدمت خود دارد. این فرض مرکزی ظرفیت زیادی دارد. فراموشی فقط دستاویزی برای پنهانکردن اطلاعات نیست؛ پرسشی درباره هویت میسازد: اگر خاطرات و روابطی که ما را تعریف میکنند از ما گرفته شوند، چه چیزی از «خود» باقی میماند؟
بااینحال، سریال گاهی چنان به حفظ رازهایش مشغول میشود که خودِ شخصیت و تجربهٔ عاطفی او در سایهٔ معما قرار میگیرد. تماشاگر برای فهمیدن سازوکار این جهان انگیزه دارد، اما همیشه به همان اندازه برای شناختن Myfanwy دلبسته نمیشود. جهانی خیالانگیز با نظمی پنهان جذابترین دستاورد «The Rook» ساختن جهانی است که امر فراطبیعی را در دل نهادها، ساختمانها و مناسبات آشنای لندن جای میدهد.
تواناییهای غیرعادی در اینجا صرفاً جلوهای برای صحنههای تماشایی نیستند؛ بهانهای برای طرح پرسشهایی درباره نظارت، قدرت و شیوهٔ دستهبندی انسانها نیز هستند. Checquy، با تشکیلات درونسازمانی و جایگاههای سلسلهمراتبیاش، به داستان حس یک دستگاه اداریِ رازآلود میدهد؛ دستگاهی که قوانینش را بهتدریج آشکار میکند، اما هیچگاه کاملاً مطمئن نیستیم همهٔ اجزایش را دیدهایم.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فضای سریال میان تریلر جاسوسی و فانتزی فراطبیعی حرکت میکند. این آمیزش در بهترین لحظات، حس تازگی ایجاد میکند: لندن نه پسزمینهای تزئینی، بلکه شهری است که رازهای سیاسی و رازهای ناممکن در آن روی هم میافتند. حضور شخصیتهایی مانند Gestalt نیز به این جهان بُعدی غریب و بهیادماندنی میبخشد.
ایدهٔ شخصیتهای نامتعارف، اگر فرصت کافی برای پرورش داشته باشد، میتواند از جذابیتهای اصلی مجموعه شود؛ و در اینجا نیز گاه بیش از خودِ قهرمان کنجکاوی برمیانگیزد. معما و ریتم روایت روایت «The Rook» اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند. هر سرنخ، هم بخشی از گذشتهٔ Myfanwy را روشن میسازد و هم راه را به پرسشی تازه باز میکند.
این شیوه در اصل برای داستانی دربارهٔ حافظه و توطئه مناسب است، اما نتیجه همیشه بهاندازهٔ قصد سازندگان مؤثر نیست. شروع سریال کند است و گاه بیش از آنکه تعلیق بسازد، حسِ درجا زدن ایجاد میکند. شخصیتها دربارهٔ خطرها حرف میزنند، نشانهها را بررسی میکنند و به دنبال پاسخ میگردند، اما حرکت داستان در چند مقطع از نیروی لازم برخوردار نیست.
بااینهمه، صبر تماشاگر بیپاداش نمیماند. هرچه روابط سازمانی و شخصی روشنتر میشوند، قطعات پراکندهٔ معما بیشتر به هم وصل میشوند و تماشای قسمتها پشتسرهم لذتبخشتر میشود. سریال از آن آثاری است که ممکن است در ابتدا فاصلهای سرد میان خود و مخاطب نگه دارد، اما با انباشتهشدن پرسشها و بالا رفتن اهمیت انتخابهای Myfanwy، کشش بیشتری پیدا میکند.
« فضای سریال میان تریلر جاسوسی و فانتزی فراطبیعی حرکت میکند. »
شخصیتها و اجرا
مشکل آن است که این شتابگیری دیر رخ میدهد و همهٔ بینندگان حاضر نیستند تا رسیدن به بخشهای گیراتر منتظر بمانند. قهرمان، بازیگران و رابطهها Emma Greenwell نقش محوری Myfanwy را بر عهده دارد؛ شخصیتی که باید همزمان آسیبپذیریِ زنی بیحافظه و اقتدارِ مأموری بلندپایه را مجسم کند. این دوگانگی بالقوه جذاب است، زیرا قهرمان نه فقط باید دشمنان بیرونی را شناسایی کند، بلکه ناچار است با تصویری از خود روبهرو شود که دیگر به یادش نمیآورد.
بااینحال، بازی و پرداخت شخصیت همیشه این تضاد را به تجربهای پرحرارت بدل نمیکند. Myfanwy گاهی بیش از اندازه واکنشی به نظر میرسد و دشوار است که پیوندی عمیق با تصمیمها و احساساتش برقرار کنیم. در مقابل، بخشی از شخصیتهای پیرامونی رنگوبوی بیشتری دارند. Joely Richardson در نقش Linda Farrier و Adrian Lester در نقش Conrad Grantchester به فضای سلسلهمراتبی سازمان وزن میبخشند؛ هر دو در موقعیتهایی قرار دارند که قدرت، مصلحت و اعتماد را به مسئله بدل میکند.
اما توازن میان شخصیتها همواره یکدست نیست: بعضی از آنان چنان جالب طراحی شدهاند که گاه توجه از قهرمان اصلی منحرف میشود. همین امر هم نقطهٔ قوت جهانسازی است و هم نشانهای از آنکه مرکز عاطفی داستان میتوانست استوارتر باشد. لحن و فاصله از منبع اقتباس «The Rook» بر پایهٔ رمانی با همین نام از Daniel O’Malley ساخته شده، اما اقتباس تلویزیونی راه خود را در لحن و تأکیدها از منبع ادبی جدا میکند.
در سریال، کفهٔ درام جدی و فضای جاسوسی سنگینتر است؛ شوخطبعیِ زیرکانه و بازیگوشیای که میتوان انتظار داشت از چنین ایدهٔ نامتعارفی برآید، کمتر مجال ظهور پیدا میکند. این انتخاب بهخودیخود نادرست نیست: جهان مخفی، توطئه و خطر میتوانند با لحنی تیره سازگار باشند. مسئله آن است که جدیت گاهی به جای آنکه از دل شخصیتها و موقعیتها بجوشد، بر آنها تحمیلشده به نظر میرسد.
« بااینحال، بازی و پرداخت شخصیت همیشه این تضاد را به تجربهای پرحرارت بدل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، سریال میان دو امکان معلق میماند: از یک سو میخواهد تریلری پرابهام و جدی باشد و از سوی دیگر، ایدههای فانتزیاش ظرفیت شگفتی و طنز دارند. این دو مسیر میتوانستند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوندشان همیشه طبیعی نیست. برای خوانندهٔ رمان، تغییر لحن ممکن است بهخصوص محسوس و آزاردهنده باشد؛ برای مخاطبی که با کتاب آشنا نیست، این فاصله کمتر مسئلهٔ تطبیق است و بیشتر پرسشی دربارهٔ هویت خود سریال: چه نوع اثری میخواهد باشد؟
اجرا و کیفیت فنی از نظر فضاسازی، «The Rook» اغلب تصویری چشمگیر از لندنِ رازآلود ارائه میدهد. فضاهای شهری و سازمانی حس زندگیِ روزمره را با تهدیدی نادیدنی درمیآمیزند و به مخاطب یادآوری میکنند که جهان فراطبیعی سریال در حاشیهای دور از واقعیت قرار ندارد؛ بلکه گویی پشت درهای معمولی و درون ساختارهای رسمی پنهان شده است.
این کیفیت بصری بهویژه هنگام معرفی محیطها و سازوکارهای Checquy به کار میآید و به جهان داستان ملموسیت میدهد. اما جلوهٔ فنی نمیتواند بهتنهایی کاستیهای ریتم و فیلمنامه را جبران کند. بعضی لحظات به جای آنکه از حرکت، کشف یا کنش شخصیتها نیرو بگیرند، بر حالوهوای مرموز و تأکیدهای بصری تکیه میکنند.
همین وابستگی ممکن است برای مخاطبی که منتظر پیشرفت پرشتابتر داستان است، به کندی بیشتر بینجامد. سریال در ساختن سطحی جذاب و متمایز موفقتر از آن است که همیشه زیر آن را با تحول دراماتیک همسنگ پر کند. پرسشهای باز و حس ناتمامی یکی از دوگانگیهای مهم «The Rook» این است که پرسشسازی را خوب بلد است، اما پاسخگوییاش همیشه به همان اندازه رضایتبخش نیست.
« این دو مسیر میتوانستند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوندشان همیشه طبیعی نیست. »
قوتها و کاستیها
رازهای متعدد، انگیزههای مبهم و خطوط داستانی مختلف، در آغاز سرمایهٔ تعلیقاند؛ بااینحال، اگر همهٔ آنها به نتیجهای روشن یا دستکم به مرحلهای معنادار از تحول نرسند، کنجکاوی به سرخوردگی تبدیل میشود. در این مجموعه، برخی گرهها چنان باز میمانند که پایانِ روایت به جای حس فرجام، بیشتر یادآور دری است که به راهروهای بعدی باز میشود.
این احساس با سرنوشت تولیدی سریال نیز همخوانی ناخوشایندی دارد: مجموعه در قالب یک فصل هشتقسمتی عرضه شد و ادامه پیدا نکرد. بدون ورود به جزئیات داستان، همین نکته برای تصمیمگیری مخاطب اهمیت دارد؛ کسی که پایانبندی کاملاً بسته و پاسخگویانه میخواهد، باید بداند که «The Rook» همهٔ وعدههای جهان گستردهاش را به نتیجهٔ کامل نمیرساند.
در عوض، برای تماشاگرانی که از ساختن فرضیه و ماندن در فضای رازآلود لذت میبرند، همین ناتمامی میتواند تلخ اما همچنان بحثبرانگیز باشد. جمعبندی «The Rook» سریالی است با هستهای فانتزی و معماییِ نیرومند، جهانی خوشساخت و شخصیتهای فرعیِ کنجکاویبرانگیز؛ اثری که بهتدریج جان میگیرد و در نیمههای پیشرفتهتر تماشایش آسانتر و لذتبخشتر میشود.
در برابر این امتیازها، شروع کند، قهرمان نهچندان درگیرکننده، لحن بیش از حد جدی و پرسشهایی که به پاسخ کافی نمیرسند، مانع از آن میشوند که ظرفیت ایدهاش به تجربهای کاملاً رضایتبخش بدل شود. تماشای آن برای دوستداران فانتزیهای رازآلود و سازمانهای مخفی ارزش دارد، بهویژه اگر از کشف تدریجی جهان داستان لذت ببرند و انتظار پایانبندی بینقص نداشته باشند.
جمعبندی
اما کسانی که به روایت پرشتاب، طنز هوشمندانه یا جمعبندی روشن اهمیت بیشتری میدهند، ممکن است فاصلهٔ میان وعدهٔ آغازین و حاصل نهایی را محسوس بیابند. «The Rook» بیش از آنکه پاسخی کامل باشد، دعوتی جذاب به جهانی است که کاش فرصت بیشتری برای گشودن رازهایش مییافت.
« The Rook» بیش از آنکه پاسخی کامل باشد، دعوتی جذاب به جهانی است که کاش فرصت بیشتری برای گشودن رازهایش مییافت. »



ثبت دیدگاه