نقد و بررسی
نقد البحر الأحمر يبكي (The Red Sea Makes Me Wanna Cry) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در جغرافیای غریب فیلم «دریای سرخ مرا به گریه میاندازد» ساختهٔ فارس الرجویب، اثری کوتاه دربارهٔ زنی است که برای مواجهه با فقدان، به مکانی سفر میکند که خاطرهٔ محبوب ازدسترفتهاش در گوشهوکنار آن پراکنده است. آیدا از آلمان به شهری بندری و خلوت در اردن میرود؛ شهری که اسماعیل، شریک زندگیاش، به آن پیوند داشته و اکنون غیبت او از هر حضور دیگری ملموستر به نظر میرسد.
روایت، بهجای بازگویی مفصل گذشته یا توضیح مستقیم احساسات زن، او را در حال پرسهزدن میان بارها، هتلها و ادارهها دنبال میکند؛ مکانهایی که هرکدام میتوانند دریچهای به خاطره باشند و در عین حال، بر خالیبودن اکنون تأکید کنند. این انتخاب، فیلم را از همان آغاز به تجربهای درونی بدل میکند.
سفر آیدا نه جستوجویی معمول برای کشف حقیقت، بلکه تلاشی برای نزدیکشدن به فقدان است؛ تلاشی که در آن، مقصد اهمیت دارد، اما آنچه در مسیر بر او میگذرد مهمتر است. فیلم از مخاطب نمیخواهد تنها بداند چه اتفاقی افتاده است؛ میکوشد او را در وضعیت معلقی قرار دهد که خود شخصیت در آن گرفتار است: میان میل به فهمیدن و ناتوانی از بازگرداندن آنچه از دست رفته.
شهر؛ منظرهای برای اندوه شهر ساحلی در این فیلم پسزمینهای تزئینی نیست؛ به زبان دیداریِ سوگ تبدیل میشود. ساحل خلوت، ساختمانهای کمرفتوآمد و فضاهای نیمهمتروک، حالتی آستانهای دارند: گویی آیدا وارد قلمرویی شده که نه کاملاً به جهان زندهها تعلق دارد و نه میتوان آن را صرفاً قلمرو خاطره نامید.
« این انتخاب، فیلم را از همان آغاز به تجربهای درونی بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین کیفیت وهمآلود، بیآنکه فیلم به توضیحهای فراطبیعی متوسل شود، حس حضور نامرئی اسماعیل را در محیط زنده نگه میدارد. در قابهای آفتابخورده، روشنایی لزوماً آرامشبخش نیست. نور تند و پهنههای باز، گاه بهجای گشودن فضا، تنهایی زن را عیانتر میکنند؛ در برابر چشمانداز وسیع دریا، بدن آیدا کوچک و تنها میماند.
تصویرها میان زیبایی و تهیبودن تعادل برقرار میکنند: منظره چشمنواز است، اما زیبایی آن قرار نیست رنج را بپوشاند. دانهدانهبودن بافت تصویر نیز به حس گذر زمان و فرسودگی حافظه کمک میکند؛ گویی تصویر خود چیزی از گذشته را در سطحش حفظ کرده است. بازیگری؛ عاطفه در سکوت نقطهٔ اتکای عاطفی فیلم بازی کلارا شوینینگ در نقش آیداست.
او غم را با نمایش بیرونی و پرهیاهو تعریف نمیکند؛ آن را در مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک نگه میدارد. نتیجه، شخصیتی است که اندوهش نه با شرححالگویی، بلکه از راه رفتار و حضور جسمانی به تماشاگر منتقل میشود. آیدا ممکن است در یک مکان بماند، به اطراف نگاه کند یا در برابر پرسشی واکنشی کوتاه نشان دهد؛ اما زیر همین کنشهای ساده، تلاشی مداوم برای مهار عاطفه جریان دارد.
این بازی خویشتندارانه با شکل کلی اثر همخوان است. فیلم بهجای آنکه در هر صحنه احساسی معین را به مخاطب تحمیل کند، فضایی میسازد تا احساسات متضاد کنار هم باقی بمانند: دلتنگی، سردرگمی، میل به نزدیکی و پذیرش فاصله. نقشهای پیرامونی نیز در همین مسیر کارکرد دارند. گفتوگوهای آیدا با آدمهای شهر، همیشه به روشنشدن رازها نمیانجامند؛ گاه اهمیتشان در ناتوانی آدمها از یافتن واژهای مناسب برای مواجهه با رنج دیگری است.
« در قابهای آفتابخورده، روشنایی لزوماً آرامشبخش نیست. »
شخصیتها و اجرا
به همین دلیل، سکوت میان شخصیتها گاهی از خود دیالوگها رساتر میشود. روایت مینیمال و اقتصاد اطلاعات روایت فیلم آگاهانه کماطلاع است. جزئیات محدودی از گذشتهٔ آیدا و اسماعیل در اختیار تماشاگر قرار میگیرد و رابطهٔ آن دو بیشتر از خلال نشانهها و حضور ذهنی اسماعیل شکل میگیرد تا بازسازی کامل زندگی مشترکشان.
این کمبود اطلاعات را میتوان هم نقطهٔ قوت دانست و هم محدودیت. از یک سو، فیلم از تبدیلشدن به توضیحی مفصل دربارهٔ رابطه پرهیز میکند و اجازه میدهد تماشاگر خلأهای روایت را با تجربه و برداشت خودش پر کند. از سوی دیگر، اگر مخاطب برای همدلی به شناخت دقیقتر شخصیتها نیاز داشته باشد، ممکن است فاصلهای میان او و جهان فیلم باقی بماند.
فیلم کوتاه است و بهجای پیشبرد داستان با سلسلهای از اتفاقهای پرشتاب، بر تکرار حرکتها و تغییر تدریجی حالوهوا تکیه دارد. آیدا از مکانی به مکان دیگر میرود، اما این جابهجایی الزاماً به کشف تازهای منتهی نمیشود. در عوض، هر توقف میتواند لایهای دیگر از تنهایی را آشکار کند. این ساختار با مضمون فقدان تناسب دارد: سوگ اغلب پیش نمیرود چون رویدادها مرتبتر میشوند، بلکه با برگشتن به همان پرسشها و خاطرهها، در زمان کش میآید.
ریتم؛ میان تأمل و فرسودگی کندی ریتم یکی از انتخابهای تعیینکنندهٔ اثر است. مکثهای طولانی و حرکت آرام روایت، به تماشاگر مجال میدهند در فضای شهر و وضعیت ذهنی آیدا بماند. سکون، در اینجا بخشی از تجربهٔ سوگ است؛ زمانی که در آن، کارهای روزمره ادامه دارند، اما هر کنش زیر سایهٔ نبودن شخصی دیگر انجام میشود.
« به همین دلیل، سکوت میان شخصیتها گاهی از خود دیالوگها رساتر میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اگر تماشاگر با سینمای مبتنی بر فضا و تأمل همراه شود، این کندی میتواند کیفیتی جذبکننده پیدا کند. بااینحال، همین مکثها ممکن است برای برخی فرساینده باشند. از آنجا که اطلاعات داستانی محدود است و صحنهها بیش از آنکه گرهای تازه باز کنند بر حالوهوا تکیه دارند، احتمال دارد انتظار برای پیشرفت روایی جای خود را به بیحوصلگی بدهد.
فیلم از تماشاگر میخواهد به تصویر، سکوت و حرکتهای کمدامنه توجه کند؛ اگر این دعوت پذیرفته نشود، بخشهایی از اثر ممکن است بیش از اندازه کشدار به نظر برسند. بنابراین ریتم کند نه صرفاً نقصی اتفاقی، بلکه همزمان ابزار بیانی فیلم و مهمترین مانع احتمالی آن است. رابطهٔ عشق و فقدان فیلم عشق را نه بهصورت مجموعهای از خاطرههای شیرین، بلکه همچون پیوندی نشان میدهد که پس از غیبت نیز در زندگی آدم باقی میماند.
آیدا در مکانی که برای او ناآشناست، به دنبال چیزی میگردد که شاید در ظاهر دستیافتنی نباشد: نوعی تماس دوباره با زندگی مشترک. این جستوجو بیش از آنکه دربارهٔ بازیابی گذشته باشد، دربارهٔ سنجیدن جای خالی آن است. شهر برای آیدا به ظرفی از نشانهها بدل میشود؛ اما نشانهها هرگز نمیتوانند خود شخص را جایگزین کنند.
از همین رو، فیلم در عاطفهپردازیاش از قطعیت پرهیز میکند. نمیکوشد سوگ را به موعظهای دربارهٔ پذیرش یا رهایی تبدیل کند و بهسادگی برای آن نسخهای آرامشبخش بپیچد. آنچه عرضه میکند، بیشتر مواجههای شاعرانه با ناتمامیِ فقدان است: این تصور که وداع ممکن است ضرورتی انسانی باشد، بیآنکه همهچیز را حل کند.
« اگر تماشاگر با سینمای مبتنی بر فضا و تأمل همراه شود، این کندی میتواند کیفیتی جذبکننده پیدا کند. »
قوتها و کاستیها
پایانبندی نیز در امتداد همین نگاه، بیش از پاسخدادن، به احساس و تفسیر میدان میدهد؛ انتخابی که برای برخی تأثیرگذار و برای برخی دیگر کمتوضیح یا ناتمام خواهد بود. جمعبندی «دریای سرخ مرا به گریه میاندازد» فیلمی کوتاه و مینیمال است که قوت اصلیاش را در پیوند میان مکان، تصویر و بازیگری مییابد.
شهر خلوت و ساحل آفتابگرفته، به شکلی مؤثر تنهایی آیدا را بازتاب میدهند؛ بازی خویشتندار کلارا شوینینگ نیز اندوه را بینیاز از شرحهای طولانی به سطح میآورد. روایت شاعرانهٔ اثر از عشق و فقدان، بهجای آنکه همهچیز را توضیح دهد، بر تجربهٔ زیستن در کنار غیبت تمرکز میکند. در مقابل، محدودبودن اطلاعات دربارهٔ رابطهٔ شخصیتها و ریتم بسیار آرام، ممکن است بخشی از مخاطبان را از فیلم دور کند.
فضای رازآلود و پایان کمتوضیح نیز بهعمد پاسخهای قطعی نمیدهد و ممکن است احساس ناتمامی بر جا بگذارد. بااینهمه، برای تماشاگرانی که به سینمای تأملی و تصویرمحور علاقه دارند، فیلم تجربهای موجز اما ماندگار فراهم میآورد: نه داستانی دربارهٔ چگونگی کنارگذاشتن سوگ، بلکه تصویری از تلاش برای حضور در جهانی که شخصی عزیز دیگر در آن نیست.
« فضای رازآلود و پایان کمتوضیح نیز بهعمد پاسخهای قطعی نمیدهد و ممکن است احساس ناتمامی بر جا بگذارد. »



ثبت دیدگاه