نقد و بررسی
نقد The Red Queen Kills Seven Times | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که سایه میاندازد «ملکهٔ سرخ هفت بار میکشد» فیلمی از امتداد سنت سینمای جنایی ـ ترسناک ایتالیاست؛ اثری که از همان ابتدا میان افسانه و واقعیت، گذشته و اکنون، و وحشت ماورایی و جنایتی کاملاً انسانی رفتوآمد میکند. پس از مرگ پدربزرگ، دو خواهر با قصری به ارثرسیده روبهرو میشوند که شایعهٔ حضور ملکهٔ سرخ در آن، زندگی خانوادگیشان را زیر سایه برده است.
هنگامی که زنی شنلپوش به حلقهٔ آشنایانشان نزدیک میشود، افسانه رنگی تهدیدآمیزتر میگیرد و تماشاگر نیز، همراه شخصیتها، میان توضیحهای ممکن سرگردان میماند. نقطهٔ قوت این طرح نه تازگی مطلق آن، بلکه ظرفیتش برای ساختن تعلیق است. افسانهٔ خانوادگی، ارث، رازهای پنهان و قتلهای پیدرپی اجزایی آشنا هستند؛ اما کنار هم قرار گرفتنشان فضایی میسازد که از ابتدا وعدهٔ کشف میدهد.
فیلم بهجای آنکه یکسره بر ترس از نیرویی فراطبیعی تکیه کند، پرسش را باز نگه میدارد: آیا آنچه میبینیم بازگشت نفرین است، یا حاصل نقشه و انگیزههای انسانی؟ قلعه بهمثابه شخصیت قصر خانوادگی فقط پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ حضوری فعال در شکلگیری حس فیلم دارد. راهروهای سنگی، فضاهای بسته، گوشههای تاریک و مسیرهای غیرمنتظره، محیط را به شبکهای از پناهگاهها و تلهها بدل میکنند.
« نقطهٔ قوت این طرح نه تازگی مطلق آن، بلکه ظرفیتش برای ساختن تعلیق است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
معماری قلعه مدام این تصور را تقویت میکند که گذشته در آن محبوس نشده، بلکه هنوز در زندگی ساکنان دخالت دارد. فیلم از تضاد میان شکوه و فرسودگی این مکان بهره میبرد. قصر میتواند زیبا و باشکوه به نظر برسد، اما زیباییاش آسودهکننده نیست؛ هر اتاق انگار رازی را پنهان میکند و هر راهرو امکان حضور ناگهانی تهدید را پیش میکشد.
همین کیفیت گوتیک، بخش بزرگی از جذابیت اثر را میسازد. حتی هنگامی که روایت دچار آشفتگی میشود، تصویر قلعه و فضای رازآلودش همچنان رشتهای دیداری در دست تماشاگر باقی میگذارد. رنگ سرخ و تصویر ماندگار شنل سرخ، شاخصترین تمهید بصری فیلم است. این رنگ در دل فضای تیره و سنگی قصر، همچون علامتی هشداردهنده جلوه میکند: حضوری که هم دیده میشود و هم هویت واقعیاش نامطمئن میماند.
ظاهر قاتل، با شنل و چهرهٔ پنهان، بیش از آنکه فقط هویت یک فرد را بپوشاند، مرز میان افسانه و واقعیت را مبهم میکند. به همین دلیل، تصویر ملکهٔ سرخ در ذهن میماند؛ نه صرفاً بهخاطر تهدیدش، بلکه چون میتواند هم شبحی از گذشته باشد و هم نقابی برای خشونتی معاصر. فیلم در استفاده از راهروهای نامأنوس، سایهها و حضورهای گذرا نیز موفق است.
« معماری قلعه مدام این تصور را تقویت میکند که گذشته در آن محبوس نشده، بلکه هنوز در زندگی ساکنان دخالت دارد. »
شخصیتها و اجرا
بعضی صحنهها بیش از آنکه با نمایش مستقیم خشونت اثر بگذارند، بر انتظار و هراس از چیزی تکیه دارند که هنوز در قاب ظاهر نشده است. این شیوه با فضای قصه سازگار است و لحظاتی میآفریند که در آنها تماشاگر، درست مانند شخصیتها، به هر صدای دور یا حرکت محو حساس میشود. موسیقی و ساختن دلهره موسیقی سهم مهمی در پیوند دادن تصاویر پراکندهٔ فیلم دارد.
ملودیهای آن حالتی بهیادماندنی دارند و گاه پس از پایان تماشا نیز در ذهن میچرخند. موسیقی بهجای آنکه فقط بر خطر تأکید کند، نوعی کیفیت نمایشی و گاه اغراقآمیز به صحنهها میدهد؛ کیفیتی که با جهان پرآرایه و رازآلود فیلم هماهنگ است. این انتخاب البته همیشه به سود تعلیق تمام نمیشود.
در برخی لحظهها، موسیقی لحن را به سمت تصنع میبرد و فاصلهای میان جدیت موقعیت و شیوهٔ عرضهٔ آن ایجاد میکند. بااینحال، همین نوسان بخشی از هویت اثر است: فیلم نه کاملاً واقعگراست و نه وحشتی یکدست و سنگین میسازد؛ در عوض، میان هراس، ملودرام و نمایشگری حرکت میکند. معمایی پُرپیچوخم و گاه مغشوش ساختار روایی بر پنهانکردن اطلاعات و جابهجایی مداوم حدسها استوار است.
« موسیقی و ساختن دلهره موسیقی سهم مهمی در پیوند دادن تصاویر پراکندهٔ فیلم دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مرگهای تازه، روابط خانوادگی و نشانههای پراکنده، تماشاگر را وادار میکنند مدام فرضیههایش را بازبینی کند. این ویژگی در بهترین لحظهها کنجکاویبرانگیز است: هر سرنخ بهجای آنکه پاسخ قطعی بدهد، امکان تازهای به میدان میآورد و افسانه را به معمایی جنایی پیوند میزند. اما همین شلوغی گاهی به نقطهضعف تبدیل میشود.
تعداد رازها و چرخشهای داستانی، در کنار شخصیتهایی که تشخیص و جایگاهشان همیشه روشن نیست، میتواند دنبالکردن روایت را دشوار کند. فیلم گاهی بهجای آنکه پیچیدگی را بهتدریج سامان دهد، اطلاعات را چنان روی هم میچیند که تماشاگر از مسیر اصلی دور میافتد. در نتیجه، بخشی از تعلیق نه از ابهام حسابشده، بلکه از سردرگمی دربارهٔ اینکه اکنون کجا ایستادهایم حاصل میشود.
ریتم و ناهماهنگی لحن ریتم فیلم یکنواخت نیست. برخی بخشها با انتظار و تعلیق پیش میروند، اما میان آنها صحنههایی قرار گرفته که حرکت داستان را کند میکنند و از فشار روانی میکاهند. این کندی، بهویژه هنگامی محسوس میشود که فیلم در پی آمادهکردن زمینهٔ یک اتفاق است، اما فاصلهٔ میان مقدمه و رخداد بیش از اندازه کش میآید.
« مرگهای تازه، روابط خانوادگی و نشانههای پراکنده، تماشاگر را وادار میکنند مدام فرضیههایش را بازبینی کند. »
قوتها و کاستیها
ناهماهنگی دیگری نیز از ترکیب گونهها سرچشمه میگیرد. «ملکهٔ سرخ هفت بار میکشد» هم میخواهد فیلمی دربارهٔ نفرین و خانهٔ تسخیرشده باشد، هم معمای قتل و هم داستانی دربارهٔ رازها و انگیزههای خانوادگی. این آمیزش جذابیت بالقوه دارد، اما همیشه به تعادلی طبیعی نمیرسد. لحظههای دلهرهآور گاهی در کنار رفتارها یا صحنههایی قرار میگیرند که ناخواسته حالتی نامتعارف یا حتی مضحک پیدا میکنند.
بااینهمه، این بیثباتی برای تماشاگر علاقهمند به سینمای گوتیک ایتالیا میتواند بخشی از لذت اثر باشد: فیلم بیش از آنکه واقعگرایی منسجم بخواهد، به ساختن جهانی غریب و پرزرقوبرق دل بسته است. شخصیتها و کیفیت اجرا باربارا بوچت در مرکز ماجرا قرار دارد و حضورش به فیلم نقطهٔ اتکایی انسانی میدهد.
شخصیت او درون شبکهای از سوءظن و ترس گرفتار است، اما فیلم همیشه فرصت کافی برای پرداخت عمیق درونیاتش فراهم نمیکند. در سوی دیگر، شخصیتهای پیرامون او غالباً بیش از آنکه از مسیر تحول روانی شکل بگیرند، در خدمت رازآلود نگهداشتن داستان قرار دارند. این امر با ساختار معمایی اثر تناسب دارد، ولی به بهای کاهش پیوند عاطفی با بخشی از آنها تمام میشود.
« ناهماهنگی دیگری نیز از ترکیب گونهها سرچشمه میگیرد. »
جمعبندی
بازیها نیز میان جدیت و اغراق در نوساناند؛ نوسانی که با لحن کلی فیلم همخوان است، اما گاه فاصلهٔ تماشاگر را از شخصیتها بیشتر میکند. بهجای آنکه همهٔ اجراها در یک سبک واحد به هم برسند، فیلم نوعی کیفیت ملودراماتیک و نمایشی را حفظ میکند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه با روانشناسی دقیق شخصیتها پیش برود، با فضا، ظاهر و رمزوراز خود پیش میرود.
جمعبندی «ملکهٔ سرخ هفت بار میکشد» فیلمی است که بیش از هر چیز با تصویرها و حالوهوایش در خاطر میماند: قصر گوتیک، راهروهای دلهرهآور، شنل سرخ و موسیقیای که فضای قصه را در ذهن تثبیت میکند. معمای خانوادگی و افسانهٔ نفرین، موتور کنجکاویاند، اما شلوغی روایت، افتوخیز ریتم و ناهماهنگی میان عناصر وحشت و جنایی، مانع از آن میشود که همهٔ اجزای فیلم با انسجام کامل کنار هم بنشینند.
جذابیت اثر در کمال بینقص نیست، بلکه در شخصیت نامتعارف و فضای اغراقشدهاش نهفته است. تماشاگرانی که از سینمای گوتیک و معماهای جناییِ پرپیچوخم لذت میبرند، احتمالاً از جهان دیداری آن بهره خواهند برد؛ اما کسانی که روایت روشن، ریتم تند و پرداخت روانشناختی یکدست میخواهند، ممکن است در میان پیچوخمهای قصه خسته یا سردرگم شوند.
« بهجای آنکه همهٔ اجراها در یک سبک واحد به هم برسند، فیلم نوعی کیفیت ملودراماتیک و نمایشی را حفظ میکند. »
ثبت دیدگاه