نقد و بررسی
نقد موشهای صحرایی (The Rats) | 1955
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری در آستانهٔ فروپاشی «موشها» فیلمی آلمانی از سال ۱۹۵۵ به کارگردانی Robert Siodmak است؛ اثری که روایت نمایشی Gerhart Hauptmann را به برلینِ سالهای پس از جنگ منتقل میکند. شهر در این فیلم صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نیست: خیابانها، خانههای فرسوده و روابط ناپایدارش، همگی در ساختن جهانی نقش دارند که آدمهایش برای بقا به تصمیمهایی دشوار و گاه هولناک تن میدهند.
جنگ پایان یافته، اما از ویرانی آن هنوز چیزی جز آسودگی به جا نمانده است؛ فقر، بیخانمانی و ناامنی، زندگی روزمره را شکل میدهند و شخصیتها را به مرزهای اخلاقی تازهای میکشانند. فیلم با تکیه بر همین وضعیت، ملودرامی خانوادگی را به تصویری گستردهتر از جامعهای زخمی پیوند میزند. در مرکز روایت، پائولین قرار دارد: پناهندهای لهستانی، باردار و بیپناه که در برلین سرگردان است و در پی مردی میگردد که او را رها کرده.
تصمیم او برای سپردن نوزادش به آنا، انتخابی آزادانه و بیهزینه نیست؛ تصمیمی است زادهٔ تنگدستی، تنهایی و فقدان امکانهای دیگر. هنگامی که پائولین پس از زایمان از تصمیمش پشیمان میشود، فیلم از یک معاملهٔ تلخ به کشمکشی پرتنش دربارهٔ حق مادری، مالکیت و قدرت بدل میشود. اهمیت ماجرا در این است که هیچیک از این مفاهیم را در خلأ بررسی نمیکند: فقر و جایگاه اجتماعی، امکان انتخاب را محدود میکنند و رابطهٔ میان دو زن را از همان آغاز نابرابر میسازند.
پائولین؛ آسیبپذیری و اراده بازی Maria Schell مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است. او پائولین را نه صرفاً قربانی شرایط، بلکه انسانی نشان میدهد که در دل درماندگی، بهتدریج توان مقاومت پیدا میکند. اندوه و آشفتگی شخصیت در بازی او آشکار است، اما اجرای Schell به گریه و درماندگی ظاهری محدود نمیماند؛ در سکوتها، نگاهها و مکثهایش میتوان احساس گناه، ترس و دلبستگی مادرانه را همزمان دید.
« فیلم با تکیه بر همین وضعیت، ملودرامی خانوادگی را به تصویری گستردهتر از جامعهای زخمی پیوند میزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این راه پشیمانی پائولین را به واکنشی صرفاً احساسی تقلیل نمیدهد. بازپسگیری کودک برای او تنها خواستهای عاطفی نیست، بلکه کوششی برای بازیافتن بخشی از هویت و اختیار ازدسترفتهاش است. بااینحال، نگاه فیلم به پائولین همواره از محدودیتهای زمانهاش رها نیست. جامعهای که با زن فقیر و مهاجر روبهرو میشود، بهجای آنکه شرایط او را درک کند، خیلی زود رفتارش را محکوم یا نادیده میگیرد.
از این منظر، فیلم کشمکش بر سر کودک را به پرسشی دربارهٔ صدا و اعتبار نیز تبدیل میکند: چه کسی حق دارد تصمیم بگیرد، و حرف چه کسی جدی گرفته میشود؟ پاسخ در جهان فیلم بیش از آنکه به حقیقت یا عدالت وابسته باشد، به پول، پیوندهای اجتماعی و قدرت وابسته است. آنا و اخلاقِ نیاز در سوی دیگر، آنا قرار دارد؛ زنی که آرزوی داشتن فرزند، زندگی زناشویی و تصورش از آینده را به هم گره زده است.
آنچه او را از پائولین جدا میکند، فقط خواستههای متفاوتشان نیست، بلکه تفاوت آشکار در میزان امنیت و قدرت است. آنا امکان آن را دارد که شرایط را به سود خود سامان دهد، حال آنکه پائولین اغلب باید میان گزینههایی انتخاب کند که هیچیک رضایتبخش نیستند. همین نابرابری، رابطهٔ آن دو را پیچیدهتر از تقابل سادهٔ «مادر واقعی» و «زن فریبکار» میکند.
فیلم در پرداخت آنا به پرسشی اخلاقی نزدیک میشود: آیا میل شدید به داشتن خانواده میتواند رفتار نادرست را توجیه کند؟ اثر پاسخ آسانی نمیدهد و اجازه میدهد هم اشتیاق آنا و هم پیامدهای تصمیمهایش دیده شوند. بااینحال، برخی ابعاد شخصیت او و نیز انگیزههای شماری از شخصیتهای فرعی بهاندازهٔ کافی بسط نمییابند.
« فیلم از این راه پشیمانی پائولین را به واکنشی صرفاً احساسی تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
گاه آدمها بیشتر در خدمت پیشبرد بحراناند تا شخصیتهایی مستقل با زندگی درونی کامل. این کاستی، از نیروی کلی درام نمیکاهد، اما میتواند از ظرافت روابط بکاهد و بعضی داوریها را زودتر از موعد به تماشاگر تحمیل کند. تنش ملودرام و سایهٔ جنایی Siodmak ماجرا را با حسی از تهدید پیش میبرد.
روایت در فضایی ساخته شده که هر قرار و گفتوگو میتواند به گامی تازه در تشدید بحران بدل شود. گذشتهٔ شخصیتها بهتدریج بر اکنون سایه میاندازد و مسیر داستان، در کنار وجه ملودراماتیک خود، حالوهوایی جنایی و تیره پیدا میکند. این گرایش با تجربهٔ پیشین کارگردان در ساختن جهانهای پرتنش و سرشار از سایه و اضطراب همخوان است؛ بااینهمه، فیلم را نباید صرفاً اثری معمایی دانست.
نیروی اصلی آن از مواجههٔ شخصیتها با فقر، تنهایی و مسئولیتی میآید که هیچکدام برای پذیرفتنش آمادگی کامل ندارند. یکی از محدودیتهای فیلم در همین شدت نهفته است. ملودرام گاهی چنان بر سیاهی و رنج تأکید میکند که فرصت اندکی برای ظرافت، سکون یا ابهام باقی میماند. برخی موقعیتها بیش از آنکه از مشاهدهٔ تدریجی شخصیتها نیرو بگیرند، با فشار عاطفی آشکار پیش میروند.
این انتخاب به اثر فوریت و نیروی تکاندهنده میبخشد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پرداختی خویشتندارانهتر دارند، بیش از اندازه احساساتی به نظر برسد. فیلم در بهترین لحظاتش از این افراط فاصله میگیرد و به تناقضهای انسانی مجال بروز میدهد؛ لحظاتی که در آنها رنج آدمها نه بهانهای برای داوری، بلکه دریچهای برای فهم رفتارشان است.
« گاه آدمها بیشتر در خدمت پیشبرد بحراناند تا شخصیتهایی مستقل با زندگی درونی کامل. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برلین؛ شهرِ زخمهای باز تصویر برلین در فیلم نه شهری قهرمانانه است و نه مکانی که با پایان جنگ به آرامش رسیده باشد. پسزمینهٔ پساجنگ، حس ناپایداری را به تمام روابط تسری میدهد: فردا نامطمئن است، خانه امن نیست و آدمها نمیتوانند مطمئن باشند پیوندهای انسانیشان دوام خواهند آورد. فضای تیره و اندوهبار فیلم از همین واقعیت تغذیه میکند.
سیاهوسفید بودن تصویر نیز با جهان اخلاقی اثر تناسب دارد؛ نه از آن رو که همهچیز را به دو سوی روشن و تاریک تقسیم میکند، بلکه چون چهرهها و فضاها را در حالتی از ابهام و فرسودگی قرار میدهد. عنوان فیلم را نیز میتوان در پیوند با این جهان خواند: «موشها» یادآور حضور نیروهایی است که در تاریکی و حاشیهٔ زندگی جمع میشوند و از شکافهای یک جامعهٔ آسیبدیده تغذیه میکنند.
این تعبیر، بهجای آنکه تنها به یک گروه یا شخصیت اشاره کند، به سازوکارهایی نظر دارد که انسانها را به یکدیگر بدگمان میکنند و نیاز را به ابزار سلطه بدل میسازند. فیلم از برلین تصویری میسازد که در آن زخم جنگ فقط در ساختمانها باقی نمانده؛ در اعتماد ازدسترفته، روابط نابرابر و ترس از آینده نیز ادامه دارد.
ساختار، اجرا و محدودیتها «موشها» اقتباسی از نمایشنامهای به همین نام از Gerhart Hauptmann است که داستانش به فضای اوایل دههٔ ۱۹۵۰ منتقل شده است. ردّ ساختار نمایشی در تمرکز اثر بر مجموعهای محدود از روابط و برخوردهای پرتنش احساس میشود. این تمرکز برای داستانی که نیروی خود را از تقابل شخصیتها میگیرد سودمند است، اما گاه جهان بیرون از ماجرا را کمرنگ میکند.
« فضای تیره و اندوهبار فیلم از همین واقعیت تغذیه میکند. »
قوتها و کاستیها
بسیاری از شخصیتهای فرعی حضور دارند تا بحران اصلی را تشدید کنند، بیآنکه فرصت کافی برای شکلگیری انگیزهها و لایههای شخصیتیشان فراهم شود. در مقابل، بازی گروهی و بهویژه حضور Schell به فیلم انسجام عاطفی میبخشد. او پائولین را به مرکز ثقل اثر بدل میکند و اجازه نمیدهد داستان، با وجود لحظات پرتنشش، کاملاً به زنجیرهای از حوادث بدل شود.
تنش در اینجا زمانی مؤثرتر است که به وضعیت روانی شخصیتها گره میخورد: ترس از دست دادن، نیاز به پذیرفتهشدن و کوشش برای داشتن سهمی از آیندهای که از پیش از آنها دریغ شده است. فیلم در همان سال جایزهٔ خرس طلایی جشنوارهٔ برلین را دریافت کرد؛ افتخاری که با جایگاه آن بهعنوان درامی برجسته دربارهٔ زندگی در آلمان پس از جنگ همخوان است.
جمعبندی «موشها» درامی تلخ دربارهٔ مادری، فقر و محدودشدن آزادی فردی است؛ فیلمی که کشمکش مرکزی خود را از یک وضعیت عاطفی پرتنش آغاز میکند، اما آن را به تصویری از جامعهای میرساند که زخمهای جنگ در آن هنوز تازهاند. بازی Maria Schell، فضای تیرهٔ برلین و توانایی اثر در تبدیل یک تصمیم شخصی به بحرانی اخلاقی، از مهمترین امتیازهای آناند.
در برابر، غلبهٔ گاهبهگاه لحن ملودراماتیک و پرداخت ناکافی بعضی شخصیتهای فرعی، از ظرافت آن میکاهد. بااینهمه، فیلم بهسبب نگاه بیپردهاش به آدمهایی که میان نیاز و مسئولیت گرفتار شدهاند، همچنان اثری تأملبرانگیز باقی میماند: روایتی که بیش از آنکه دربارهٔ داوریکردن باشد، دربارهٔ دیدن فشارهایی است که انتخابهای انسانی را شکل میدهند.
« در مقابل، بازی گروهی و بهویژه حضور Schell به فیلم انسجام عاطفی میبخشد. »
ثبت دیدگاه