نقد و بررسی
نقد The Punisher | 1989
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و هویت آن «The Punisher» ساختهٔ ۱۹۸۹، بیش از آنکه اقتباسی ابرقهرمانی به معنای امروزی باشد، فیلمی جناییـاکشن با قهرمانی ضدقهرمانگونه است؛ اثری که جهانش را با خیابانهای ناامن، شبکههای تبهکاری و خشونتی بیپرده تعریف میکند. مارک گلدبلات فیلم را بر پایهٔ شخصیت کمیک مارول ساخته، اما نتیجه بیش از آنکه در پی بازآفرینی دقیق فضای کمیک باشد، به سینمای خشن و اغراقآمیز اواخر دههٔ هشتاد نزدیک میشود.
همین فاصله از الگوی آشنای فیلمهای ابرقهرمانی، هم بخشی از جذابیت آن است و هم منشأ بعضی کاستیهایش. فرانک کسل؛ مردی در سایه فرانک کسل با بازی دولف لاندگرن، شخصیتی است که بیش از کلام، با سکوت و حضور فیزیکیاش شناخته میشود. سوگ از دستدادن خانواده و جنگی طولانی با تبهکاران، او را به پیکری عبوس و منزوی بدل کرده است؛ مردی که گویی از جهان عادی جدا افتاده و تنها در سایهها میتواند به حیاتش ادامه دهد.
فیلم این انزوا را نه با کاوش روانشناختی عمیق، بلکه با تصویر، حالت بدن و رفتار سرد فرانک منتقل میکند. لاندگرن برای چنین نقشی انتخابی مناسب است. قامت بلند، چهرهٔ سخت و نگاه کمتحرکش به شخصیت وزن و تهدید میبخشد و به فرانک ظاهری میدهد که با افسانهای شهری تناسب دارد. بازی او ظریف و پرلایه نیست، اما این محدودیت گاه به سود فیلم تمام میشود: کسل قرار نیست مردی باشد که احساساتش را آسان آشکار میکند.
بااینحال، چون فیلم کمتر به درون او راه مییابد، فاصلهٔ میان تماشاگر و شخصیت نیز حفظ میشود؛ ما بیشتر شاهد اعمال فرانک هستیم تا تجربهٔ درونی او. خشونت، انتقام و مسئلهٔ عدالت هستهٔ دراماتیک فیلم در پرسشی اخلاقی نهفته است: هنگامی که قانون از مجازات تبهکاران ناتوان به نظر میرسد، آیا خشونت فردی میتواند جای عدالت را بگیرد؟
« همین فاصله از الگوی آشنای فیلمهای ابرقهرمانی، هم بخشی از جذابیت آن است و هم منشأ بعضی کاستیهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این پرسش را مطرح میکند، اما چندان در پی گشودن پیچیدگیهای آن نیست. کسل بیشتر نیرویی برای تنبیه است تا شخصیتی که در کشاکش طولانی میان وجدان، قانون و انتقام قرار گرفته باشد. از این رو، جهان اخلاقی فیلم ساده و خشن باقی میماند: جرم آشکار است و پاسخ نیز عمدتاً با اسلحه و زور داده میشود.
بااینحال، همین سادگی گاهی به اثر لحنی تلخ میبخشد. فرانک نه قهرمانی شادمان و پیروز، بلکه انسانی فرسوده و منزوی است که مأموریتش او را از زندگی معمول دور کرده است. فیلم در بهترین لحظههایش خشونت را نه راهحلی پاک و باشکوه، بلکه نشانهٔ جهانی بیمار نشان میدهد؛ هرچند این نگاه بهندرت به تحلیل منسجم و عمیقی بدل میشود.
در بیشتر اوقات، جذابیت صحنه بر پرسش اخلاقی غلبه میکند. روایت و شخصیتهای پیرامونی داستان فیلم روشن و بیپیرایه است: کسل از مخفیگاهش با سازمانهای تبهکاری میجنگد، درحالیکه دیگران تلاش میکنند از ماهیت واقعی این جنگ سر درآورند. اما سادگی طرح همیشه به معنای انسجام نیست. خطهای داستانی گوناگون و رفتوآمد میان افراد و گروههای مختلف، گاه تمرکز را از فرانک میگیرد؛ همان شخصیتی که باید مرکز ثقل روایت باشد.
در نتیجه، بخشهایی از فیلم بیشتر شبیه ایستگاههایی برای پیشبردن درگیریها عمل میکنند تا فصلهایی که شناخت ما را از قهرمان یا جهان او گسترش دهند. جیک برکوویتز، همکار سابق فرانک با بازی لوئیس گاسِت جونیور، یکی از معدود چهرههایی است که امکان ایجاد پیوند عاطفی و انسانی با قصه را فراهم میکند.
« فیلم این پرسش را مطرح میکند، اما چندان در پی گشودن پیچیدگیهای آن نیست. »
شخصیتها و اجرا
حضور او در برابر سردی کسل، تضادی مفید میسازد: یکسو مردی که هنوز به نظم و پیوندهای اجتماعی تعلق دارد و سوی دیگر کسی که گویا از آن نظم بیرون افتاده است. بااینحال، فیلم به همهٔ شخصیتهای پیرامونی به یک اندازه مجال رشد نمیدهد. بعضی از آنان بیشتر برای پیشبردن ماجرا یا ایجاد موقعیتی تازه به کار میآیند و همین امر باعث میشود پراکندگی روایت گاهی محسوس شود.
فضا و زبان بصری فضای تاریک فیلم از مهمترین داراییهای آن است. مخفیگاه زیرزمینی فرانک، گذرگاههای نمور و محیطهای شهریِ ناامن، جهان داستان را از روشنایی و آرامش دور میکنند. این مکانها فقط پسزمینه نیستند؛ با زندگی پنهان قهرمان پیوند دارند و حس تبعید و بیخانمانی او را تقویت میکنند.
فیلم در ساختن این حالوهوا، به جای شکوه بصری یا جلوههای پرزرقوبرق، بر خشونت زمینی و مکانهای خشن تکیه میکند. البته تصویرپردازی و طراحی صحنه گاه محدودیتهای تولیدی خود را آشکار میکنند. اما این ناصافیها الزاماً به زیان اثر نیستند. نوعی زبری و کهنگی در ظاهر فیلم وجود دارد که با شخصیت مرکزیاش سازگار است؛ گویی خود فیلم نیز از همان جهان فرسوده و بیرحمی آمده که فرانک در آن پرسه میزند.
این کیفیت، برای تماشاگر امروز میتواند هم جذاب و نوستالژیک باشد و هم یادآور فاصلهٔ فیلم با استانداردهای صیقلیتر سینمای اکشن معاصر. اکشن و لذتهای دههٔ هشتادی صحنههای اکشن فیلم آشکارا به زبان سینمایی دورهٔ خود وفادارند: درگیریهای مستقیم، ضرباهنگهای اغراقشده و استفادهٔ نمایشی از سلاحها و مهارتهای رزمی.
« بااینحال، فیلم به همهٔ شخصیتهای پیرامونی به یک اندازه مجال رشد نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چاقوپرانیها و تعقیبوگریزها بیش از آنکه بر واقعگرایی تکیه کنند، برای ساختن لحظههایی بهیادماندنی طراحی شدهاند. موتورسواری در فضای فاضلاب نیز نمونهای گویا از این رویکرد است؛ ایدهای نامتعارف که با جدیت فیلم اجرا میشود و به همین دلیل هم هیجانانگیز است و هم رنگی از غرابت دارد.
جذابیت اکشن در اینجا تا حد زیادی از لحن بیپرده و کمتکلفش میآید. فیلم نمیکوشد هر صحنه را با معنایی پیچیده توجیه کند؛ گاهی کافی است قهرمان وارد موقعیتی پرخطر شود و خشونت بالا بگیرد. همین رویکرد برای دوستداران اکشن قدیمی سرگرمکننده است، اما در سوی دیگر، طول برخی درگیریها و تکرار الگوی «ورود، زدوخورد، خروج» میتواند خستهکننده شود.
وقتی هر برخورد به نقطهٔ اوج تبدیل میشود، اثر فرصت کمتری برای تغییر آهنگ و ایجاد تعلیق واقعی پیدا میکند. ریتم و محدودیتهای روایی فیلم در مقاطعی کند میشود، نه لزوماً چون رویداد اندکی دارد، بلکه چون انباشت صحنهها همیشه به پیشرفت چشمگیر داستان نمیانجامد. گاه شخصیتها به مسیرهای فرعی میروند و ماجرا مکث میکند، بیآنکه این مکثها به شناخت تازهای از فرانک یا مسئلهٔ اصلی بینجامد.
ریتم در چنین بخشهایی نامتوازن است: صحنههای پرتحرک با قطعاتی کشدار یا توضیحی کنار هم قرار میگیرند و پیوند میانشان همیشه روان نیست. این نوسان، ضعف مهم فیلم است؛ زیرا شخصیت کسل بهتنهایی ظرفیت آن را دارد که سکوت و کندی را معنادار کند، اما اثر همیشه از این ظرفیت بهره نمیبرد. اگر مکثها بیشتر به خلوت درونی او یا پیامدهای زندگی خشونتآمیزش اختصاص مییافت، میتوانستند عمق بسازند.
« جذابیت اکشن در اینجا تا حد زیادی از لحن بیپرده و کمتکلفش میآید. »
قوتها و کاستیها
در شکل موجود، بخشی از آنها صرفاً زمان روایت را طولانی میکنند و فاصلهٔ تماشاگر با قصه را افزایش میدهند. جمعبندی «The Punisher» محصولی نابرابر اما دارای هویتی روشن است: فیلمی تیره، خشن و متکی بر حضور فیزیکی دولف لاندگرن که بیش از پیچیدگی داستان، با فضای خاص و اکشنهای قدیمیاش در ذهن میماند.
روایت ساده و گاه پراکنده است، پرداخت فرانک به اندازهٔ ظرفیت شخصیت پیش نمیرود و افتوخیز ریتم نیز از یکپارچگی اثر میکاهد. بااینهمه، خشونت نمایشی، چهرهٔ سرد قهرمان و لحظههای نامتعارف اکشن به فیلم جذابیتی ویژه میدهند. تماشای آن برای کسی که به دنبال درام ابرقهرمانیِ پرجزئیات یا مطالعهای روانشناختی از انتقام است، احتمالاً تجربهای کاملاً رضایتبخش نخواهد بود.
اما برای تماشاگر علاقهمند به اکشنهای خشن و بیپیرایهٔ دههٔ هشتاد، فیلم همچنان میتواند سرگرمکننده باشد؛ اثری که کاستیهایش را پنهان نمیکند و در عوض، با حالوهوای تاریک و انرژی زمخت خود به یاد میماند.
« در شکل موجود، بخشی از آنها صرفاً زمان روایت را طولانی میکنند و فاصلهٔ تماشاگر با قصه را افزایش میدهند. »



ثبت دیدگاه