نقد و بررسی
نقد پرزیدنت 2014 (The President) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قدرت در لحظهٔ خاموشی «رئیسجمهور» با تصویری ساده و درعینحال گویا، مسئلهٔ قدرت را پیش چشم میگذارد: مردی از فراز کاخ خود بر شهری روشن فرمان میراند و میتواند چراغهای آن را با یک دستور خاموش و روشن کند. اما این نمایش تسلط، از همان آغاز شکنندگی قدرت را نیز در خود دارد؛ کافی است فرمانی دیگر بیپاسخ بماند تا نظم ظاهراً استوار فروبپاشد.
فیلم ساختهٔ محسن مخملباف و محصول سال ۲۰۱۴ است؛ داستانش در کشوری خیالی در قفقاز میگذرد و از مسیر فرار حاکمی برکنارشده، او را با مردمی روبهرو میکند که پیشتر از جایگاه فرمانروایی تنها نظارهگرشان بود. این تمهید، از همان ابتدا روشن میکند که فیلم قصد ندارد صرفاً ماجرای گریز یک دیکتاتور را روایت کند.
سفر پدربزرگ و نوه، راهی برای سنجیدن فاصلهٔ میان تصویر رسمی حاکم از کشورش و واقعیت زیستهٔ مردمان آن است. عنوان «رئیسجمهور» نیز در این خوانش معنایی دوگانه پیدا میکند: هم به مقام سیاسی اشاره دارد و هم به مردی که بیرون از آن مقام، ناچار است با پیامدهای فرمانروایی خویش مواجه شود. فیلم در بهترین لحظههایش از همین جابهجایی جایگاه، طنزی تلخ و پرسشی اخلاقی میسازد.
کمدی سیاه در سایهٔ خشونت مخملباف فضای داستان را میان هجو سیاسی و تراژدی نگه میدارد. پنهانشدن رئیسجمهور در هیئت نوازندهای خیابانی، در ظاهر موقعیتی کمیک دارد؛ حاکمی که روزگاری از فراز کاخ به مردم فرمان میداد، حالا برای ناشناختهماندن باید در میان آنان بگذرَد. اما شوخی فیلم از جنس آسودگی نیست.
« این تمهید، از همان ابتدا روشن میکند که فیلم قصد ندارد صرفاً ماجرای گریز یک دیکتاتور را روایت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خنده معمولاً با آگاهی از خشونتی همراه است که پشت موقعیتهای مضحک پنهان شده و با این پرسش تلخ که آیا مردی چنین قدرتمند واقعاً میتواند از گذشتهٔ خود بگریزد. همین آمیختگی به فیلم نیرویی بهیادماندنی میدهد، اما همیشه یکدست از کار درنمیآید. گاه کمدی سیاه، معنای سیاسی صحنه را تیزتر میکند؛ گاه ناگهان جای خود را به لحنی جدی و خطابی میدهد که فرصت چندانی برای مکث یا کشف باقی نمیگذارد.
در نتیجه، فیلم بین دو شیوهٔ روایت در نوسان است: از یک سو قصهای تمثیلی که میخواهد با تصویر و کنش معنا بسازد، و از سوی دیگر بیانیهای سیاسی که مضمونش را آشکارا توضیح میدهد. این نوسان بخشی از جذابیت اثر است، اما انسجامش را هم محدود میکند. سفری برای دیدن مردم سفر، سازوکار اصلی روایت است و در عین حال شکل بیرونی دگرگونیِ نگاه شخصیتها.
رئیسجمهور و نوهاش از جاهایی عبور میکنند که زمانی زیر فرمان او بودهاند، اما اکنون دیگر نه اتاقهای امن کاخ در میان است و نه تشریفات قدرت. او در برخورد با آدمهای گوناگون، برای نخستینبار ناچار میشود به جای فرماندادن، گوش کند، پنهان بماند یا به دیگران وابسته شود. قصه از این راه مفهوم «شناخت کشور» را از یک شعار سیاسی به تجربهای جسمانی و روزمره بدل میکند: گرسنگی، ترس، بیپناهی و پیامدهایی که تصمیمهای صاحبان قدرت در زندگی مردم بر جا میگذارد.
بااینهمه، این مواجههها همیشه به شخصیتپردازی عمیق نمیرسند. بسیاری از آدمهایی که در مسیر ظاهر میشوند، بیش از آنکه فردیتی کامل پیدا کنند، نمایندهٔ رنج، خشم یا محرومیتی خاصاند. چنین انتخابی با قالب تمثیلی فیلم سازگار است، اما گاهی برخوردها را ساختگی و بیش از اندازه مرتب جلوه میدهد؛ انگار قصه شخصیتها را به هم میرساند تا هرکدام نمونهای از یک مسئلهٔ سیاسی باشند.
« همین آمیختگی به فیلم نیرویی بهیادماندنی میدهد، اما همیشه یکدست از کار درنمیآید. »
شخصیتها و اجرا
وقتی اتفاقها بیش از حد برای رساندن پیام چیده شوند، تصادفهای داستانی به جای آنکه جهان فیلم را زنده کنند، آشکارا نقش ابزار نویسنده را پیدا میکنند. پدربزرگ، نوه و فاصلهٔ دو نسل رابطهٔ پدربزرگ و نوه، عاطفیترین محور فیلم است و به آن اجازه میدهد از سطح نقد سیاسی فراتر برود. پسرک پنجساله هنوز جهان را با قواعد قدرت و انتقام نمیسنجد؛ پرسشها و واکنشهای کودکانهاش گاه چیزی را به زبان میآورد که بزرگسالان از گفتنش عاجزند یا ترجیح میدهند نبینند.
در برابر او، پیرمردی قرار دارد که عادت کرده جهان را با فرمانهایش اندازه بگیرد. حالا باید از یک کودک مراقبت کند، موقعیتهای خطرناک را برایش توضیح دهد و همزمان حقیقت را از او پنهان نگه دارد. بازی میخائیل گومیَشویلی در نقش رئیسجمهور، با تندی، احتیاط و خستگی مردی آشناست که اقتدارش را از دست داده اما هنوز از درون کاملاً از آن جدا نشده است.
داتچی اورولاشویلی نیز در نقش نوه، رابطهای طبیعی و صمیمی با او میسازد؛ حضور کودک صرفاً چاشنی لطافت نیست، بلکه معیار اخلاقی تازهای برای سنجیدن رفتار بزرگسالان فراهم میکند. بااینحال، فیلم گاهی از همین معصومیت بیش از اندازه بهره میگیرد. کودک میتواند پرسشی مؤثر مطرح کند، اما وقتی هر پرسش به فرصتی برای بیان حکم اخلاقی بدل شود، تأثیر عاطفیاش کمی تصنعی به نظر میرسد.
تصویر، جغرافیا و فضای روایی فضای تصویری فیلم، تضاد میان شکوه قدرت و فرسودگی جهان بیرون از آن را برجسته میکند. چشماندازهای قفقاز و جادههای سفر، قصه را از محصوربودن در کاخ بیرون میکشند و به آن وسعتی جغرافیایی میدهند. در آغاز، ساختمانهای پرزرقوبرق و شهر زیر سلطهٔ یک نگاه قرار دارند؛ در ادامه، راهها و منظرههای خشکتر، به تجربهای عینیتر از آسیبپذیری و بیپناهی بدل میشوند.
« در برابر او، پیرمردی قرار دارد که عادت کرده جهان را با فرمانهایش اندازه بگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جابهجایی مکانی با تغییر موقعیت قهرمان پیوند دارد: او دیگر از بالا به سرزمینش نمینگرد، بلکه در همان فضایی حرکت میکند که مردمش ناچار بودهاند در آن زندگی کنند. فیلم همچنین از موسیقی و اجرای خیابانی، نه فقط برای پوشاندن هویت رئیسجمهور، بلکه برای ساختن موقعیتی وارونه بهره میبرد.
حاکم پیشین باید برای ادامهٔ مسیر به دیدهشدن و شنیدهشدن در مقام هنرمند وابسته باشد، نه در مقام فرمانروا. این ایده ظرفیت تصویری خوبی دارد و لحظههایی میسازد که بدون شرح مستقیم، تغییر جایگاه شخصیت را نشان میدهند. هرگاه فیلم به تصویر، سکوت و رفتار تکیه میکند، از توضیحدادن پیشی میگیرد و تأثیرش عمیقتر میشود.
سیاست، انتقام و محدودیت تمثیل پرسش دشوار فیلم این است که پس از سرنگونی یک حاکم ستمگر، جامعه چگونه باید با گذشته روبهرو شود. آیا عدالت یعنی مجازات عاملان خشونت؟ آیا انتقام، با تغییر قربانی و جلاد، همان چرخهٔ پیشین را ادامه میدهد؟ فیلم پاسخ سادهای را در دهان شخصیتها نمیگذارد، اما بهروشنی نشان میدهد که رهایی از یک نظام سرکوبگر بهتنهایی تضمینکنندهٔ رهایی از خشونت نیست.
مردمی که سالها آسیب دیدهاند، خود نیز در معرض آناند که منطق انتقام را به شکل تازهای بازتولید کنند. بااینحال، همین بحث گاهی از دل موقعیتهای داستانی بیرون نمیآید و در قالب گفتوگوها یا صحنههایی آشکارا پندآموز بیان میشود. فیلم در برخورد با موضوعات بزرگ ــ مسئولیت، بخشایش، مجازات و زخمهای جمعی ــ میخواهد موضعی اخلاقی داشته باشد، اما بعضی از جمعبندیهایش پیچیدگی مسئله را کم میکنند.
« حاکم پیشین باید برای ادامهٔ مسیر به دیدهشدن و شنیدهشدن در مقام هنرمند وابسته باشد، نه در مقام فرمانروا. »
قوتها و کاستیها
پایان نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش گفته شود، برای برخی تماشاگران بیش از حد نتیجهگیرانه و آموزنده جلوه میکند؛ درحالیکه بعضی پرسشها و پیامدها همچنان ناتمام میمانند. این فاصله میان بلندپروازی فکری و صراحت موعظهگرانه، یکی از دوگانگیهای اصلی اثر است. جمعبندی «رئیسجمهور» فیلمی دربارهٔ فروریختن اقتدار، مواجهه با پیامدهای ظلم و دشواری گسستن از چرخهٔ خشونت است.
بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرند که به جای توضیح مضمون، آن را در یک تصویر، یک برخورد یا رابطهٔ ظریف میان پدربزرگ و نوه مجسم میکند. کمدی سیاه، سفر پرحادثه، چشماندازهای چشمنواز و بازیهای اصلی، اثری دیدنی و در بخشهایی تکاندهنده میسازند؛ در مقابل، تغییر لحن، شخصیتهای گاه نمادین، رخدادهای ساختگی و تمایل به نتیجهگیری اخلاقی، از یکپارچگی آن میکاهند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهایی قطعی باشد که عرضه میکند، در موقعیتی است که تماشاگر را در آن قرار میدهد: آیا میتوان از رنج قربانیان سخن گفت، بیآنکه به توجیه خشونت تازهای رسید؟ و آیا حاکمی که ناچار شده مردمش را از نزدیک ببیند، واقعاً آنان را شناخته است؟ «رئیسجمهور» این پرسشها را با ظرافتی نابرابر، اما با تصاویری ماندگار پیش میکشد؛ فیلمی که نقصهایش آشکار است، ولی ایدهٔ مرکزیاش همچنان نیروی تأملبرانگیزی دارد.
« این فاصله میان بلندپروازی فکری و صراحت موعظهگرانه، یکی از دوگانگیهای اصلی اثر است. »
ثبت دیدگاه