نقد و بررسی
نقد پستچی دو بار زنگ میزند (The Postman Always Rings Twice) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضای فرسودهٔ رؤیا باب رافلسون در اقتباس سال ۱۹۸۱ از رمان جیمز ام. کین، داستانی آشنا از میل، طمع و جنایت را به جهانی خاکآلود و بیپناه میبرد. فیلم در کالیفرنیای دوران رکود بزرگ میگذرد؛ اما بهجای آنکه تاریخ را به پسزمینهای پرزرقوبرق بدل کند، بر فرسودگی روزمرهاش مکث میکند: جادههای خلوت، غذاخوری بینراهی، لباسهای چروک و آدمهایی که گویی از زندگی چیزی جز خستگی به ارث نبردهاند.
این محیط، صرفاً نشانهای از زمانه نیست؛ شکل بیرونی بنبستی است که شخصیتها در آن گرفتارند. غذاخوری نیک پاپاداکیس با آنکه میتواند نماد ثبات و کسبوکار باشد، در فیلم بیشتر به مکانی موقت و تنگ میماند؛ جایی که آدمها در آن میخورند، کار میکنند و به هم نزدیک میشوند، اما هیچکس واقعاً احساس تعلق نمیکند.
حضور فرانک، ولگرد بیریشه، این ناپایداری را تشدید میکند. او از راه میرسد، میماند و بهسرعت در رابطهای گرفتار میشود که هر دو سویش بیش از آنکه به عشق شباهت داشته باشد، به فرار از وضع موجود شبیه است. نئونوآر و وزن تقدیر فیلم از سنت نوآر بهره میگیرد، اما بازسازی صرفِ ظاهر آثار کلاسیک نیست.
در اینجا، سایهها و قابهای تیره با واقعگرایی زمخت و تنانهای همراهاند. جهان فیلم نه اسرارآمیز و پرزرقوبرق، بلکه کثیف، گرم و فرسوده است؛ گویی شخصیتها در فضایی زندگی میکنند که پیشاپیش از هر وعدهٔ رهایی تهی شده است. از همین رو، جنایت در فیلم نه حادثهای خارقالعاده، بلکه امتداد طبیعیِ نومیدی و خودفریبی به نظر میرسد.
« فضای فرسودهٔ رؤیا باب رافلسون در اقتباس سال ۱۹۸۱ از رمان جیمز ام. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عنوان اثر نیز حسی از بازگشت و تکرار را در خود دارد: گویی گذشته و پیامدهای انتخابها دیر یا زود دوباره به سراغ آدمها میآیند. فیلم این اندیشه را با لحنی تقدیرگرایانه دنبال میکند، هرچند همیشه آن را بهروشنی صورتبندی نمیکند. گاهی همین ابهام به فضای اثر عمق میدهد؛ گاهی نیز به پراکندگی روایی میانجامد و تماشاگر را از مسیر عاطفی داستان دور میکند.
بازیها و کشمکش میان میل و منفعت جک نیکلسون در نقش فرانک، ترکیبی از جذابیت، بیقراری و خودخواهی را به نمایش میگذارد. شخصیت او نه قهرمانی رمانتیک است و نه جنایتکاری حسابگر؛ بیشتر مردی است که در پی هر فرصتی میرود، بیآنکه بتواند از خودش بپرسد سرانجامِ خواستههایش چیست. نیکلسون به این بیثباتی نیرویی ملموس میبخشد.
حتی در لحظاتی که فرانک به تصمیمی جدی نزدیک میشود، چیزی در بازی او نشان میدهد که میل و محاسبه در وجودش بهآسانی از هم جدا نمیشوند. جسیکا لنگ نیز کورا را صرفاً در قالب زن اغواگر محصور نمیکند. او زنی را تصویر میکند که از زندگی محدودش به ستوه آمده و در عین حال، رؤیای استقلالش با میل به امنیت و تعلق درهم آمیخته است.
رابطهٔ کورا و فرانک به همین دلیل، صرفاً عشقی پرشور نیست؛ پیوندی است آمیخته با کشش، خشم، سوءظن و نیاز. شیمی میان دو بازیگر، یکی از عوامل اصلی جذابیت فیلم است، هرچند شدت جسمانی رابطه گاه جای کنکاش روانشناختی را میگیرد. جان کولیکوس در نقش نیک، حضوری انسانیتر از آن دارد که صرفاً مانعی در مسیر عاشقان باشد.
« فیلم این اندیشه را با لحنی تقدیرگرایانه دنبال میکند، هرچند همیشه آن را بهروشنی صورتبندی نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
با این حال، فیلم مجال کافی برای گسترش شخصیت او فراهم نمیکند. این محدودیت در شخصیتپردازی، بهویژه در نسبت میان سه شخصیت اصلی، محسوس است: میتوان انگیزهها را حدس زد، اما کمتر فرصت مییابیم لایههای درونی آنها را با دقت دنبال کنیم. میل به رهایی و اخلاقِ لغزان یکی از پرسشهای جذاب فیلم این است که آیا کورا و فرانک واقعاً در پی ساختن زندگی تازهاند، یا تنها میخواهند از محدودیتهای فعلی خود بگریزند.
میل آنها به رهایی با تصوری سادهانگارانه از آینده همراه است؛ انگار کافی است مانع از سر راه برداشته شود تا زندگی مطلوب آغاز گردد. فیلم با تردید به این خیال مینگرد و نشان میدهد که تصمیمهای آدمها در چنین موقعیتهایی بهندرت از انگیزهای پاک و یکدست سرچشمه میگیرند. در این جهان، مرز میان عشق و منفعت پیوسته جابهجا میشود.
شخصیتها ممکن است در لحظهای صادقانه به یکدیگر وابسته باشند و لحظهای بعد، دیگری را وسیلهای برای رسیدن به خواستههای خود ببینند. همین لغزش اخلاقی، ظرفیت دراماتیک داستان را میسازد. بااینحال، فیلم گاهی بهجای آنکه این تناقضها را از مسیر رفتار و انتخابهای شخصیتها بپروراند، به پیشامدهای پیرامونی تکیه میکند.
نتیجه آن است که برخی پرسشهای اخلاقی مهم طرح میشوند، اما تا پایان به اندازهٔ کافی واکاوی نمیشوند. تصویر، میزانسن و تعلیق فیلمبرداری اسون نیکویست از دستاوردهای برجستهٔ اثر است. قابها بهجای آنکه محیط را صرفاً ثبت کنند، حس سنگینی و بیپناهی را در آن جاری میسازند. فضای داخلی غذاخوری، راههای بیرون شهر و خانههای کمروح، همگی با بافتی ملموس به تصویر درمیآیند.
« با این حال، فیلم مجال کافی برای گسترش شخصیت او فراهم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نورپردازی و ترکیببندیها در خدمت نوعی واقعگراییاند که از زیباییشناسی فاصله نمیگیرد؛ تصویر میتواند چشمنواز باشد، بیآنکه خشونت و فرسودگی جهان داستان را بزک کند. رافلسون در صحنههای پرخطر، از تعلیق تدریجی بهره میبرد. تنش غالباً در جزئیات کوچک و انتظارِ وقوع رخداد شکل میگیرد، نه در نمایش پرشتاب حادثه.
همین رویکرد باعث میشود لحظات خطر وزن پیدا کنند و تماشاگر از پیشآمدن نتیجهای ناخواسته بیم داشته باشد. بااینحال، کندی حسابشدهٔ بخشهایی از فیلم همیشه به کشف تازهای نمیانجامد؛ گاهی فضاسازی بهتنهایی بار صحنه را بر دوش میکشد، در حالی که درام از حرکت بازمیماند. فیلمنامه و ناهماهنگی نیمهٔ دوم فیلمنامهٔ دیوید ممت در نیمهٔ نخست، رابطه و نقشهٔ جنایی را با ریتمی قابلقبول به هم پیوند میدهد.
گفتوگوها و موقعیتها بهاندازهای ساده و مستقیماند که خشونت زیرپوستی داستان مجال بروز پیدا کند. اما با پیشروی روایت، تمرکز اثر اندکی سست میشود. خردهداستانها و شخصیتهای فرعی وارد میدان میشوند، بیآنکه همگی سهمی متناسب در گسترش مضمون یا شخصیتها داشته باشند. این پراکندگی، ضرباهنگ را ناهموار میکند و گاه از شدت رابطهٔ مرکزی میکاهد.
همچنین فیلم در توضیح انگیزههای عاطفی شخصیتها خویشتندار است، اما این خویشتنداری همیشه به ابهامی ثمربخش تبدیل نمیشود. برخی خلأها چنان باقی میمانند که تماشاگر بهجای تأمل دربارهٔ پیچیدگی آدمها، به این فکر میافتد که آیا فیلم فرصت کافی برای پرداخت آنها داشته است یا نه. جمعبندی روایت نیز ممکن است برای گروهی از تماشاگران شتابزده یا ناکافی به نظر برسد.
« رافلسون در صحنههای پرخطر، از تعلیق تدریجی بهره میبرد. »
قوتها و کاستیها
اثر از توضیحدادن بیش از حد پرهیز میکند، اما در پایان این کمگویی گاه به جای ایجاز، نوعی ناتمامی ایجاد میکند؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات سرانجام داستان را آشکار کرد. بازسازی و هویت مستقل فیلم مقایسهٔ این نسخه با اقتباس مشهور سال ۱۹۴۶ ناگزیر است، اما فیلم رافلسون را نباید تنها با معیار وفاداری یا برتری نسبت به نسخهٔ پیشین سنجید.
این اثر در پی ساختن جهانی زمینیتر و جسمانیتر است؛ جهانی که در آن فرسودگی، میل و خشونت در بافت روزمرهٔ زندگی حضور دارند. بازیهای نیکلسون و لنگ نیز به نسخهٔ ۱۹۸۱ هویتی مستقل میبخشند، هرچند آنها را بهکلی از سایهٔ بازیگران پیشین رها نمیکنند. تأکید فیلم بر شهوت و تنش جسمانی، هم نیروی آن است و هم محدودیتش.
این وجه، مناسبات میان شخصیتها را ملموس و گاه ناخوشایند میکند، اما ممکن است خوانش عاطفی و اجتماعی داستان را زیر فشار قرار دهد. وقتی رابطه بیش از اندازه بر جذابیت و تنش فیزیکی تکیه میکند، لایههای تنهایی، آرزو و نومیدی شخصیتها کمتر فرصت مییابند بهتمامی آشکار شوند. جمعبندی «پستچی همیشه دو بار زنگ میزند» فیلمی است با فضای نئونوآرِ گیرا، تصویری پرحس و دو بازی مرکزی قدرتمند.
رافلسون موفق میشود داستانی دربارهٔ میل و جنایت را در محیطی فرسوده و باورپذیر جای دهد؛ جهانی که در آن رهایی وعده داده میشود، اما دستیافتن به آن ساده نیست. در مقابل، افت تمرکز در بخشهایی از نیمهٔ دوم، پرداخت محدود بعضی شخصیتها و جمعبندیای که ممکن است برای برخی تماشاگران نارسا باشد، مانع از آن میشود که همهٔ ظرفیتهای داستان به یک اثر کاملاً منسجم بدل شوند.
« تأکید فیلم بر شهوت و تنش جسمانی، هم نیروی آن است و هم محدودیتش. »
جمعبندی
ارزش فیلم بیش از آنکه در پیچیدگی معما یا ظرافت کامل فیلمنامه باشد، در حالوهوا، بازیها و تصویری است که از عشقی آلوده به منفعت و ترس میسازد. اثری تماشایی و پرتنش که با وجود کاستیهای روایی، مدتها پس از پایان نیز حس تلخ و غبارگرفتهٔ جهانش را در ذهن باقی میگذارد.
ثبت دیدگاه