نقد و بررسی
نقد رز سمی (The Poison Rose) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به قلمرو نوآر «The Poison Rose» میکوشد به سنت داستانهای کارآگاهی کلاسیک بازگردد: کارآگاهی فرسوده، شهری آکنده از راز، زنی از گذشته و پروندهای که هرچه بیشتر پی گرفته میشود، شاخههای تازهتری پیدا میکند. ماجرا در سال ۱۹۷۸ میگذرد و کارسون فیلیپس، کارآگاه خصوصیِ روزگارباختهای که جان تراولتا نقشش را بازی میکند، برای پیگیری ناپدیدشدن زنی از آسایشگاهی روانپزشکی به زادگاهش بازمیگردد.
آنچه ابتدا مأموریتی محدود و ظاهراً ساده به نظر میرسد، بهتدریج با قتلی تازه و مجموعهای از مناسبات پنهان درهم میآمیزد. فیلم از همان ابتدا وعده میدهد تماشاگر را وارد جهانی کند که در آن هیچکس کاملاً قابل اعتماد نیست؛ وعدهای آشنا در ژانر نوآر، اما همچنان جذاب، اگر روایت بتواند آن را بهدرستی پیش ببرد.
فضاسازی؛ جذابیت یک جهان آشنا مهمترین امتیاز فیلم، تلاشی است که برای ساختن حالوهوایی قدیمی و بدبینانه به خرج میدهد. کارسون با گذشتهای سنگین به شهر بازمیگردد؛ شهری که خاطرات شخصی او و اسرار عمومیاش به یکدیگر گره خوردهاند. در این فضا، گذشته صرفاً پیشینهای برای قهرمان نیست، بلکه نیرویی فعال است که بر برخوردها و تصمیمهای اکنون اثر میگذارد.
نگاه فیلم به جهان نیز رنگوبوی بدگمانی دارد: هر گفتوگو ممکن است چیزی را پنهان کند و هر پاسخ، پرسشی تازه بسازد. این ویژگی برای دوستداران قصههای کارآگاهی کلاسیک دلنشین است. فیلم بهجای آنکه بر شتاب و هیجان لحظهای تکیه کند، میخواهد تماشاگر را در فضایی غبارآلود و رازآمیز نگه دارد.
« کارسون با گذشتهای سنگین به شهر بازمیگردد؛ شهری که خاطرات شخصی او و اسرار عمومیاش به یکدیگر گره خوردهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، میان بازآفرینی آگاهانهی یک سنت و تقلید از نشانههای ظاهری آن فاصلهای وجود دارد. «The Poison Rose» گاه به نشانههای آشنای نوآر ــ کارآگاه خسته، گفتوگوهای طعنهآمیز، گذشتهی حلنشده و شهر فاسد ــ بسنده میکند و در ساختن لایههای تازه برای آنها چندان موفق نیست. فضا حضور دارد، اما همیشه به اندازهای پرمایه نمیشود که مخاطب را در خود فرو ببرد.
کارسون فیلیپس و حضور جان تراولتا کارسون قرار است هم کارآگاهی کارکشته باشد و هم مردی که از شکستهای شخصی و فرسودگی خود آگاه است. جان تراولتا این دو وجه را با خونسردی و نوعی آسودگی بازی میکند. پاسخهای حاضرآماده و لحن کمتلاطم او با تصویر کارآگاهی که در موقعیتهای دشوار بهسادگی دستپاچه نمیشود، تناسب دارد.
حضورش به فیلم مرکز ثقل میدهد؛ هرگاه پیرنگ پراکنده میشود، کارسون دستکم با رفتار و نگاه خود رشتهای برای دنبالکردن باقی میگذارد. اما نقشآفرینی تراولتا همیشه از مواد خام فیلمنامه فراتر نمیرود. شوخطبعی خشک و جملههای کنایهآمیز او گاهی بهجای آنکه شخصیت را پیچیدهتر کند، صرفاً یادآور کلیشهی کارآگاهِ زبانتیز میشود.
فیلم از مخاطب میخواهد جذابیت کارسون را بپذیرد، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای شناخت عمیقتر زخمها، تناقضها و انگیزههایش فراهم کند. در نتیجه، قهرمان در لحظهها دوستداشتنی است، اما پیوند عاطفی با او چندان استوار نمیشود. گروه بازیگران؛ ظرفیتهایی که کامل به کار نمیآیند حضور بازیگرانی چون مورگان فریمن، فامکه یانسن، برندن فریزر و رابرت پاتریک میتوانست به جهان فیلم وزن بیشتری بدهد.
« بااینحال، میان بازآفرینی آگاهانهی یک سنت و تقلید از نشانههای ظاهری آن فاصلهای وجود دارد. »
شخصیتها و اجرا
فریمن در نقش داک، چهرهای بانفوذ در شهر، به داستان حس تهدید و اقتدار میبخشد؛ هرچند شخصیت او نیز بیش از آنکه بهتدریج و از راه جزئیات شکل بگیرد، بر پایهی جایگاهش در شبکهی قدرت معرفی میشود. یانسن بهعنوان جین، پیوندی از گذشتهی کارسون را زنده میکند و رابطهی میان آن دو، یکی از مسیرهای عاطفی فیلم است.
فریزر هم در نقشی متفاوت از تصویرهای آشنای خود ظاهر میشود و به مجموعهی شخصیتهای شهری رنگ دیگری میافزاید. بااینهمه، تعدد چهرههای شناختهشده الزاماً به معنای عمق شخصیتپردازی نیست. فیلم میان افراد فراوان و رازهای گوناگون رفتوآمد میکند، اما برای بسیاری از آنها فضای کافی نمیسازد تا حضوری ماندگار پیدا کنند.
برخی شخصیتها بیشتر به ابزارهایی برای انتقال اطلاعات یا پیشبردن یک گره داستانی شباهت دارند تا انسانهایی با منطق و زندگی مستقل. بازیگران در چنین شرایطی ناچارند با دیالوگها و نشانههای محدود، حضوری پررنگ بسازند؛ کاری که گاه از توان اجرا فراتر میرود. پیرنگ معمایی؛ پیچش در برابر انسجام ساختار معمایی فیلم بر گسترش تدریجی پرونده بنا شده است.
کارسون با پرسشی مشخص وارد شهر میشود، اما خیلی زود درمییابد که مسئله به یک ناپدیدشدن ساده محدود نیست. قتل، سوءظن، مناسبات قدرت و گذشتهی شخصی قهرمان به یکدیگر پیوند میخورند و هر کشف، میدان داستان را بزرگتر میکند. این طراحی میتواند برای تماشاگرانی که از معماهای چندلایه لذت میبرند سرگرمکننده باشد؛ زیرا فیلم مرتب سرنخ یا احتمال تازهای پیش میکشد و اجازه نمیدهد پاسخها بهآسانی قطعی شوند.
« فریزر هم در نقشی متفاوت از تصویرهای آشنای خود ظاهر میشود و به مجموعهی شخصیتهای شهری رنگ دیگری میافزاید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل آنجاست که افزایش پیچیدگی همیشه به افزایش تعلیق نمیانجامد. گاهی روایت بهجای آنکه سرنخها را با نظمی سنجیده کنار هم بگذارد، اطلاعات و رخدادها را روی هم انباشته میکند. در چنین لحظههایی، دشواری دنبالکردن ماجرا از کنجکاوی سازنده فاصله میگیرد و به سردرگمی نزدیک میشود. بعضی اتفاقها نیز چنان به نفع پیشبردن پیرنگ چیده شدهاند که باورپذیریشان زیر فشار روایت کمرنگ میشود.
فیلم از پیچش استفاده میکند، اما همیشه زمینهی کافی برای آن نمیسازد؛ بنابراین غافلگیریها گاه بیش از آنکه حاصل سرنخچینی دقیق باشند، به جابهجایی ناگهانی تأکیدها شباهت دارند. ریتم و دیالوگ؛ کندیِ حسابشده یا فرساینده؟ ریتم آرام فیلم را میتوان از دو زاویه دید. برای برخی تماشاگران، همین مکثها و گفتوگوهای طولانی بخشی از لذت اثرند: فرصتی برای ماندن در فضای شهر، تماشای واکنش آدمها و چشیدن حالوهوای قصههای کارآگاهی قدیمی.
اما این آرامش زمانی مؤثر است که هر مکث، چیزی به شخصیت یا معما بیفزاید. در «The Poison Rose» بخشهایی از زمان روایت صرف تکرار حسوحالی میشود که پیشتر جا افتاده است. نتیجه، در لحظاتی، نه تأملبرانگیز که کشدار است و پیشروی پرونده را کُندتر از حد لازم میکند. دیالوگها نیز میان جذابیت بالقوه و تصنع در نوساناند.
جملههای کنایهآمیز کارسون میتوانند یادآور لحن سرد و بذلهگوی کارآگاهان کلاسیک باشند، اما تکرار این شیوه گاهی گفتوگوها را از گفتار طبیعی شخصیتها دور میکند. برخی جملهها چنان آشکار برای «باحال» یا «نوآر» به نظر رسیدن طراحی شدهاند که بهجای آنکه از دل موقعیت بجوشند، توجه را به خودِ نویسندگی جلب میکنند.
« مشکل آنجاست که افزایش پیچیدگی همیشه به افزایش تعلیق نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
این مسئله بهویژه زمانی محسوس است که فضای جدی صحنه با شوخیهای آماده یا عبارتهای آشنا قطع میشود. فیلم به زبانی نیاز داشت که هم به سنت ژانر ادای احترام کند و هم شخصیتهایش را صاحب صدایی متمایز سازد؛ تعادلی که تنها گاهی به آن دست مییابد. نوآر بهمثابه لحن، نه فقط ظاهر نوآر تنها مجموعهای از سایهها، طعنهها و قهرمانان دلزده نیست؛ جوهر آن اغلب در احساس گرفتاری، ابهام اخلاقی و پیامدهای گریزناپذیر انتخابها شکل میگیرد.
«The Poison Rose» به این عناصر علاقه نشان میدهد و از گذشتهی کارسون و مناسبات تیرهی شهر برای ایجاد چنین فضایی بهره میگیرد. مسئله این است که فیلم گاه بیش از آنکه کشمکش اخلاقی را از درون شخصیتها پرورش دهد، آن را با نشانههای آشنای ژانر اعلام میکند. نتیجه، اثری است که ظاهر و لحن نوآر را میشناسد، اما در لحظاتی از رسیدن به تلخی و پیچیدگی انسانیِ نمونههای ماندگار این سنت بازمیماند.
عنوان فیلم نیز وعدهی تصویری استعاری و بهیادماندنی میدهد، اما پیوند آن با تجربهی تماشای اثر چندان روشن و نیرومند احساس نمیشود. این فاصله میان وعدهی نمادین و محتوای روایی، بخشی از مسئلهی گستردهتر فیلم است: عناصر جذاب و آشنای فراوانی در اختیار دارد، ولی همیشه نمیتواند آنها را به کلیتی منسجم بدل کند.
جمعبندی «The Poison Rose» برای مخاطبی که به معماهای جنایی با حالوهوای کلاسیک علاقه دارد، لحظههایی از سرگرمی و جذابیت فراهم میکند. فضای قدیمی، بازگشت کارسون به زادگاهش و حضور جان تراولتا با لحن خونسرد و پاسخهای طعنهآمیز، هستهای دارد که میتوانست به فیلمی گیراتر منجر شود. بازیگران شناختهشده نیز به اثر اعتباری اولیه میبخشند و پیچشهای پیدرپی ممکن است تماشاگر را برای دانستن سرانجام پرونده همراه نگه دارند.
« این مسئله بهویژه زمانی محسوس است که فضای جدی صحنه با شوخیهای آماده یا عبارتهای آشنا قطع میشود. »
جمعبندی
در برابر این امتیازها، پیرنگ گاه بیشازحد شلوغ و کمانسجام میشود، ریتم آرامش در بعضی بخشها به کندی فرساینده میانجامد و دیالوگهای کلیشهای از باورپذیری شخصیتها میکاهند. فیلم نه سراسر بیجاذبه است و نه در اجرای وعدههایش کاملاً کامیاب؛ تجربهای ناهموار است که لذت آن تا حد زیادی به میزان علاقهی مخاطب به نوآرهای سنتی و تحمل او در برابر روایتهای پرپیچوخم وابسته میماند.



ثبت دیدگاه